فیدیبو نماینده قانونی رهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در پی اُستاد

کتاب در پی اُستاد

نسخه الکترونیک کتاب در پی اُستاد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب در پی اُستاد

نمی‌دانم از کجا آغاز کنم، از آنجایی که صدای تار پیرمردی مُفنگی را در مجلسی نه چندان شایسته شنیدم یا از جایی که به همراه پدر بزرگ به شب شعری رفته بودم و شاعران با خواندن شعر و ایماء و اشاره‌ با لب و لوچه و از زیر و بالای عینک خود با واژگان به هم کنایه می‌پراندند. به هر روی باید این داستان را برای شما بازگو کنم تا شما این راه را دانسته بروید. بله من عاشق صدای تار شده بودم و هر چه در شهرستان پرس و جو کردم هیچ‌کس را برای آموزش پیدا نکردم. آقا، خانم، گویا هیچ‌کس نمی‌دانست تار چه سازی هست! یکی هم که می‌دانست با تُرش رویی و تَشر زنان می‌گفت: - برو خجالت بکش می‌خوای بهت بگن لوطی عنتری! شب و روز در تلاش برای آموزش ساز به این و آن گفتم و چه‌ها که نشنیدم، پدرم که فهمید دیگر با من سخن نمی‌گفت و مادرم هم چپ چپ نگاهم می‌کرد. خاله‌جان می‌گفت: آخه پسرم،کی تا حالا تو فامیل ما مطرب شده که تو می‌خوای بشی! عمو‌جان می‌گفت: تار چیه پسر! بیا با من بریم سالن کُشتی تا ازت یه کشتی‌گیر سبک وزن بسازم تا پشت همه رقبا رو خاک کنی، مرام لوطی‌گری یاد بگیری! آشیخ محمد‌حسن که روحانی محل بود و همه او را دوست داشتند می‌گفت: - پسر‌جان مطرب‌ها نوکر شیطانند، مراقب باش گول شیطانُ نخوری، وگرنه جات دم در جهنمه! یک آیه هم خواند و به من فوت کرد.

ادامه...
  • ناشر رهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.89 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب در پی اُستاد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سخن نویسنده

کاری که طنز پرداز انجام می دهد همانند کاریکاتوریست هاست. همان گونه که یک کارکاتوریست از چهره ها چهره ای دیگر می آفریند که از ورای آن دیدگاهی نمایان است، طنز پرداز نیز رفتارها را بزرگنمایی می کند. او هرگز در خیال خود توهین به انسان را روا نمی دارد. تنها برای آن می کوشد تا دیدگاهی دیگر را به خواننده نشان دهد تا از کُنه آن نیک و بد آشکار گردد. او هرگز در پی تمسخر نیست چرا که سرشت هنر، آفرینش زیبایی هاست و دوری از زشتی ها که بزرگ مرد ادب پارسی سعدی سروده است:

کمال و سر محبت ببین نه نقص و گناه
که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند

به هر روی داستان های این کتاب به کسی اشاره ندارد و کاراکترهای داستان ها ساختگی است. آنچه بر نگارش آن کوشیده ام، لبخندی است که شما را به رویای نویسنده برای دانستن تلخی داستان نزدیک می کند.

