فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آخرین روز عجیب در لس‌آنجلس

کتاب آخرین روز عجیب در لس‌آنجلس
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب آخرین روز عجیب در لس‌آنجلس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب آخرین روز عجیب در لس‌آنجلس

داستان‌های مجموعۀ حاضر همگی در سال ۲۰۰۱ به چاپ رسیده‌اند، سالی که دیر در یادها خواهد ماند برای حوادث فاجعه‌بار آستانۀ پاییز و آن همه غم، ترس و خشمی که از پی‌اش آمدند. در هیچ جای این مجموعه اشاره‌ای به آن حادثه ناگوار نشده است، چه بیشتر داستان‌های آن‌ـ اگر نگوییم همه‌ـ پیش از فاجعه به رشته تحریر درآمده‌اند. با این همه، عُذرخواهی از خوانندگان باعث می‌شود از اصل مطلب غافل شویم. جان مایه‌های شخصی، عاطفی، روان‌شناختی، جریان ذهن، حرکت، و کوچک‌ترین گزینش‌های نویسندگان همچنان جان داستان‌ها باقی خواهند ماند. این ترکیب، قدرت از آنجا دارد که انسان‌ها، صرف‌نظر از جُملۀ آنچه اتفاق می‌افتد، جهان را در آن سطح صمیمی که داستان‌ها مضمون خود را عَرضه می‌کنند تجربه می‌کنند و این رویکردی است که نویسندگان داستان کوتاه نسبت به واقعۀ ۱۱ سپتامبر اتخاذ خواهند کرد. از آنجا که داستان‌ها به صورت شخصی نوشته شده‌اند، حتی زیرک‌ترین خوانندگان هم، از جُمله نویسندگان برجسته‌ای که داوری داستان‌ها را برعهده دارند، با این دیدگاه نسبت به آنها واکنش نشان می‌دهند.

ادامه...

بخشی از کتاب آخرین روز عجیب در لس‌آنجلس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سقف

