فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب علم علیه شانس

نسخه الکترونیک کتاب علم علیه شانس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب علم علیه شانس

خب، داشتم عرض می‌کردم... ــ آقای مک‌ویلیامز این‌گونه حرفش را پی‌گرفت، چون این ابتدای سخنش نبود ــ وحشت از رعد‌وبرق یکی از دلهره‌آورترین ضعف‌هاییه که آدم ممکنه بهش مبتلا بشه. معمولاً زن‌ها دچار این وحشت هستند، اما توی این دوره‌و‌زمونه ممکنه یک سگ کوچولو و گاهی یک مرد هم از رعد‌و‌برق بترسند. این یه‌جور ضعف رنج‌آور خاصه، به این خاطر که رُس آدم رو طوری می‌کشه که هیچ ترس دیگه‌ای به گردش هم نمی‌رسه، چون نه منطق بر‌می‌داره، نه از اون ترس‌هاست که طرف بابتش خجالت بکشه. یک زن که می‌تونه تک‌‌و‌تنها با خودِ شیطون یا با یک موش رو ‌در ‌رو بشه، در برابر رعد‌وبرق چنان پریشون می‌شه که حتا دیدنش هم رقت‌انگیزه.
خب، داشتم خدمت‌تون عرض می‌کردم که با صدای جیغ خفه‌ی زنم که نمی‌دونم از کجا می‌اومد از خواب پریدم. ناله‌هاش توی گوشم می‌پیچید؛ «مورتیمر! مورتیمر!» به‌محض این‌که تونستم ذهن پریشونم رو جمع‌و‌جور کنم و چشمم به تاریکی عادت کرد، گفتم «اوانجلاین! تو بودی صدام زدی؟ چه خبر شده؟ کجایی؟»
«توی جا‌کفشی قایم‌ شده‌م. باید از خودت خجالت بکشی که این‌جوری راحت گرفتی خوابیدی، اون هم توی همچین توفان وحشتناکی.»
«آخه وقتی یه نفر خوابیده چه‌طوری می‌تونه خجالت بکشه؟ این حرفت که منطقی نیست. اوانجلاین‌جان! وقتی آدم می‌خوابه دیگه نمی‌تونه از چیزی خجالت بکشه.»

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب علم علیه شانس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

خانم مک ویلیامز و رعد و برق

خب، داشتم عرض می کردم... ــ آقای مک ویلیامز این گونه حرفش را پی گرفت، چون این ابتدای سخنش نبود ــ وحشت از رعد وبرق یکی از دلهره آورترین ضعف هاییه که آدم ممکنه بهش مبتلا بشه. معمولاً زن ها دچار این وحشت هستند، اما توی این دوره و زمونه ممکنه یک سگ کوچولو و گاهی یک مرد هم از رعد و برق بترسند. این یه جور ضعف رنج آور خاصه، به این خاطر که رُس آدم رو طوری می کشه که هیچ ترس دیگه ای به گردش هم نمی رسه، چون نه منطق بر می داره، نه از اون ترس هاست که طرف بابتش خجالت بکشه. یک زن که می تونه تک و تنها با خودِ شیطون یا با یک موش رو در رو بشه، در برابر رعد وبرق چنان پریشون می شه که حتا دیدنش هم رقت انگیزه.
خب، داشتم خدمت تون عرض می کردم که با صدای جیغ خفه ی زنم که نمی دونم از کجا می اومد از خواب پریدم. ناله هاش توی گوشم می پیچید؛ «مورتیمر! مورتیمر!» به محض این که تونستم ذهن پریشونم رو جمع و جور کنم و چشمم به تاریکی عادت کرد، گفتم «اوانجلاین! تو بودی صدام زدی؟ چه خبر شده؟ کجایی؟»
«توی جا کفشی قایم شده م. باید از خودت خجالت بکشی که این جوری راحت گرفتی خوابیدی، اون هم توی همچین توفان وحشتناکی.»
«آخه وقتی یه نفر خوابیده چه طوری می تونه خجالت بکشه؟ این حرفت که منطقی نیست. اوانجلاین جان! وقتی آدم می خوابه دیگه نمی تونه از چیزی خجالت بکشه.»
