فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب هم‌سرایان خیابان کینگزلی
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب هم‌سرایان خیابان کینگزلی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هم‌سرایان خیابان کینگزلی

خواننده داستان کوتاه معمولاً هم‌زمان دو حس دارد، مثل داستان «عضو ثابت خانواده» راسل بنکس. دقیقاً زمانی که تازه می‌خواهید بفهمید شخصیت‌ها چطور در کنار هم قرار گرفته‌اند، راه‌های آشکار شدن شخصیت‌های آنها را درمی‌یابید. راوی داستان بنکس می‌خواهد همه‌‌چیز را ثابت نگه دارد، آن هم وقتی که همه‌‌چیز در حال تغییر است. خودش تأیید می‌کند که اعمال او زندگی خانوادگی‌شان را بر هم می‌زند، اما او و همسرش که قصد جدایی دارد، سعی می‌کنند با آرامش توافق کرده و درگیری‌هایشان را حل کنند. به نظر حق دارند بابت کاری که کرده‌اند به خود تبریک بگویند. مشکل زمانی پیش می‌آید که سگ خانواده، سارج، نشان می‌دهد که حاضر نیست روش زندگی‌اش را تغییر دهد. خانواده گله او هستند و راوی، رئیس این گله. برای همین هم سارج به جایی می‌رود که راوی در آن باشد و تمام قراردادهای انسانی را زیر پا می‌گذارد. از خودگذشتگی سارج نسبت به زندگی خانواده عامل نفاق در این جدایی روشنفکرانه است.
لذات داستان «عضو ثابت خانواده» بی‌شمار است. راوی می‌خواهد یک بار برای همیشه صادقانه داستان واقعی را تعریف کند، حتی اگر وجهه‌اش خراب شود. او انسانی عاقل و با درایت است و هنوز، بعد از سی و پنج سال که از رویدادهای داستان می‌گذرد، در پی یافتن راهی برای جبران این اشتباه است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.24 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب هم‌سرایان خیابان کینگزلی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فُک ها

لیدیا دیویس(۲)

می دانم که قرار است در چنین روزی شاد باشیم. چقدر عجیب است. در جوانی معمولاً شادی، یا حداقل آماده ای که شاد باشی، اما سن که بالا می رود، همه چیز را واضح تر می بینی و بهانه هایت برای شادی کمتر می شود. کم کم آدم های اطرافت را، خانواده ات را از دست می دهی. خانواده ما بی دردسر نبود، اما هر چه بود خانواده مان بود، دستی بود که در این بازی نصیبمان شده بود. پنج نفر بودیم، مثل دست پوکر ـ قبلاً هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم.
حالا از رودخانه رد شده و وارد نیوجرسی شده ایم، تا حدود یک ساعت دیگر به فیلادلفیا می رسیم، قطار به موقع راه افتاد.
به او فکر می کنم ـ از من و برادرم بزرگ تر بود و برای همین هم اغلب مسئولیت ما به عهده او بود. همیشه احساس مسئولیت می کرد، حداقل تا وقتی که هر دوی ما از آب وگل درآمدیم. وقتی که من از آب وگل درآمدم بچه اولش به دنیا آمده بود. وقتی بیست و یک سالم بود هر دو بچه اش به دنیا آمده بودند.
بیشتر وقت ها به او فکر نمی کنم، چون دوست ندارم غمگین باشم. گونه های برجسته، پوست لطیف، چهره دوست داشتنی، چشمان درشت، بدن سفید، موهای بلوند رنگ شده، اما طبیعی، چند تار موی سفید. همیشه کمی خسته، کمی غمگین؛ وقتی وسط گفتگوها ساکت می شد، وقتی برای لحظه ای استراحت می کرد و به خصوص توی عکس ها. بارها دنبال عکسی گشته ام که تویش خسته یا غمگین نباشد، اما فقط یکی پیدا کرده ام.
