فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خدا به کودک کمک کند

کتاب خدا به کودک کمک کند

نسخه الکترونیک کتاب خدا به کودک کمک کند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خدا به کودک کمک کند

منظورم اینه که من نباید بهش اعتماد می‌کردم. من سفره‌ی دلم رو پیشش باز کردم؛ اون هیچ‌چیزی در مورد خودش به من نگفت. من حرف می‌زدم؛ اون گوش می‌کرد. بعد هم ازم جدا شد، بدون یک کلمه. دستم انداخت. دقیقاً همون‌طوری که سوفیا هاکسلی باهام قطع رابطه کرد. هیچ‌کدوم‌مون حرفی از ازدواج نزدیم، اما من واقعاً فکر کردم مرد خودم رو پیدا کردم. «تو اون زن نیستی..» آخرین چیزی بود که انتظار شنیدنش رو داشتم.

ادامه...

بخشی از کتاب خدا به کودک کمک کند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش ۱

سویتنس(۱)

تقصیر من نیست. پس نمی تونی من رو سرزنش کنی. من این کار رو نکردم و نمی دونم چطور اتفاق افتاد. بعد از اینکه از لای پاهام کشیدنش بیرون، یک ساعت بیشتر طول نکشید تا بفهمم یه جای کار می لنگه. واقعاً می لنگید. به قدری سیاه بود که من رو ترسوند. سیاه مثل شب یا سیاه سودانی. من پوست روشن و موهای قشنگی دارم. از اون هایی که بهشون می گن رنگ زرد روشن. پدر لولا هم همین طور. هیچ کسی تو خانواد ه ی ما حتی نزدیک اون رنگ هم نبود. رنگ قیر نزدیک ترین رنگیه که می تونم در مورد موهاش بگم. با این حال اصلاً به رنگ پوستش نمی اومد. فرق داره: موهای لخت ولی تاب دار. مثل اون قبایل برهنه ی تو استرالیا. شاید فکر کنید که به اجدادش رفته اما کدوم اجداد؟ باید مادربزرگم رو می دیدید. همه فکر می کردن سفیدپوسته و بعد از اون هرگز با کسی از بچه هاش حرف نزد. تمام نامه هایی رو که از مادر و خاله هام می گرفت نخونده پس می فرستاد. بالاخره فهمیدن نباید چیزی بفرستن و باید بذارن به حال خودش باشه. اون روزها تقریباً تمام کسایی که دورگه و از هر دو نژاد سیاه و سفید بودن اگه جنس موهاشون خوب بود همین کار رو می کردن. می تونی تصور کنی که چند نفر از مردم سفیدپوست خون سیاه پوست ها تو رگ هاشون در جریان و پنهانه؟ حدس بزن. طوری که من شنیدم بیست درصد. مادر خودم، لولا مای(۲)، به راحتی می تونست خودش رو سفیدپوست جا بزنه اما تصمیم گرفت این کار رو نکنه. برام گفته چه بهایی برای این تصمیمش پرداخته. وقتی که اون و پدرم برای ازدواج به دادگاه میرن دو تا انجیل وجود داشته و اون ها مجبور بودن دست شون رو روی انجیل مخصوص سیاه ها بذارن. اون یکی دیگه مال دست سفیدپوست ها بوده. کتاب مقدس! حریفش می شی؟ مادرم مستخدم یه زوج سفیدپوست ثروتمند بود. او ن ها هر غذایی که مادرم می پخت رو می خوردن و وقتی که تو وان می نشستن اصرار می کردن کمرشون رو ماساژ بده و خدا می دونه چه کارهای غیراخلاقی دیگه ای ازش می خواستن اما اجازه نمی دادن به انجیل شون دست بزنه.
