فیدیبو نماینده قانونی نشر موج و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شهرداران ولز چگونه می‌میرند

کتاب شهرداران ولز چگونه می‌میرند
ده داستان، مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب شهرداران ولز چگونه می‌میرند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب شهرداران ولز چگونه می‌میرند

سرزمین ولز در جنوب‌­غربی جزیره‌ی بریتانیا با وسعت ۲۰۷۷۹ کیلومتر­مربع قرار گرفته است که حدود سه ­هزار کیلومترمربع از استان مازندارن کوچک­تر است.
ولز صاحب مردمی خونگرم و متهور است که به زبان ولزی صحبت می‌­کنند و داشتن قریب به چهار­صد قلعه در این وسعت، نشان از شجاعت و دلیری این مردم دارد. هم­ اکنون از این تعداد، حدود صد قلعه کاملا سالم و سرپا هستند.
مجموعه داستان «شهرداران ولز» به زمانی بعد از جنگ جهانی دوم بازمی­‌گردد.
زمانی­‌که در آن، از طرف دولت مرکزی افرادی به­ نام شهردار و به‌­صورت انتصابی به نقاطی در سرزمین ولز فرستاده می‌شدند. این افراد که در­ واقع حاکمانی بی­چون­و­چرا بودند، با سوءاستفاده از ضعف حکومت مرکزی که به­‌تازگی از جنگ رها شده بود، با این تفکر به ولز می‌آمدند تا هرچه بیشتر به برداشت از داشته‌­های سرزمین ولز اعم از مواد معدنی، جنگل و یا هر چیز دیگری بپردازند.

ادامه...
  • ناشر نشر موج
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب شهرداران ولز چگونه می‌میرند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