می گفتند وقتی در کما بود جوان بود و آرام. چندین روز در کما بود و هیچ کس نمی دانست کی تمام می شود. برادرم می گفت صورتش برق می زد، درخششی مرطوب داشت، عرق کرده بود. او را با کمی اکسیژن به حال خودش رها کرده بودند تا بالاخره نفسش قطع شود. هرگز او را در کما ندیدم، هرگز در آخر کار به دیدارش نرفتم. حالا متاسفم. فکر می کردم باید پیش مادرم بمانم و در خانه انتظار بکشم، دست مادرم را بگیرم تا بالاخره تلفن زنگ بزند. با خودم این طور فکر می کردم.
نیمه شب بود که تلفن زنگ زد. من و مادر از تختخواب بیرون آمدیم و با هم در اتاق نشیمن تاریک ایستادیم؛ نوری از بیرون، از چراغ های خیابان اتاق را کمی روشن کرده بود.
دلم خیلی برایش تنگ می شود. شاید وقتی ندانید رابطه بین شما و دیگری چطور بوده، یا وقتی رابطه به نظرتان ناتمام می آید، دلتان بیشتر برایش تنگ شود. وقتی بچه بودم فکر می کردم او را از مادرم بیشتر دوست دارم. کمی بعد او خانه را ترک کرد.
فکر کنم بعد از پایان کالج خانه را ترک کرد. به شهر رفت. آن موقع هفت سالم بود. خاطراتی پیش از رفتنش از خانه در ذهنم مانده. او را به یاد می آورم که در اتاق نشیمن ساز می زد، او را به یاد می آورم که کنار پیانو می ایستاد و کمی به جلو خم می شد، او را به یاد می آورم که لب هایش را دور دهنه کلارینت غنچه می کرد و چشمانش به نت بود. آن موقع ها خیلی خوب می نواخت. همیشه سر خرید قمیش(۳) کلارینت داستان داشتیم.
وقتی سال ها بعد، چندین مایل دورتر از خانه به دیدنش می رفتم، کلارینت را که مدت ها ننواخته بود بیرون می آورد و سعی می کردیم با هم یک قطعه بزنیم؛ چه خوب و چه بد. گاهی نت های کامل و بی نقصی که نواختنش را خوب یاد گرفته بود می شنیدم و شاهد درک کاملش از یک خط نت بودم، اما ماهیچه های لبش ضعیف شده بود و هر از گاهی کنترلش را از دست می داد. ساز جیرجیری می کرد یا خاموش می ماند. موقع نواختن توی قمیش می دمید، زور می زد و وقتی به استراحت می رسید، لحظه ای ساز را پایین می آورد و نفسش را به سرعت بیرون می داد، بعد دوباره نفس می گرفت و شروع می کرد.
پیانوی خانه را خوب یادم است؛ توی دالانی بود که به اتاقی با سقف کوتاه می رسید و درختان کاج پشت پنجره رویش سایه می انداختند و خورشیدی که از پنجره های کناری به درون می تابید و حیاط آفتاب گیر با بوته های رز جلو خانه و زنبق های وسط چمن، اما یادم نیست در آن تعطیلات به خانه آمده باشد. شاید نیامده بود. راهش دورتر از آن بود که بتواند زودبه زود بیاید. پول چندانی نداشتیم و برای همین هم چیزی برای بلیت قطار باقی نمی ماند. یا شاید خودش نمی خواست زودبه زود به خانه بیاید. آن موقع این موضوع را درک نمی کردم. به مادرم گفتم اگر لازم باشد چند دلاری را که جمع کرده ام می دهم تا او دوباره به خانه بیاید. کاملاً جدی بودم. فکر کردم پس اندازم کمکی می کند، اما مادرمان فقط لبخند زد.
دلم برایش تنگ می شد. وقتی هنوز در خانه بود از برادرم و من مراقبت می کرد. روزی که من به دنیا آمدم، آن بعد از ظهر داغ تابستان، او بود که کنار برادرم ماند. آنها را در بازار محلی رها کردند. ساعت ها برادرم را سوار بازی های مختلف کرد و میان غرفه ها چرخاند؛ هر دو گرمشان بود و تشنه و خسته بودند. سال ها بعد برای تماشای آتش بازی به همان بازار رفتیم. پدر و مادرم مایل ها دور از آنها، آن دست شهر در بیمارستان بالای تپه بودند.
