فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دوران عاشقی همینگوی

کتاب دوران عاشقی همینگوی
یاداشت‌ها و خاطرات

نسخه الکترونیک کتاب دوران عاشقی همینگوی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دوران عاشقی همینگوی

در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «پائولین، تو یه زن فوق‌العاده‌ای، ولی من ازت می‌خوام که گورتو از تو زندگی من گم کنی. چون اگه این کارو نکنی، من زن و پسر کوچیک و تمام هستی‌مو از دست می‌دم. چرا به خودت اجازه می‌دی با زندگی من این کارو بکنی؟» داستان عاشقی همینگوی به مقاطعی از زندگی عشقی او اشاره دارد و اتفاقاتی که در آن دوران پر فراز و نشیب با آن رو به‌رو بوده است. نویسنده‌ی این اثر از دوستان نزدیک ارنست بوده و خودش را امانتدار رازهای او می‌دانسته است و از این زاویه صمیمیت و البته به دور از تعصب، برگ‌هایی از زندگی همینگوی را با قلم خود به رشته تحریر درآورده و اسراری را فاش می‌سازد که ارنست تا زمان حیاتش پرده از آن نگشوده بود.

ادامه...

بخشی از کتاب دوران عاشقی همینگوی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سرآغاز

پنجاه سال پیش، چند سال بعد از مرگ ارنست همینگوی، من کتاب پاپا همینگوی را براساس سی سال ماجراهای تلخ و شیرینمان نوشتم. برای کسانی که کتاب پاپا همینگوی را نخوانده اند، به ماجرای بهار ۱۳۹۴ اشاره می کنم؛ زمانی که در مجله ی کازماپالتیان(۱) و سپس در یک مجله ی ادبی دیگر، که بعدها توسط گورلی براون منحل شد، کار می کردم و برای ماموریت مضحک درخواست نگارش مقاله ای درباره ی "آینده ی ادبیات" از همینگوی، عازم هاوانا شدم. سردبیر در این فکر بود که شماره ای از مجله را به بررسی آینده و چشم انداز رشته های مختلف اختصاص دهد؛ فرانک لوید رایت درباره ی معماری، هنری فورد دوم درباره ی اتومبیل ها، پیکاسو درباره ی هنر و همان طورکه گفتم، همینگوی درباره ی ادبیات صاحب نظر بودند.
البته هیچ نویسنده ای فراتر از آنچه احیاناً صبح روز بعد خواهد نوشت، از آینده ی ادبیات نمی داند. ولی من در آن زمان به هتل ناسیونال(۲) رسیده بودم تا در اتاق همینگوی را بزنم و از او بخواهم تا روزنامه ی صبحگاهی ادبی اش را بخواند. سعی می کردم که از تکالیف منزجرکننده دوری کنم. ولی وظیفه ام بر پایه ی "برو و این کار رو انجام بده وگرنه..." بنا شده بود و نمی توانستم از عهده ی "وگرنه..." برآیم، چرا که تازه شش ماه بود که به این کار مشغول بودم و باید جای پای خودم را در آنجا محکم می کردم.
من به منظور توافق و مصالحه یادداشتی برای همینگوی نوشتم و از او خواهش کردم تا نامه ای مبنی بر رد این درخواست برای من ارسال کند که تنها همین برای آینده ی هاچنر بسیار مفید بود.
اما صبح روز بعد به جای یادداشت، تماسی تلفنی از همینگوی دریافت کردم که پیشنهاد داده بود ساعت پنج بعدازظهر به صرف نوشیدنی به کافه ی موردعلاقه اش در هاوانا بروم. او دقیقاً راس ساعت رسید و حضوری قدرتمند داشت، نه به دلیل قامتش، که ۸۳ /۱ متر بود، بلکه برای تاثیر حضورش. همه ی افراد داخل کافه نسبت به ورود او واکنش نشان دادند. دو شربت خنک لیمویی که گارسون مقابل ما قرار داده بود، در گیلاس هایی مخروطی ریخته شده بودند که به قدر کافی بزرگ بودند تا بشود پایه ی بلندشان را گرفت.
