فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب خانواده‌ی تهی

نسخه الکترونیک کتاب خانواده‌ی تهی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خانواده‌ی تهی

اگر حالا به تو تلفن ­کنم، آنجا دو و نیم صبح باید باشد؛ شاید از خواب بیدارت کنم. اگر تلفن­ کنم، شاید صاف سرِ چیزهایی بروم که شش سال قبل پیش آمد. چون امشب همین چیزها فکرم را مشغول کرده، انگار که هیچ زمانی سپری نشده، انگار که درخشش مهتاب با جادوی بی­امانش امشب را انتخاب کرده تا برم گرداند به آخرین چیز واقعی که برام اتفاق افتاد. در این تماس با تو از آن سوی آتلانتیک، شاید برگردم به روزهای خاکسپاری مادرم. شاید آن روزها را موبه­مو مرور ­کنم انگار که می­ترسم فراموششان کنم. مثلاً، می­توانم یادت بیندازم ­که تو در مراسم خاکسپاری کت و شلوار و کراوات پوشیده بودی. یادم می­آید وقتی درباره­ی مادرم حرف می­زدم می­توانستم از محراب ببینمت، ایستاده بودی آن طرفِ سالن، دستِ راست. یادم می­آید تو یا یکی دیگر گفت از دوبلین باید تاکسی بگیری چون قطار یا اتوبوس را از دست می­دهی. می­دانم میان جمعیت دنبالت می­گشتم و نمی­توانستم ببینمت، نه وقتی ماشین نعش­کش بعد از عشای­ ربانی از راه رسید تا تابوت مادرم را به قبرستان ببرد، نه وقتی همه­مان پشت سر تابوت قدم برمی­­داشتیم. به هتل که رسیدی مادرم زیر خاک بود و تو ماندی تا با من و خواهرم، شیناد غذا بخوری. شوهرش، جیم، شاید همان دور و بر بود، همین­طور برادرم، کَتَل، اما یادم نمی­آید غذا که تمام شد و جمعیت رفت، آن­ها چه­کار ­کردند. می­دانم کمی مانده به آخرِ غذا یکی از دوستان مادرم، که حواسش به همه­چیز بود، طرف ما آمد، نگاهت کرد و زیر لب به من گفت خوب است که دوستت هم آمده. کلمه­ی «دوست» را با تأکیدی دلپذیر و طعنه­آمیز گفت.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب کوله‌پشتی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.95 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خانواده‌ی تهی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت مترجم

کالم توبین(۱) در سال ۱۹۵۵ در ایرلند در شهر انیسکورتی، ایالت وکسفورد به دنیا آمد. او پس از مرگ پدرش، در دوازده­سالگی شروع به نوشتن شعر و داستان کرد و در مدرسه­ی شبانه­روزی با حرص و ولع کتاب می­خواند. سپس در کالج دوبلین مشغول تحصیل شد و پس از پایان تحصیل خود به بارسلونا رفت و تا سه سال معلم زبان انگلیسی ­بود. بعد به ایرلند بازگشت و در حرفه­ی خبرنگاری آغاز به کار کرد. از اواخر ۱۹۷۰ تا اوایل ۱۹۸۰ خبرنگار، مقاله­نویس و سردبیر چند روزنامه­ و مجله­ی ایرلندی بود و بین سال­های ۱۹۷۵ و ۱۹۷۸ در بارسلونا زندگی کرد. انتشار دو رمان جنوب(۲) (نامزد جایزه­ی رمانِ اول ویت­برید(۳) و برنده­ی جایزه ی ادبی آیریش تایمز/ ایر لینگوس(۴)) و ادای احترام به بارسلونا(۵) در سال ۱۹۹۰ حاصل این تجربه­ی زیستی بودند. او در سال ۱۹۸۵ به آفریقا و آمریکای لاتین سفر کرد. بازتاب تجربیات خبرنگاری و سفرهای وی در دهه­ی ۸۰ در محاکمه­ی ژنرال(۶) (۱۹۹۰)، خون بد: گشت و گذاری در مرزهای ایرلندی(۷) (۱۹۸۷)، نشان صلیب: سیر و سیاحتی در اروپای کاتولیک(۸) (۱۹۹۴) نمود یافته است.