کوین بروکمایر

آن روز عَجَب آسمانی بود، پُر خورشید، باز و آبی! یک عالم ابر نقره ای در افق شنا می کردند و سینه سرخ ها و گنجشک ها روی درخت ها آواز می خواندند. تولد هفت سالگی پسرم جاشوآ بود و ما در حیاط پشتی جشن گرفته بودیم. پسرکم و بچه ها با وسایل بازی بازی می کردند و من و ملیسا با والدین دیگر دور هم نشسته بودیم. اوایل عصر، از انتهای بلوکمان یک بالون به شکل کرجی هوا کرده بودند که با کُلی دَم آتش از بالای سرمان گذشت.
جاشوآ به دوستانش گفت خلبان را می شناسد. «اسمش آقای کلیفتون است» این را همان وقت گفت که رفقایش سرشان را عقب بُرده و آرام آرام سرجایش برگرداندند. «پارسال توی پارک دیدمش. مرا با خودش به هوا برد و اجازه داد یک توپ فوتبال بیندازم در استخر. نزدیک بود با یک هلیکوپتر تصادف کنیم. به من گفت تولدم هم می آید.» جاشوآ چشمانش را از دست خورشید پوشاند. پرسید «دیدید دست تکان می داد؟ فقط برای من دست تکان داد.»
این یک قصه بود.
بالون به کاهلی دور شد و برگشت تا همه زیر و بالایش را به نمایش بگذارد و ما به صدای بچه ها گوش می کردیم که دوباره به بازی شان برگشته بودند. میچ نائومان عینک آفتابی اش را در جیب پیراهنش سُراند و گفت «تا حالا دقت کرد ید بچه ها در این سن چطور با یک اسباب بازی برخورد می کنند؟» میچ همسایه کناری ما بود. پدر مجرد با بی نائومان، بهترین دوست عجایب جاشوآ. بهترین دوست دیگرش، کریس بوچتی، از خانواده ای بود که در کار لوازم آرایش بودند. همسرم آنها را «پولدار و عجیب» خطاب می کرد. میچ جلو پیراهنش را با انگشتانش گرفت و خودش را با آن باد زد. گفت «کارکرد اصلی اسباب بازی مثل یک جور مانع است. آنها برای همه چیز عالم یک استفاده جدید در نظر می گیرند.»
به آن طرف حیاط، به وسایل بازی نگاه کردم: جاشوآ سعی می کرد از یک دیرک بالا و پایین برود، تیلور تاگ ول و سَم یو روی اَلاکلنگ بودند، آدام اسمیتی یک مشت ریگ را به سُرسُره می زد و زمین خوردنشان را تماشا می کرد.
همسرم با کف پایش یکی از صندل هایش را روی چمن انداخت. گفت، «بازی کردن به روش تو بامزه نیست. بیشتر یک طراحی است.» بعد انگشتان پایش را از هم باز کرد و دور پایه صندلی میچ حلقه کرد.
پسرم به نوعی دیوانه اشیاء پرنده بود. دیوار اتاقش پُر بود از پوستر هواپیماهای شکاری و پرندگان وحشی. یک هلیکوپتر هم چلچراغ سقف اتاقش بود. کیک تولدش که روبه روی من روی میز نشسته بود، با عکس یک کشتی موشک انداز تزیین شده بود ـ یک موشک سفید نقره ای که پرتاب شده بود. امید داشتم قناد چند ستاره هم در آن یخبندان می گذاشت (کیک داخل کاتالوگ با پولک های زرد نقطه چین شده بود)، ولی در جعبه را که باز کردم دیدم آنها را ندارد. برای همین کاری کردم: وقتی جاشوآ در زمین بازی بود و مثلاً داشت ماهی می گرفت، شمع های تولد را در کیک کاشتم. تا تَه فرو کردمشان طوری که فقط یک حلقه کوچک موم پیدا بود، بعد بچه ها را صدا کردم. سراسیمه آمدند و چمن ها را از ریشه درآوردند.
همان طور که شمع ها را روشن می کردم سرود تولدت مبارک را خواندیم.
جاشوآ چشمانش را بست.