ارنست گفت: «پاپا دابلز(۳) دیگه نهایت هنر این کافه س.»
او درباره ی نویسندگان مشهور با درایت و طنزی خشن سخن می گفت: گروه بروکلین داگرز که برای آموزش بهاره آنجا بودند، بازیگران، مشت زن ها، اهالی متظاهر هالیوود، ماهی گیرها، سیاستمداران و خلاصه همه چیز و همه کس در آن گفت وگو بود به جز "آینده ی ادبیات". او پس از گیلاس چهارم یا پنجم به سرعت آنجا را ترک کرد (حساب تعداد گیلاس ها از دستم خارج شد، ولی توانستم در پستوی ذهنم به خاطر داشته باشم که او فردا صبح ساعت شش به دنبالم می آید و با قایقش که پیلار نام دارد، مرا به گردشی حوالی آب های ماروکسل می برد. وقتی که به هتل برگشتم، با وجود دست خط متزلزل و نامنظمم، توانستم یادداشت هایی از گفت وگوهایمان روی یک برگه بنویسم. تمام مدت زمانی که او را شناختم، عادت کردم هرچیزی را که در آن روزها گفته یا انجام می شد، بدخط و با شتاب بنویسم. بعدها، آن یادداشت ها را به گفت وگوهای ضبط شده که نوار کاستش نوزده دقیقه ضبط می کرد، اضافه کردم. من و ارنست گاهی اوقات با همین وسیله با هم در ارتباط بودیم. اگرچه نوارها بعد از استفاده خراب می شد، ولی برای من مفید بود.
***
ارنست کنترل قایق را در دست گرفت و آن را چند کیلومتر بالاتر از ساحل برد. در راه برگشت، موجودی را به قلاب کشید که خودش آن را "نیزه ماهی کوتوله" می نامید. ولی آن ماهی برای من یک وال غول پیکر محسوب می شد. ارنست مرا روی صندلی نشاند و چوب بزرگ و قرقره را که یک طرف نخش در دهان نیزه ماهی بود، به دست من داد. من تا آن زمان ماهی بیشتر از ده پوند صید نکرده بودم و احتمالاً با نیزه ماهی کشمکش سختی داشتم، شاید اصلاً ماهی از قلاب درمی رفت. ولی ارنست مرحله به مرحله به من کمک کرد تا ماهی را به داخل قایق آوردیم.
صید چنین هیولایی هیجان انگیز بود، اما ارنست و دوستش گرگوری فونتز نیزه ماهی را از قلاب نجات داده و آزاد کردند.
در سال های بعد، من بارها رفتار صبورانه و آرام ارنست را با جوانانی مثل خودم دیدم؛ او با آن ها راحت ارتباط برقرار می کرد. هرچه بیشتر از رفاقتمان می گذشت، بیشتر متوجه می شدم که داستان ها و حرف هایی که درباره ی شخصیت خشن و جنگ جوی او پخش شده بود، همه بی مورد و ساخته ی ذهن مردمی بود که او را نمی شناختند و تنها از روی موضوعاتی که می نوشت، قضاوتش می کردند. او شاید دربرابر هر متجاوز و متخلفی می ایستاد، ولی من هرگز او را به عنوان یک انسان پرخاشگر نشناختم.
***
وقتی که برگشتیم و داشتیم روبه روی هتل خداحافظی می کردیم، ارنست که برای اولین بار به این موضوع اشاره می کرد، گفت: «راستش رو بخوای من از آینده ی هیچی خبر ندارم.»
به او اطمینان دادم که این یک سوال بی مورد بوده است.
از من پرسید که چقدر برای این کار به من می پردازند و وقتی گفتم ده هزار دلار، او گفت که آن قدر پول خوبی هست که برای آن به " آینده ی یه چیزی " فکر کنیم و شاید داستان کوتاهی درباره اش بنویسیم.