شاید بعضی از شماها فکر کنین اینکه خودمون رو براساس رنگ پوست دسته بندی کنیم کار بدی باشه. هر چی روشن تر بهتر. تو باشگاه های اجتماعی، محله ها، کلیسا، انجمن های خیریه و حتی مدارس رنگین پوست ها. ولی دیگه چطور می تونیم کمی ارج و قرب برای خودمون قائل بشیم؟ دیگه چطور می تونیم جلوشون رو بگیریم وقتی تو داروخونه ها تف تو رومون می اندازن؟ توی ایستگاه های اتوبوس بهمون سقلمه می زنن، وادارمون می کنن تو خیابون راه بریم تا همه ی پیاده رو در اختیار سفیدپوست ها باشه و یا تو خواربارفروشی برای پاکت کاغذی که برای خریدارای سفید مجانیه ازمون یه نیکل پول می گیرن؟ گذشته از اسامی ای که برای صدا زدن مون به کار می برن. من در مورد همه ی این ها و خیلی چیزای بیشتر از این شنیدم، اما مادرم به خاطر رنگ پوستش می تونست تو فروشگاه های بزرگ کلاه ها رو امتحان کنه و یا از دست شویی زنانه شون استفاده کنه. پدرم هم می تونست توی کفش فروش جای اتاق پشتی جلوی مغازه کفش پرو کنه. هیچ کدوم شون به خودشون اجازه نمی دادن از یک آب سرد کن مخصوص رنگین پوست ها آب بنوشن؛ حتی اگه داشتن از تشنگی هلاک می شدن.
از گفتنش بیزارم ولی از همون اول توی زایشگاه، لولا ان(۳) باعث خجالتم شد. مثل همه ی نوزادها، حتی نوزادهای آفریقایی، پوست رنگ پریده ای داشت اما رنگش به سرعت تغییر کرد. فکر کردم دارم دیوونه می شم وقتی که درست جلوی چشم هام رنگش آبی نفتی شد. می دونم که برای یک لحظه دیوونه شدم. چون یک دفعه ـ فقط واسه چند لحظه ـ پتو رو روی صورتش گرفتم و فشار دادم، اما نتونستم انجامش بدم. مهم نبود چقدر آرزو داشتم با اون رنگ به دنیا نمی اومد. حتی به سرم زد که اون رو جایی به یک یتیم خونه تحویل بدم و ترسیدم تبدیل به یکی از مادرانی بشم که نوزادشون رو روی پله های کلیسا رها می کنن. اخیراً در مورد زوجی آلمانی شنیدم که پوست شون به سفیدی برف بود و نوزادی به دنیا آورده بودن که پوستش اون قدر تیره بود که کسی نمی تونست توصیفش کنه. به نظرم دوقلو بودن. یکی سفید، یکی سیاه، اما از صحت و سقمش مطمئن نیستم. همه ی چیزی که می دونم اینکه پرستاری از اون مثل این بود که یه بچه ی سیاه بخواد سینه ام رو بمکه. به محض اینکه رسیدم خونه با شیشه شیر دادن رو شروع کردم.
شوهر من، لوئیس(۴)، یک باربره و اون روز وقتی از سر کار برگشت طوری نگام کرد انگار واقعاً دیوونه ام و طوری به بچه نگاه کرد انگار از سیاره ی مشتری اومده بود. آدم بددهنی نبود؛ برای همین وقتی که گفت: «لعنتی! این دیگه چیه؟» می دونستم که به دردسر افتادیم. این چیزی بود که باعثش شد؛ چیزی که باعث دعوا بین من و اون شد. زندگی زناشویی مون از هم پاشید. ما سه سال خوب رو با هم گذروندیم اما زمانی که دخترمون به دنیا اومد شوهرم من رو سرزش کرد و با لولا ان مثل یک غریبه و حتی بدتر، مثل یک دشمن رفتار کرد.
اون هرگز بچه رو لمس نکرد. من هرگز متقاعدش نکردم که هیچ وقت با مرد دیگه ای رابطه نداشتم. اون کاملاً مطمئن بود که دارم دروغ می گم. اون قدر بحث کردیم و بحث کردیم تا بهش گفتم دخترمون حتماً سیاهیش رو از خانواده ی اون به ارث برده نه خانواده ی من. اون موقع بود که اوضاع بدتر شد. اون قدر بد که فقط بلند شد و ترک مون کرد و من مجبور شدم دنبال جای دیگه ای، جایی ارزون تر، برای زندگی بگردم. همین قدر می دونستم که وقتی پیش صاحب خونه میرم بچه رو با خودم نبرم و اون رو بذارم پیش پسرعموی نوجوونم تا ازش نگهداری کنه. در هر صورت تمام تلاشم رو می کردم زیاد بیرون نبرمش چون وقتی اون رو توی کالسکه می