پیمان پورشکیبایی
تهران- تابستان ۱۳۹۴

در پی اُستاد



نمی دانم از کجا آغاز کنم، از آنجایی که صدای تار پیرمردی مُفنگی را در مجلسی نه چندان شایسته شنیدم یا از جایی که به همراه پدر بزرگ به شب شعری رفته بودم و شاعران با خواندن شعر و ایماء و اشاره با لب و لوچه و از زیر و بالای عینک خود با واژگان به هم کنایه می پراندند. به هر روی باید این داستان را برای شما بازگو کنم تا شما این راه را دانسته بروید.
بله من عاشق صدای تار شده بودم و هر چه در شهرستان پرس و جو کردم هیچ کس را برای آموزش پیدا نکردم. آقا، خانم، گویا هیچ کس نمی دانست تار چه سازی هست! یکی هم که می دانست با تُرش رویی و تَشر زنان می گفت:
- برو خجالت بکش می خوای بهت بگن لوطی عنتری!
شب و روز در تلاش برای آموزش ساز به این و آن گفتم و چه ها که نشنیدم، پدرم که فهمید دیگر با من سخن نمی گفت و مادرم هم چپ چپ نگاهم می کرد.
خاله جان می گفت: آخه پسرم،کی تا حالا تو فامیل ما مطرب شده که تو می خوای بشی!
عمو جان می گفت: تار چیه پسر! بیا با من بریم سالن کُشتی تا ازت یه کشتی گیر سبک وزن بسازم تا پشت همه رقبا رو خاک کنی، مرام لوطی گری یاد بگیری!
آشیخ محمد حسن که روحانی محل بود و همه او را دوست داشتند می گفت:
- پسر جان مطرب ها نوکر شیطانند، مراقب باش گول شیطانُ نخوری، وگرنه جات دم در جهنمه! یک آیه هم خواند و به من فوت کرد.
ماه بی بی که برای کمک به مادرم به منزل ما می آمد تا فهمید گفت:
- من رفتم امامزاده نذر کردم این فکر از سر تو بیافته! بیا ننه این نخود چی کیشمیش و بگیر بخور صلوات بفرست!
بله تازه این پیش پرده داستان است اگر همه داستان را بشنوید آن گاه شما هم مثل من بین یک دور اهی برزخ وار نمی دانید چه کارکنید. با همه ی این تفاسیر باز عشق نواختن این ساز از یاد نمی رفت که نمی رفت، تا اینکه بخت یارم شد و برای رفتن به دانشگاه به تهران آمدم، دیگر کسی نبود که مرا زینهار بزند. هم زمان با درس خواندن برای آموزش تار خود را آماده ساختم و با پرس و جوی فراوان استادی را یافتم و ایشان در ساعتی مشخص مرا با سفارش این و آن پذیرفتند.
کمی از غروب گذشته بود که به منزل استاد رسیدم، مردی بود با چهره ای ژولیده و درهم که سیگار از لبانش جدا نمی شد و موهای سرش از بس دود سیگار خورده بود رنگ زرد بدی داشت.سلامی داده و خواستم بنشینم که گفت:
- سلام چیه دیگه پسر مگر از شهرستان آمدی بگو درود، ببینم دست هات تمیزه؟
- بله استاد الان شستم!
- این استکان و بگیر برو یه چایی از آشپزخانه برای من بریز و بیا.
- چشم استاد.
در آشپزخانه سماوری برقی بود که قوری شکسته و رنگ و رو رفته ای بر روی آن بدنمایی می کرد. دراستکانی کمر باریک چای ریخته برای اُستاد آوردم و با ادب آن را جلوی ایشان گذاشتم.
- خوب بگو ببینم چرا می خوای ساز بزنی؟ تا حالا تار دستت گرفتی؟
- صدای تار را خیلی دوست دارم استاد، نه تا حالا دست نگرفتم.
- بیا این تار و بردار بگیر دستت تا من بیام.
استاد بلند شد ودر حالی که خیس عرق شده بود از اتاق بیرون رفت. تار را برداشتم و نمی دانستم چگونه باید آن را در دست بگیرم و بیشتر آن را از همه سو نگاه می کردم که استاد با کاغذی در دست آمد و گفت:
- بیا پسر این شماره حساب و بگیر، شهریه و پول تاری که می خواهم را به این حساب واریز کن. این جلسه ی تو تمام شد. از هفته ی دیگر سر ساعت اینجا باش همان که ساز را دستت گرفتی الان برات کافیه!
