فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زمستان فصل مردن نیست

کتاب زمستان فصل مردن نیست

نسخه الکترونیک کتاب زمستان فصل مردن نیست به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب زمستان فصل مردن نیست

جمله‌های آخر را در حالی گفته‌ام که پاهایم روی زمین نبود. مثل دود کشیده شده‌ام سمت اتاقم. در اتاق را از تو قفل کرده‌ام و پشتم به نرمیِ تشک نرسیده، خوابم برده است. کاش مسعود می‌گفت از چه چیزی باید بترسم؟ چیزهایی که من دارم، از دست دادنی نیست. کسی نمی‌تواند درد را از من بدزدد. هیچ‌کس دنبال کاغذهای سیاه‌شده با کلمه و فایل‌های انباشته از عکس و فیلمِ زن‌های بیچاره نیست. جز این‌ها تعلقی به چیزهای دیگری که اینجا هست ندارم. این‌ها نه ارزشِ مالی دارد و نه وسوسه‌برانگیز است. به پهلوی چپ می‌‌گردم و از فکرِ شیرینی که ناگهان به سرم می‌افتد چشم‌هایم گرم می‌شود: مسعود ترسِ از دست دادن دارد! یعنی چیزی دارد که نگرانش باشد؟ چیزی که به خاطرش بترسد؟

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب کوله‌پشتی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زمستان فصل مردن نیست