وقتی ده سالم بود، ما هم به شهر او اسباب کشی کردیم و چند سالی نزدیک هم زندگی می کردیم. به خانه ما می آمد و مدتی می ماند، اما زیاد نمی آمد، نمی دانم چرا. یادم نیست با هم غذا خورده باشیم، یا در شهر گشته باشیم. وقتی به خانه ما می آمد، با دقت به تمرین پیانوی من گوش می داد. هر وقت نتی را اشتباه می نواختم به من گوشزد می کرد، گرچه گاهی هم اشتباه می کرد.
او بود که اولین کلمه فرانسوی را یادم داد: وادارم کرد آن قدر تکرارش کنم تا تلفظم درست شود. حالا دیگر مادرمان هم زنده نیست، نمی توانم بپرسم که چرا او را بیشتر نمی دیدیم.
دیگر هیچ هدیه ای با تم حیوانات از طرف او به دستم نمی رسد. دیگر هیچ هدیه ای از طرف او به دستم نمی رسد.
چرا آن هدیه ها را به من می داد؟ چرا می خواست مرا یاد حیوانات بیندازد؟ یک بار یک موبایل پنگونی چینی به من داد ـ چرا؟ بار دیگر یک مرغ دریایی از جنس چوب بالسا به من هدیه داد که از بند آویزان بود و بال هایش در نسیم تکان می خورد. بار دیگر یک حوله آشپزخانه برایم آورد که رویش گورکن داشت. هنوز هم دارمش. چرا گورکن؟!
از پشت شیشه قطار می خوانم ـ ترنتون می سازد، دنیا بهره می برد.(۴) امروز از پشت پنجره چند تا شعار دیده ام؟ دیرک هایی را می بینم که در آب افتاده اند و سیم هایشان هنوز آویزان است ـ چه شده؟ چرا اینجا رها شده اند؟
همیشه از آنهایی که خانواده ای ندارند می خواهند که در چنین روزهایی سر کار بیایند. می توانستم بهانه بیاورم که می خواهم امروز را با برادرم بگذرانم، اما او در مکزیک است. چهار ساعت، یک کم دیگر. تقریباً موقع شام می رسم. اگر بشود در رستوران هتل غذا می خورم. آسان ترین راه همین است. غذای هتل هیچ وقت واقعاً خوب نیست، اما کارمندانش رفتاری دوستانه دارند. البته مجبورند، این هم بخشی از کارشان است. رفتار دوستانه یعنی اینکه اگر بخواهم صدای آهنگ را کم می کنند. یا می گویند نمی توانند این کار را بکنند، اما لبخند می زنند.

یعنی عشق به حیوانات وجه اشتراک ما بود؟ حتماً حیوانات را دوست داشت، وگرنه آن هدیه ها را برایم نمی فرستاد. یادم نیست رابطه اش با حیوانات چطور بود. سعی می کنم حالات مختلفش را به یاد بیاورم: بیشتر اوقات نگران بود. گاهی (مثلاً سر میز، بعد نوشیدن شراب) آرام بود و لبخند می زد، گاهی به لطیفه ای می خندید، گاهی (مثلاً سال ها پیش در کنار بچه هایش) سرزنده و بازیگوش و پر انرژی بود، در چمن به طرف کسی می دوید، زیر درخت برگ بوی باغی که شوهرش صبورانه از آن مراقبت می کرد می نشست.
نگرانی های زیادی داشت. افکاری ناراحت کننده به ذهنش می رسید و آن قدر بزرگش می کرد تا داستانی می شد و از اصلش فاصله می گرفت. مثلاً پیش بینی می کرد که باران می آید. بعد به دختر بزرگش می گفت احتمالاً باران می آید. یادت نرود بارانی ات را برداری. اگر خیس بشوی سرما می خوری، آن وقت ممکن است اجرای فردا را از دست بدهی. آن وقت خیلی بد می شود. بیل خیلی ناامید می شود. خیلی دوست دارد بداند که تو درباره آن نمایش چه فکری می کنی. زیاد درباره اش حرف زده اید...