ذاشتم، دوستان و غریبه ها خم می شدن و نگاهی می انداختن تا حرف محبت آمیزی بزنن و بعد، قبل از اینکه بخوان اخم کنن، تکونی می خوردن و می پریدن عقب. این آزاردهنده بود. اگر رنگ پوست مون برعکس بود، می تونستم پرستار بچه بشم. همین که مادری رنگین پوست ـ حتی یکی از اون زردپوست های ثروتمند ـ بودم که سعی داشت در منطقه ی مناسبی از شهر خونه اجاره کنه به اندازه ی کافی سخت بود. تو دهه ی نود، زمانی که لولا ان به دنیا اومد، قانون علیه تبعیض نژادی برای انتخاب مستاجر بود، اما خیلی از صاحب خونه ها بهش توجه نمی کردن. از خودشون دلایلی درمی آوردن تا خونه رو بهت ندن، اما من شانس آوردم که آقای لی(۵) رو پیدا کردم. می دونم که اجاره خونه رو هفت دلار از مقداری که توی تبلیغ نوشته بود بیشتر کرد و آماده بود لحظه ای اجاره دیر بشه تا من رو بندازه بیرون.
به دخترم یاد دادم که من رو به جای «مادر» یا «مامان»، «سویتنس» صدا کند. این طوری امن تر بود. اینکه بچه ای به اون سیاهی، با لب هایی که به نظرم بی اندازه قلوه ای بودن، مامان صدام کنه مردم رو گیج می کرد. گذشته از این، چشم های رنگی بامزه ای داشت؛ مشکی پرکلاغی با سایه ای از رنگ آبی که چیزی جادویی توی اون ها موج می زد.
پس برای مدتی طولانی فقط ما دو نفر بودیم و لازم نیست بگم همسری طرد شده بودن چقدر سخته. حدس می زنم لوئیس بعد از رفتنش قدری عذاب وجدان پیدا کرد چون چند ماه بعد فهمید به کجا نقل مکان کردم و هر ماه برام پول می فرستاد. هر چند هرگز ازش نخواستم این کار رو بکنه و برای گرفتنش به دادگاه هم نرفتم. حواله ی پنجاه دلاری لوئیس و کار شبانه توی بیمارستان من و لولا ان رو از کمک های اداره ی رفاه بی نیاز کرد. که اتفاق خوبی بود. دلم می خواست دیگه رفاه صداش نکنن و از کلمه ای استفاده کنن که زمان دختری مادرم استفاده می شد. اون موقع ها بهش می گفتن اداره ی «آسایش» که خیلی بهتر به نظر می آد. مثل فرصت کوتاهی که پیدا می کنی تا خودت رو جمع و جور کنی. علاوه بر این، کارمندهای اداره ی رفاه آدم های گوشت تلخی هستن. وقتی که بالاخره کار پیدا کردم و دیگه بهشون نیازی نداشتم، بیشتر از چیزی که او ن ها تا حالا درآورده بودن پول درمی آوردم. می تونستم خساست شون رو از حقوق بخور و نمیری که می دادن حدس بزنم. همین اخلاق شون بود که با ما مثل گدا رفتار می کردن. خصوصاً وقتی یه نگاه به لولا ان و بعد خود من می انداختن؛ انگار داشتم فریب شون می دادم یا یه چیزی تو این مایه ها. اوضاع بهتر شده بود اما هنوز باید مراقب می بودم که چطور بزرگش کنم. باید خیلی سخت می گرفتم. خیلی. لولا ان باید یاد می گرفت چطور رفتار کنه. چطور سرش رو بندازه پایین و دردسر درست نکنه. برام مهم نیست که چند بار اسمش رو عوض می کنه اما رنگ پوستش مثل یوغیه که همیشه از گردنش آویزونه(۶)، اما این تقصیر من نیست. تقصیر من نیست. تقصیر من نیست. نیست.

نظرات کاربران درباره کتاب خدا به کودک کمک کند

ترجمه خیلی نامفهوم بود و پراکنده گویی نویسنده منو تا اواسط کتاب تو گنگی نگهداشته بود.ولی کم کم به انتها که نزدیک میشی ارتباطا مشخص تر میشه .در کل کتابی بود که برای یه بار خوندن جالبه
در 2 سال پیش توسط sara abyaneh