فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مهمانی تلخ

نسخه الکترونیک کتاب مهمانی تلخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مهمانی تلخ

رمان «میهمانی تلخ» نوشته سیامک گلشیری و برگزیده جایزه ادبی مهرگان است.
راوی این داستان، یک استاد جوان دانشگاه به نام «رامین ارژنگ» است که هفت سال پیش باعث اخراج یکی از دانشجویانش بوده و یک شب به طور اتفاقی با او روبه‌رو می‌شود. تورج (شاگرد قدیمی) رامین را به باغی در خارج از تهران دعوا می‌کند و در ادامه حوادثی در باغ اتفاق می‌افتد که یک پایان تلخ را رقم می‌زند.
قلم گلشیری شیرین است و معمولاً در نوشته‌هایش حسی از تعلیق و اضطراب وجود دارد. در این کتاب هم وقایع در یک شب و طی چند ساعت اتفاق می‌افتد.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
« با انگشت جلو را نشان داد. خواستم راه بیفتم که دیدم دنده‌عقب گرفت و به‌سرعت آمد طرفم. جلوام که رسید، زد روی ترمز، طوری که لاستیک‌ها چند سانتی روی آسفالت کشیده شدند. سرم را خم کردم و کنار شیشه‌ی نیمه‌پایین گفتم: «پارک‌وی.»
با انگشت شست، صندلی عقب را نشان داد. وقتی در را باز کردم، زنی که عقب نشسته بود، رفت کنار شیشه. سوار شدم. راننده زد توی دنده. گفت: «حالا تا نیایش بریم.»
«من پیاده می‌شم.»
خواستم دستگیره را بکشم که گفت: «بشین، آقاجون. بالاخره یه کاریش می‌کنیم.»
برگشته بود. گفتم: «نمی‌خوام وسط راه تاکسی عوض کنم.»
پایش را گذاشت روی گاز و ماشین از جایش کنده شد. شاید هنوز بیست متر نرفته بود که گفت: «خیلی زود جوش می‌آری، آقا.»
«جوش نمی‌آرم. گفتم که، نمی‌خوام تاکسی عوض کنم.»
«اصلاً اون‌جا که شما وایساده بودی، تا صبح هم کسی سوارت نمی‌کرد.»
از توی آینه نگاهی به من انداخت. بعد سرش را چرخاند طرف مردی که صندلی جلو نشسته بود. گفت: «شما دیدینش، آقا؟»
مرد بی‌آن‌که نگاهش کند، گفت: «من اصلاً حواسم به خیابون نبود.»
زن گفت: «من دست‌شونو دیدم.»
«آره، منم همون یه دستو دیدم که از لای درخت‌ها اومده بود بیرون. معلوم می‌شه شما هم مثل من حواس‌تون خیلی جَمعه.»
گفتم: «می‌خواستین بیام وایسم وسط اتوبان؟»

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.96 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مهمانی تلخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

با انگشت جلو را نشان داد. خواستم راه بیفتم که دیدم دنده عقب گرفت و به سرعت آمد طرفم. جلوام که رسید، زد روی ترمز، طوری که لاستیک ها چند سانتی روی آسفالت کشیده شدند. سرم را خم کردم و کنار شیشه ی نیمه پایین گفتم: «پارک وی.»
با انگشت شست، صندلی عقب را نشان داد. وقتی در را باز کردم، زنی که عقب نشسته بود، رفت کنار شیشه. سوار شدم. راننده زد توی دنده. گفت: «حالا تا نیایش بریم.»
«من پیاده می شم.»
خواستم دستگیره را بکشم که گفت: «بشین، آقاجون. بالاخره یه کاریش می کنیم.»
برگشته بود. گفتم: «نمی خوام وسط راه تاکسی عوض کنم.»
پایش را گذاشت روی گاز و ماشین از جایش کنده شد. شاید هنوز بیست متر نرفته بود که گفت: «خیلی زود جوش می آری، آقا.»
«جوش نمی آرم. گفتم که، نمی خوام تاکسی عوض کنم.»
«اصلاً اون جا که شما وایساده بودی، تا صبح هم کسی سوارت نمی کرد.»
از توی آینه نگاهی به من انداخت. بعد سرش را چرخاند طرف مردی که صندلی جلو نشسته بود. گفت: «شما دیدینش، آقا؟»
مرد بی آن که نگاهش کند، گفت: «من اصلاً حواسم به خیابون نبود.»
زن گفت: «من دست شونو دیدم.»
