فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس

مادر من زن پرطرف‌داری بود. یادم نیست از کِی، اما از وقتی خیلی کوچک بودم این را می‌دانستم. موهای بلند طلایی‌یی داشت که همیشه تاب‌دار بود و کسی باور نمی‌کرد این رنگِ طبیعی موهای اوست. پوستش سرخ و سفید بود و کنار لب‌هایش، وقتی می‌خندید، چال می‌افتاد. مژه‌های فرخورده‌ی پُری داشت که رنگ چشم‌های عسلی‌اش را پنهان می‌کرد. بلندقد بود و همیشه کمی توپُر. صدایش بلند و دورگه و خنده‌هایش ریسه‌هایی بود طولانی که همیشه می‌ترسیدم نفسش را بند بیاورد.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بهاره رهنما به روایت شناسنامه متولد سی شهریور سال ۵۲ تهران، و به روایت خودش متولد دهم آذر ماه سال ۵۳، شهرستان اراک است. از سال ۷۰ بازیگری را شروع کرده و از همان سال ها کنار بازیگری داستان هم می نوشته، او روزنامه نگار و وبلاگ نویس هم هست؛ حقوق، ادبیات و ادبیات نمایشی خوانده و گاهی هم تدریس کرده، اما شاید بتوان گفت مهم ترین دغدغه اش کنار بازیگری همین نوشتن بود. در مصاحبه ها و حرف هایش تاکید دارد فمنیست نیست، اما در بیشتر داستان هایش فضای زنانه ی ملموسی به چشم می خورد. در چند کارگاه و دوره ی رمان و داستان حضور داشته، اما مهم ترین مدرس خودش برای نوشتن را جعفر مدرس صادقی می داند که زمانی در فرهنگسرای نیاوران داستان های بهاره را می خواند و کنارش حاشیه می نوشت! این کتاب اولین مجموعه داستان اوست که شامل داستان هایی از برهه های زمانی مختلف نوشتنِ او از سال ۷۰ تاکنون است.

تو خفه می شی یا من؟

برای پنجمین بار است در این هفته باز آمده ای، روبه روی من نشسته ای و از من می خواهی برایت فال بگیرم. موهایم را شرابی کرده ام، با تارهای سفیدش سایه روشن قشنگی شده، اما تو اصلاً متوجه تغییرم نمی شوی. من هم با حرص، ورق های سرخ را روی میز شیشه ای بُر می زنم و برای نمی دانم چندمین بار می گویم که فالْ بیشتر از ماهی یک بار جواب نمی دهد؛ تو هم مثل همیشه نمی شنوی و با آن جمله ی تکراری شروع می کنی: «سارا فکرشو بکن، به من خیانت می کنه! به من!» بعد چشم های عسلی ات پُر می شود و با مکث می گویی: «باور نمی کنم»، نگاهم را می دزدم و ورق ها را می چینم بدون تمرکز، مزخرف، گاهی حتا اشتباه، و می گویم: «محاله. اشتباه می کنی. این آدم درگیره، گرفتاره، پنهون کاری هم داره، اما مشکلش زن نیست.»
تو می گویی: «محاله؟ من حتا بوی زنه رو می شناسم. آن قدر که می دونم اگر توی خیابون از کنارم رد شد مثل پلنگ می پرم بهش.»
موهای تنم سیخ می شود ـ موهای نداشته ی تنم. تو این را دوست می داری که موهای بدن من مثل کرک می ماند و دیده نمی شود، اما اگر می دیدی شان، می فهمیدی که همه برگشته اند و سیخ ایستاده اند و دارند تو را تماشا می کنند.
قبل از آمدن تو یک ساعت تمام دوش آب داغ گرفتم و تنم را مثل خانم جان خدابیامرز، آن قدر با کیسه ساییدم که رنگ خون زیر پوستم دیده می شد. دفعه ی پیش هم که گفتی بوی آن زن برایت آشناست، باز هول و تکان دنیا را ریختی به جانم. آخر من می دانم که تو قوی ترین شامه ی دنیا را داری، می دانم با این که در ردیف اول کلاس می نشستی، اگر ته کلاس یکی اسمت را پچ پچ می کرد برمی گشتی و زل می زدی توی صورتش. گوشَت خیلی تیز است و حافظه ات به اسم ها عالی. حتا اسم تک تک دوست پسرهای دوران دبیرستان من را هم یادت مانده. می گویی: «باهاش می ره، با اون کثافت، اون جا دوش می گیره و خروپفش رو می آره تو خونه ی من.» سعید عادت دارد بالش های بلند زیر سرش بگذارد و علت خروپفش هم همین است.