زیاد به او فکر می کنم ـ به اینکه چقدر دلواپس بود. این دلواپسی از خیلی سال قبل شروع شده بود. او کودکی پرفرازونشیبی داشت. تا شش سالگی سه پدر داشت ـ شاید هم دو تا، البته اگر پدر واقعی اش را حساب نکنیم، چون فقط در کودکی او را دیده بود. مادرمان او را پیش آدم های مختلفی می گذاشت ـ پرستار بچه، دختر خاله. معمولاً او را برای یک صبح یا یک روز کامل دست دیگران می سپرد، اما یک بار چند هفته طول کشید. مادرمان مجبور بود کار کند ـ دلیل قابل قبولی بود.
زیاد او را نمی دیدم، بین ملاقات هایش فاصله ای طولانی بود، از ما خیلی دور بود. هر بار که همدیگر را می دیدیم، دستانش را دورم می پیچید و محکم بغلم می کرد، مرا به سینه نرمش می فشرد، گونه ام را روی شانه اش می گذاشت. یک سروگردن از من بلندتر و چهارشانه تر بود. من جوان تر و ظریف تر بودم. از وقتی خودم را شناختم او پیشم بود. حتی وقتی بزرگ شدم همیشه حس می کردم که از من محافظت می کند یا حواسش پیش من است. هنوز هم هروقت زنانی را می بینم که حدود چهارده سال از من بزرگ ترند مشتاقانه خیال می کنم که آنها هم از من مراقبت می کنند، اما خیلی زود به خودم می آیم.
وقتی از آغوشش بیرون می آمدم، از کنار یا بالای سرم به نقطه ای خیره می شد. انگار به چیز دیگری فکر می کرد. وقتی به من خیره می شد، نمی دانستم اصلاً مرا می بیند یا نه. نمی دانستم نسبت به من چه حسی دارد.
من کجای زندگی اش بودم؟ گاهی فکر می کردم برای دخترانش و حتی برای خودش ارزشی ندارم. این احساس یک دفعه به سراغم می آمد، حسی شبیه خلا، انگار اصلاً وجود نداشتم. او و دو دخترش بعد از فوت همسر اول و جدایی از همسر دوم یک خانواده سه نفره بودند. من عضوی از آنها نبودم، برادرمان هم همین طور؛ اگرچه ما دو نفر قبلاً بخش بزرگی از زندگی او محسوب می شدیم.
هرگز نفهمیدم نسبت به سایر آدم ها، جز دخترانش، چه حسی دارد. وقتی دخترها از او دور بودند، می توانستم ببینم که چقدر دلش برایشان تنگ شده؛ یک دفعه ساکت می شد.
روزی که از خانه کرایه ای ساحلی شان می رفتند خوب یادم است؛ جلو پله ها خداحافظی کردند، آن دست ماشین، روی شن ها، علف هایی براق روییده بود. توفال های طوسی سقف زیر نور خورشید می درخشید، بوی ماهی و قیر می آمد، نور خورشید از ماشین ها برمی گشت. صدای بسته شدن در یکی از ماشین ها را شنیدم و بعد صدای بسته شدن در ماشین دیگر و سکوت او که همه اینها را تماشا می کرد. وقتی ساکت بود حس می کردم به احساسات واقعی اش دسترسی بیشتری دارم، می توانم درونش را ببینم و آن سکوت اغلب اوقات به خاطر دخترانش بود.
اما فکر می کنم احساساتش نسبت به مادرمان بار بزرگی بر زندگی اش بود؛ حداقل اوقاتی که در کنار هم می گذراندند این طور بود. شاید وقتی از مادر دور بود می توانست فراموشش کند. مادر همیشه پایش را روی دوش او گذاشته بود تا بالاتر برود، همیشه می خواست که حق با او باشد، همیشه یا شاید بهتر است بگویم بیشتر اوقات می خواست که از او و از همه ما بهتر باشد. نادانی و ساده دلی وحشتناک او در این مواقع همه چیز را بدتر می کرد. بیشتر اوقات خودش هم نمی دانست چه می کند.