«آره، منم همون یه دستو دیدم که از لای درخت ها اومده بود بیرون. معلوم می شه شما هم مثل من حواس تون خیلی جَمعه.»
گفتم: «می خواستین بیام وایسم وسط اتوبان؟»
«دیگه آخه شما هم خیلی رفته بودی کنار. تا آدم می اومد بفهمه چی به چیه، پنجاه متر رفته بود جلو.»
مردی که جلو نشسته بود، گفت: «اتفاقاً ایشون کار درستی کردن. تو این شهر تا بخوای جوون الکی خوش هست. می زنن به آدم و درمی رن. بعدش هم هیچی به هیچی. جنازه ت افتاده وسط اتوبان.»
زن گفت: «آره، واقعاً.»
کیفش را که گذاشته بود روی زانویش، باز کرد و دستمالی بیرون آورد. گفت: «اگه تا پارک وی می رین، من هم می آم.»
راننده از توی آینه نگاهش کرد. «تا تجریش هم بخواین می رم. می خوام برم اون جا بنزین بزنم.»
«من همون پارک وی پیاده می شم.»
دوباره توی آینه نگاهش کرد. گفت: «رو چشمم، خانم.»
لبخند زد. کمی بعد، وقتی داشتیم به پل گیشا نزدیک می شدیم، راننده شیشه اش را تا آخر پایین کشید. آرنجش را گذاشت لب پنجره و به ماشین بغلی نگاه کرد که داشت نزدیک ما حرکت می کرد. از پنجره ی بازش صدای آهنگ ملایمی به گوش می رسید. گفت: «لامسب، انگار نه انگار پاییز شده. هوا از تابستون هم گرم تره.»
دست راستش را گذاشت به صورتش. حدس زدم دارد با سبیلش ور می رود. باز توی آینه نگاهی به من انداخت. وقتی دید حواسم به اوست، نگاهش را دزدید. با این حال هنوز چشم های ریزش پیدا بود. گوشه ی سبیل خاکستری اش را هم می دیدم. همان وقت مردی که مقابلم، روی صندلی جلو، نشسته بود، یک بری شد و به در تکیه داد. سرش را چرخاند سمت من. گفت: «خیلی وقت پیش، یه شب دیروقت داشتم با ماشین از مُدَرس می رفتم سمت خونه. فکر کنم ساعت از دوازده رد شده بود. پامو تا ته گذاشته بودم رو گاز و با هر دوتا دستم فرمونو چسبیده بودم. به تنها چیزی هم که فکر می کردم، رخت خواب بود.» رو کرد به زن. «یهو دیدم یه چیزی وسط اتوبانه، درست وسط اتوبان. داشت خیلی آروم راه می رفت. انگارنه انگار که اتوبانه. شبیه یه آدم بود که یه پالتو سیاه تنش کرده باشه. خلاصه تا اومدم به خودم بجنبم، دیدم صاف جلو ماشینمه.» دست مشت شده اش را گرفت جلوِ دهانش و سرفه کرد. «پامو تا اون جا که می تونستم، فشار دادم رو ترمز. باور کنین الان که دارم فکر می کنم، می بینم فقط معجزه س که حالا این جا نشسته م. با اون سرعت، ماشین باید چندتا معلق خورده بود. خودم هم له و لورده شده بودم.»
به راننده نگاه کرد که زل زده بود به جلو و هنوز آرنجش لب شیشه بود. بعد باز رو کرد به من. «فقط یادمه ماشین چند دور، دورِ خودش چرخید.»
راننده گفت: «یارو چی شد، همون که گفتین پالتوش سیاه بود؟»
داشت آهسته از کنار اتوبان حرکت می کرد. مرد تکیه داد به صندلی. یقه ی کُتِ خاکستری اش کمی بالا رفته بود. گفت: «ماشین از پهلو خورد بهش.»
زن گفت: «واقعاً؟»
مرد سر تکان داد. چشمم به دو ماشینی افتاد که ایستاده بودند کنار اتوبان و چراغ های راهنمای شان روشن و خاموش می شد. مردی که پیراهن سفیدی به تن داشت، ایستاده بود کنار درِ بازِ ماشینی که جلوتر توقف کرده بود و داشت با اشاره ی دست، چیزی به راننده ی ماشین عقبی می گفت. همان وقت بود که گاز ماشین دو سه بار قطع و وصل شد. راننده با دو دست فرمان را چسبیده بود و انگار داشت به چراغ زردی نگاه می کرد که سمتِ چپِ کیلومترشمارش روشن شده بود. گفت: «باید ستارخان بنزین می زدم.»