کالم توبین تا به حال چندین رمان نوشته است: «خلنگ­زار شعله­ور» (۱۹۹۲)، «شناورِ چراغ­دار بلک­واتر» (۱۹۹۹) که نامزد جایزه­ی بوکر شد و از روی آن فیلمی با بازیگری آنجلا لانسبوری(۹) ساخته شد، «استاد» (۲۰۰۴)، «بروکلین» (۲۰۰۹)، «عهد عتیق به روایت مریم» (۲۰۱۲) که نامزد جایزه­ی بوکر شد و در برادوی با بازی فیونا شاو(۱۰) و به کارگردانی دبورا وارنر(۱۱) به روی صحنه­ رفت و در جهان تازه­ی نمایش نامزد جایزه­ی تونی شد. «نورا وبستر» (۲۰۱۴) آخرین رمانی است که تاکنون از توبین به چاپ رسیده است. آثار او تا به­حال به بیش از سی زبان ترجمه شده­اند. وی از دانشگاه اولستر، کالج دوبلین، و دانشگاه ایست­ آنجلیا موفق به دریافت چند دکترای افتخاری شده و پیرامون دنیای داستانی اش کتاب­های متعددی نظیر «مادر/وطن: سیاست فردی در دنیای داستانی کالم توبین» به قلم کاتلین کاستلو­ـ ­سالیوان(۱۲) به رشته­ی تحریر درآمده است. کالم توبین در یکی از مصاحبه­هایش می­گوید: «من نمی­توانم داستان کوتاه بنویسم. گمانم همه­چیز به سوی رمان پیش می­رود.»
مجموعه­داستان­ «خانواده­ی تهی» تِم­هایی مشابه دارد: جلای وطن و بازگشت، مرگ و فقدان و روابط عاشقانه­ی سازش­ناپذیر. شخصیت­های توبین آدم­هایی خاص از مکان­هایی خاص و در زمان­هایی خاص هستند که ناگاه خود را در وضعیتی نامنتظره­ می­یابند. آن­ها به خانه/وطن­شان بازمی­گردند و بعد می­فهمند تصورشان از خانه/وطن­ فعلی­شان با خانه­/وطن­­شان در گذشته یکی نیست. خانه/وطن برای آن­ها یک مکان نیست، بلکه تاریخ شخصی آن­هاست، سفری است در زمان و مرور چیزهایی که زمانی لمس و احساس کرده­اند. مهم نیست کجا پرسه می­زنند، هر جا می­روند خانه/وطن از پی آن­ها می­آید. هنگامی که از آن دورند هوای آن را در سر دارند و هنگامی که بازمی­گردند دوباره میل دارند از آن بگریزند. ایرلند جایگاه مهمی در داستان­ها دارد: انعکاس بازیِ نور و سایه بر دریا، آب و هوای ابری و دلگیر، آسمانِ خاکستری و آدم­هایی پرسه­زن، تنها و مغموم. آن­ها هیچ رگ و ریشه­ای ندارند و اغلب یا جلای وطن کرده­اند یا خانه­به­دوش­اند و بازگشت به وطن آن­ها را با احساسات حل ناشده­ی گذشته، ترس­ها، خانواده، خاطرات و کشف حقیقتی هولناک رو در رو می­کند. کالم توبین استاد خلق «لحظه» است و دنیای داستانی­اش خواننده را یاد کارهای ویلیام تر­ور(۱۳) و جان مک­گاهرن(۱۴) می­اندازد. خود توبین طی مصاحبه­ای خود را تحت­تاثیر مک­گاهرن می­داند.

ن.م.
۳ دی ۹۴

یک منهای یک

ماهْ پایین بر فرازِ تگزاس معلق است. ماهْ مادرم است. امشب قرصش کامل است و از هر چراغ نئونی درخشان­تر؛ در زردِ کهربایی پهناورش چین خوردگی های قرمزی هست. شاید ماهِ فصل درو باشد، ماهِ کومانچه(۱۵). چنین ماهِ پایین و درخشانی هرگز ندیده بودم. امشب شش سالی می­شود مادرم مرده و از اینجا تا ایرلند شش ساعت راه است و تو خوابیده­ای.
