فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب کوتاه کردن موی مرده

نسخه الکترونیک کتاب کوتاه کردن موی مرده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب کوتاه کردن موی مرده

سیندرلا آن روز، صبح زود از خواب بیدار شد. صبحانه‌ی همه‌ی اهل خانه را داد، ظرف‌ها را شست، بعد شروع کرد به پاک کردن سبزی. برای ناهار غذا را آماده کرد. همه آمدند ناهار را خوردند. بعد سیندرلا آمد، باز همه‌ی ظرف‌ها را شست. بعد دوباره همه خوابیدند. سیندرلا شروع کرد به رفت‌وروب خانه. با جارو و دستمال به جان خانه افتاد. بعد رخت‌ها را در ماشین انداخت، تکان‌شان داد و آن‌ها را در ایوان پهن کرد. بعد همه بیدار شدند و شام خواستند. سیندرلا شام آن‌ها را داد و باز ظرف‌ها را شست و خشک کرد.
آخر شب که باز همه خوابیده بودند، او به نفس آرام بچه‌ها و صدای خرناس‌های شوهرش در خواب گوش می‌داد. از یک سوی تخت به سوی دیگر تخت می‌غلتید و در نور کم‌سوی اتاق پشتی، مشغول اتو کردن لباس‌ها بود و در ذهنش داشت کارهای روز بعد را مرور می‌کرد. «باید برای دخترم لیمو بخرم، دخترم لیمو دوست دارد. برای آش هم، رشته لازم دارم. قند هم تمام شده، پس‌فردا مهمان بیاید قند نداریم. چرا قند هِی یادم می‌رود؟» بعد دنبال کاغذی گشت تا همه‌ی این‌ها را رویش بنویسد. درِ کمد قدیمی را باز کرد تا بدون سروصدا کاغذی پیدا کند. ناگهان یک لنگه کفش کوچک بلوری از کمد بیرون افتاد.
سیندرلا کفش را برداشت. نگاهی به آن انداخت و غرق در خاطرات دور، لبخند زد. چیزی عوض نشده بود. گرچه از زمان ازدواج او با شاهزاده‌ی قصه‌ها سال‌ها می‌گذشت، اما او همیشه سیندرلا بود و باید احساس خوشبختی می‌کرد. این رسم قصه است.
ـ «سیندرلا...»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.05 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب کوتاه کردن موی مرده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

قصه نوشتن درد دارد. مثل کندن یک دندان پوسیده است یا درمان یک زخم. کاش مردم می‎دانستند قصه نوشتن درد دارد.

سیندرلا ده سال پس از ازدواج

سیندرلا آن روز، صبح زود از خواب بیدار شد. صبحانه ی همه ی اهل خانه را داد، ظرف ها را شست، بعد شروع کرد به پاک کردن سبزی. برای ناهار غذا را آماده کرد. همه آمدند ناهار را خوردند. بعد سیندرلا آمد، باز همه ی ظرف ها را شست. بعد دوباره همه خوابیدند. سیندرلا شروع کرد به رفت وروب خانه. با جارو و دستمال به جان خانه افتاد. بعد رخت ها را در ماشین انداخت، تکان شان داد و آن ها را در ایوان پهن کرد. بعد همه بیدار شدند و شام خواستند. سیندرلا شام آن ها را داد و باز ظرف ها را شست و خشک کرد.
آخر شب که باز همه خوابیده بودند، او به نفس آرام بچه ها و صدای خرناس های شوهرش در خواب گوش می داد. از یک سوی تخت به سوی دیگر تخت می غلتید و در نور کم سوی اتاق پشتی، مشغول اتو کردن لباس ها بود و در ذهنش داشت کارهای روز بعد را مرور می کرد. «باید برای دخترم لیمو بخرم، دخترم لیمو دوست دارد. برای آش هم، رشته لازم دارم. قند هم تمام شده، پس فردا مهمان بیاید قند نداریم. چرا قند هِی یادم می رود؟» بعد دنبال کاغذی گشت تا همه ی این ها را رویش بنویسد. درِ کمد قدیمی را باز کرد تا بدون سروصدا کاغذی پیدا کند. ناگهان یک لنگه کفش کوچک بلوری از کمد بیرون افتاد.
سیندرلا کفش را برداشت. نگاهی به آن انداخت و غرق در خاطرات دور، لبخند زد. چیزی عوض نشده بود. گرچه از زمان ازدواج او با شاهزاده ی قصه ها سال ها می گذشت، اما او همیشه سیندرلا بود و باید احساس خوشبختی می کرد. این رسم قصه است.
ـ «سیندرلا...»
صدای شوهرش در سکوت شب او را ترساند. کفش بلور از دستش افتاد و هزار تکه شد و روی زمین از آن کفش بلور، تنها پودری سفید و لزج به جا ماند. مثل آرد شیرینی پزی که برای پختن شیرینی آن روز بچه هایش گذاشته بود.