«تو هیچ وقت سعی نمی کنی مورتیمر... خودت هم خوب می دونی که هیچ وقت سعی نمی کنی...»
بعد افتاد به هق هق و فین فین و صداش قطع شد.
همین باعث شد تشری رو که نُک زبونم بود قورت بدم و به جاش بگم «متاسفم عزیزم، من واقعاً متاسفم. من اصلاً قصد نداشتم ناراحتت کنم. حالا بیا این جا دراز بکش و...»
«مورتیمر!»
«جانِ دلم؟ چی شده عشق من؟»
«منظورت اینه که هنوز توی اون تخت خوابی؟»
«معلومه. البته.»
«فوراً از تخت خواب بیا بیرون. گمونم باید یه خرده مراقب جون خودت باشی، دست کم به خاطر من و بچه هات؛ جون تو که فقط مال خودت نیست.»
«اما آخه عشقِ من...»
«با من حرف نزن مورتیمر. تو خوب می دونی که وقتی همچین رعد وبرقی می زنه هیچ جا به اندازه ی تخت خواب خطرناک نیست. این رو توی همه ی کتاب ها نوشته اند؛ اون وقت تو هنوز اون جا دراز کشیدی، از عمد می خوای خودت رو تلف کنی، اون هم خدا می دونه که واسه ی چی، لابد واسه ی این که همه ش بحث کنی و بحث کنی و بحث کنی و...»
«شلوغش نکن اوانجلاین. من که الان توی تخت خواب نیستم، من الان...»
(با درخشش ناگهانی برق و در پی آن جیغ وحشت زده ی خانم مک ویلیامز و صدای مهیب برق، این جمله نا تمام ماند.)
«بفرما! می بینی؟ این هم نتیجه ش. وای مورتیمر، توی همچین وضعیتی چه طور می تونی این قدر بی خیال و بی مسئولیت باشی و یک کاره وایسی به من فحش بدی؟»
«من کِی فحش دادم؟ بعد هم این رعد و برق نتیجه ی حرف من نبود، حتا اگه من یک کلمه هم نمی گفتم باز نتیجه همین بود. خودت هم این رو خوب می دونی اوانجلاین یا دست کم باید بدونی که وقتی فضای جَو پُر از بار الکتریکی می شه...»
«آره... آره... همین طوری وایسا و با من بحث کن و بحث کن و بحث کن! اصلاً نمی فهمم چه طور می تونی این رفتار رو با من داشته باشی، اون هم وقتی که می دونی این خونه میله ی برق گیر نداره و زن و بچه ی فلک زده ی تو ول شده ن به امان خدا. داری چی کار می کنی الان؟ توی همچین وضعی داری کبریت روشن می کنی؟ پاک زده به سرت؟»
«چی داری هی می بُری و می دوزی واسه ی خودت زن؟ کجای این کار ایراد داره؟ این اتاق عینهو دل کافر تیره و تاریکه و...»
«بندازش دور! فوراً بندازش دور! قصد داری همه مون رو به کشتن بدی؟ تو می دونی که هیچی مثل نور نمی تونه رعد وبرق رو جذب کنه! (فِرت!... تاراق!... بوم... گرومپ... بوم... بوم...) وای! گوش بده! دیدی چی کار کردی؟»
«نه والّا، ندیدم چی کار کردم. گیریم که به هزار و یک دلیل یک کبریت برای رعد وبرق جذاب باشه، اما علت رعد وبرق که این نیست. دیگه دارم شاخ در می آرم. الان این ماجرای کبریت و رعد وبرقِ تو یک پاپاسی هم ارزش نداره، چون اگه این صاعقه درست کبریتِ توی دست من رو نشونه رفته بود، باید بگم که خاک بر سرش با اون نشونه گیریش. احتمال برخوردش با من یک در میلیون هم نبود. باید بگم شاید توی دالیمونت همچین تیراندازهای ماهری پیدا بشن که...»