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



ثریا

۱

سعی می کرد سطل زباله ی سرِ یکی از کوچه ها را برگرداند طرفِ خودش. دنبال چیزی می گشت. پرسیدم «می تونم کمک کنم؟» گفت «برو بمیر.» نزدیکش شدم و با دو دست، که همه ی توانم بود کمک دادم تا سطل را برگردانیم سمت خودمان. چیزی نگفت. ظرف غذای یک بار مصرف را از روی آشغال ها برداشت و چند بطری آب معدنی و قوطی نوشابه. بعد ناگهان سطل را رها کرد. سطل صدای وحشتناکی داد و توی خودش لرزید. تازه فهمیدم چهار برابر من زور توی آن پنجه های لاغر خوابیده است. ظرف غذا را توی پلاستیکی چپاند و باقی خرت وپرت ها را در گونی گذاشت و راه افتاد. خیلی زحمت کشیده بودم که بعد از آن «برو بمیر» شیک کم نیاورم و حالا نمی بایست می گذاشتم برود پی کارِ خودش. خودم را آماده کردم برای یک «برو بمیر» دیگر و دویدم دنبالش.
«جواب منو ندادی؟»
برگشت و نگاهم کرد. مردمکِ چشم هایِ کوچکش شبیهِ دوتا حبه ی انگور سبز بود که از شدتِ رسیدن لهیده و لیچ شده اند. چروک ها زیر پلک ها، بدجوری توی ذوق می زد، اما می شد حدس زد که سن و سال زیادی ندارد.
«چی می خوای از جونم؟»
«می خوام کمک ت کنم.»
«کی از تو کمک خواست؟ گورتو گم کن! هِرّی!»
یک لحظه واقعاً خواستم همین کار را کنم. برگردم و بروم دنبال کارم. اگر زود می جُنبیدم به قرارم با مرزآبادی هم می رسیدم. اما ناگهان چیزی به زبانم آمد که خیلی در اراده ی من نبود، ولی از اول باید می گفتم: «منظورم اینه که من به کمکِ شما احتیاج دارم.»
خطوط صورتش باز شد و چشم هایش مثل دو تا گلوله ی آتش شعله کشید.
«آها! گفتم هیچ کی تو این دوره زمونه واسه دلسوزیِ یه غریبه پستون به تنور نمی چسبونه!»
لحنش تمسخرآمیز بود. اما بوی دوستی و اعتماد هم می داد. معلوم بود که با همه ی ترسِ پنهانی که دارد، شُل شده و کنجکاو است. نگاهی به دور و برم کردم، نفسی گرفتم و یک قدم نزدیک تر شدم: «می شه بریم یه جا بشینیم و حرف بزنیم؟»
لب هایش جمع شد. چشم هایش دیگر شبیه انگور لهیده نبودند. برق می زدند و مثلِ لبه ی شمشیری کهنه فرو می رفتند در قلبم: «راستشو بگو ببینم! تو عَن چوچه ی ذبیح فرزه نیسّی؟»
قبل از این که فرصتِ واکنش پیدا کنم، زد تخت سینه ام و نیم قدم آمد جلو: «ببین خانوم خوشگله، برو به اون آ میرز مقوا بگو یابو برش نداره و گُهِ اضافی نخوره تا رو دل نکنه! بگو اگه دست از سرم برنداره، تنبون به پاش نمی ذارم. برو دیگه، هِرّی!»
او راه افتاده و من مثل کسی که یک جفت کشیده ی آبدار خورده باشد، چند لحظه گیج و منگ تماشایش کردم. بعد دویدم دنبالش و دستم را از پشت گذاشتم روی شانه ی چپش.
«داری اشتباه می کنی خانوم.»
ابروهایش نیم وجب بالا رفت: «خانووووم؟» و دستم را با تحکم از خودش دور کرد. چرخیدم و سینه به سینه ایستادم مقابلش. چند لحظه بی حرف، خیره شدیم به هم. عصبانی بودم؟ انگورهای لهیده و لیچ، همه ی جانم را نوچ کرده بود. دیگر مطمئن بودم که هر طور هست باید این کار را بکنم. یعنی این تنها کاری است که باید بکنم.
«بازم می گم داری اشتباه می کنی درباره ی من. تو این خیابون یه دیزی سرا هست. می تونیم بریم یه آبگوشتی باهم بزنیم و برات حسابی توضیح بدم.»
ریز خندید: «چین و چروکِ لَبتیم به خدا، بخند فنا شیم خانوم خوشگله. باس کارت خیلی گیر باشه. خب من هرجوری فکر می کنم می بینم از خیر آبگوشت نمی شه گذشت، یعنی نه که نشه، من نمی تونم، حالا عَن چوچه ی هر خَری می خوای باش.»
من خندیدم و او نگاهی به سرتاپای خودش کرد. ازش خوشم آمده بود. مشغول تکاندن گرد و خاکِ لباس هایش شده بود و با دقت گِره شالی را که چند دور پیچیده بود دور گردن، باز می کرد تا دوباره به همان شکل اول بپیچاند دور گردن: «خب، خوبم؟» سر تکان دادم و او کوله اش را با حوصله روی شانه ی چپ انداخت و راه افتاد.
راه افتادم دنبالش.