جنگل آقای شهردار

خانم "گرین­وود" زنی بلند­قد و لاغر بود که گردنی بلند و کشیده داشت. چشمان درشت و درخشانش اولین چیزی بود که توجه همه را به خود جلب می کرد، قدیمی­ها می گفتند: «او در زمان جنگ جهانی دوم به همراه مهاجران لهستانی به آنجا آمده است.» اما خود او هرگز در این­باره حرفی نزده بود.
خانم گرین­وود یک باغچه­ی بزرگ پرورش گل داشت که پروانه­های زیادی را از جنگل کنار شهر به آنجا می کشید، او روزها بین گل­ها راه می رفت و آن ها را نوازش می کرد و برایشان آواز می خواند.
مردم گاهی خانم گرین­وود را می دیدند که ده­ها پروانه­ی ریز و درشت روی دست­وصورتش نشسته­اند و این موجب شایعات زیادی درباره­ی قدرت­های عجیب او می شد.
ساختمان شهرداری درست وسط شهر ساخته شده بود و آقای شهردار از پنجره­ی اتاق بزرگش در طبقه­ی دوم، هر­ روز مردم را می دید که با خوشحالی همراه بچه­هایشان برای خرید گل، و گپ زدن با خانم گرین­وود به آنجا می آمدند و این موجب حسادت آقای شهردار می شد.
آقای شهردار مردی کوتاه­قد و لاغر با گردنی کوتاه بود که وقتی می خواست پشت سرش را ببیند باید خودش را مانند کرگدن می چرخاند. چشمان آقای شهردار خیلی ریز بود و گاهی در چروک­های صورتش قابل دیدن نبود. آقای شهردار همیشه لباس سیاه و رسمی می پوشید و بسیار خشک و جدی با همه برخورد می کرد. بچه­های شهر از آقای شهردار به­خاطر ظاهرش می ترسیدند و کمتر دور­و­برش می پلکیدند.
آن روز آقای شهردار در حالی­که از پشت شیشه به خانم گرین­وود نگاه می کرد زیر لب گفت: «من نمی دانم این گل و سبزه به چه دردی می خوره؟ به­زودی بلایی سر تو و اون جنگل و پروانه­های مسخره­ات میارم که یادت نره خانم گرین­وود!» و بعد در حالی ساکت شد که به ستون آگهی­های روزنامه خیره شده بود.
فردا صبح ماشین سیاه و بزرگی جلو شهرداری توقف کرد و مردی چاق و تنومند و خشن با دست­های بسیار بزرگ از آن پیاده شد. مرد سرش را بلند کرد و به آقای شهردار که از پشت پنجره به او خیره شده بود، نگاهی کرد و سری تکان داد و به سمت شهرداری به راه افتاد. دو دقیقه بعد آقای شهردار روبه­روی مرد نشسته بود و آن دو به هم خیره شده بودند.
مرد که نامش آقای "هریسون" و صاحب شرکت بزرگ چوب­بری بود به آقای شهردار گفت: «اگر شما اجازه و انحصار بریدن درختان این جنگل را به من بدهید در عرض دو سال تمام این جنگل را صاف می کنم و به جایش یک شرکت بزرگ تجاری و فروش الوار، همراه با شغل برای مردم شهر ایجاد می کنم.»
شهردار مستقیم به صورت آقای هریسون خیره شده بود. آقای هریسون گفت: «البته سود ناچیزی هم تقدیم شما می شود.»
و سرش را نزدیک گوش شهردار برد و رقمی را گفت که نیش شهردار تا بنا­گوش باز شد و صورت سرد و خشکش ترسناک­تر به نظر رسید.
***
صبح روز بعد، پیشکار شهرداری در شهر اعلامیه­ای پخش کرد و همه را به میدان بزرگ شهر فراخواند تا به حرف­های آقای شهردار گوش کنند.
آقای شهردار پشت تریبون رفت و بعد از این­که گلویش را صاف کرد نگاهی به همه­ی اهالی شهر انداخت و گفت: «مردم شهر و اهالی محترم! امروز می خواهم همراه شما کاری را آغاز کنم که آینده ی این شهر و فرزندانمان را روشن و درخشان می کند. کاری که اسم ما و شهرمان را به­عنوان الگویی برای پیشرفت و پویایی در تاریخ این کشور ثبت خواهد کرد. به شما قول می دهم که شهر ما به شهری صنعتی و پول­ساز، و ما به ثروتمند­ترین مردم کشور تبدیل می­شویم. ما با داشتن این جنگل بزرگ و عظیم می­توانیم شهرمان را به قطب بزرگ تولید الوار و چوب کشور تبدیل کنیم و سود زیادی نیز نصیب شهرمان کنیم، آینده­ی شهر ما در گرو این حرکت است و امیدوارم که شما به من کمک کنید تا این شهر را به آبادانی برسانم.»
آقای شهردار لیوان آبش را تا ته نوشید و دستش را به ریش کم پشتش کشید و گفت: «در ضمن به هر خانواده که به طرح رای بدهد از زمین­های آزاد شده از جنگل هزار متر اختصاص خواهد یافت تا با کمک بلا­عوض شرکت چوب­بری خانه ای بزرگ و زیبا برای خود بسازد.»
