فیدیبو نماینده قانونی نشر افکار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانواده کالدرا

کتاب خانواده کالدرا

نسخه الکترونیک کتاب خانواده کالدرا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خانواده کالدرا

پنج سال بود که در شهری بندری در امریکای جنوبی زندگی می‌کردم. شهری گرم و کثیف و به نحو غیرقابل تصوری در حال رشد. در مرکز شهر بازارهایِ سرپوشیده شهر بود و کوچه‌های تنگِ پُر از مغازه که صبح تا شب توی آنها اتومبیل‌ها، سگ‌ها، درشکه‌ها، دستفروش‌ها، واکسی‌ها، و گداها رفت و آمد می‌کردند. مرکز شهر به محله‌هایِ مختلفِ اطرافش راه داشت. تویِ آن محله‌ها بیشتر، مردم فقیر زندگی می‌کردند.
من با فقرا کاری نداشتم. معلم بودم و در مدرسه‌ای به بچه‌های مردم ثروتمند درس می‌دادم. محل سکونتم هم در منطقه‌ای بود که کم و بیش ثروتمندان زندگی می‌کردند. هیچ وقت به محله فقیرنشین‌ها نمی‌رفتم. فقط وقتی که می‌خواستم به طرف بندر بروم و از خیابان‌های پهنِ جنوبِ شهر بگذرم، توی آن محله‌ها گشتی می‌زدم، اما همیشه توی اتومبیل می‌نشستم؛ در اتومبیل شخصی‌ام، می‌فهمید؟

ادامه...
  • ناشر نشر افکار
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.96 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خانواده کالدرا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این اثر ترجمه ای است از:
Gudrun Pausewang
Die Not der Familie Caldera
 12Ausgabe in Ravensburger Buchverlag
Printed in Germany, 1991

پیشگفتار

گودرون پازِوانگ(۱) در سال ۱۹۲۸ در بومن(۲) به دنیا آمد. در جنگ جهانی دوم همراه خانواده اش به کشور چک مهاجرت کرد. بعدها به آلمان برگشت و در آنجا معلم شد. سال ها نیز در بعضی از کشورهای امریکای جنوبی مانند شیلی، پرو، و کلمبیا مشغول تدریس شد. از این رو تاثیر اوضاع و احوال آنجا در پاره ای از رمان هایش مانند فقر خانواده کالدرا، من گرسنه ام من تشنه، و اعتصاب خدمتکار دیده می شود.
پازِوانگ در این آثار مسئله فقر را مطرح می کند و نشان می دهد که چگونه رشد شهرها در کشورهای به اصطلاح در حال توسعه، روستائیان را به مهاجرت وادار می کند، و چگونه ثروتمندان باعث فقر و بیچارگی هرچه بیشتر مردم فرودست می شوند.
پازِوانگ پیام آور صلح و دوستی و حفظ محیط زیست است. او در پاره ای از داستان ها و رمان هایش مانند آخرین کودکانِ شِوِ نبورن، داستان های صلح، ابر، و کمی موثر، درد و رنج انسان معاصر و بشر آینده را در زیر سیطره جنگ و سلاح های اتمی نشان می دهد. وی پیامدهای زیست محیطی این پدیده وحشتناک و فاجعه آمیز را بخوبی افشا می کند. آثار او، که جایزه های بسیاری را از آنِ خود کرده، تکان دهنده، آگاهی بخش، و هشداردهنده است.
گودرون پازِوانگ در آذر ۱۳۷۸ به تهران آمد و در دومین کنفرانس بین المللی کتاب کودک و ادبیات معاصر با موضوع «جهانِ مقدس، جهانِ کودکان» شرکت کرد. در این کنفرانس او درباره آخرین کتابش به نام «خدایا به تو یک فرصت دیگر می دهم» سخنرانی کرد.
پازِوانگ اکنون (سال ۲۰۰۳ م) در «اشلیتس»(۳) نزدیک «فولدا»(۴) در آلمان زندگی می کند.