هوا سرد بود و ابرهای خاکستری به سمتِ یک نقطه از آسمان در حرکت بودند. بوی رطوبتِ خاکِ برگْ در هوا پراکنده بود. باید تلفن می کردم و قرار را با مرزآبادی کنسل می کردم. حتما خیلی بد می شد. تازه مسعود هم هست. نمی شود توضیح بدهم که چرا و چطور؟ که سوژه ای که قرار است درباره اش حرف بزنیم، با پای خودش آمده سراغ من.
ورودی قهوه خانه پر از گلدان های کوچکِ پامچال در رنگ های مختلف بود. زرد، نارنجی، ارغوانی، سرخ، سفید. دو کارگر بسته هایِ دوغ و نوشیدنی را از پشت یک وانت خالی می کردند و می بردند داخل. هنوز وارد نشده بودیم که بوی خوشِ فضا بر ما وارد شد. ترکیبی از عطرِ سیر و چربی و ریحان تازه. کلی تا ظهر مانده بود و برای همین میزها خالی بودند. اجازه دادم جایی برای نشستن انتخاب کند و بعد نشستم روبرویش. صورتش گل انداخته بود. لکه های قهوه ای روی گونه ها پُررنگ تر شده بود و پوستِ پیشانی اش کاملاً خشک و پوسته پوسته بود. حسّ عجیبی داشتم. هم می دانستم و هم نمی دانستم. هم می دانستم که چه چیزی را می دانم و هم نمی دانستم این که می دانم و حس می کنم، دقیقاً چیست.
همین که جاگیر شد، گفت: «راستشُ بگو کاری ت ندارم. تو رو ذَبیح فرزه فرستاده مُخِ منو بزنی؟»
توی فضای سر بسته، کلفتی و زمختیِ صدایش بیشتر توی ذوق می زد. گفتم: «من نمی شناسمش. کی هستن ایشون؟»
بلند خندید: «ایشوووون؟ نه، واقعاً قانع شدم که نمی شناسی ش. یعنی هیچ کی اون مقوا رو نمی شناسه، جز خودم. اما خَر خودتی! بالاخره می فهمم مُخ خوشگل صاف صوف هایی مث تو رو چه جوری می زنه.»
«من اتفاقی دیدمت. اگه صبر کنی برات کامل توضیح می دم.»
«برا من توضیح می دی؟ سه پلشک! واسه من فیلم در نیار قرتی خانوم. حالا که فکر می کنم به نظرم یه جایی با خودش دیدم ت. آره. آره. صبرکن الآنه یادم می آد. مثلا تو محله ی اردشیر! درسته؟ درست گفتم؟ بگو زدی تو خال!»
کنترل کردنش با همه ی ادعای گنده لات بازی کار سختی نبود. رَدِ نقاب روی صورتش پیدا بود. کافی بود دست بیاندازم و نقاب را پایین بکشم تا صورتِ واقعی اش را ببینم. چیزی که انگورهای لهیده و لیچ را قاب گرفته و آن غمِ عجیبِ تهِ چشم ها را. ولی اگر کاری نمی کردم و همین جور پیش می رفت حتما همه چیز می رفت به فنا و این جوری، هم قرارم با مرزآبادی سوخت شده بود و هم سوژه از دستم پریده بود.
«تو حق داری. منم اگه جای تو بودم، هرگز خوش بین نبودم. الآنم نمی گم به من اعتماد کن، فقط گوش کن ببین چی می گم. می خوام برات توضیح بدم.»
«خوب بده ببینم چی می خوای اِفاضه کنی.»
«چه جوری بگم...»
«دِکی! تازه می خوای ببینی چه جوری بگی؟ یه جور که ما هم بفهمیم.»
شاگرد قهوه چی سر رسید و همین طور که میز را پُر می کرد با پیاله هایِ فیروزه ای رنگِ مخلفات، زیر چشمی ما را هم برانداز می کرد.
«کارت شناسایی بدم خدمتتون یاردان قلی خان؟»
چشم هایِ پسرک مثل توپ پینگ پونگ از کاسه ی چشم جهید بیرون. یک نگاه به من، و باز به او، و رفت.
هر دو زدیم زیر خنده. گفتم: «اسم تُ نمی گی به من؟»
«اسم واسه چی چی؟»
«باشه، من اول می گم. اسمم تهمینه س. تهمینه ی عشقی.»
«عشقی به مولا! ما زندونی تیم، بی ملاقاتی!»

نظرات کاربران درباره کتاب زمستان فصل مردن نیست

اصلا نتونستم با این کتاب ارتباط برقرار کنم. کتابی به شدت کلیشه ای با موضوعی دم دستی و شعارزده و بسیار پرگو. اصلاً در نگارش موفق نبوده اند و کتابشون قطعاً جای کار بیشتری داشت.
در 2 سال پیش توسط
کتاب خوبی بود، من خیلی خوشم اومد شاید دوستی که نظر دادند باید نقد این رمان هم بخونن که بفهمن کتاب لایه‌های دیگه‌ای هم از نظر معنایی داشته که ایشون حتی فکر هم بهش نکرده....
در 2 سال پیش توسط
در کمال شگفتی پر از غلط های املایی بود. نویسنده به شخصیت زنان خیابانگرد اشراف نداشت و گفتار و کلام آنها بسیار فیلسوفانه و عمیق بود. حال آن که چنین زنانی از همه نظر دچار فقر هستند. مادی، معنوی،عاطفی،خزانه ی لغوی... در نتیجه ارتباط برقرار کردن با آنها بسیار مشکل است.
در 2 سال پیش توسط