آخرین گفتگوی ما از پشت تلفن بود، از فاصله ای دور. گفت هرچه در سمت راست میدان دیدش باشد را خوب نمی بیند. وقتی داشته فرمی را پر می کرده کلمه تاریخ را می بیند و تاریخ آن روز را می نویسد، اما در سمت راست آن کلمه کلمات دیگری هم بوده و در واقع باید تاریخ تولدش را می نوشته. کمی حرف زدیم. احتمالاً آخر سر به او گفتم که چند روز دیگر دوباره با هم حرف می زنیم، یا اینکه مرا از حال خودش بی خبر نگذارد، چون یادم است درجواب گفت که دیگر نمی خواهد با من حرف بزند، می خواهد تمام انرژی اش را برای حرف زدن با دخترهایش بگذارد. وقتی که این را گفت، صدایش به گوشم یا دور بود و یا خسته. سعی نکرد لحنش را ملایم تر کند، یا معذرت بخواهد. بعد از آن دیگر با هم حرف نزدیم. احساس کردم مرا پس زده، از زندگی اش بیرون رانده. اما خونسردی اش صدای ترس خودش بود، نگرانی اش از بلایی بود که داشت به سرش می آمد، نه اینکه بخواهد مرا آزار بدهد.
بعد مرگش خیلی فکر کردم. سعی کردم بفهمم چه حسی به من داشته، وسعتش را درک کنم، اثری از عاطفه یا عشق پیدا کنم، وسعت آن را هم درک کنم، از آن مطمئن شوم. حتماً حسش به من ملغمه ای از احساسات متفاوت بوده، من خواهر خیلی کوچک ترش بودم، زندگی من در آن خانه خیلی آسان تر از زندگی او بود. شاید تمام این سال ها کمی حسادت در وجودش باقی مانده بود. با این حال دلش می خواست پیشم باشد، به من سر می زد، در اتاق نشیمن می خوابید، حداقل دو بار به خانه ام آمد. مطمئنم بیش از یک بار بود. در یکی از همین دیدارها بود که نیمه شب صدای نجوای رادیوی کوچکش را از تختخواب شنیدم. یا شاید توی یکی از آن خانه های ساحلی بود که در تعطیلات تابستان کرایه می کردیم؛ همان خانه هایی که زمینش پر از شن بود و وسایل کسی دیگر خانه را پر کرده و تابلوهای کسی دیگر دیوارها را می پوشاند. سخت خوابش می برد، رادیو گوش می داد و تا نیمه شب رمان های پلیسی می خواند.
من هم به او سر می زدم و پیشش می ماندم. یک بار مدتی با او زندگی کردم؛ همان دفعه که مجبور شدم از پیش پدر و مادرم بروم. گاهی فکر می کردم به خاطر احساس مسئولیتش در قبال من راهم داده، من خواهر کوچک ترش بودم، همیشه مشکلات خودم را داشتم.

همیشه پیش از موعد مقرر بسته ای برایم می فرستاد. توی بسته، هدیه ای لای زرورقی نرم یا کاغذ کادویی محکم بود. تمام این هدایا را خودش انتخاب کرده و خریده بود؛ آنها را در کاغذهای شاد پیچیده، با ماژیک سیاه و خطی درشت روی آنها نوشته و چند هفته زودتر پستشان کرده بود.
همیشه برای این هدایا اهمیت زیادی قائل بودم. وقتی بچه بودم این تعطیلات برایم بهترین زمان سال بود و هیچ وقت هم تغییر نکرده بود. در این تعطیلات سال کهنه به نقطه اوج خودش می رسید و نو می شد، بعد دوباره چرخه قدیمی آغاز می شد، دوباره به همین تعطیلات می رسید.
مرغ دریایی توی کمد جا خوش کرد، بندهایش به هم گره خورد. چند بار تلاش کردم بازش کنم. بالاخره موفق شدم. آن را با تکه ای چسب از تیر سقف آویزان کردم. بعد از مدتی گرمای تابستان چسب را شل کرد و پرنده افتاد.
بعد یک فیل توپر کوچک سبز پولک دوزی شده هندی را به من هدیه داد؛ خیلی قشنگ بود. دو ریسمان کوچک داشت و می شد آویزانش کرد. پشت پنجره آویزانش کردم و بعد از مدتی پارچه سبز یک طرفش در نور خورشید رنگ باخت.
یک بار هم هدیه ای دست دوز و نمدی برایم فرستاد که جیب داشت و می شد پشت در آویزانش کنی و خرت وپرت هایت را تویش بریزی ـ البته نمی دانم دقیقاً چه جور خرت وپرتی. روی پارچه نمدی آن هم فیلی سوزن دوزی شده بود.