دارم قدم می­زنم. ­­کس دیگری قدم نمی­زند. گذشتن از گووادالوپه(۱۶) سخت است؛ ماشین­ها سریع می­آیند. توی فروشگاهِ زنجیره­ای مواد غذایی­ به همه خوشامد می­گویند، دختر پشتِ صندوق می­پرسد مایلم به کلوپ فروشگاه ملحق شوم. می­گوید، اگر هفتاد دلار بپردازم، اعتبار عضویتم هیچ­وقت تمام نخواهد ­شد و به خریدم هفت درصد تخفیف تعلق خواهد گرفت.
شش سال. شش ساعت. هفتاد دلار. هفت درصد. می­گویم فقط چند ماه اینجا هستم و او لبخند می­زند و به من خوشامد می­گوید. من هم به او لبخند می زنم. حال و هوای اینجا راحت است، خودمانی و محبت­آمیز.
اگر حالا به تو تلفن ­کنم، آنجا دو و نیم صبح باید باشد؛ شاید از خواب بیدارت کنم. اگر تلفن­ کنم، شاید صاف سرِ چیزهایی بروم که شش سال قبل پیش آمد. چون امشب همین چیزها فکرم را مشغول کرده، انگار که هیچ زمانی سپری نشده، انگار که درخشش مهتاب با جادوی بی­امانش امشب را انتخاب کرده تا برم گرداند به آخرین چیز واقعی که برام اتفاق افتاد. در این تماس با تو از آن سوی آتلانتیک، شاید برگردم به روزهای خاکسپاری مادرم. شاید آن روزها را موبه­مو مرور ­کنم انگار که می­ترسم فراموششان کنم. مثلاً، می­توانم یادت بیندازم ­که تو در مراسم خاکسپاری کت و شلوار و کراوات پوشیده بودی. یادم می­آید وقتی درباره­ی مادرم حرف می­زدم می­توانستم از محراب ببینمت، ایستاده بودی آن طرفِ سالن، دستِ راست. یادم می­آید تو یا یکی دیگر گفت از دوبلین باید تاکسی بگیری چون قطار یا اتوبوس را از دست می­دهی. می­دانم میان جمعیت دنبالت می­گشتم و نمی­توانستم ببینمت، نه وقتی ماشین نعش­کش بعد از عشای­ ربانی از راه رسید تا تابوت مادرم را به قبرستان ببرد، نه وقتی همه­مان پشت سر تابوت قدم برمی­­داشتیم. به هتل که رسیدی مادرم زیر خاک بود و تو ماندی تا با من و خواهرم، شیناد(۱۷) غذا بخوری. شوهرش، جیم(۱۸)، شاید همان دور و بر بود، همین­طور برادرم، کَتَل(۱۹)، اما یادم نمی­آید غذا که تمام شد و جمعیت رفت، آن­ها چه­کار ­کردند. می­دانم کمی مانده به آخرِ غذا یکی از دوستان مادرم، که حواسش به همه­چیز بود، طرف ما آمد، نگاهت کرد و زیر لب به من گفت خوب است که دوستت هم آمده. کلمه­ی «دوست» را با تاکیدی دلپذیر و طعنه­آمیز گفت. بهش نگفتم چیزی که او دستگیرش شده دیگر وجود نداشت، تنها بخشی از گذشته بود. فقط گفتم بله، خیلی خوب بود که تو هم آمده بودی.
می­دانی تو تنها کسی هستی که وقتِ خشم سر تکان می­دهد، آن هم وقتی مصرّم سر شوخی را باز کنم و دو کلمه حرف بزنم، وقتی نمی­خواهم رک و روراست باشم. تا حالا هیچ­کس مثل تو با این مساله مشکل نداشته. فقط تویی که همیشه از من انتظار داری حرفم با واقعیت مو نزند. حالا که قدم­زنان می­روم ­طرف خانه­ای که اینجا اجاره کرده­ام، می­دانم اگر تلفن کنم و بگویم گذشته­ی تلخ­ امشب در این خیابان­های ناآشنا با نیرویی مثل خشونت سراغم آمده، تو می­گویی اصلاً تعجب نکردی. فقط در عجبی چرا شش سال گذشته است.