مردی که جلو نشسته بود، گفت: «بنزین تموم کرده ی؟»
راننده گفت: «همین حالاشم تا تجریش می ره. خیال تون تخت. هر وقت این طوری می شه، یعنی هنوز شیش هفت لیتر کفِ باکِشه.»
با این حال هنوز نگاهش به صفحه ی جلو بود. پیدا بود نگران شده. زن گفت: «بالاخره نگفتین اون آقاهه چی شد؟»
داشت گوشه ی دستمال را می کشید زیر چشم هایش. راننده گفت: «چیزیش نشد، خانم. فقط یه ذره مُرد.» زد زیر خنده. «با اون سرعتی که آقا گفت بهش زده، فکر کنم هیچی ازش نمونده.»
توی آینه کنارِ چشم هایش را می دیدم که چندتا چین درشت افتاده بود. گوشه ی سبیلش هم بالا و پایین می رفت. بعد با پشت دست زد به زانوی مرد. گفت: «درست می گم؟»
مرد بی آن که سرش را برگرداند، گفت: «خودم هم نمی دونم.»
«به، آقا رو باش! زده به یارو و دررفته.»
مرد سرش را چرخاند طرف راننده. «در نرفتم.» تکیه داد به در و رو کرد به زن. «همون جاها یه جا زدم کنار و از ماشین پیاده شدم. ولی هر چی گشتم، پیداش نکردم.»
راننده گفت: «خُب، معلومه. با اون سرعتی که شما بهش زد ی، باید می گشتی دنبال یه تیکه از دستی پایی چیزی.»
دوباره خندید. من هم خنده ام گرفته بود. مرد هنوز داشت به زن نگاه می کرد. گفت: «طرف آب شده بود رفته بود تو زمین.»
زن گفت: «مگه می شه؟»
راننده گفت: «چرا نمی شه، خانم!»
«باور کنین همه جا رو گشتم. نیم ساعت، یه ساعت همون جاها می پلکیدم. بعد هم به خودم گفتم حتماً اشتباه کرده م. فکر کردم شاید بیچاره پا شده رفته. زنم که می گه از خستگی خیالاتی شده بودم.»
باز برای یک لحظه گاز ماشین قطع شد. راننده گفت: «نذاردمون، لاکردار!»
زن گفت: «شاید افتاده بوده یه جا وسط جدول.»
«همین فکرو هم کردم. اون جاها رو هم نگاه کردم. حتا تو اون لاینو هم دیدم. گفتم شاید پرت شده باشه اون ور.»
راننده گفت: «زده بودین به یه روحی چیزی.»
مرد تکیه داد به صندلی. زن گفت: «شاید هم واقعاً خیال کرده ین. آدم وقتی خسته س، از این چیزها براش پیش می آد.»
مرد بی آن که برگردد، گفت: «ولی هنوز بعد از پنج شیش سال، می تونم اون ضربه رو حس کنم. قشنگ یادمه خوردم به یه چیزی. مطمئنم. ولی اصلاً سر درنمی آرم چی شد.»
زن گفت: «شاید طرف پا شده رفته. یعنی همون وقت که بهش خوردین، قبل از این که ماشینو یه گوشه پارک کنین، پا شده خودشو جمع و جور کرده و رفته. حتماً همین طور بوده، وگرنه پیداش می کردین.»
مرد فقط شانه هایش را بالا انداخت. گاز ماشین چند بار دیگر هم قطع و وصل شد. راننده گفت: «تف! تا حالا این طوری نشده بود.»
گفتم: «عقب بنزین ندارین؟»
چیزی نگفت. زن گفت: «شما که مسافرکشی می کنین، باید همیشه باکِ تون پُر باشه.»
«چه می دونستم نمی کشه. وگرنه همون جا زده بودم، خبر مرگم.»
مردی که جلو نشسته بود، گفت: «هیچ وقت بنزین زدنتو عقب ننداز!»
راننده گفت: «کاش حالا لااقل تا ملاصدرا بره!»
هیچ کس حرفی نزد. همه داشتیم به صدای گاز ماشین که دایم قطع و وصل می شد، گوش می دادیم. تا این که بالاخره دیگر اصلاً گاز نخورد. راننده گفت: «تف به گورت!»
کشید سمت راست و جایی کنار اتوبان نگه داشت. چند بار هم استارت زد، با این حال روشن نشد که نشد. گفت: «فکرشو نمی کردم این جا بذاردمون. باور کنین تا حالا نشده بود این طوری باهام تا کنه.»
