فیدیبو نماینده قانونی نشر افکار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب تشتک سحرآمیز

نسخه الکترونیک کتاب تشتک سحرآمیز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تشتک سحرآمیز

در ناگهان باز شد و نود و سه کارگر از سیاه‌چال به آن کوچکی بیرون ریختند و هماهنگ با هم مخالف باکون و گروه آدم‌بزرگها شروع به شعار دادن کردند.
فرشته‌ی عینکی همه‌ی درها را باز کرد و در زمان کوتاهی همگی کارگران زندانی، توی دالان جمع شدند. عصبانیتشان هر لحظه بیشتر می‌شد.
یکی که اصلاً دیده نمی‌شد، از میان جمعیت فریاد زد: «چرا معطلید؟! زود باشید حرکت کنید! باید کلکشان را بکنیم!»
جمعیت فریاد زدند: «برویم!»
در راه‌پله صدای پاهای زیادی می‌آمد. کسانی با عجله پایین می‌آمدند.
نیما گفت: «صبر کنید! نگهبانان دارند می‌رسند؛ باید همین پایین آماده‌ی مبارزه شویم!»

ادامه...
  • ناشر نشر افکار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.05 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تشتک سحرآمیز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول: بادکنک بنفش

صدای جیغ مامان فضای خانه را پُر کرد و از دریچه ی هواکش توالت بالا رفت. با این صدا، حتما، همسایه ها از خواب می پریدند. معلوم بود، مامان و بابا، دیر به سرکار می رسند.
نیما، تنها فرزند خانه، نه سالش بود. تعطیلات تابستان را سپری می کرد. یک ساعتی از بیدار شدنش می گذشت. حوصله ی بلند شدن نداشت. توی تخت خوابش غلتی زد و چشم دوخت به آقا سگ.
تابستان کسل کننده ای بود. هر روز صبحانه خوردن با عجله و رفتن به خانه ی مادر بزرگ که نیما مامانی صدایش می کرد. عصر هم باز مامان از سر کار می آمد و نیما را با خود به خانه می برد.
ضربه ای به آقا سگ زد. آن هم مثل پاندول ساعت در هوا به حرکت درآمد.
هنوز صدای جیغ مامان از توالت می آمد. ضربه هایی هم به در توالت می زد.
نیما گفت: «باید سوسک دیده باشد. در هم از تو قفل شده که تا الان بیرون نیامده.»
قفل در خراب بود و بابا هم هیچ اهمیتی نمی داد.
صدای خمیازه ی بلند بابا و دمپایی هایش که روی فرش کشیده می شدند، به گوش رسید. داشت به کمک مامان می رفت.
نیما آقا سگ را پایین آورد. چشمهایش را مالید و لب تخت نشست. درباره ی بابا به آقا سگ گفت: «آن قدر چاق و گنده است که با یک ضربه در را باز می کند.»
نیما از لای در بیرون را دید. مامان دوید توی آشپزخانه. صورتش سرختر از همیشه بود. سوسک بزرگی که مامان را دنبال می کرد، از توالت وارد هال شد و روی قاب عکس بابا نشست.
بابا با لنگه دمپایی پشت سرش بود و قبل از اینکه بیچاره واکنشی از خود نشان دهد، کشتش.
قاب عکس روی پای بابا افتاد. چنان فریادی از درد کشید که تمام شیشه ها لرزید.
بابا که خیلی چاق بود، طبق عادت همیشگی روی صندلی آشپزخانه لم می داد و چای تلخ را هورت می کشید و شکم بزرگش را می خاراند.
«زود باشید! دارد دیر می شود!» ته چای روی سبیلش را مکید.