من هم با کمال ادب و متانت کاغذ را گرفتم و تار را سرجایش گذاشتم و خداحافظی کردم که دوباره استاد گفت: خداحافظی چیه پسر مگه از شهرستان آمدی، بگو بدرود!
سه ماه نزد این استاد رفتم و ایشان هر بار تاری را که برای من خریده بود در دست من جابه جا می کرد و می گفت:
- هنوز یاد نگرفتی چگونه تار رو درست دست بگیری، وقتی یاد گرفتی درس را آغاز می کنیم.
پس از چندی فهمیدم که دو برابر وجه آن تار را از من پول گرفته و تار برای دست من نیز اندازه نبود و نواختن آن دشوار بود. دیگر به کلاس ایشان نرفتم و با پرسش و جستجوی بسیار استاد دیگری را یافتم و نزد او رفتم. او نیز مردی بود میان سال با موهای بلند جوگندمی، ابروان و سبیل های پُرپشت که روی لب هایش آویزان شده بود. چند متکا دورتادور اتاق چیده بود و جای خودش را با چندین پتو بالاترآورده بود.
- درود استاد!
- با پوزخندی جواب داد: علیک سلام بفرمایید بنشینید. تار را بگیر دستت ببینم دست و پنجه ات درست است یا نه!
تار را بیرون آورده، نشستم و تا آن را در دست گرفتم و خواستم یکی دو مضراب به تار بزنم ناگهان استاد فریاد زد:
- آخ آخ آخ آخ، پسر پیش کی تار زدی؟ این چه دست و پنجه ایه که تو داری؟ بهتره با این دست بری دَقَک بزنی، تار را که این گونه دست نمی گیرند! وای وای خدا ببین هر کی از راه می رسه به خودش می گه استاد! آخه این چه دست افتضاحیه که برای تو درست کرده!......
با نگرانی، دلهره و صدایی کوتاه و لرزان پاسخ دادم:
- بله استاد نزد استاد فلانی درس گرفتم، سه ماه!
- سه ماه! آخه او که استاد نیست او استاد ذغال و منقل است چرا نزد او رفتی؟ اگر این سه ماه را پیش من آمده بودی الان آقا حسینقلی شده بودی! آخ ای روزگار! آخ ای بدکردار!
استاد کاغذی برداشت و همانگونه که سر تکان می داد و مرا مجرمی گناهکار می دانست که مرتکب جرمی نابخشودنی شده ام چیزهایی روی آن نوشت و گفت:
- بیا پسر این شماره حساب و بگیر و شهریه ات را واریز کن و از هفته دیگه بیا تا دستت را درست کنم. تاری هم که برایت خریده به درد نمی خورد بیا این هم آدرس فروشنده ی تار، برو و تاری دیگر خریداری کن، تار های او خوب است و به درد تو می خورد.
با تلاش و دوندگی بسیار پس از دو هفته توانستم از صندوق دانشگاه وام بگیرم و تاری دیگر خریداری کنم و نزد ایشان هنرآموزی را آغازکردم. ناگفته نماند که این استاد بزرگوار خود بر روی صندلی و در اتاقی بسیار بزرگ می نشست و در آن سوی اتاق صندلی دیگری برای هنرجو گذاشته بود تا مبادا کسی زیاد دست ایشان را ببیند و دست نوازندگی ایشان را فرا گیرد. چرا که بر این باور بود که بسیار ویژه تر از دیگران نوازندگی می کند و نباید روش نوازندگی ایشان لو برود! چرا که می خواست این روش را برای نخستین بار به نمایش بگذارد.
مدتی گذشت و چند تصنیف کوتاه آموختم ولی هربار که به کلاس می رفتم استاد می فرمودند دستت به خاطر آن استاد پیشین خطا نواز شده است دیگر بیشتر از این کاری نمی شود کرد و تو اگر از ابتدا نزد من آمده بودی اکنون آقا حسینقلی می شدی و مرا در برابر هنرجویان دیگر مانند یک مجرم جلوه می داد و در کلاس هایی که گه گاه گروهی برگزار می شد مرا به همه نشان داده می گفت:
- دست و پنجه ی این هنرجو را ببینید که از بن خراب است و چون از ابتدا غلط تار را در دست گرفته، هرگز نخواهد توانست مثل شما ها ساز بزند و بسیار باید برای رسیدن به شما که از ابتدا نزد من بودید تلاش کند. او را ببینید و قدر دست و پنجه ا ی که من برای شما ساختم را بدانید. سپس با نگاه به من سری تکان داده و به با گفتن خاطرات دوران تارنوازی خود، کار را پایان می داد.