«حیا کن مورتیمر! ما این جا وایسادیم و مرگ رسیده به یه قدمی مون و من نمی دونم چه طور می تونی توی همچین موقعیت فجیعی با همچین الفاظی به نطق خودت ادامه بدی. تو هیچ آرزویی توی زندگیت نداری مورتیمر؟»
«ها؟»
«اصلاً امشب دعاهات رو خوندی؟»
«ها؟ می خواستم بخونم، اما یهو رفتم توی این فکر که حساب کنم دوازده ضرب در سیزده می شه چند و بعدش...»
(فِرت!... تاراق!... بوم... گرومپ... بوم... بوم... شَتَرق!)
«ای وای! ما بی پناه و بی یاور کارمون ساخته شد. آخه چه طور تونستی توی همچین موقع و همچین وضعیتی از دعا غافل بشی؟»
«فدات شم، اون موقع اصلاً "همچین موقع و همچین وضعیتی" نبود. اصلاً یک لکه ابر هم هنوز توی آسمون دیده نمی شد. کف دستم رو بو نکرده بودم که بدونم بعد از یک چُرت کوچولو همچین تاراق و توروق و بزن و بکوبی به پا می شه. تازه، فکر می کنم اصلاً درست نیست این همه در این مورد حساسیت نشون بدی، چون اتفاقیه که خیلی به ندرت می افته. از چهار سال پیش که زلزله اومد، هر چی می شه می ندازی گردن من.»
«مورتیمر! جلو زبونت رو بگیر! ماجرای تب زرد یادت رفته؟»
«عزیز دلم! تو همیشه ماجرای تب زرد رو به رُخم می کشی و به نظر من این حرفت کاملاً غیر منطقیه. منی که نمی تونم بدون دستگاه تلگراف حتا یک پیام کوچولو به همین ممفیس بفرستم که بغل گوش مونه، آخه چه طور ممکنه به خاطر دعا نخوندن بتونم این همه بلا به اقصا نقاط کشور ارسال کنم؟ زلزله رو انداختی گردن من چون زد خونه ی همسایه رو خراب کرد. اما اگه واقعاً درستیِ همه ی اتهام هایی که به من می زنی ثابت بشه، باید بگیرن دارم بزنن. چون...»
(فِرت!... بوم... بروم... بوم... بوم... بنگ!)
«وای عزیزم، عزیزم، عزیزم! می دونم که دعا نخوندن تو آخرش مایه ی مصیبته مورتیمر! ما دیگه هیچ وقت صبحِ فردا رو نمی بینیم. مورتیمر، اگه این طوری بشه، وقتی ما مُردیم، امیدوارم خوب یادت بمونه که با اون زبون نیش دارت چه حرف های وحشتناکی زدی.»
«باشه. حالا که چی؟»
«صدات انگار از... انگار از... ببینم مورتیمر! تو الان واقعاً وایسادی جلو اون شومینه؟»
«الان دقیقاً دارم مرتکب همین جنایت می شم.»
«زود از اون جا دور شو! تو اصلاً قصد داری همه مون رو نابود کنی. مگه نمی دونی که بهترین راه انتقال صاعقه، مسیر دودکش شومینه ست؟ الان کجا وایسادی؟»
«الان وایسادم پشت پنجره.»
«وای، خدایا خودت رحم کن! مگه خُل شدی؟ زود خودت رو بکش کنار! همین الان! حتا بچه های قنداقی هم می دونن که موقع رعد وبرق نباید وایساد دم پنجره. عزیزم، عزیزم! من می دونم. می دونم که هیچ وقت صبح فردا رو نمی بینیم. آخ مورتیمر!»
«بله؟»
«این صدای خش خش از کجاست؟»
«منم.»
«داری چی کار می کنی؟»
«دارم سعی می کنم دکمه ی بالاییِ شلوار لباس سر همیم رو پیدا کنم.»