اوقاتش حسابی تلخ شده بود. زن گفت: «این هم شانس ماس.»
مرد گفت: «حالا این جا چه طوری ماشین گیر بیاریم؟»
داشت به ماشین هایی نگاه می کرد که از وسط اتوبان به سرعت به سمت بالا حرکت می کردند. گفت: «هیشکی این موقع سوارمون نمی کنه.»
راننده گفت: «چرا، بالاخره گیر می آد.»
مرد زیرلب چیزی گفت و بعد در را باز کرد و پیاده شد. پیدا بود عصبانی است. من هم بودم. از ماشین که پیاده شدم، دیدم راننده رفت درِ صندوق عقب را باز کرد. سرش را که خم کرد توی آن، رفتم کنارش. دستش را دراز کرده بود ته صندوق و داشت یک گالن چهارلیتری بیرون می آورد. خواستم کرایه را حساب کنم که گفت: «برو، آقا!»
زن هم آمده بود. راننده گفت: «چیزی نباید بدین.»
درِ صندوق را محکم بست و رفت ایستاد نزدیک درِ ماشین و گالن را بالا گرفت. ما سه نفر چند متری بالاتر، کنار اتوبان منتظر تاکسی ایستادیم.

۲

گفتم: «من عجله ندارم.»
مرد گفت: «بالاخره گیر می آد. شما بفرمایین.»
زن گفت: «ممنونم.»
با عجله رفت عقبِ ماشینی که دو سه متر جلوتر توقف کرده بود و فقط یک جا داشت، سوار شد. وقتی برگشتم، چشمم به راننده افتاد که زل زده بود به ما. به گالنِ خالی چهارلیتری اش، که هنوز آن را بالا گرفته بود، اشاره کرد و لبخند زد. مرد گفت: «بعید می دونم کسی این جا وایسه. اون یکی هم اتفاقی بود.»
ایستاده بود پشت سرم. گفتم: «شاید یکی دیگه هم اتفاقی وایساد.»
«فکر نکنم. ما از این شانس ها نداریم.» نگاهش به اتوبان بود. «باور کنین همون اول که وایساد جلوم، نمی خواستم سوار شم. می دونستم این بابا این کاره نیست.»
ماشینی سرعتش را کم کرده بود و داشت یک راست می آمد سمت مان. تقریباً مطمئن بودم می زند روی ترمز و سوارمان می کند. هر دو نفرمان برایش دست تکان دادیم، اما همین که رسید مقابل مان، یکهو گاز داد و به یک چشم به هم زدن دور شد. مرد به صدای بلند گفت: «گور پدرت!»
گفتم: «از این جا تا ملاصدرا زیاد راهی نیست. از اون جا راحت می تونیم بریم ونک.»
مرد به بالای اتوبان نگاه کرد. گفت: «خیلی راهه. من یکی که دو قدم هم نمی تونم بردارم. باید همین جا وایسم تا بالاخره یه خری بیاد سوارم کنه.»
برگشتم و چشمم به ماشینی افتاد که سه چهارمتری من، کنار اتوبان، زد روی ترمز. راننده دوید طرفش. مردی که توی ماشین نشسته بود، شیشه را کشید پایین. شنیدم گفت: «شلنگ داری؟»
راننده ی تاکسی گفت: «نه.»
«من هم ندارم.» هر دو دستش روی فرمان بود. گفت: «پس چه طوری می خوای بنزین بکشی؟»
راننده گفت:«یه لحظه صبر کن.»
دوید طرف ماشین و درِ صندوق عقب را باز کرد. یک دقیقه ای طول کشید تا برگشت. گفت: «لامسب، همرام نیست.»
«من هم ندارم. گفتم که.»
«نمی شه یه نگاه بندازی؟ شاید یه چیزی اون عقب باشه.»
«به چی نگاه بندازم؟ می دونم که می گم.»
راننده به من نگاه کرد. گفت: «می بینی! گُه بزنن تو این شانس.»
مرد گفت: «می تونم ببرمت تا یه جایی گالنتو پُر کنی.»
«ماشین قفل و بست درست و حسابی نداره، وگرنه می اومدم. خودم بالاخره یه کاریش می کنم.»