گفتم «ستاره ها را فوت کن» و لُپ هایش پُر از باد شد. آن شب، بعد از آنکه آخرین بچه ها هم رفتند، من و همسرم بیرون نشستیم تا یک چیزی بنوشیم؛ هر یک در سکوتی مجّزا پیچیده. چراغ های شهر می سوختند و جاشوآ در اتاقش خواب بود. از جایی بالای سرمان یک مرغ حق جیغ می کشید، پشت سر هم.
ملیسا یک تکه یخ به لیوانش اضافه کرد و آن قدر آن را به بقیه زد که ترک برداشت. شکاف میان ابرها را تماشا می کردم. آن شب ماه کامل و درخشان بود، ولی بعد از مدتی به نظرم رسید قدری آسیب دیده است. کمی طول کشید تا علت را فهمیدم: مقابل سطح سفیدش یک مربع بود، یکدست سیاه. مربعی بدون لکه یا تَرَک، که به زور اندازه دندان یک بچه می شد. نمی دانستم روی ماه جا خوش کرده بود یا مثل ابری رویش می پلکید. تو گویی از میان کف صخره پنجره ای باز شده و باریکه ای از یک فضای خالی را به نمایش گذاشته بود. پیش تر چنین چیزی ندیده بودم.
پرسیدم «آن چیه؟»
ملیسا ناگهان صدا کرد، یک آه کوچک عمیقِ شکست خورده.
گفت «زندگی ام خیلی درهم برهم است.»
طی یک هفته، آن شیء آسمانی به طرز چشمگیری بزرگ تر شد. غروب ها ظاهر می شد، وقت گرگ و میش هوا، مثل یک لکه دانه دانه، یک جور غبار در بالاترین گوشه آسمان که تمام شب را آنجا می ماند. نور ستاره ها را مَحو می کرد و به نظر می رسید مقابل قرص ماه حرکت می کند، ولی حرکت نمی کرد. مردم شهرم نمی دانستند که آن شیء داشت پهن می شد یا نزدیک، فقط می دیدیم که دارد بزرگ می شود و همین به حدس و گمان ها دامن می زد. گلیسونِ قصاب اصرار داشت که اساساً چیزی وجود ندارد و همه چیز توّهم است. می گفت «همه اش زیر سر ماهواره هاست. نور را مثل عدسی خَم می کنند و ما هم فکر می کنیم چیزی آنجاست.» گرچه رفتارش آرام بود و با اعتماد حرف می زد، ولی چشم از تخته کارش برنمی داشت.
شیء طی روز پیدا نبود، ولی هر صبح که با نور خورشید بیدار می شدیم آن را بالای سرمان حس می کردیم: هوا تحت فشار بود، بی تعادل معمول وقتی از خانه خارج می شدیم، گویی در نوعی جاذبه جدید قدم می زدیم، جاذبه ای سخت تر و قوی تر، و دیر تسلیم.
ملیسا هفته ها در خانه قدم رو می کرد، از این اتاق به آن اتاق، حواسش پرت بود. شب تولد جاشوآ در بالشش گریه کرد و زیر ملحفه جمع شد و از من کناره گرفت. وقتی بالای سرش نشستم، گفت «می خواهم بخوابم. تو هم بگیر بخواب و دیگر پرسه نزن.» دستمالی را در حمام خیس کردم و در پیاله چینی روی میز عسلی کنارش گذاشتم.
صبح فردا دیدم در آشپزخانه فیلتر قهوه را در کیسه مرطوب کوچکی جمع می کند. پرسیدم «بهتری؟!»
«خوبم» پایش را روی پدال سطل زباله فشار داد و در سطل با صدا باز شد.
«به جاشوآ مربوط است؟»
کمی مکث کرد، کیسه قهوه در دست گفت «جاشوآ چی شده؟» یک جور نگرانی در صدایش بود.
گفتم «دیگر هفت سالش است.» وقتی جواب نداد ادامه دادم «عزیزم! تو یک روز هم از آن روز اولی که همدیگر را دیدیم پیرتر نشده ای. می دانستی؟» از بینی اش نفسی بیرون داد ـ یک جور خنده بود، ولی نمی دانستم منظورش چه بود؛ ابراز تلخی، قضاوت یا نوعی شادی آسان. گفت «در مورد جاشوآ نیست» و قهوه را در سطل زباله انداخت. «ولی به هرحال ممنون.»