بعد از صبحانه، مامان ظرفها را توی ظرفشویی ریخت.
بابا توی صندلی اش کش آمد و بعد باد گلویش زد و بلند شد. مامان اخم کرد. نیما که بوی بد دهان اذیتش کرده بود، از آشپزخانه بیرون رفت.
بوی بد دهان توی ماشین بابا هم بود. نیما شیشه ی عقب را پایین کشید. پشت چراغ قرمز بودند.
مامان جلوی آیینه ی آفتابگیر ابروهایش را مرتب کرد و به ساعتش که همیشه عقب بود، نگاه کرد: «خوب است پوری جان برایم ساعت می زند! وگرنه این طوری که من می روم شرکت، تا حالا باید صدبار اخراج شده باشم!»
بابا پک غلیظی به سیگارش زد. نیشش به خنده ای بی صدا باز شده بود.
«راستی که هیچ شغلی مثل رانندگی آژانس به درد نمی خورد. چه فایده که مثل یک آدم ماشینی سر ساعت بروی و سر ساعت برگردی! هشت ساعت پشت یک میز!»
چراغ سبز شد. بابا که انگار در یک مسابقه ی اتومبیلرانی شرکت کرده بود، گاز را تا انتها فشار داد. ماشین از جایش پرید. نزدیک بود که با ماشین جلویی تصادف کنند. شانس آوردند که بابا تند به راست پیچید و از حادثه گریخت.
مامان که رژلب قرمز مالیده بود، صورت خود را در آیینه برانداز کرد. هیچ توجهی به نیما نداشت. ساکت روی صندلی عقب نشسته بود و مناظر بیرون را به آقا سگ نشان می داد.
نیما در گوش آقاسگ پچ پچ کرد: «تو می دانستی که من بچه ی اینها نیستم! مامان و بابا، مرا از زندگیم دزدیده اند. هرگز هم نمی خواهند به روی خودشان بیاورند. شکل واقعیشان هم این طور نیست. جلوی من یا کسان دیگر این شکلی می شوند تا بگویند مامان و بابای من هستند. الان همه توی زندگی خودم دنبالم می گردند. من اینجا گم شده ام. بگذار یک چیزی به تو بگویم...»
«نیماااا!» با فریاد بابا نیما از جایش پرید: «باز هم رفتی تو عالم هپروت؟!»
نیما توی آیینه اخمهای بابا را دید. مامان کنارش نبود. احتمالاً به محل کارش رسیده و پیاده شده بود.
«چرا وقتی مامان خداحافظی کرد جوابش را ندادی؟»
«نشنیدم!»
بابا ابروهایش را بیشتر به هم کشید: «می خواهی گوشهایت را ببرم دکتر؟ تو بچه بی ادبی شدی؛ همه اش هم تقصیر مامانت است که تو را لوس بار آورده!»
نیما جواب نداد. بابا هم تا وقتی که به در خانه ی مامانی رسیدند، حرف نزد و با یک خداحافظی خشک و خالی او را پایین پله ها پیاده کرد و گاز داد و رفت.
وقتی نیما از پله های ورودی آپارتمان بالا می رفت، مامانی را دید که تراس را جارو می کرد. مامانی با دیدن نیما، خنده بر لبانش نشست و او را بوسید.
برخلاف هر روز خانه ی مامانی مرتب نبود.
مامانی که به آشپزخانه می رفت، گفت: «بنشین تا برایت شیر و کیک بیاورم.»
زندگیش به تنهایی می گذشت. بچه هایش همگی ازدواج کرده و رفته بودند. آقاجان، شوهر مامانی، هفت سال پیش، یعنی زمانی که نیما دوسالش بود، مرد و مامانی را تنها گذاشت.
بچه های مامانی برخلاف خیلیهای دیگر از کوچک به بزرگ ازدواج کردند. اول مامان نیما که کوچکترین دختر خانواده بود، بعد از آن دایی ساسان که سه سال از مامان بزرگتر بود و سرآخر خاله سوسن که سنش پنج سال از مامان بیشتر بود.