برای هشت ماه بعد قرار گذاشتیم و ارنست بعد از آن زمان اطلاع داد که دارد روی رمانش کار می کند، و بعدها من آن را برای چاپ در مجله ویراستاری کردم. در طی این مسیر، من ارنست و همسرش ماری را تا پاریس و ونیز برای تبادل نظر درباره ی جزئیات بخش های قطعی رمان آن سوی رودخانه، درمیان درختان همراهی کردم و این شروع دوستی ما بود که طی سالیان دراز ما را به ماجراجویی های مختلف مثل شکار قرقاول، اردک وحشی و کبک مجارستانی در کچام، گاوبازی در مادرید، مالاگا، زاراگزا و مسابقات ماتادورها، صید نیزه ماهی، مسابقات اسب دوانی در پاریس و مسابقات مشت زنی در نیویورک کشاند.
اما با نگاهی به آن سال ها، حادثه ای را به یاد دارم که گشت وگذارهای ما را به طور جدی متوقف کرد: دو سانحه ی هوایی متوالی ارنست در جنگل های افریقا. او در آن اتفاق محکوم به تجربه ی چیزی نزدیک به مرگ شده بود. آن تجربه او را واژگون کرد و به صرافت افتاد تا درباره ی دوره ی دردناکی از زندگی اش که تا به حال درباره ی آن لب نگشوده بود، با من صحبت کند.
طی سالیان بعد، زمانی که با هم سفر می کردیم، با نوشتن کتاب خورشید همچنان می دمد(۴) در پاریس، از درد و رنج آن دوره و تجربه ی عذاب آور دوست داشتن همزمان دو زن، تجربه ای که او را به نابودی کشاند، رها شد.
در نسخه ی ابتدایی پاپا همینگوی بعضی رازها و افکار همینگوی را بازگو کردم. ولی قبل از چاپ، راندوم هاوس، ناشر کتاب، کتاب را برای بررسی و سنجش به دست وکلای خود داد و آن ها متن کتاب را تحت بررسی شدید قانونی قرار دادند. درنتیجه ی این بررسی، افرادی که در کتاب اسمی از آنان برده شده و در قید حیات بودند، باید حذف می شدند. وکلا در بازپرسی من درباره ی افراد نام برده، از این هم فراتر رفتند و درصدد بودند که ثابت کنند اسکات فیتزجرالد(۵) که بیست سالی از مرگش می گذشت، واقعاً مرده است.
من دلیلی شخصی نیز برای موافقت نسبت به منتشر نکردن تفکرات و رازهای ارنست در آن زمان داشتم. ماری همینگوی دوست خوب و وفاداری بود و من احساس می کردم چیزهایی که ارنست درباره ی دو همسر اولش گفته، ممکن است احساسات او را جریحه دار کند.
تمام کسانی که درآن دوره برای انتشار کتاب من محدودیت به حساب می آمدند، با گذشتن از فیلتر زمان در طی سال ها، یکی پس از دیگری محو شدند. قسمت های حذف شده ی کتابم را دوباره احیا و بخش های قابل ملاحظه ای از یادداشت های اصلی ام را نیز به آن اضافه کردم. علاوه بر آن، مطالبی را نیز از نوارهای ضبط شده قبل از خراب شدن استخراج کردم. هنوز هم رخدادهای آن زمان و گفته ها و شنیده های آن دوران مهم را به وضوح به خاطر دارم.
هنوز هم می توانم لحن متمایز سخن گفتن همینگوی را به یاد آورم. او هیچ مجله و یادداشتی را نگه نمی داشت، ولی گفت وگوهایش را کامل به خاطر می سپرد که در نوع خود پدیده بود. او نه تنها می توانست گفت وگوهای گذشته ی بسیار دور را به یاد آورد، بلکه می توانست آهنگ و سبک کلام نویسندگان معاصرش مانند فیتز جرالد، ژوزفین بیکر(۶)، گرترود استاین(۷) و دیگران را نیز تقلید کند. این توانایی باورنکردنی در دیالوگ های رمان ها و داستان های کوتاهش نیز به چشم می خورد. من به شخصه این توانایی او را تصدیق می کنم، چرا که او در تابستان خطرناک(۸) گفت وگویش را با من در مسابقات گاوبازی، پس از گذشت زمان زیادی از آن، به خوبی بازآفرینی کرد.