«زود باش! هر چی دستته بنداز اون ور. من مطمئنم تو مخصوصاً داری اون لباس ها رو توی همچین وضعیتی تنت می کنی، با این که بهتر از هر کسی می دونی که تمام نخبگان دنیا سر این که لباس پشمی رعد وبرق رو جذب می کنه توافق دارن. وای عزیزم، عزیزم! همین که زندگی آدم به دلایل طبیعی در خطره برات کافی نیست؟ اضافه بر سازمان داری دست به هر کاری می زنی که فکر می کنی احتمال خطر رو زیادتر می کنه. وای! آواز نخون! آخه توی اون کله ت چی می گذره؟»
«الان ایراد آواز خوندن من چیه؟»
«مورتیمر! کاش فقط یه بار بهت گفته بودم، صدها بار بهت گفته م که آواز خوندن باعث ارتعاش جَو می شه و انتقال جریان الکتریکی رو توی هوا مختل می کنه و... محض رضای خدا بگو برای چی داری اون در رو باز می کنی؟»
«پناه بر خدای متعال! چه ته زن؟ مگه این کار چه اشکالی داره؟»
«چه اشکالی داره؟ این کارِت مرگ باره. هر کسی که یه خرده به این وضعیت توجه داشته باشه می دونه که این کار باعث کشش هوا می شه و مساویه با دعوت صاعقه به داخل خونه. نیمه بازش هم نذار! کاملاً محکم ببندش... زود باش، وگرنه همه مون فنا می شیم. وای! چه قدر وحشتناکه آدم مجبور باشه توی همچین موقعیتی با یه آدم خل و چل سر و کله بزنه. مورتیمر! داری چی کار می کنی؟»
«هیچی. فقط آب رو باز کردم. گرمای اتاق در بسته داره خفه م می کنه. می خوام یه آبی به دست و صورتم بزنم.»
«حتماً تتمه ی عقلت رو هم از دست دادی! اگه احتمال اصابت صاعقه توی هر موقعیت دیگه ای یک درصد باشه، احتمال برخوردش به جسم خیس پنجاه برابر بیشتره. زود آب رو ببند. آخ عزیزم! مطمئنم که دیگه راه نجاتی نداریم. حس می کنم که دیگه... مورتیمر! این چی بود؟»
«این چیزِ لعنتی... یعنی قاب عکس بود. از روی دیوار افتاد پایین.»
«پس وایسادی کنار دیوار! نمی دونی هیچی به اندازه ی دیوار نمی تونه جریان صاعقه رو از خودش عبور بده؟ خودت رو بکش کنار! قسم بخور که دیگه نزدیک هیچی نشی. وای! خونواده ت توی همچین هچلی گرفتارن، آخه چه طور می تونی این قدر بی خیال و بد جنس باشی؟ مورتیمر! ازت خواسته بودم یک تشک پرِ قو سفارش بدی. سفارش دادی؟»
«نه والّا! یادم رفت.»
«یادت رفت؟ این کار به قیمت جونت تموم می شه. اگه الان تشک پَر قو داشتی، می تونستی پهنش کنی وسط اتاق و روش دراز بکشی؛ اون وقت جونت کاملاً در امان بود. بیا توی جا کفشی. زود باش. قبل از این که باز یک بی عقلی و بی احتیاطی دیگه ازت سر بزنه بیا این تو.»
سعی خودم رو کردم، اما جا کفشی اون قدر کوچیک بود که نمی شد هر دو تامون توش جا بشیم و درش رو هم ببندیم، چون ممکن بود این طوری اون تو خفه بشیم. یه نفسی تازه کردم و بعد به زور خودم رو از اون تو کشیدم بیرون. زنم فریاد زد «مورتیمر! باید یه جوری از خودت محافظت کنی. اون کتاب آلمانی رو که ته پیش بخاریه بده به من. یه شمع هم بده، اما روشنش نکن، کبریت هم بهم بده. خودم این جا روشنش می کنم. توی اون کتاب یه سری دستور العمل هست.»
کتاب رو پیدا کردم؛ البته به قیمت شکستن یه گلدون و یه سری ظرف و ظروف دیگه. خانم هم شمعش رو روشن کرد و صداش رو برید و من یه لحظه آرامش نصیبم شد. بعد یهو داد زد «مورتیمر! صدای چی بود؟»
«هیچی. گربه بود.»