با آمدن جولای او کم کم به زندگی عادی مان برگشت. شیء آسمانی آن قدر بزرگ شده بود که روی ماه را بپوشاند. دوستانمان اصرار داشتند که هرگز تغییری در همسرم ندیده اند، او مثل همیشه حرف می زد، با همان عادات و اطوار عجیب و غریب، از جهاتی درست بود. من تفاوت را بیشتر وقتی تنها بودیم درک می کردم. بعد از آنکه جاشوآ را در اتاقش می خواباندیم، کنار هم در اتاق نشیمن می نشستیم و آن وقت اگر چیزی از او می پرسیدم یا تلفن زنگ می زد، همیشه تلخ می شد، یک جور دودلی در رفتارش ظاهر می شد که می گفت دارد از ورای یک حجاب به عالم گوش می کند.
آن وقت ها برایم روشن بود که جای دیگری است، که از صمیمی ترین افکارش سرپناهی برای خودش ساخته و وارد آن شده و در را بسته. تنها سوال باقی مانده این بود که آن زن زُل زده به پنجره، چفت پنجره را باز می کرد یا می بست.
یک صبح شنبه، جاشوآ از من خواست او را به کتابخانه ببرم تا قصه بشنود. تقریباً ظهر بود و خورشید داشت در اوج تاریک می شد. هر روز، سایه هایمان از غرب به طرفمان جمع می شد، در غبار میانه روز گم می شد، به سمت شرق کشیده می شد و از لبه افق خارج می شد. گاهی فکر می کردم دوباره می توانم انعکاسم را پایین پایم ببینم یا نه. همان طور که داشتم بند کفش هایم را می بستم جاشوآ پرسید «بابی هم می تواند بیاید؟»
سر تکان دادم و یک گره پاپیونی زدم. گفتم، «بدو برو صدایش کن.» و او به تاخت رفت.
ملیسا روی پله های ایوان نشسته بود. خم شدم و گفتم «دارم پسرها را می برم شهر.» گونه اش را بوسیدم و طره موهایش را زیر انگشتانم حس کردم. او برای ساکت کردنم دستش را بالا آورد و گفت «گوش کن!»
حشرات شروع به خواندن کرده و پرنده ها ساکت شده بودند، همه جا کم کم با صدای خوشایندی پُر می شد.
آهسته پرسیدم «به چه چیزی باید گوش کنم؟!»
ملیسا لحظه ای سرش را خَم کرد، گویی می خواست شماره یک چیز را نگه دارد. بعد به من نگاه کرد. در پاسخ و با نوعی خستگی، بازوهایش را به روی جهان باز کرد.
پیش از آنکه بروم از من سوال کرد، «ما زیاد مثل هم نیستیم، هستیم؟»
میدان بیرون کتابخانه با آجر قرمز سنگ فرش شده بود. در فواصل درختان زغال اخته کاشته بودند و نیمکت های فلزی اینجا و آنجا سر پایه های بتونی نصب شده بودند. یکی از اعضای گروه تئاتر محلی داشت زیر چراغ خیابان چیزی می خواند؛ پشت یک میز چوبی نشسته بود، دست به سینه و انگار داشت با یک دوربین حرف می زد. گفت «آن شیء از کجا آمده است؟ چه چیزی است و کی سقوطش تمام خواهد شد؟ ما چطور همدیگر را در این مکان پیدا کردیم؟ از اینجا کجا می رویم؟ دانشمندان چیزی نمی دانند.
دکتر استفن ماندروزاتو، رئیس موسسه مطالعات نجوم هورتون، این طور می گوید: «نمی دانیم. نمی دانیم. فقط نمی دانیم.»
من جاشوآ و بابی را از در شیشه ای تیره کتابخانه رد کردم و در اتاق مطالعه کودکان نشستیم. میزها کوتاه بودند و پای من زیر آنها مُچاله بود. هوای آنجا بوی خوش کتابخانه های عمومی و مدارس ابتدایی را می داد. بابی سرگذاشت به بازیِ من کجایم؟ می پرسید «من کجایم؟»
و بعد که جاشوآ دنبالش می گشت به او خط می داد که نزدیک شده یا دور. یک بار در گلدان بود، بار دیگر در یقه پیراهن من و بعد زیر پَرّه های هواکش. کمی بعد، مردی که قرار بود برایمان کتاب بخواند به جایگاهش رفت. به بچه ها سلام کرد، گلویش را با سرفه صاف کرد و کتابش را گشود: «جوجه کوچولو».
همان طور که او می خواند، آسمان روشن شد. خورشید در صفحه ای از آتش از پنجره وارد شد.