بهار

از آن جا که نشسته بود، می توانست قالیچه ی قرمز گل دار را ببیند، با کبوترها و جوی آبش. درخت بید را هم می دید و نیمی از بند رخت را که فقط چند کهنه ی بچه روی آن باد می خورد. کنار دیوار حیاط، روی طاقچه، لانه ی پرستو بود و او نمی دانست که پرستوی مادر این وقت بعدازظهر کجا رفته است.
روی طاقچه کنار سماور مادرش نشسته بود، خاله اش هم بود و آن چیز، آن نی نی... با صورت زرد و بادکرده اش که مثل یک زردآلوی گندیده، پر از جای زخم بود و او را یاد بادکنک های مچاله می انداخت. کچل هم بود، بدون دندان و با این همه، اسمش را «بهار» گذاشته بودند.
یادش آمد که مادرش چند وقت پیش گفته بود که می خواهد یک عروسک برای او بیاورد. یک عروسک قشنگ که خواهر یا برادرش باشد. ولی عروسک کجا بود؟ دختر نگاه دیگری به آن چیز انداخت و پیش خودش فکر کرد: «شبیه عروسک های ارزان قیمتی است که کنار خیابان می فروشند. همان ها که مادرش می گوید با مواد زباله می سازند. عروسک های زشتِ لخت و کچل، با چشم هایی که به هیچ جا نگاه نمی کنند.» و بعد حس کرد که چیزی در سینه اش بالا و پایین می رود. ولی نمی دانست آن چیز چیست. صدای مادرش را می شنید که بچه را روی پایش گذاشته بود: «قربونت برم الهی! بخند! به مامان بخند!»
و دختر سعی کرد نگاه نکند. نگاهش را به لانه ی پرستو دوخت. دلش می خواست یک سنگ بیندازد و لانه را خراب کند. دلیلش را نمی دانست. ولی حس می کرد که پرستو، حیاط کوچک آن ها را تصاحب کرده است. صدای خاله اش را شنید: «نمی آیی چایی بخوری زری جان؟»
و او فقط گفت: «نه.» و بعد فکر کرد کاش می توانست همین یک کلمه را هم نگوید. و حالا باز هم به لانه نگاه کرد. پرستو در بهار آمده بود. یک ماه قبل از این که مادرش آن عروسک جیغ جیغو را به خانه بیاورد. اول از همه مادرش لانه را دیده بود و گفته بود: «خوش قدم است.» و پدر گفته بود: «از قدم خوب این عروسک است.»
بعدازظهرها برایش دانه می ریختند و نادر به او می گفت نزدیک لانه بازی نکند تا پرستو بیاید و دانه هایش را بخورد. و او نمی توانست نزدیک لانه بازی کند. چون حیاط شان کوچک بود، برای همین اصلاً در حیاط بازی نمی کرد. فقط پشت پنجره می نشست و سر سیاه پرستو را می دید که دایم خم و راست می شد و دانه ها را از روی زمین برمی چید. و آن وقت او پیش خودش فکر می کرد که چه قدر از این پرنده ی سیاه لاغرمردنی متنفر است. او که آمده بود و بازی بعدازظهرهایش را گرفته بود. او که آمده بود و عزیز پدر و مادر شده بود. او که آمده بود و با خودش بهار را آورده بود...
کاش لااقل صبح ها می توانست در حیاط بازی کند. با گل هایش حرف بزند، خانه های کوچک سنگی درست کند و دستش را توی حوض ببرد و دنبال ماهی ها کند. اما نمی توانست. اسم او را در کودکستان نوشته بودند. و او حالا صبح های زود بلند می شد، لباسش را می پوشید و با پدرش به کودکستان می رفت.
یاد حرف مادرش افتاد: «دیگر بزرگ شده. باید اسمش را جایی بنویسم تا هم سرش گرم باشد، هم چیزی یاد بگیرد.»
و یاد حرف خاله اش افتاد: «حالا که این کوچولو آمده، حتماً سرت خیلی شلوغ شده. زری هم که همه اش توی دست و پات است. کاش زودتر برود مدرسه، تا یک کم دورت خلوت شود.»
و مادر گفته بود: «می خواهیم بگذاریمش کودکستان.»
از کودکستان بدش می آمد. حیاطش حوض نداشت، ماهی نداشت، بید مجنون هم نداشت. حتی بند رختی هم نداشت که دستش را به آن بگیرد و شعر بخواند. اما در عوض آن جا پرستو نبود. کسی نبود که به او بگوید مواظب باش پرستو را نترسانی. می توانست هر چه قدر که دلش می خواهد در حیاط بدود و بازی کند. می توانست موقع بازی فریاد بکشد. یک بار موقع گرگم به هوا، آن قدر فریاد کشید که خانم مهدوی، مدیر کودکستان، دعوایش کرد و به او گفت: «دختر بد! بی تربیت!...»
ولی او فکر نمی کرد دختر بد و بی تربیتی باشد. فقط دلش می خواست کمی شاد باشد و هر وقت شاد بود، فریاد می کشید. اما بهار چه طور؟

نظرات کاربران درباره کتاب کوتاه کردن موی مرده

فانتزی بسیار روان و خوبی داشت
در 3 روز پیش توسط