«گربه؟ وای! نابود شدیم. بگیرش و بندازش توی دست شویی. زود باش عشق من! گربه ها پُر از الکتریسیته ن. می دونم که حوادث این شب وحشتناک تموم موهام رو سفید می کنه.»
دوباره صدای فین فین و هق هق بلند شد، اما از اون جایی که حق نداشتم جُم بخورم، وسط اون ظلماتِ محض، کاری از دستم بر نمی اومد.
القصه، رفتم سراغ این ماموریت و گذاشتم دنبال گربه و از روی صندلی ها و باقی اثاثیه ی منزل ــ که همه شون هم سفت بودن و اکثرشون هم لبه های تیزی داشتن ــ بالا و پایین رفتم تا بالاخره پیشی رو گرفتم و توی گنجه زندانیش کردم و البته در ازای این کار، بابت شکستن مبلمان و قلم پاهام، چهار صد دلاری به خودمون خسارت زدم. بعد لا به لای هق هق سرکار خانم از توی گنجه شنیدم «مورتیمر! توی این کتاب نوشته امن ترین کار اینه که یه صندلی بذاری وسط اتاق و وایسی روش؛ پایه های صندلی رو باید بذاری توی لیوان های شیشه ای تا عایق کاری بشه. (فِرت بوم... بنگ... شَتَرق!) ای داد! می شنوی؟ زود باش مورتیمر! قبل از این که صاعقه بهت بزنه یه کاری بکن.»
باید می گشتم دنبال لیوان مناسب. بالاخره چهار تا لیوان پیدا کردم و حین پیدا کردن شون زدم باقی سرویس رو شکستم. پایه های صندلی رو با لیوان ها عایق بندی کردم و از زنم خواستم باقی دستور العمل رو بخونه.
«مورتیمر! این جا نوشته "وِقِنت آینس گِویتِقز اِنتفِقمه مان متاله، وی تسو. بای. قینگه، اوقِن، اشلوسن... فون زیش اوند هالته زیش آوخ نیشت آن زولشن اشتلن آو. وو فیله متاله بای آیناندِق لیگن، اودِق میت آندِقِن کوقپِقن وِقبوندِق زیند، وی آن هِقدِن اوفن آیزنگیتقِن او." معنیش چیه مورتیمر؟ معنیش اینه که باید فلزات رو به خودت نزدیک کنی یا از خودت دور نگه داری؟»
«خب، راستش درست نمی فهمم. یه خرده قر وقاطیه. در کل همه ی اعلامیه های آلمانی کم وبیش قر و قاطیه. در هر حال، به نظر من این جمله هم یه خرده حالت مفعولی داره، هم حالت مالکیت و هم این جا و اون جاش یه مقدار حالت فاعلی به شکل الله بختکی اضافه شده. تفسیر من اینه که می گه باید یه چیز فلزی نزدیک خودتون نگه دارید.»
«آره، باید همچین چیزی باشه؛ منطقیش همینه که همچین معنایی بده. می دونی که میله های برق گیر هم همچین خاصیتی دارن. اون کلاه آتش نشانیت رو بذار سرت مورتیمر! اون کلاه تقریباً تمام فلزیه.»
«پیداش کردم. الان می ذارمش سرم. البته واسه ی همچین شب گرم و همچین اتاق دم کرده ای زیادی سنگین و بی ریخت و ناراحته. به نسبت این هوا، حتا همین لباس خوابی هم که تنمه بیشتر از حد لازمه.»
«مورتیمر! گمونم باید از بالا تنه ت هم محافظت کنی. می شه بی زحمت اون غلاف شمشیر دوران خدمت ارتشت رو هم ببندی به کمرت؟»
این دستور هم اجرا شد.
«مورتیمر! حالا باید یه جوری هم از پاهات محافظت کنی. می شه اون کفش های مهمیزدارت رو پات کنی لطفاً؟»
بدون این که حرفی بزنم، این دستور رو هم اجرا کردم و به این ترتیب، حرارت بدنم رو تا جایی که می تونستم بردم بالا.