چندی گذشت و استاد به دلیل کارهایی ناشایست به زندان افتاد و من دوباره در پی استاد دوان دوان این جا و آن جا در جست وجو بودم. باری دوستی که نزد استادی دیگر سنتور می آموخت، مرا نزد استاد سوم فرستاد و ایشان نیز با رویی نه چندان گشاده مرا پذیرفتند. به منزل ایشان رفتم. او نیز مردی جوان و چاق بود. سری بی مو و صورتی برافروخته با گونه هایی سرخ و شکمی بزرگ داشت و تار را به سختی در جلوی شکم خود نگه می داشت.
- سلام و درود استاد گرامی.
- علیک، خوب پسر بگو ببینم چه مدت تار می زنی؟ پیش کی ساز زدی؟ تار را بگیر دستت ببینم.
- چشم استاد نزد فلانی و فلانی. هنوز جمله از دهانم در نیامده بود که ایشان گفتند.:
- کار تو بسیار سخت است. باید خیلی تلاش کنیم تا دست و پنجه ای درست برای تار نوازی داشته باشی! نزد این آقایان به ظاهر استاد که کسی تار نواز نمی شود. بیا پسر جان این شماره حساب را بگیر و دو برابر شهریه را واریز کن تو باید هفته ای دوبار بیایی تا دستت را درست کنم. نگران نباش خودم تار نوازت می کنم و اگر خوب کار کنی یه جلیل شهناز ازت می سازم.
خوشبختانه این استاد از ساز تار ایرادی نگرفت و کار ما به صورت هفته ای دوبار آغاز شد و نزد ایشان هم چند قطعه ساده آموختم. نکته اینجاست که در مدتی که نزد ایشان بودم یکبار هم دست مرا روی ساز نگاه نکرد و هر بار قطعه ای آموزش می داد و کار را در بیست و پنج دقیقه تمام می کرد.
چندی گذشت و ما با دوستانی که در این راه گام گذاشته بودند گرد هم آمدیم تا سازی بزنیم و پایان سال را جشن بگیریم. آن هنگام بود که دانستم هیچ چیز از موسیقی نمی دانم و باید استادی که دلسوز و راهنما و کاربلد باشد پیداکنم.
نزد استاد دیگری رفتم.او نیز مردی عبوس،عصبی و دارای چهره ای درهم بود تا مرا با تار دید که در گوشه ای از کلاس ایستادم گفت:
- برای چه اینجایی؟
- سلام و درود استاد اگر اجازه دهید می خواهم از شما تار بیاموزم.
- برو پیش منشی و ثبت نام کن ایشون بهت زنگ می زنه و ساعتت را می گه.
- چشم استاد، بدرود و خدانگهدار!
ثبت نام کردم و منشی ایشان که خانمی ترشروی بود؛ همان موقع، ساعت کلاس را گفتند و قرار شد هفته ای یک بار نزد ایشان بروم.
جلسه اول فرارسید و به کلاس رفتم. چند هنرآموز دیگر نیز در کلاس بودند و استاد همزمان به همه درس می داد. وارد کلاس شدم و درودی فرستادم، استاد با سر اشاره کرد بنشینم.
استاد زبان تند و ناسزاگونه ای داشت و هنرجویان را با بد اخلاقی به باد ناسزا می گرفت:
- الاغ جون، این چه مضرابیه که می زنی! چرا مضرابت صدای وز وز مگس می ده؟
- گوساله، تار که بیل نیست، سر تار را بالا بگیر، مگه می خوای سر زمین شخم بزنی!
- الدنگ دراز، گنجشک که نمی خوای بزنی، تار که تفنگ بادی نیست، سر تار را بیار پایین!
- چیه زل زدی مجسمه ی ابولهول، تار و بگیر دستت ببینم.
- با من هستید استاد؟
- نه با دیوارم!
- چشم اُستاد.
تار را از درون کاور درآورده و خواستم مضراب بزنم که ناگهان با فریادی بلند گفت:
- این چه جور ساز دست گرفتنه ابولهول! پیش کی ساز زدی؟ تو دستت هرز رفته و دیگه به این آسانی درست نمی شه بهتر بری به جای تار، طناب بزنی! حالا چند جلسه بیا ببینیم چه می شه کرد. آهای با توام ابولهول، ببینم خر و خنگ که نیستی؟
- نه استاد.
خوبه، بشین اینجا تار و بگیر دستت.