آن زمان توی نیویورک زندگی می­کردم، شهری که وارد آخرین سال معصومیتش می­شد. آنجا آپارتمانی اجاره کرده بودم، مثل همیشه که هر جا می رفتم آپارتمانی اجاره می­کردم. خیابان کُلُمب، فرعی نود. تو هیچ­وقت آن را ندیدی. اجاره­­ی آن آپارتمان اشتباه بود. به­نظر من اشتباه بود. برای همین زیاد آنجا نماندم ­- شش یا هفت ماه ­- اما آن سال ­یا سال­های بعد، اقامتم در آن­ آپارتمان طولانی­تر از هر جای دیگر بود. آپارتمان باید مبله می­شد و من دو سه روزی لذت بردم از اینکه به خرید چیزهایی تن می­دادم: دو صندلی راحتی که بعدها برشان گرداندم به ایرلند؛ یک کاناپه­ی چرمِ بلومینگ­دیل(۲۰) که دست­آخر دادمش به یکی از شاگردهام؛ یک تختخواب بزرگ با تشک برند؛ یک میز و چند صندلی از مرکز شهر و یک میز تحریر ارزان­قیمت از دست­­دوم فروشی.
و همه­ی آن روزها - جمعه، شنبه و یکشنبه­ی اول سپتامبر- که درگیر تحویل کالا، کارت­های اعتباری و رفت­و­آمد سریع با تاکسی­ از این فروشگاه به آن فروشگاه بودم، مادرم در حال مرگ بود و هیچ­کس نمی­توانست پیدام کند. تلفن همراه نداشتم و تلفن ثابت آپارتمان هم قطع بود. هروقت می­خواستم جایی زنگ بزنم از باجه­ی تلفن سرِ نبش استفاده می­کردم. به شرکت­های تحویل کالا شماره­ی دوستی را داده بودم تا هر وقت برای تحویل اثاثیه­ می­آمدند خبرم کنند. چند بار در روز به دوستم تلفن می­کردم و او گاه­گداری برای خرید همراهم می­آمد و بهش خوش می­گذشت و من از آن روزها لذت می­بردم. روزهایی که هیچ­کس نمی توانست در ایرلند پیدام کند تا بهم بگوید مادرم در حال مرگ بود.
بالاخره، یکشنبه­­شب، به یک کینکوز(۲۱) رفتم و ایمیلم را باز کردم و دیدم شیناد از سه روز پیش ایمیل پشت ایمیل برام فرستاده، با این عنوان­ها: «فوری» یا «آنجایی؟» یا «لطفاً جواب بده» یا «لطفاً بگو ایمیلم رسیده» و بعد فقط «خواهش می­کنم!!!». یکی­شان را خواندم و در جواب گفتم به محض پیدا کردن یک تلفن زنگ می­زنم و بقیه­ی ایمیل­ها را یک به یک خواندم. مادرم در بیمارستان بود. ممکن بود عملش کنند. شیناد ­خواسته بود با من حرف بزند. خانه­ی مادرم مانده بود. در هیچ کدام­ از ایمیل­ها چیز بیشتری نبود و لحن­شان آن­قدر اضطراری نبود که لازم باشد چند بار با عنوان­های متفاوت ارسال شوند.
شب، به وقت ایرلند، شیناد را از خواب بیدار کردم. او را ایستاده پای پله­های پذیرایی تصور کردم. دلم می­خواست بگویم مادرم سراغم را از او گرفته بود، اما شیناد همچین چیزی نگفت. درعوض شرح معاینه­های پزشکی را داد و اینکه چطور ­تک و تنها خبر بستری شدن مادرمان را به گوش همه رسانده و دیگر از پیدا کردنم ناامید شده بود. گفتم صبح دوباره زنگ می­زنم و او گفت فردا من را در جریان کامل اوضاع می­گذارد. گفت مادرم دیگر درد ­نمی­کشد، اما قبلش چرا. لازم نبود بگویم کلاس­هام تا سه روز دیگر شروع می­شوند. آن شب، شیناد انگار خواسته بود فقط با من حرف بزند، فقط به من بگوید. همین و بس.