«می گم مورتیمر! این جا نوشته "داس گویتِق لویتن ایست زِق گِفِهقلیش وایل دی گلوکه زِلبست، زووی دِق دوقش داس لویتن فِقلانلاسته لوفتزوگ اوند دی هوهه دس توقمس دن بلیتز آنسِین کونتن." مورتیمر! معنیش اینه که اگه ناقوس های کلیسا رو حین صاعقه به صدا درنیاری کار خطرناکیه؟»
«یه همچین چیزهایی باید باشه. اگه این جمله در وجه وصفی و گذشته ی فاعلی مفرد باشه، گمون کنم معنیش همینه. توی برج کلیسا و در غیاب لوفتزوگ به صدا درنیاوردن ناقوس کلیسا در زمان توفان می تونه خیلی خطرناک باشه (زِق گِفِهقلیش). از اون گذشته، تو این جمله بندی بسیار...»
«جمله بندی رو ول کن مورتیمر! وقت گران بها رو تلف نکن. برو بزرگ ترین زنگ ناهاری که داریم بیار، همون جا توی هاله. مورتیمر! عزیزم! زود باش! ما تقریباً در امان هستیم. آخ، عزیزم! عاقبت دیگه ایمان دارم که می تونیم جون مون رو نجات بدیم!»
اقامتگاه کوچیک تابستونی ما توی زمین وسیعی بود بالای تپه ها و مشرف به یک درّه. در همسایگی مون چند تا کلبه ی روستایی قرار داشت که نزدیک ترین شون چهارصد یارد با ما فاصله داشت. وقتی دوباره از صندلی رفتم بالا و حدود هفت هشت دقیقه ای یک بند زنگ رو تکون دادم، ناگهان کرکره هامون خود به خود متلاشی شدن و بعد پنجره با ضربه ی محکمی باز شد و پشت بندش صدای خشنی اومد که می گفت «توی این خراب شده خبریه؟»
قاب پنجره پُر بود از کله ی آدم های کنجکاو و چشم های وق زده ای که وحشت زده زل زده بودند به من که از یه طرف لباس خواب تنم بود و از طرف دیگه تجهیزات نظامی ازم آویزون بود.
مات و مبهوت فوری زنگ رو انداختم زمین و از روی صندلی پریدم پایین و گفتم «خبری نیست رفقا! فقط رعد وبرق یه کمی نگران مون کرده بود. داشتم تلاش می کردم صاعقه رو از این جا دور کنم.»
«رعد وبرق؟ صاعقه؟ آقای مک ویلیامز مگه زده به سرتون؟ توی شب به این خوشگلی، با همچین آسمون پُر ستاره ای، چه طوری ممکنه توفان بشه؟»
نگاهی به بیرون انداختم و چنان حیرون موندم که تا چند دقیقه نمی تونستم حرف بزنم. بعد گفتم «من اصلاً سر در نمی آرم. ما به وضوح از پشت پرده و کرکره نور صاعقه دیدیم و صدای رعد رو هم شنیدیم.»
تا این رو گفتم، اون جماعت یکی یکی از خنده کف زمین ولو شدند و حتا دو نفرشون هم از خنده مُردند. یکی از اون هایی که زنده مونده بود، گفت «آخه چه طور به فکرتون نرسید پنجره رو باز کنین و یه نگاهی بندازین به تپه های اون طرف؟ اونی که دیدین و شنیدین نور و صدای توپ در کردن بود. آخه می دونین؟ نصفه شب یه تلگراف رسید با یه خبر خوش؛ "گارفیلد کاندیدا شده؛" واسه همین هم داشتن توپ در می کردن!»
آقای مک ویلیامز گفت «بله آقای تواین! همون طور که در ابتدا خدمت تون عرض کردم، قوانین محافظت از مردم در برابر صاعقه بسیار عالی و پُر شماره، اون قدر که غریب ترین مسئله ی دنیا برای من اینه که چه طور یک نفر می تونه خودش رو در معرض صاعقه قرار بده؟»
او این را گفت و بعد کیف و چترش را برداشت و رفت، چون قطار دیگر به شهر مقصد او رسیده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب علم علیه شانس