با گذشت نیم ترم که نزد این استاد رفتم، تنها دانش ناسزا گویی و تمسخرگویی ام افزایش یافت و اگر نزد او می ماندم برای همیشه تار را کنار می گذاشتم. کلاس ایشان را نیز ترک کرده و در پی یافتن استادی دیگر به پرس و جو پرداختم.
با جستجو نزد نام آوران کار را آغاز کردم اما بیشتر آن ها هنرجوی تازه نمی پذیرفتند و یا برای کنسرت تمرین می کردند. روزی از دوستی نشانی به دستم رسید که بسیار از استادی که می شناخت به شایستگی سخن می گفت. نزد ایشان رفتم و در نگاه نخست او را کاربلد یافتم مردی دانش آموخته و تارنواز خوبی بود. چهره ای خوش آیند داشت و هنرجویان گرد او هم چون پروانه می گشتند و شیرینی و چای می خوردند.
سلام و درود بر استاد گرامی.
با خوشرویی پاسخ داد سلام آقای جوان بفرمایید بنشینید و با بچه ها شیرینی و چای میل کنید.
روز نخست با شیرینی و چای آغاز شد و کلاس ها بیشتر گروهی بود. هنرجویان با زبانی گویا به من فهماندند که هر گاه نزد استاد کلاس دارند هرکدام چیزی آورده با هم می خورند و اگر چنین نکنم هنرجویان و استاد ناراحت می شوند. در گوشه ای از کلاس نشستم و نگاه می کردم که استاد رو به من کرده و گفتند:
خوب آقای جوان تار را در دست بگیر و کمی بنواز ببینم چگونه می نوازی؟
تار را در دست گرفته و تصنیفی ساده را دست و پا شکسته می نواختم که استاد یک برگ کاغذ نت موسیقی به من داد و گفت که آن را بزنم. من که تا کنون نمی دانستم نت چیست هاج و واج مانده بودم و شرمسار از نادانی خویش قرمز رنگ شدم. هنرجویان دیگر نیز گویی گناهکاری را نگاه می کردند که نیاز به بخشودن ندارد. خیس عرق شدم و دستانم به لرزه افتاده بود که باز استاد فرمودند:
بله آقای جوان وقتی پیش هر کسی تار می نوازی عاقبت کار این چنین است. موسیقی یعنی نُت و دیگر هیچ! اگر نت بلد نباشی مانند دندانسازی تجربی هستی، کسی تو را موزیسین نمی داند. وزیری، صبا و خالقی نُت می دانستند که موزیسین شدند. تار خیلی خوبی هم که نداری، دست هایت هم چندان درست نیستند و تار را مانند مطرب ها در دست می گیری!
پسر جوان تار ایرانی را باید روی صندلی بنشینی، پای راست را روی پای چپ بیاندازی و بسیار فاخر و با صلابت در دست گرفته بنوازی، تار نوازنده، هم چون شمشیر در دست سرباز است. بله آقای جوان از روی تابلو روی دیوار شماره حساب را یادداشت کن و راس ساعت مقرر هر هفته در کلاس گروهی حاضر باش تا از بچه ها هم چیزهایی بیاموزی اینجا کلاس انفرادی نداریم و بیشتر با نگاه کردن به دست های من خودت باید کار را بدزدی، به یاد داشته باش اگر دزد نباشی چیزی نمی آموزی!
چشم استاد!
چند ترم نیز نز این استاد هنرآموزی کرده و ایشان با آنکه بسیار روی نت تکیه داشت تنها بخش کوتاهی از کتاب نت خوانی را تدریس کرد و بیشتر دروس را به همان روش سینه به سینه قدیمی درس می داد. من نیز پس از چندی دریافتم که خط و تئوری موسیقی را می باید در جایی دیگر آموزش ببینم. کلاس خوبی بود و خوش می گذشت اما روزگاربَر بود.
به چشم بر هم گذاشتنی پنج سال گذشت و دانشگاه پایان یافت و من به شهر خود بازگشتم. دریافتم که کسی هم چون استادان گذشته یافت نمی شود که هنرجویان قابلی را پرورش دهد و باید از روی آثار به جا مانده از بزرگان خودآموزی را آغازکنم و با پشتکاری باور نکردنی و با روزی هفت تا ده ساعت تارنوازی این کار را به نیکویی به پایان رساندم تا این آرزو به هرمان و اندوهی بی پایان فرجام نیابد.