مرد لبخند زد. وقتی خواست راه بیفتد، بی اختیار رفتم طرفش. می خواستم بگویم لااقل ما را تا یک جایی ببرد. صندلی عقبش خالی بود. اما نگفتم. با خودم گفتم اگر بخواهد، حتماً خودش می گوید، اما پایش را گذاشت روی گاز و به سرعت دور شد. راننده چند قدمی به من نزدیک شد. گفت: «اولین باره یه همچین بدشانسی ای می آرم، وگرنه مغز خر که نخورده بودم یه شلنگ تو این بدمسب نذارم.»
برگشت سمت ماشین. من همان جا ایستادم و برای چند ماشینی که از کنار اتوبان حرکت می کردند، دست تکان دادم. اما هیچ کدام حتا سرعت شان را کم نکردند. بعد به مرد نگاه کردم که چند متری بالاتر از من ایستاده بود و زل زده بود به اتوبان. وقتی برگشتم، چشمم به ماشینی افتاد که ایستاده بود کنار اتوبان. راننده دوید طرفش. سرش را خم کرد و چیزی گفت که نشنیدم و به گالن اشاره کرد. مردی که پشت فرمان نشسته بود، سرش را بالا انداخت. کمی بعد زد توی دنده و حرکت کرد. از جلو من که می گذشت، متوجه زنی شدم که نشسته بود عقب و داشت با تلفن همراهش حرف می زد. یکهو شنیدم راننده گفت: «این طور که پیداس، حالا حالاها علافیم.»
آمده بود دو سه قدمی ام. گفت: «ما هم آخرش باید پیاده گز کنیم.»
به اتوبان نگاه کرد و بعد به من. گفت: «شما حرف های اون یارو رو باور کردی؟»
«کدوم حرف ها؟»
«همون جفنگیات در باره ی این که زده به یکی و از این حرف ها.»
شانه هایم را بالا انداختم. داشتم به حرف های مرد فکر می کردم که گفته بود هنوز می تواند بعد از پنج شش سال آن ضربه را حس کند. گفتم: «دروغ نمی گفت.»
«من که یک کلمه از اون مزخرفاتو باور نکردم. طرف تو خواب و خیال سِیر می کرد.»
گالنش را برای ماشینی که داشت آهسته از کنار اتوبان حرکت می کرد، بالا گرفت و با دست به آن اشاره کرد. ماشین همان طور آهسته از مقابل مان گذشت. مرد گفت: «یارو فکر کرده بود ما هالوییم. داشت برامون قصه ی جن و پری تعریف می کرد.»
برگشت سمت ماشینش. همین که رسید کنار ماشین، برگشتم. فکر می کردم مرد را می بینم که ایستاده کنار اتوبان، اما هیچ اثری از او نبود. فکر کردم حتماً همان وقت که داشته ام با راننده حرف می زده ام، ماشینی سوارش کرده. نگاهی به اتوبان انداختم و بعد، از کنار جدول راه افتادم. ده دقیقه، شاید هم یک ربعی پیاده رفتم تا این که رسیدم به بریدگی ای که اتوبان را به بزرگراه همت وصل می کرد. دلم نمی خواست راهم را کج کنم. تازه معلوم نبود آن جا ماشین گیرم بیاید. این بود که همان طور راهم را از کنار اتوبان ادامه دادم. از زیر پل همت که رد شدم، باز جایی کنار اتوبان ایستادم. ماشین ها آن قدر با سرعت از مقابلم عبور می کردند که دیگر بعید می دانستم یکی سرعتش را کم کند و جلوام بزند روی ترمز. به ساعتم نگاه کردم. آن قدرها دیر نبود که بخواهم به آب و آتش بزنم. با این همه کلافه بودم. باز آهسته از کنار اتوبان راهم را ادامه دادم. پیش خودم گفتم حتماً به ملاصدرا نرسیده، یکی می زند روی ترمز و سوارم می کند. هر چند قدم هم لحظه ای می ایستادم و به ماشین ها خیره می شدم.

نظرات کاربران درباره کتاب مهمانی تلخ

این چرا اینجوری شد؟ الکی تورج رو کشت؟
در 6 ماه پیش توسط
کتابی یه فضای سنگین هنوزم استاد قضاوت عجولانه داشت و اشتباه کرد ادم ها گاهی فکر میکنند عوض شدند ولی در حقیقت همانی ادم قبلی هستند
در 10 ماه پیش توسط
زیبا بود ولی واقعا متوجه نشدم تورج با این کار میخواست چه چیزی را ثابت کند چون اقدامش انتقام از رامین محسوب نمیشد .
در 10 ماه پیش توسط
کار اقای گلشیری که خوب است و سبک خودش را دارد . ارزش خواندن دارد
در 1 سال پیش توسط