یک بار از او پرسیدم که آیا مجله یا یادداشتی را نگه می دارد تا به کمک حافظه اش بیاید. او گفت: «نه. همیشه همه چیز رو به خاطر می سپارم. هیچ وقت مجله و یادداشتی نگه نمی دارم. فقط دکمه ی یادآوری مغزم رو فشار می دم وهمه چیز برام آماده می شه. اگه مطالب تو حافظه م نباشه، ارزش نگه داشتن رو نداره.»
البته باید به یک نکته اشاره کنم. ارنست وقتی درباره ی گذشته حرف می زد همه چیز را با جزئیات و به طور کامل تعریف می کرد، بدون اینکه نیازی باشد من بخشی از مطالب مثل افراد یا رخدادها را به او یادآوری کنم. با این حال، در بعضی مواقع در گفتن بعضی مطالب اغراق یا خیال بافی می کرد و یا آن ها را جا به جا می گفت که من این اشکالات و نواقص اتفاقی را بخشی از شخصیت او قلمداد می کردم. به طور مثال، وقتی ارنست درباره ی کارگاه مارفی که در زمان جدایی اش از هادلی در آن زندگی می کرد، حرف می زد، می گفت که کارگاه در طبقه ی ششم قرار داشت، درحالی که افرادی که مارفی را می شناختند، متفق القول بودند که کارگاه در طبقه ی پنجم قرار داشته است، اما در چنین مواردی، حافظه ی ارنست بر دیگر نظرات غالب بود.
نکته ی دیگر اینکه من به هیچ وجه یک راوی بی طرف در داستان ارنست نیستم. طی سال ها، اوقاتی که من و ارنست پیش هم بودیم، برای من اوقات معمولی به حساب نمی آمد. او به راستی برایم مثل پدر بود. من همیشه از اهمیت او آگاه بودم. اهمیت کارهایی که می کرد و چیزهایی که می گفت. با اینکه یادداشت های جسته وگریخته ی من براساس نوارهایی که سال ها پیش از بین رفته اند، در یادآوری آن دوران کمک زیادی به من کرد، اما تکیه ی اصلی من بر چیزهایی بود که خودم از آن دوران به یاد می آوردم.
***
من مدت زیادی با داستان زندگی شخصی ارنست زندگی کردم. این داستان در حافظه ی من حک شده است و به هیچ نحوی از خاطرم پاک نمی شود. داستانی که او در سفرهایی که با هم داشتیم برایم بازگو می کرد، نزد من به امانت گذاشته شد. در تمام این سال ها، آن داستان نزد من امانت بود و حال احساس می کنم که باید این امانت همینگوی را با دیگران تقسیم کنم.



کوریانا، اسپانیا، سال ۱۹۵۹: ارنست و همسرش ماری، در تولد شصت سالگی در حال گشودن هدایا

بخش اول: اتاقی در بیمارستان سن ماری

اوایل ژون ۱۹۶۱، در مسیر برگشتم از هالیوود به نیویورک، سوار هواپیمایی شدم که در میناپولیس متوقف شد. از آنجا ماشینی اجاره کردم و ۹۰ مایل تا بیمارستان سن ماری در راچستر رانندگی کردم. برای بار دوم بود که دوست صمیمی و نزدیکم ارنست همینگوی در بخش روان پزشکی بستری، و تحت مراقبت پزشکانی از کلینیک مایو قرار گرفته بود. من چند هفته پیش در مسیرم به هالیوود، او را در اولین دوره ی بستری اش ملاقات کردم.
طی شش هفته ی گذشته که ارنست تحت درمان ای. سی. تی. بود، نمی توانست تلفنی و یا حضوری با کسی حتی همسرش ماری، ارتباط داشته باشد. حالا دریک فرصت مناسب قبل از ادامه ی دوره ی جدید درمان ای. سی. تی. پزشکانش به او اجازه دادند تا با من تماس بگیرد و قرار ملاقاتی بگذارد.