درس معلم ار بود زمزمه ی محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

شبی در مجلس شعر و ادب



با خودم گفتم تا کی این گونه نشستی و خبری از هیچ کس و هیچ جایی نداری؟ از لاک خودت بیرون بیا و با بزرگان نشست و برخاست کن تا هم روزگار پیش چشمان تو رنگی دیگر بگیرد و هم از این رهگذر توشه ای ببری! این شد که با دوستی که در شب شعر و مجالس ادبی شرکت می کرد گفتگو کردم و با هم به مجلس شب شعری که شاعران و نویسندگانی چند در آن گرد هم آمده بودند رفتیم.
شب شعر در آپارتمانی نه چندان بزرگ برگزار می شد. بر دیوار خانه هر جا که سر را می چرخاندی عکسی از ایستگاه های راه آهن دیده می شد که نشان از دوران کاری صاحبخانه و صاحب منصبی وی داشت. مبلمان و میز بزرگ و فرسوده ای در میان دیده می شد که هیچ تناسبی با دیگر لوازم خانه نداشت. تابلو فرشی بزرگ بر دیوار با نقش قطاری در حال رد شدن از پُل ورسک خودنمایی می کرد. روی میز میانی پُر بود از میوه، شیرینی، شربت و دوغ که گویا نوشیدنی دوست داشتنی میزبان بود.
دوستی که با او به مجلس شعر و ادب رفته بودیم گوشزد کرده بود که مبادا از آقای وفا منش در راه یا دیگر بازنشستگان پرسشی در مورد شغل یا حرفه ی آنان بپرسم! او می گفت:
این بازنشسته ها مانند صفحه ی گوگل هستند. هنگامی که از آنها چیزی بپرسی از ابتدا تا انتهای خدمت، اتفاقات، حاشیه ها و ماموریت ها را با تاریخ درست و به ترتیب برایت بازگو می کنند، پایانی هم ندارد. اگر اندکی هم حواست پرت شود هر ماجرا را دوبار برایت خواهند گفت.
در آغاز ورود، میزبان آقای وفامنش در راه که از بازنشستگان سالمند راه آهن بود و هفته ی پیش دیوان شعری منتشر کرده بود تازه واردین را نزد دیگر شاعران و نویسندگان برده و با هم آشنا می کرد و در همان آغاز داستانی از دوران کاری را چاشنی کرده و یکی از کتاب های خود را با شتاب امضاء کرده و به دست میهمانان می داد. «وفامنش» نام فامیل وی و «در راه» تخلص شاعری وی بود. اندک اندک همه ی میهمانان آمدند و گروهی سرگرم سخن گفتن، نوشیدن آبمیوه و چای شدند.
ویولن زنی نیز در مجلس حضور داشت و گه گاه نغمه ی آشنا یا ناآشنایی را می نواخت و هرازچندگاه که نغمه نوازی اش پایان می یافت می گفت:
این نغمه ای را که شنیدید از ساخته های خودم بود همین دیشب آن را نوشتم! دیگران برایش دست می زدند و او نیز سری تکان داده دوباره می نواخت. پاسی از این مهمانی گذشت تا آنکه جناب سرهنگ فرامرزی، کاغذی از جیب درآورد که شعری را بخواند. دیگرا ن با به به و چه چه گفتن دست زدند و جناب سرهنگ آغاز به خواندن کرد.
با کسب اجازه از حضار محترم سروده ای با ارمغان آورده ام به نام «نمی دانم چرا؟»