کمال بهروزکیا

پنج سال بود که در شهری بندری در امریکای جنوبی زندگی می کردم. شهری گرم و کثیف و به نحو غیرقابل تصوری در حال رشد. در مرکز شهر بازارهایِ سرپوشیده شهر بود و کوچه های تنگِ پُر از مغازه که صبح تا شب توی آنها اتومبیل ها، سگ ها، درشکه ها، دستفروش ها، واکسی ها، و گداها رفت و آمد می کردند. مرکز شهر به محله هایِ مختلفِ اطرافش راه داشت. تویِ آن محله ها بیشتر، مردم فقیر زندگی می کردند.
من با فقرا کاری نداشتم. معلم بودم و در مدرسه ای به بچه های مردم ثروتمند درس می دادم. محل سکونتم هم در منطقه ای بود که کم و بیش ثروتمندان زندگی می کردند. هیچ وقت به محله فقیرنشین ها نمی رفتم. فقط وقتی که می خواستم به طرف بندر بروم و از خیابان های پهنِ جنوبِ شهر بگذرم، توی آن محله ها گشتی می زدم، اما همیشه توی اتومبیل می نشستم؛ در اتومبیل شخصی ام، می فهمید؟
یک بار از روی کنجکاوی پیاده از میان کلبه های فقرا گردش کنان عبور کردم. مردمی که آنجا زندگی می کردند با تعجب به من خیره شده بودند. بچه ها به دنبالم می دویدند و دست گدایی به سویم دراز می کردند. با هر سکه ای که به آنها می دادم، تعداد بچه ها بیشتر می شدند. سرانجام گروه بزرگی از بچه های ولگرد دورم جمع شدند. حتی پیرمردها و پیرزن های فقیر لنگ لنگان به طرفم می آمدند. خیلی حوصله به خرج دادم. برگشتم که به اتومبیلم بروم، آنجا بیشتر احساس امنیت می کردم. پشت سرم شروع به غرغر کردند. اما نمی فهمیدم، چه می گویند.
در محله ای سکونت داشتم که هیچ وقت چنین اتفاقی برایم نمی افتاد. به آنجا فقرا می آمدند و سطل های آشغال را می گشتند و چیز قابل مصرفی پیدا می کردند، یا درِ خانه ها را می زدند و گدایی می کردند. کم کم برای محله آرام ما هم احساس نارضایتی به وجود آورده بودند. حالا گدایان جرئت می کردند که دزدی هم بکنند. شب ها داخل خانه ها می شدند و هرچه می یافتند با خود می بردند. حتی روز روشن هم از پنجره باز یا ایوان وارد خانه می شدند.
روزی ـ کمی قبل از این که شهر را ترک کنم، ـ دو کودک ولگرد درِ خانه ام را زدند. خواهر و برادر بودند. اسم کودک بزرگتر که موهای مشکی داشت، «خوزِلیتو»(۵) بود. صورتش لاغر و قهوه ای و قیافه اش جدی بود. شلوارش کثیف و پیراهنش پاره و پاهایش برهنه بود. دست خواهرش را گرفته بود. او هم مانند برادرش کثیف و ژنده پوش بود.
صدای در را که شنیدم، به سختی خواب بعدازظهرم را رها کردم، بلند شدم و با بدخُلقی در را باز کردم.
خوزِلیتو گفت: «لطفا به ما کمک کنید یا چیزی بدهید، بخوریم. من بزرگترین بچه خانواده هستم. مجبورم گدایی کنم. جایی به من کار نمی دهند. فقط یازده سال دارم. باید از خانواده ام نگه داری کنم.»
پرسیدم: «از چند نفر نگه داری می کنی؟»
گفت، غیر از خواهری که همراه دارد و کوچکترین بچه خانواده است، سه خواهر و برادر دیگر و یک برادر خوانده دارد. خواهر و برادرهایش هم گدایی می کردند، اما در محله های دیگر. مادرش با کوچکترین برادرش که سه ماهه بود، روی پله های جلوی کلیسای «سَن خوآن»(۶) نزدیک بازار ماهی فروش ها گدایی می کرد. پیرمردی هم همراهشان بود که با آنها زندگی می کرد. حالا به دشواری می توانست راه برود. او را آنها سرپرستی می کردند.
پرسیدم: «از اقوام شماست؟»
جواب داد: «نه، با ما زندگی می کند.»
به فکر فرو رفتم و پرسیدم: «پس تا شب یکدیگر را نمی بینید؟»
با اشاره سر حرفم را تصدیق کرد و گفت: «همه غروب ها به خانه برمی گردیم و هرچه گدایی کرده ایم به مادر می دهیم.»
ــ برای شما کافی است؟
ــ به ندرت سیر می شویم.
ــ به مدرسه هم می روید؟
ــ خرج مدرسه را از کجا تهیه کنیم؟
با او که حرف می زدم، دخترک خود را به سایه کنار در خانه کشید. چشم هایش بی اختیار روی هم می افتاد.
خوزِلیتو گفت: «نخواب، لوئیزا. هنوز شش خیابان مانده.» و دست او را کشید.
دلم به حالشان سوخت. آنها را به آشپزخانه بردم و کاسه آشی جلویشان گذاشتم. از گرسنگی فوری مشغول خوردن شدند.
لوئیزا با تعجب گفت: «اینجا چه خنک است!»
پرسیدم: «پدرتان از شما نگه داری نمی کند؟»
خوزِلیتو جواب داد: «پدرمان؟» و غمگین نگاه کرد و گفت: «اگر می توانست، می کرد. اما دیگر نمی تواند...»
با تعجب پرسیدم: «چرا دیگر نمی تواند؟»
خوزِلیتو دستش را ناامید تکان داد، سرش را دوباره روی بشقاب پایین آورد، به خوردن ادامه داد و لجوجانه گفت: «پس شما چه می دانید؟»
دلم می خواست همه چیز را بدانم.
از او خواستم ماجرا را برایم تعریف کند. ماجرا با خوزلیتو، و خواهر و برادرهایش شروع نمی شد. ماجرا با «رامون کالدرا»(۷) شروع می شد؛ مرد جوانی که از کوهستان پایین آمد تا در شهر زندگی کند.

نظرات کاربران درباره کتاب خانواده کالدرا