کلینیک مایو به خودی خود هیچ چیز از تجهیزات و امکانات بیمارستانی نداشت. با این حال کمی به بیمارستان راچسترسن شباهت داشت. بیمارستان سن ماری به دست راهبه های پرانرژی اداره می شد که به پزشکان کلینیک اجازه ی مداوای بیماران آنجا را می دادند. در قسمت عقب بیمارستان شوک الکتریکی با بی رحمی تمام انجام می شد. جریان الکتریکی بدون بیهوشی به مغز بیمار وارد و در آنجا متصاعد می شد، درحالی که پزشکان تکه ای چوب بین دندان های بیمار که از درد به خود می پیچید، می گذاشتند. آن ها تشخیص داده بودند که ارنست مبتلا به افسردگی شدید است و برایش شوک الکترونیکی مغز تجویز کرده بودند تا به نحوی آن عارضه را ریشه کن کنند.
توضیحات و حدس و گمان های زیادی در آن زمان برای حال ناخوش و وضعیت بیمار او وجود داشت: اینکه او سرطان خطرناکی دارد و یا با مشکل مالی روبه روست و یا اینکه با ماری دعوا کرده است. ولی هیچ کدام درست نبود. بنا بر گفته ی دوست صمیمی اش، او در سال های واپسین عمرش به افسردگی و پارانویا مبتلا شده بود، ولی ریشه ی این بیماری مشخص نشده بود؛ البته اگر ریشه ای هم داشته باشد. من تلاش کردم که او را متقاعد کنم؛ تلاش کردم به او کمک کنم تا بر بعضی از ترس های مخربی که در وجودش رخنه کرده بود، چیره شود. ولی پیشرفت بسیار ناچیزی حاصل گردید که بعداً معلوم شد موقتی و ظاهری بوده است. من همچنین سعی کردم او را با تدارک گردشی مفصل به تمام مکان های مناسب ماهی گیری در سراسر جهان که همیشه مشتاقش بود، از این محیط ویران گر و این حال وهوای مسموم خارج کنم؛ اما او درست لحظه ی عزیمت منصرف شد و برنامه را به هم زد. وقتی ماری به او می گفت که پیش روان پزشک برود، او با بی اعتنایی مخالفت می کرد و می گفت که پیش از این یک روان پزشک داشته است: ماشین تایپ کارونا.
***
من و ارنست اغلب در طی سیزده سال رفاقتمان یکدیگر را ملاقات می کردیم. من بسیاری از داستان ها و رمان های او را برای اجرا در تلویزیون، تئاتر و فیلم به صورت نمایش درآوردم. ما ماجراهای مشترک زیادی در فرانسه، ایتالیا، کوبا، مکزیک و اسپانیا داشتیم. تابستان قبل از بروز هذیان گویی ارنست، به شهرهای مختلف اسپانیا سفر کردیم و مسابقات گاوبازی را که در آن آنتونی اورونز و لویس میگول دامبنگوان در صحنه بودند، تماشا کردیم. در آن مسابقه ی مرگبار به جای سه گاوباز، دو گاوباز با هم رقابت می کردند. در یکی از آن شهرها به اسم کویداد ریل(۹)، آنتونی یکی از لباس های مخصوص گاوباز ها را به من پوشاند و نام "ال پکاس" (به معنای کک مکی(را بر من گذاشت. ارنست مرا ترغیب می کرد تا به عنوان سابرسالینت (به معنای گاوباز سوم که در صورت زخمی و مجروح شدن دو گاوباز اول، با گاو روبه رو می شود) به میدان بروم و در عین حال برایم ژست مدیر هم گرفته بود. به عنوان سابرسالینت باید برای مردم، مسیر عبوری باز می کردم، ولی ارنست به من گفته بود که کاملاً نزدیک آنتونی باشم و از کنارش تکان نخورم. آنتونی با تحریک گاو برای حمله به سمت خودش، به من کمک کرد تا از دست گاو فرار کنم. اشتیاق ارنست به زندگی مُسری بود.