اما صبح که زنگ زدم تا صدام را از پشت خط شنید یکراست رفت سر اصلِ مطلب که می­داند پیش از یکشنبه­شب نمی­توانم دوبلین را ترک کنم و تا عصر روز بعد هم پروازی در کار نیست؛ مصمم بود تا صبح چیزی نگوید؛ مایل بود شب آسوده بخوابم. آسوده خوابیدم و صبح که زنگ زدم به صراحت گفت به­زودی لحظه­ای فرا می­رسد که خانواده باید تصمیم بگیرد. طوری گفت خانواده انگار براش خانواده شورای بخش مدنی یا دولت یا اتحادیه­ی ملت­ها باشد، اما هم او، هم من می­دانستیم که فقط ما سه نفر بودیم. خانواده ما بودیم و فقط یک چیز هست خانواده­ای بخواهد توی بیمارستان در موردش تصمیم بگیرد. بهش گفتم با پرواز بعدی برمی­گردم­. گفتم برای تحویل گرفتن بعضی اثاثیه­ها در آپارتمان تازه­ام نخواهم بود و سر اولین کلاس­های دانشگاه حاضر نخواهم شد. درعوض، هر طور شده بلیت پروازی به دوبلین گیر می­آورم و تا حد امکان سعی می­کنم خیلی زود ببینمش. دوستم به ایر لینگوس(۲۲) زنگ زد و فهمید چند صندلی خالی اضطراری در نظر گرفته بودند. آن شب توانستم پرواز کنم.

می­دانی که به خدا اعتقاد ندارم. خیلی به رازهای دنیا اهمیت نمی­دهم، مگر آنکه در قالب کلمات، شاید موسیقی یا مجموعه­ای از رنگ­ها­ سراغم بیایند، آن­گاه آن­ها را مختصر از منظر زیباشناسی­ می­سنجم. می­دانی به ایرلند هم اعتقادی ندارم. همین­طور می­دانی، در این سال­های دوری، گاه­گداری ایرلند با شکلی نامنتظره مقابلم ظاهر ­شده، وقتی ردّ چیزی آشنا را می­دیدم که به آن تعلق­خاطر داشتم. وقتی می­دیدم کسی می­آید طرفم؛ با لبخندی دوستانه یا حالتی معذب و پیله یا جابه­جایی محتاطانه­ای در مکانی عمومی یا نگاهی رک، کمابیش رنجیده و خیره به نزدیک. به­هرحال، همان شب به فرودگاه جی­اف­کی(۲۳) رفتم و تا از تاکسی پیاده شدم دیدم­شان: زوجی میانسال که یک چرخ­دستی را با یک عالم چمدان هل می­دادند، مرد موقر و بیمناک به­نظر می­رسید، انگار هر آن ممکن بود کسی از او بازجویی کند و او نداند چطور از خود دفاع کند و زن خسته و دستپاچه بود، با لباس­های رنگارنگ، کفش­ پاشنه­­بلند، دهان بی­حالت و بی­عزم، نگاهِ افتاده، مراقب و تسلیم.
می­توانستم مثل آب خوردن سر صحبت را با آن­ها باز کنم و انگیزه­ی بازگشت به زادگاهم را بگویم و احتمالاً هر دوشان لَختی درنگ می­کردند و می­پرسیدند زادگاهم کجاست و حین حرف زدنم از روی همدردی سری تکان می­دادند. حتی مردان جوانی که در صفِ تحویل بار بودند، برای فراغتی فوری به زادگا­ه­شان بازمی­گشتند­- حالت­ مردد و بی­حرف ایستادن­شان کنار همدیگر تسلی­بخش بود. می­توانستم مدتی بی­دلهره، بدون فکر کردن به چیزی نفس بکشم. من هم، می توانستم مثل آن­ها به­نظر بیایم، انگار صاحب هیچی یا چیز زیادی نبودم و هر لحظه آماده بودم با ملاطفت لبخند بزنم یا اگر کسی «ببخشیدی» می­گفت یا مقامی رسمی نزدیک می­شد، حد و مرزم را بدون ­غرور و تکبر با او حفظ کنم.
بلیتم را که گرفتم و به باجه­ی تحویل بار رفتم، گفتند به بخش دیگر پذیرش بروم، که از قرار باجه­ی بلیت درجه یک بود. موقع تحویل دادن چمدانم به فکرم رسید، شاید سیاست شرکتِ هواپیمایی باشد که با خدمات ویژه، به مسافرانی که مثل من به دلایل ناگوار فوری به کشورشان بازمی­گشتند دلداری دهد و شب در کمال همدردی با پتویی اضافه یا چیزی از این دست لوسشان کند. اما به بخش دیگر پذیرش که رفتم همه­چیز برام روشن شد و یاد خدا و ایرلند افتادم، چون زن پشت باجه پس از دیدن اضافه شدن اسمم به فهرست اسامی مسافران رو به دیگران گفت می­شناسدم و اکنون که محتاج کمک بودم مشتاق است همین لحظه کمکم­ کند.