سپتامبر جاشوآ به کلاس دوم رفت. معلم جدیدش فهرستی از لوازم التحریر مورد نیاز را برایمان فرستاد و ما هفته پیش از آغاز مدرسه آنها را خریدیم ـ مداد و جامدادی، چسب و دستمال، یک خط کش و یک دفترچه و یک جعبه آبرنگ. روز اول مدرسه، ملیسا عکسی از جاشوآ گرفت که در آستانه در برایش دست تکان می داد، کوله پشتی بر دوش و ظرف غذا در دست. در پرتو نوری سخت سفید ایستاده بود، بعد مادرش را بوسید و به خاندان ثروتمند و غریب ملحق شد.
پاییز به روش کُند و پناه بخش خود گذشت و حوالی آخر نوامبر معلم جاشوآ از دانش آموزانش خواست مقاله کوتاهی بنویسند در مورد اجتماع حیوانات محلی. عنوان مقاله جاشوآ این بود: «چه بر سر پرندگان آمد؟» که ما به در یخچال چسباندیمش.
«قبلاً پرندگان زیادی اینجا بودند، ولی الآن رفته اند. هیچ کس نمی داند کجا رفته اند. من آنها را روی درخت ها می دیدم. وقتی کوچک بودم در باغ وحش به یکی از آنها غذا دادم. پرنده ها وقتی رفتند که کسی نگاهشان نمی کرد. حالا درخت ها آرام هستند و تکان نمی خورند.»
همه این حرف ها درست بود. وقتی آن شیء در نور روز هم قابل رویت شد و وقتی ظرف چند ماه به طرف شهرمان پایین آمد، پرنده ها و حشرات مهاجر ناپدید شدند. گرچه من متوجه رفتنشان نشدم و متوجه خاموشی هر طلوع و سکون درخت ها و چمن تا وقتی که مقاله جاشوآ را خواندم.
جهان در این دوره پُر بود از آشفتگی و شُبهه و تغییرات پیش بینی نشده ای که در قلب مان حس می کردیم. حادثه ای را به خوبی به یاد دارم که در یک سه شنبه زمستانی در سلمانی مین استریت اتفاق افتاد. روی صندلی آرایشگاه نشسته بودم و وسون آرایشگر داشت موهایم را اصلاح می کرد. پیش بند نایلونی روی تنم بود و بوی آدامس نعنایی وسون را استشمام می کردم. همان طور که کاکلم را می زد با خنده گفت «این هوا چی می گه؟!»
از آن زمانی که آن شیء ـ که مثل شیشه نرم و شفاف بود و در روزنامه ها به آن «سقف» می گفتند ـ تا سطح ابرها پایین آمده بود، ریزگردهایی در دفاتر و پیاله فروشی هایمان چرخ می زدند. پاسخ همیشگی ام را دادم که: «امروز کمی گرفته است، مگر نه؟» و وسون خنده جانانه ای سر داد.
وسون از آن مَردهایی بود که روزهایش را به انتظار بقیه عمرش می گذراند.
خودش را با کارش سرگرم کرده بود، زن نگرفته بود و عاشق بچه های مشتری هایش بود. اغلب آخر گفتگوهایش می گفت «به زودی حتماً یک اتفاقی می افتد» و چنان برقی در چشمانش ظاهر می شد که خبر از ایمان قطعی اش می داد. وقتی مادرش مُرد، این ایمان تنهایش گذاشت. هر غروب به خانه کوچکشان می رفت و آن قدر ورق های بازی را بُر می زد یا مجله ها را ورق می زد تا خوابش می گرفت. هر چند همیشه در حضور مشتری ها می خندید، ولی چشمانش تُهی و سفید شده بود، گویی آتشی در آنها فرو نشسته بود. اشتیاقش به نومیدی بَدَل شده بود. گذر زمان او را به آن حال و روز انداخته بود.
از من پرسید «بانوی زیبا چطورند؟»
داشتم در آینه تماشایش می کردم که موازی آینه ای روی دیوار مقابل بود. گفتم «خیلی خوب نبود. ولی فکر می کنم دارد از آن حال و هوا در می آید.» گفت «خوشحالم، خوشحالم. کار و بار فروشگاه چطور است؟»
گفتم کارم خوب پیش می رود. مرخصی ساعات ناهارم بود.
زنگ دستگیره در صدا کرد و جریان هوای سرد گردباد کوچکی کف سلمانی درست کرد. مردی که قبلاً ندیده بودیمش سر در اتاق کرد که: «چتر مرا ندیده اید؟ نمی توانم پیداش کنم.» صدایش خیلی بلند بود، بلند و تیز و از نگرانی لرزان و دستانش هم آشکارا می لرزید.
وسون گفت «نه ندیده ام.» بی حالت لبخند می زد، با دندان هایی نمایان و انگشتانی که پشت صندلی من محکم شده بودند.
ناگهان اتاق احساس بی وزنی کرد.
مرد گفت «به من نمی گویید، مگر نه؟ یا عیسی مسیح. شما جماعت.» بعد زیرسیگاری را برداشت و به پنجره کوبید. ابری از خاکستر اطرافش پخش شد، ولی پنجره فقط در قابش لرزید. زیرسیگاری را روی زمین انداخت که قل خورد و به قفسه مجله ها برخورد کرد. خاکستر روی زمین پخش شد. مرد تَه سیگاری را از ژاکتش تکاند و دوباره گفت «شما جماعت» و از در باز خارج شد.
به خانه که برمی گشتم بوی پودر تالک آرایشگاه از پوستم به باد زمستانی متصاعد می شد. سقف در افلاک کشیده شده و از این سر تا آن سر شهر را پوشانده بود و من نور هزار چراغ خیابان را می دیدم که در جلای سیاه آن مثل صورفلکی گرفتار آمده بودند.
ناگهان به فکرم رسید که اگر چیزی تغییر نکند، اگر سقف تا ابد همان جا بماند، ممکن است فراموش کنیم که اصلاً آنجاست و برای خودمان نقشه جدیدی از آسمان شب رسم کنیم.
وقتی رسیدم میچ نائومان داشت از خانه ام می رفت. از چمن گذشتیم و او کوله پشتی بابی را نشانم داد. «همه جا جایش می گذارد. توی اتوبوس، خانه شما، مدرسه. بعضی وقت ها فکر می کنم باید ببندم به کمربندش.» بعد گلویی صاف کرد و گفت «تازه اصلاح کردی؟ خوب است.»
«آره، ژولیده شده بود.»
سر تکان داد و با زبانش صدایی کرد. گفت، «می بینمت» و پشت در خانه شان ناپدید شد و به بابی گفت از یک چیزی پایین بیاید.

وقتی آن شیء تا نوک درختان پایین آمد، متوجه شتاب باد شدیم. در فضای باریک میان سقف و پیاده رو، باریک می شد و شدت می گرفت و سرعت می گرفت. شب ها می شنیدیم که به دیوارهای خانه هایمان می خورد و آه آرامی در تاریکی سالن های سینما ایجاد می کرد. مردمی که از خانه هایشان خارج می شدند خودشان را در برابر فشار باد محکم نگه می داشتند. گویی تمام شهرمان کوچه ای بود میان ساختمان های بلند.

نظرات کاربران درباره کتاب آخرین روز عجیب در لس‌آنجلس