می گویم: «یه سفر داری، یه سفر غیرمنتظره. دوتا بلیت مثل کادو می رسه دستت.»
می گویی: «آره، حتماً پاشم برم، خونه رو خالی کنم که آقا راحت تر کیف و حال کنن.»
می گویم: «خره، برای هر دوتون می گم دوتا بلیت می خره باهم می رین.»
می گویی: «عمراً.»
به فال گوش نمی دهی و من هم دارم مزخرف می گویم و هیچ چیز غیر از یک بی بی گشنیز گنده توی این فال نمی بینم. نمی دانم نگاهم را از تو بدزدم یا از این بی بی گشنیز عوضی که هر وقت فال می گیرم می آید جلوِ چشمم و تکان هم نمی خورد. به انگشتر زمرد زیبایت نگاه می کنم که به انگشت وسطت می کنی؛ همان که سعید برای تولدت خرید. بین نگین زمرد و یاقوت مردد بود. زمرد انتخاب من بود.
می خواهی به بهانه ی این ورق ها حرف هایت را بزنی. سیگار مِریت آبی رنگ را از توی کیفت درمی آوری. هنوز هم مثل سال های دبیرستان بلد نیستی دود سیگار را تو بدهی. دهان قشنگ گوشتالویت را پر از دود می کنی و مثل همیشه ی این پانزده سال، بعد از پُک اول بی اختیار تکه موی لَخت کوتاهت را از روی پیشانی ات می دهی کنار. برای اولین بار تهدید می کنی و می گویی: «بنزین خریدم، آخرش هم خودم و هم اون زندگی رو که تا همین ماه پیش هر روز مثل خر می سابیدمش، می فرستم هوا.»
بهت می گویم: «خفه می شی یا من خفه شم؟ مگه نمی خوای فالتو بگم؟»
می گویی: «سارا، دارم از فضولی می میرم. آخه می گم کاش با یکی بهتر از من رفته باشه، اما می ترسم طرفو ببینم و تازه بفهمم چه خاکی سرم شده!»
جوابت را نمی دهم، می دانم بهتر از تو نیستم، هیچ وقت هم نبوده ام. می دانم اگر بهتر از تو بودم آن قدر دوستت داشتم که روی سعید تف هم نیندازم. می دانم حتا سعید هم می داند که بهتر از تو پیدا نمی کند و شاید برای همین هم سراغ من آمده. سراغ کسی که می داند خودش حسابی از او سر است. از این حس بزرگواری لذت می برد. بعدِ سال ها خفه کردن خودم و همه ی چیزهایی که می خواستم، حالا این را خوب یاد گرفته ام که درباره ی خودم درست قضاوت کنم.
من با این که فقط چهار سال از تو بزرگ ترم، ده سالی مسن تر به چشم می آیم. می دانم که چاق و بدقواره ام و سال هاست عادت دارم سیگارم را با سیگار روشن کنم و می دانم این ها همه چیزهایی ا ست که سعید به خاطرشان همیشه با تو جنگیده، اما به من رحم می کند و می بخشد و شاید به همین خاطر است که حالا این طور ظریف و ناز روبه روی من نشسته ای، مثل همان سال هایی که به جای حشرونشر با بچه های سال بالایی دبیرستان، عاشق این بودم که زنگ تفریح ها بیایم سراغ سال اولی ها و چشم عسلی خودم را پیدا کنم تا برویم ساندویچ بدزدیم. نگاهت می کنم. هنوز هم با همین روزی یک سیگاری که بلد نیستی دودش را تو بدهی سر می کنی.
سعید برایم یک بسته قرص لاغری آلمانی خریده. می دانم که گران خریده و می دانم با خوردنش هم هیچ فرقی نمی کنم. موقع رفتن بسته ی قرص را از جیب کتش درآورد و روی میز آشپزخانه گذاشت و گفت: «قرص لاغریه، فقط اگر خواستی مصرفش کنی نمی تونی باهاش سیگار بکشی.»
این را گفت و در را زد به هم و رفت و طبق معمول صدای تاب خوردن زنجیرِ پشت در توی گوشم ماند و باز فکر کردم صبح که سعید طبق عادت ته سیگارش را به من داد که خاموش کنم، باز چیزی از موضوع ترک سیگار نگفت. من در حالی که به سقف زل زده بودم، پک آخر را به سیگار زدم و یاد حرف تو افتادم که همیشه به من می گفتی: «بی کلاس خر! زنا که سیگارو تا بیخ نمی کشن.» سیگار را که در زیرسیگاری سرخ بغل تخت خاموش کردم، فکر کردم چرا این جا دراز کشیده ام، و دیدم هنوز هم نمی دانم چرا.