نیما کنار در انباری ایستاده بود و به وسایل پخش شده در هر طرف نگاه می کرد. چند اسباب بازی کهنه نگاهش را دزدید. تا خواست به طرفشان برود، پایش روی چند قطعه عکس لیز خورد و با کمر به زمین افتاد. از درد فریاد خفه ای کشید.
مامانی دوید توی انباری و گفت: «چی شد عزیزم؟!» سینی شیر و کیک را روی صندلی کنار در گذاشت. پیراهن نیما را پس زد و پشتش را دید.
مامانی پیراهن نیما را پایین کشید و در حین جمع کردن عکسها گفت: «خدا را شکر که چیزی نشد! دنبال عکسی می گشتم که خیلی دلم برایش تنگ شده بود.»
«عکس کی؟»
مامانی سکوت کرد.
«شیرت سرد می شود. زودتر بخورش و برو تو باغچه بازی کن تا من هم اینجا را جمع و جور کنم.»
نیما فهمید که مامانی چیزی را از او پنهان می کند. مامانی هیچ وقت دروغ نمی گفت. هرگاه هم می خواست نیما مسئله ای را نداند، مثل این بار، سکوت می کرد.
نیما کمی شیر نوشید و تکه ای کیک به دهان گذاشت. مامانی آشفته بود. مثل وقتی که چیز مهمی را گم کرده باشد. تمام وسایل اطرافش را زیر و رو کرده بود.
نیما متعجب به او نگاه کرد و گفت: «چیزی گم کرده اید؟!»
«نمی دانم!... عجیب است!... همان عکس... بین اینها بود؛ ولی حالا نیست! تا جایی که یادم است، توی همین انباری بود.»
انگار مامانی گیج بود. زانوها را جمع کرد توی بغلش. تکیه داد به کمد. آه بلندی کشید و گفت: «داری همه نشانه ها را با خودت می بری؟ ولی عکسی که روی دل من است را نه. آن را نمی توانی ببری!»
نیما چیزی از حرفهای مامانی نفهمید. یک گاز بزرگ به کیک زد و خم شد تا قبل از اینکه مامانی ببیند، خرده کیکها را جمع کند.
زیر صندلی با یک عکس سیاه و سفید قدیمی روبه رو شد. لبه های عکس موج دار بود. نیما عکس را برداشت و خیره اش شد. شبیه خودش بود. پسرکی ده ساله با موهای تراشیده و لباس فرم مدرسه. پارچه ای سفید روی برگردان یخه اش دوخته بودند. چهره ی پسر بغض آلود بود. انگار به زور عکسش را گرفته باشند. نیما به پایین عکس دقیق شد. گویی چیزی را توی دستش به خود می فشرد. یک گوش، گوش یک عروسک مو فرفری بود. به نظرش خیلی آشنا می آمد: «این گوش آقاسگ است.» سپس از مامانی پرسید: «این پسر کیست؟»
مامانی خوشحال عکس را از او گرفت و به سینه چسباند: «عزیز مادر، کجایی؟»
نیما باز هم کنجکاوانه پرسید: «این پسر کیست؟ آقاسگ من دستش است. نه؟»
مامانی نتوانست جلوی خودش را بگیرد: «دایی ات است؛ نیاسان. نیای من!»
نیما متعجب گفت: «من که یک دایی بیشتر ندارم؛ آن هم دایی ساسان است!»
مامانی آب دهانش را قورت داد و خیره به عکس اشک نشست توی چشمانش: «نه، قبل از آن؛ حتا قبل از خاله سوسن که حالا بزرگترین بچه است. یک سال از او بزرگتر بود، سه سال از دایی ساسان، شش سال هم از مامانت. ده ساله بود که گم شد. این آخرین عکسی است که از او دارم؛ کلاس چهارم است. همه جا دنبالش گشتیم. من، آقاجان، همه. پیدا نشد که نشد.»
نیما که آقاسگ را نوازش می کرد، پرسید: «چرا به پلیس خبر ندادید؟»

نظرات کاربران درباره کتاب تشتک سحرآمیز