نامش جوآن کری(۲۴) بود، همسایه­ی دیواربه­دیوار خانه­ی عمه­ام. پدرم که مریض شد من و کَتَل را بُردند آنجا. آن موقع هشت سالم بود. جوآن می­بایست ده سالی بزرگ­تر از من بوده باشد، اما خیلی خوب او را به خاطر دارم، همین­طور خواهر و دو برادرش را، که یکی از آن­ها تقریباً همسن و سال خودم بود. پدر و مادرشان صاحبخانه­ی عمه­ام بودند. آن­ها مرفه­تر و اعیانی­تر از عمه­ام بودند، با این­همه عمه­ام با آن­ها صمیمی بود. از آنجا که باغ بزرگ پشتی و بعضی ساختمان­های فرعی خانه­ها­ مشترک بود، در هر دو خانه تردد زیادی بود.
کَتَل آن موقع چهار سالش بود، اما بزرگ­تر می­زد. خواندن را یاد گرفته بود، باهوش بود، حافظه­ی شگفتی داشت و رفتارش در خانه­ بیشتر جوانانه بود تا کودکانه؛ می­توانست­ لباسش را هر روز خودش انتخاب کند، برنامه­های تلویزیونی­ دلخواهش را تماشا کند، در اتاق مورد علاقه­اش بنشیند و غذای محبوبش را بخورد. وقتی دوستانش دم در خانه می­آمدند، می­توانست با خوش­رویی دعوت­شان کند تو یا همراه­شان برود بیرون.
در تمام سال­های بعد، من و کَتَل حتی یک بار هم درباره­ی اوقات سپری­شده­مان در این خانه­ به همراه این خانواده­ی تازه حرف نزدیم. و حافظه­ام، که معمولاً خوب کار می­کند، همیشه شفاف نیست. مثلاً، خاطرم نیست چطور از این خانه سر درآوردیم، کی ما را به آنجا بُرد یا احیاناً او چه حرف­هایی زد. می­دانم فقط هشت سالم بود چون خاطرم ­مانده کلاس چندم بودم و معلم­ام که بود. این ماجرا ممکن است فقط دو سه ماه طول کشیده باشد. شاید هم بیشتر. می­دانم تابستان نبود، چون شیناد، که از آسیبِ این قضایا در امان مانده بود (سال­ها قبل، وقتی یک بار از او در این باره پرسیدم) گفت مدرسه­ی شبانه­روزی می­رفت. هیچ خاطره­ای از هوای سرد در آن خانه، وقتی ما را آنجا گذاشتند ندارم، ولی همیشه فکر می­کنم عصرها هوا زود تاریک می­شد. شاید از سپتامبر تا دسامبر بود. شاید هم نخستین ماه­های پس از کریسمس. مطمئن نیستم.
چیزی که خوب خاطرم مانده خودِ اتاق­هاست، پذیرایی و اتاق غذاخوری که تقریباً هیچ­وقت از آن­ها استفاده نمی­شد و آن آشپزخانه­ی بزرگ­تر از آشپزخانه­ی ­ما و آن بو و طعم نانِ تفت­خورده. بیزار بودم از آن تکه­­نان­های کلفت و داغ، که تر و تازه، مملو از چربی خوک یا روغن از ماهیتابه بیرون می­آمدند. خاطرم هست بچه های عمه­ام از ما بزرگ­تر بودند و طی روز هر دو می­بایست می­خوابیدند یا دست­کم یکی­شان و ما ناگزیر ساعت­های متمادی می­بایست ساکت می­ماندیم، انگار کاری نبود انجام دهیم، هیچ کدام از اسباب­بازی­ها یا کتاب­هامان را هم نیاورده بودیم. خاطرم هست کسی نه به حرف­مان گوش می­داد و نه با دیدن­مان لبخند بر لبش می­نشست، با هر دو ما همین حکایت بود، حتی با کَتَل، که پیش و پس از آن، محبوب و دلخواسته­ی همه­ی کسانی بود که با او هم­نشینی می­کردند.

نظرات کاربران درباره کتاب خانواده‌ی تهی