سعید از بیرون زنگ زد و گفت: «مامان سارا چه بوی ناهاری راه انداخته بودی، دلم موند پیش غذات، اما باید می رفتم.»
لیلا، این پسربچه ی گیج سربه هوا، هنوز هم گیج عطر قورمه سبزی و ماهیچه ی وسط باقالی پلو با باقالی تازه است. نمی دانم نمِ ته چشم هایش را وقتی عابدزاده گل می خورد دیده ای؟ به خودم می آیم و می ترسم چیزی، حرفی را بلند گفته باشم. فوری ورق ها را به هم می زنم و می گویم: «پاشو لیلا برو خونه ت، الانه که پسرت برسه گشنه و تشنه. به خدا دیرت می شه می ترسم بچه پشت در بمونه، دِ یالا...»
از این طرف میز دستم را محکم می زنم روی شانه ات. دستم را پس می زنی و تکیه می دهی به پشتی صندلی و می گویی: «فضولیش به تو نیومده. نمی دونم تو که این همه مدافع حقوق کودکانی چرا تا حالا خودت خوابت نبرده؟ مامانم خونه ی ماست، نمی خوام برم. دوباره باید بچینی شون. فقط زحمت خودتو زیاد کردی. ناراحتی، بیرونم کن.»
می گویم: «لیلا، به خدا داری همه چیزو خراب می کنی ها، به قول مامانم ما زنا اون قدر سرمونو می کنیم تو کار شوهرامون که بالاخره یک گندی پیدا می کنیم. بابا، عزیز من تو چرا این قدر جدی گرفتی؟ به فرض محال کسی هم باشه، چیزی هم باشه، به خدا جدی نیست؛ مگه این که تو خودت جِدیش کنی. این همه بدبختی یارو رو تحمل کردی، حالا که دیگه آدم شده و دستش به دهنش می رسه می خوای راه رو وا کنی واسه طرف؟»
می گویی: «چه طور می تونی راجع به کسی که نمی شناسیش این طور قطعی حکم بدی؟ اومدیم و خیلی هم جدی بود و موندنی شد، اون وقت من چی کار کنم؟ راه بیفتم دوره ی دعا و جادو بگیرم که هَووم سَقَط شه؟»
کلمه ی هَوو چه قدر برایم غریبه است. فوری یادم می آید که دست دوم تر از آنی هستم که هووی کسی باشم؛ حتا با این موهای شرابی باز هم هوو نمی شوم. می گویم: «قهوه می خوری؟» می گویی: «نه، گشنمه. یه چیزی بیار کوفت کنم.» می روم طرف آشپزخانه و می گویم: «کیک یزدی بیارم؟ با چی می خوری؟» می گویی: «با هر چی، فقط بیار، دلم داره ضعف می ره. صبحونه نخورد م.»
بشقاب کیک را می آورم و با چای می گذارم جلوت. یکی هم برای خودم می گذارم. مثل همیشه دست هایم را روی پوست مخملی دست هایت می گذارم و پچ پچ کنان می گویم: «آروم باش جوجو.»
نگین زمرد انگشترت را زیر دستم حس می کنم. همانی است که سعید سالگرد ازدواج تان برایت خرید. دو ساعتی جواهرفروشی های کریم خان را گشتیم و رُلِ یک زوج میان سال عاشق را بازی کردیم؛ از آن زوج ها که کمی دیر به هم رسیده اند. اگر به من بود یک حلقه ی پهن ساده و تخت، نهایتاً با یک طرح یا کنده کاری رویش ترجیح می دادم؛ اما باید به سلیقه ی تو رجوع می کردم. هر دومان می دانستیم عاشق زمردی، اما مگر زمرد خوش تراشی که به پول سعید بخورد راحت پیدا می شد؟ تمام آن دو ساعت، همه اش فکر می کردم آخرسر هم یک تکه طلای کوچولو برای تشکر از همراهی ام در خرید برایم می خرد. اما نخرید. من هم زیاد دلخور نشدم. جایش رفتیم کافه لُرد و کاپوچینو با دارچین و گاتا خوردیم. نصف گاتای سعید را هم من خوردم و خیلی چسبید. بعدها گفت حسابی از سلیقه اش تعجب کرده بودی. به هر حال این انگشتر را از من داری و شاید به همین خاطر از همه ی انگشترهایت بیشتر دوستش دارم؛ شاید چون به اسم من خریده شده و قبل از تو من به انگشتم کرده ام؛ گرچه به انگشت کوچک من به زور رفت.