مردم از فکر داشتن خانه­ای بزرگ و راحت، آن­هم به­صورت رایگان ذوق­زده شده بودند و به­سرعت به این فکر رای مثبت دادند.
کارخانه­ی چوب­بری در عرض چند روز کارش را شروع کرد­. اوایل کار، همه­ی مردم شاد بودند اما بعد از یک­سال قسمتی از جنگل خالی شده بود و با هر بادی خاک و خُل زیادی به شهر آورده می­شد و همه را آزار می­داد. تازه وقتی که باران می بارید سیل راه می­افتاد و با خودش گل و شُل می­آورد و مردم مجبور بودند تا چند روز خانه­هایشان را از آشغال­ها پاک کنند. از آن بدتر این بود، از وقتی که کارگرهای چوب­بری از کشورهای دیگر به اینجا سرازیر شده بودند، هرشب توی خیابان دعوا راه می­انداختند و مزاحم مردم می­شدند و چون صاحب چوب­بری و شهردار از آن ها حمایت می­کردند، تنها پلیس شهر هم چندان رغبتی به دخالت در این موضوع نشان نمی­داد. اما شرکت چوب­بری برای قدر­دانی از آقای شهردار خانه­ای چوبی، از بهترین الوارها، بالای جنگل ساخته بود که آقای شهردار و صاحب چوب­بری در آن زندگی می­کردند. در ضمن وقتی که نوبت دادن زمین­ها به مردم شده بود آنقدر در مقررات و بوروکراسی شهرداری گیر می­کردند که گاهی از گرفتن زمین پشیمان می­شدند.
مردم هر روز بیشتر و بیشتر از حقه ی شهردار و صاحب چوب­بری آگاه می­شدند اما کاری از دستشان بر نمی­آمد برای همین هم قیافه­ی شهر ماتم­زده شده بود.
خانم گرین­وود این اواخر خیلی تغییر کرده بود و کمتر حرف می­زد و بیشتر به فکر فرو می­رفت و بعضی وقت­ها با خودش حرف می­زد و گاهی وقت­ها که کسی صدایش می­کرد اصلاً نمی­شنید و جوابی نمی­داد. تا این­که یک روز همسایه­هایش را به مهمانی دعوت کرد و برایشان بهترین کیکی را که تا آن­روز کسی در آن شهر نخورده بود، پخت.
در آن مهمانی خانم گرین وود با همه خوش­و­بش می کرد و حرف می زد و دست آخر هم حسابی به همه خیره شد و لبخند زد.
همه­ی کسانی­که در آن مهمانی بودند، حس می کردند که او امشب بسیار تغییر کرده و غمگین است. همه تا پایان مهمانی دور او جمع شده بودند و حرف می­زدند.
آن­شب وقت خداحافظی، خانم گرین وود در سکوت، فقط خیره شده بود و لبخند می زد. وقتی همه به خانه­­هایشان رفتند، او چکمه­های بلندش را پوشید و بالا­پوش پشمی اش را تنش کرد و به سمت جنگل به راه افتاد. بعد از نیم ساعت وارد جنگل شد و روی تنه ی بریده­ی درخت تناوری نشست و در نور کم­سوی فانوسش به­آرامی موریانه­­ای کوچک را از لای تنه ی درخت بیرون آورد. خانم گرین وود کمی به موریانه­ی کوچک نگاه کرد و به­آرامی گفت: «شماها نمی­خواهید این جنگل را از شرِّ دشمنانش نجات دهید؟» بعد با مهربانی موریانه را نوازش کرد و او را لای تنه­ی درخت گذاشت.
خانم گرین وود روی زمین دراز کشید، صورتش را روی خاک نمدار جنگل گذاشت، چشمانش را بست و گفت: «­ای مادر همه ی انسان ها! ای زمین مهربان! من تاوان گناهان آن ها هستم مرا دریاب و آنان را ببخش و نعمتت را دوباره بر آنان ارزانی دار!»
هنگام سپیده­دم و نزدیک طلوع خورشید صدای بسیار وحشتناکی از بالای جنگل شنیده شد. وقتی مردم و کارگران چوب­بری به سراغ خانه ی بالای جنگل رفتند، دیدند که موریانه ها تمام پایه­های خانه را خورده و خانه با تمام بزرگی و سنگینی­اش ناگهان بر سر آقای شهردار و صاحب چوب­بری خراب شده بود.
الوارهای خرد شده آن ها را تکه­تکه کرده بودند و خون آقای شهردار و صاحب چوب­بری همه جا پخش شده بود. از بدن آن ها فقط دستی بریده در حالی­که تکه چوبی را در خود گرفته بود، پیدا شد.
وقتی همه­ی مردم حیرت­زده از جنگل به شهر برمی­گشتند، جایی را دیدند که خانم گرین وود دیشب آنجا خوابیده بود. آن ها لباس­ها و چکمه­ی او را به شهر برگرداندند و مدت­ها ­دنبالش گشتند اما هرگز او را پیدا نکردند. از همه عجیب­تر این بود که در طول یک­ماه تمام تنه­های بریده شده­ی درختان از وسط شکافته شدند و از میان این تنه­های شکافته، نهال­های جدید درختان، سبز شدند.

نظرات کاربران درباره کتاب شهرداران ولز چگونه می‌میرند