نمی دانم چرا دنیا چنین است
نمی دانم چرا دنیا چنان است

نمی دانم چرا رنجم زیاد است
نمی دانم چرا زحمت به باد است

نمی دانم چرا دل ها کباب است
نمی دانم چرا آنجا حباب است

نمی دانم چرا انگور شیرین است
نمی دانم چرا غوره همین است

نمی دانم چرا گندم چو جو نیست
نمی دانم چرا سرهنگ نو نیست

پس از پایان یافتن شعر، جناب سرهنگ که درجه ی نظامی خود را تخلص شعری کرده بود، صدای دست زدن و به به گفتن به هوا برخاست و بحث نقد و تمجید بالا گرفت.
آقای وفامنش درراه گفتند:
تاکنون در ادبیات فارسی با نمی دانم چرا شعری سروده نشده بود که جناب سرهنگ آن را به زیبایی سرودند. به به!
جوانی که شعر نو می سرود گفت:
آری «نمی دانم چرا» خود یک شعر دو هجایی کامل است.
آقای مُروت که از بازنشستگان بیمه بود گفت:
در جهت تایید فرمایشات جناب وفامنش در راه ما تنها یک تصنیف ایرانی داریم که آن هم با «نمی دانم چه در» آغاز می شود. بله تاکنون چنین مطلعی در ادبیات فارسی نداشته ایم.
یکی دیگر از شاعران که او هم بازشسته راه آهن بود داد سخن سرداد که:
- شاه بیت این شعر همان بیت است که کباب با حباب به مقایسه کشیده است. به به به به آفرین به سرهنگ، کباب و حباب تنها در«ک» و«ح» با هم متفاوتند و در«باب» با هم مشترک اما در معنا این کجا و آن کجا! آفرین به جناب سرهنگ.
در همین بین آقای فرنگ کار که در جوانی راننده ی اتوبوس بوده و پس از چندی به ادبیات دلبسته شده بود اجازه خواست تا شعری بخواند.
با اجازه حاضران و سروران گرامی نام این سروده ی مثنوی گونه را «سراشیب رسوایی» گذاشته ام:

مرو از راه برون وقت نیاز
سر راه است ببین خویش نباز

رهرو راه رود سر بالا
کوه سخت است چه ترسی حالا

برو از راه درست ای آدم
راه خود رو مرو از راه خودم

پرتگاه است همان سو آنجا
چشم خود باز نما تا فردا

خواب اگر چشم تو را برباید
در مرگ از طرفی بگشاید

روز و شب با من و من تنهایی
چه کنم تا نرود بینایی

اینچنین گفت فرنگ از رایی
کی سراشیب شود رسوایی

آقای فرنگ کار که چشمانش اشکبار شده بود، از دست زدن دیگران تشکر کرد و در گوشه ای نشست و در خود فرو رفت.
آقای همایون خوش اندام که از شاعران وکارمندان بازنشسته و عالی رتبه وزارت دارایی بود گفت:به به جناب فرنگ کار چه نیکو از ترکیب «سراشیب رسوایی» بهره بردند. حظ کردم، احسنت، مرحبا، آفرین آفرین.
جوان نوپرداز دیگری که او هم می خواست سخنی رانده باشد گفت:
من در شعر ایشان تمام جاده های کشور را آشکار دیدم چه تصویرگری رئالی در این شعر شده است.
خانم شاعری، دفتری خوشگل هم چون دفتر خاطرات که روی آن پر از نقاشی های گوناگون کارتونی بود را از کیف بیرون آورد و گفت:
با اجازه حاضران که حق استادی برگردن من دارند سروده ای نو دارم که شعری «فرا پُست سپید» است بنام بالش و جوراب:

آه
انگار
انگار
انگار
دیشب بالش من نبود
آه
آه
چه کنم
نیمه شب بی بالش
بستر
روانداز
جوراب پوشیدم
سوراخ بود.
ساشا نیمه شب ساعت ۳.۱۲ دقیقه

پس از پایان یافتن شعر همه دست زدند و باز درباره ی آن داد سخن دادند و باز سخن گستران زیاد شدند. آقای فرنگ کار که خموش نشسته بود به وجد آمد وگفت:
چه زیبا سروده اید بانو! با جوراب سوراخ حتی کلاچ هم نمی شود گرفت!
آقای وفامنش در راه نیز گفت:
به به از این همه استعداد و قریحه چه زیبا سروده اید سرکار خانم، بالش و جوراب دو چیز جدا نشدنی از انسان امروزی اند. به به چه فلسفه ای! به به چه ایهامی!
من که نفهمیدم شاعر چه می گوید و گویا باید بیشترتلاش کرده تا آگاهی خود را افزون سازم که از درک این گونه مفاهیم فلسفی در شعر نو بی بهره نمانم.
دختری جوانی نیز که تازه در زمره شاعران سبک قدیم درآمده بود و با شرکت جستن در این شب شعر می خواست خودی نشان دهد، از کتابی که خود منتشر کرده بود شعری خواند.
- با اجازه اساتید ادبیات حال حاضر ایران، سروده ای بحرالطویل دارم به نام «وای برمن» که برایتان می خوانم:

وای برمن که چنین اشک و سخن شده همراه من و رنجه کند جان و تنم وای برمن که در این دور زمان شده ماتیک گران، رژ لب نیست عیان وقت تنگ است و عروسی نزدیک من ندارم تونیک رنگ خوشی توی کمد وای برمن که فلک دسته گلی داد برآب من عقب مانده به دنبال ویا در به در تاکسی ارزان که برد سوی یکی باغ به شمران که خورم شام عروسی و شود بخت همی یار وای بر من که نشد بخت پدیدار به شامی نرسیدم چه کنم وای وای، وای وای!

- احسنت و مرحبا مدت هاست که شاعران جوان در پی این سبک کهن نیستند و جای بسی خوشبختی است که شما به این مهم روی آوردید و چه زیبا بحرالطویلی بود.
جوانی هم اشاره کرد آری این همان شعری است که رَپر های خارجی از ما به سرقت برده اند.
آقای همایون خوش اندام نیز گفتند:
- بله آقا، اکنون که همه چیز علی الخصوص مواد آرایشی گران شده و مالیات آن هم کم است باید با این اشعار به جنگ مصرف کنندگان رفت. نمی دانم چرا کارخانه ها از این همه مواد پر از سرب و خطرناک استفاده می کنند. تازه این مواد آرایشی برای آقایان خطری دو چندان دارد و در این شعر همه ی این مفاهیم مستتر است! آفرین برشما بانوی بحرالطویل، مرحبا!
جناب سرهنگ در حالی که هلویی در دست داشت و آن را می خورد گفت:
- من از جناب آقای وفامنش درراه گله ای دارم!
نگاه ها به سوی او خیره شد و گویا مجلس شعر و ادب به رزمگاهی چهره گرداند. پنداری که سرهنگ باز می خواهد حاشیه درست کرده و مجلس را از روند کنونی خارج کند و بازار جنگ و مجادله ی سخن را با کلام، از نو برپاکند.
آقای خوش اندام گفتند:
- جناب سرهنگ اکنون که جای این سخن ها نیست آن مسائل قدیمی دیگر به دست فراموشی سپرده شده است.
جناب سرهنگ گفت:
- نمی شود من باید بگویم؛ آن هم این است که آقای وفامنش در راه که این همه در برپا داشتن این گونه مجالس کوشا هستند؛ چرا هیچ گاه شعر خودشان را نمی خوانند؟
کمی آسودگی و آرامش به چهره همه برگشت و آقای وفامنش درراه نیز گفتند:
با پوزش از همه ی سروران گرامی من دوست دارم که امشب شعری از سعدی شیرازی که همه آن را دوست داریم بخوانم تا نام و یادی از این مرد بزرگ و سخنور دُر و کلام پارسی، امشب در بزم ما برده شود. شعری زیبا را از این شاعر نظم و نثر از بَر کرده ام که خواهم خواند. از آقای سرورنشان نوازنده ویولن خواهش می کنم که زیر صدایی خوش، ما را مهمان کند. نام این شعر استاد سخن سعدی شیرازی هست:

نظرات کاربران درباره کتاب در پی اُستاد

آشیخ محمد حسین این داستان اشتباه میگویند
در 2 سال پیش توسط مسعود امیری
خیلی عالیه. خنده دار جذاب و روان و ساده. امیدوارم باز هم آقای پور شکیبایی بنویسند
در 1 سال پیش توسط gma...h29
با سپاس و درود به خوانندگان نازنین هم میهن ،خرسندم از اینکه کتاب را پسند کرده و خواندید ،از لبخندی که بر لبان شما نقش می بندد خوشحالم.
در 10 ماه پیش توسط پیمان پورشکیبایی
عالیه و خیلی خنده دار
در 1 سال پیش توسط gma...h29