تا به خودم بیایم، توی این قفس چهل متری خودت را می رسانی به آشپزخانه و جعبه ی کیک را از یخچال درمی آوری. به در جعبه نگاهی می کنی و می گویی: «بی شرف تا دم خونه ی ما می آی به من سر نمی زنی؟»
با دهان خشک جواب می دهم: «گم شو بابا، مشتری آورده واسه م. باز شدی خانم مارپل؟»
می آیم سمتت و از پشت قلقلکت می دهم، می دانم دلت ضعف می رود و قلقلکی هستی. از قدیم بودی. می دوی و مثل دختربچه ها می پری چهارزانو لبِ هره ی کابینت می نشینی و می گویی: «سارا، کاش می تونستم منم تلافی کنم!»
جرئت نمی کنم بگویم چه قدر حیفی برای این جور تلافی کردن. باز ادامه می دهی: «می گم کاش مثل این فیلما یکی رو استخدام می کردیم تا نقش عاشق منو بازی کنه.»
می گویم: «باز تو عشق آرتیستیت گُل کرد؟ حالا آدم از کجا بیاریم واسه نقش عاشقِ دیوونه ی سرکار خانوم؟»
می گویی: «خاک تو سرت. سی و چهار سالته کپک، تو توی دوروبری هات حتا یه جوون خوش برورو با یه ذره استعداد بازیگری سراغ نداری؟»
صدای ویزِ زنگ آیفون هر دو مان را می پراند. می پرسی: «منتظر کسی هستی؟»
می گویم: «آره، منتظر یک جوان خوش برورو و جذاب.» می گویی: «ای وای، یعنی مهمون داری؟» می گویم: «بشین سر جات بابا»، و می روم آیفون را جواب می دهم. از آن طرف آیفون می گوید: «تا آخر دنیا عاشقتم، بگو خانوم کوچولوی دیوونه ی من بیاد پایین، مامانش گفت این جاست.» جواب نمی دهم. می آیم طرف تو. رنگم عینِ گچ دیوار سفید شده، اما خودم را جمع وجور می کنم و می گویم: «دیوونه، پاشو این مجنونِ بدبختِ دربه در عاشق خودته، احمق، نگران شده اومده دنبالت، مامانت گفته این جایی.»
چشم هایت برق می زند، اما به روی خودت نمی آوری، وسایلت را جمع می کنی و مانتویت را به تن می کشی، خودت را از تک وتا نمی اندازی و می گویی: «آره، برم بچه م الان می آد خونه، تا من نباشم غذای درست و حسابی نمی خوره.»
طبق معمول وسط زمین و هوا می گویی: «خداحافظ»، و توی راه پله داد می زنی: «بهت زنگ می زنم.» به دویدنت ــ که هنوز دخترانه است ــ سمت ماشینِ سعید نگاه می کنم. جمله ی سعید هنوز توی گوشم است: «تا آخر دنیا عاشقتم، بگو خانوم کوچولوی دیوونه ی من بیاد پایین.» سرم گیج می رود و می خواهم همه ی وجودم را عُق بزنم. سعید دارد در ماشین را برای تو باز می کند. با موهای کوتاهش شبیه سعید سال های دبیرستان شده. تو به او لبخند می زنی، یاد خوابم می افتم؛ من و تو و سعید و یک بی بی گشنیز گنده ی مقوایی بدقواره... ترشی مایع معده دهانم را پر می کند. می دوم سمت دست شویی. پشت صدای شیر آب و عق زدنم، صدای صاحب خانه ام را می شنوم که غر می زند باز اجاره ی خانه ام عقب افتاده!

نظرات کاربران درباره کتاب چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس

هیچ ارزش ادبی ندارد
در 2 هفته پیش توسط
ضعیف و با داستان هاى بى سر وته
در 2 هفته پیش توسط
خیلی افتضاحه
در 2 ماه پیش توسط
متاسفانه انتشاراتی ها فقط دنبال اسم اند..این داستان رافقط بدلیل سلبریتی بودن نویسنده اش چاپ میکنن اما ممکنه یه کار از یک نویسنده جدید را نخوانده به دلیل تازه کار بودنشان و اینکه نمی توانند شاید به ان اندازه پولساز باشند را نادیده میگیرند...متاسفم برای مملکتی که همه چیز دران رانت و رانت خواریه.حتی قلم.
در 3 ماه پیش توسط
اصلا خوب نیست 😞
در 3 ماه پیش توسط