حالا یادم آمد ـ این چیزها را از نمایشگاه صنایع دستی می خرید تا سودش به بومی ها برسد. این هم از مهربانی و وجدانش بود، برای همین هدیه هایش کمی عجیب بود و با سلیقه ما جور درنمی آمد.
همیشه هیجان زده منتظر رسیدن بسته های پستی بودم. کاغذ قهوه ای زبری که چون از آن ور آب ها آمده بود کمی له شده بود. آن کاغذ قهوه ای حتی از کاغذ کادوهای تویش هم هیجان انگیزتر بود. کاغذ قهوه ای زشت و بی روح بود، اما می دانستی که درونش کهکشانی از بسته های کوچکی است که هرکدام در کاغذ رنگی متفاوتی پیچیده شده.
فکر کنم موقع خریدن هدیه ها سلیقه ام را در نظر می گرفت، اما واقعیت را کمی تغییر می داد؛ شاید خوش بینانه فکر می کرد این چیزها به دردبخور یا تزئینی است. فکر می کنم خیلی از مردم موقع خرید هدیه ای واقعیت ها را خوش بینانه تغییر می دهند. منظورم این نیست که با آدم هایی که هدیه های متفاوت می دهند مخالفم و صد البته مخالف آن نمایشگاه های صنایع دستی هم نیستم.
حالا که چند سالی گذشته و من هم تغییر کرده ام، هدیه هایم را از این نمایشگاه ها می خرم. این کار را حداقل به یاد و خاطره او می کنم.
او پول زیادی صرف خرید هدیه نمی کرد. این هم از وجدانش بود. پول چندانی خرج خودش هم نمی کرد. در اعماق قلبم باور داشتم که او معتقد است لیاقت بیش از این را ندارد.
اما قبلاً برایمان زیاد خرج می کرد. آن موقع ها هدیه هایش ناگهانی بود. یک بار برایم نامه نوشت و پرسید که دلم می خواهد با او و بچه هایش به اسکی بروم. اوایل بهار بود و برف ها تکه هایی گل آلود بودند که روی شیب کوه آب می شدند. روی همان یک ذره برف اسکی کردیم. گاهی به پیاده روی های طولانی می رفتم. او فکر می کرد نباید تنها بروم. اگر اتفاقی برایم می افتاد کسی نبود که به دادم برسد، اما نمی توانست جلوم را بگیرد. راستش در مسیرهایی که راه می رفتم آدم های زیادی را می دیدم که با لبخند و سلامی دوستانه از کنار هم می گذشتند.
سال ها بعد، وقتی مدت ها از سنی که نیازمند کمک های او بودم گذشته بود، اولین کامپیوترم را برایم خرید. می توانستم پیشنهادش را رد کنم، اما پول زیادی نداشتم. و آن روز بعد از ظهر پیشنهاد ناگهانی او از پشت تلفن برایم هیجان انگیز بود. در جایی که او زندگی می کرد حوالی غروب بود. پیشنهاد او دریایی از سخاوت بود، دلم می خواست درش غرق شوم و همان جا بمانم. بله، بله. اصرار کرد. گفت پولش را برایم می فرستد. روز بعد دوباره زنگ زد، آرام تر شده بود ـ هنوز هم می خواست کمکم کند، گفت که برایم کمی پول می فرستد، اما نه همه اش را. آن روزها پول خرید کامپیوتر خیلی زیاد بود. می دانستم که چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد ـ موقع غروب به من فکر می کرده و دلش برایم تنگ شده بوده و این احساس درش رشد کرده و تبدیل به این هوس شده که برایم کاری بکند، مثلاً کاری چشمگیر و مهیج.
تقریباً از همان موقع هر سال تابستان یکی، دو هفته برایمان خانه ای ساحلی کرایه می کرد یا حداقل بیشتر پولش را می داد. هر سال خانه ای متفاوت می گرفت و همه با هم به آنجا می رفتیم. آخرین بار هم زمان با آخرین سال عمر پدرم بود، گرچه او به ویلا نیامد، او را در آسایشگاه گذاشتیم. تابستان سال بعد پدر دیگر مرده بود، خواهرم هم همین طور.

نظرات کاربران درباره کتاب هم‌سرایان خیابان کینگزلی