در ژولای ۱۹۵۹ در کوریانا(۱۰)، روستایی در بالای تپه ای مشرف بر مالاگا(۱۱)، با ضیافتی عالی که دو روز به طول انجامید، تولد شصت سالگی همینگوی را جشن گرفتیم. ماری همینگوی، همسر چهارم ارنست، تمام انرژی اش را صرف این مناسبت کرد. او احساس می کرد که تولدهای قبلی ارنست به دلیل عدم حضور و همکاری او، همیشه به چشم یک مکث کوتاه دیده شده تا یک جشن. به همین علت مصمم بود تا تمام مهمانی های گذشته را با این یکی جبران کند. موفق هم شد: شامپاین فرانسوی، غذای چینی از لندن، خورش ماهی از مادرید، اتاقک عکس برداری، یک آتش بازحرفه ای از ولنسیا(۱۲)، رقصنده ی فلامنکو از مالاگا و نوازنده از تورمولینوس(۱۳). مدعوین از جاهای مختلف آمده بودند. درمیان آن ها مهاراجه ی جیپور به همراه مهارانی و پسرش، مهاراجه ی کوچ بهار به همراه مهارانی، جن. سی. پی. باک از واشنگتون، دی سی. (او فرمانده ی سپاهیان در جنگ هورتگن فارست(۱۴) بود که همینگوی در جنگ جهانی دوم به علت مقامش به گروه او ملحق شد)، سفیر و خانم دیوید بروس که از بون آمده بودند، افراد متشخص بسیاری از مادرید و بسیاری از دوستان قدیمی ارنست در پاریس حضور داشتند.
ارنست از لحظاتش بسیار لذت برد. در غرفه ی عکاسی، تفنگی قدیمی را برداشت تا سیگار را از لب های مهاراجه ی کوچ بهار و آنتونی اردونز و گاوباز اسپانیایی نشانه بگیرد. یک خط کونگا روی زمین تشکیل داد و با شادی کوه هدایایش را یکی یکی باز می کرد و بالا می گرفت تا همه آن را ببینند.
قسمت مهم مهمانی، زمانی بود که ترقه ها ولنسیا موشک های آتشی غول آسایی برپا کردند که روی درخت نخل سلطنتی کنار خانه فرود آمد و نوک درخت را به آتش کشید. آژیر آتش نشانی مالاگا به صدا درآمده بود. آتش نشان ها با قلاب و نردبان از راه رسیدند. از درخت بالا رفتند و شعله های آتش را خاموش کردند و بعد ارنست آن ها را هم به ضیافتش دعوت کرد. تا پایان شب، ارنست کلاه فلزی رئیس آتش نشانی را بر سر گذاشت؛ آنتونی موتور آتش را آماده کرد و روی زمین گذاشت و درحالی که ارنست کنارش بود، آژیر خطر نواخته شد.
پایان آن تابستان وقت خداحافظی با همه ی لحظه های خوب بود.
طی سال بعد، تغییرات ناگهانی و گیج کننده ای را در خلق وخوی ارنست مشاهده کردم: ناتوانی عذاب آورش برای تمام کردن تابستان خطرناک برای مجله ی لایف(۱۵)، اولین عدم شرکت او در مراسم شکار قرقاول در نزدیکی خانه اش در کچام آیداهو و اصرار ناگهانی و شدید او بر اینکه زمین هایی که او قبلاً در آن ها شکار می کرد، الان خارج از محدوده ی شکار هستند. با شدت گرفتن و عمیق شدن پارانویا، ارنست به این باور رسیده بود که مکالمات داخل ماشین و خانه اش را پلیس فدرال امریکا (اف. بی. آی.) شنود می کند و اداره ی مالیات بر درآمد حساب بانکی او را بررسی می کند.
شب قبل از بازگشتم در آخرین سفرم به کچام، با ارنست و ماری برای شام به رستوران رفتیم. نیمه های شام بود که ارنست، که تمام این مدت سرخوش به نظر می رسید، ناگهان سخت شد و به خودش آمد و زیرلب به ما گفت که باید هرچه سریع تر رستوران را ترک کنیم. ماری پرسید که چه اتفاقی افتاده است.
«اون دو تا مامور اف. بی. آی. توی کافه، اونا همون اتفاقی ان که قراره بیفته.»

نظرات کاربران درباره کتاب دوران عاشقی همینگوی