فیدیبو نماینده قانونی انتشارات سبزان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تا ستاره هست...

کتاب تا ستاره هست...

نسخه الکترونیک کتاب تا ستاره هست... به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تا ستاره هست...

صبح آفتابی قشنگی بود، نسیم از خواب بلند شد، پرده‌های اتاقش را کشید و کمی لای پنجره را باز کرد تا هوای پاییزی داخل اتاق بیاد، پاهایش یخ کرد. سرهنگ صبح خیلی زود رفته بود مأموریت و تا یک هفته بر نمی‌گشت، حال مادربزرگ دوباره بد شده بود، آذر خانم دفعه‌ی قبل که رفته بود موفق نشده بود مادربزرگ را به تهران بیاورد ولی این دفعه تصمیم خودش را گرفته بود و شب قبل با هواپیما رفته بود. نازنین هم مدرسه بود. خیلی وقت بود از افشین خبری نداشت، درست از بعد از شبی که با نیما تصمیمش را گرفته بود، چون خوشبختانه افشین با پدر و مادرش به شمال رفته بودند. نسیم دوش گرفت و مشغول خشک کردند موهایش بود که تلفن زنگ زد...

ادامه...
  • ناشر انتشارات سبزان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.18 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تا ستاره هست...

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به پدر و مادر عزیزم که همه ی ناهمواری های زندگی را برایم هموار کرده اند.

به دریا شکوه بردم از شب دشت و زین عمری که تلخ تلخ بگذشت

به هر موجی که می گفتم غم خویش سری می زد به سنگ و باز می گشت

به نام او که......
همیشه غروب برایش بهترین محرک بود تا بتواند فکرش را روی کاغذ بیاورد. از اینکه دریا و جنگل به فاصله ی کمی در دو طرفش قرار گرفته بودند لذت می‎برد. روبرویش دریا با تلاطم موج‎ها که به صخره‎ها می‎خورد، پر تحرک و پر سروصدا و پشت سرش جنگل آرام و ساکن. خورشید مثل یک توپ سرخابی رنگ آرام آرام خودش را در دریا غرق می‎کرد و رنگش را به آب می‎داد، دریا دیگر آبی نبود سرخ بود. آرامشی که صدای موج‎ها بهش می‎داد هیچ‎کجا سراغ نداشت و آنچنان غرق در این آرامش لذت‎بخش بود که متوجه حضور افشین نشد. چند دقیقه‎ای می‎شد که افشین بی‎صدا بالای سر نسیم ایستاده بود او تا به حال ندیده بود که کسی اینچنین شیفته ی دریا، غروب و موج‎ها بشود ….
افشین: چرا اینجا نشستی؟
نسیم: عیبی داره؟
افشین در حالی که کنار نسیم می‎نشست گفت: عیبی که نداره، ولی تنها، کنار دریا، اونم غروب، خوب یه جورایی مشکوکه.
نسیم پوزخندی زد و گفت: نه بابا، حوصله‎ام سر رفته، مثلاً اومدیم شمال، مامان اینا که همش نشستن تو ویلا، باباهامونم که انگار تازه به هم رسیدن.
افشین: آره، نازنین و اشکان هم که دنبال جونورا می‎گردن.
نسیم: خوش به حالشون، بچگی هم عالمی داره، ما که استفاده‎ای نکردیم.
افشین: خوب تو هم الان بد دوره‎ای رو داری می‎گذرونی.
نسیم: بد که چه عرض کنم، دوره ی مرگ.
افشین: ولی من می‎دونم، تو شاخ غول کنکورو می‎شکنی، البته اگه شاخ داشته باشه.
نسیم: من؟ نه بابا پیش خیلی‎ها من هنوز هیچم.
افشین: ولی خاله که می‎گه خیلی می‎خونی.
نسیم: خوندن که مهم نیست، و با دلخوری به خورشید که حالا دیگر کاملاً غروب کرده بود خیره شد.
افشین متوجه شد که نسیم دیگر دوست ندارد این بحث را ادامه دهد، پیشنهاد کرد که کمی قدم بزنند و خوشبختانه نسیم استقبال کرد.
نسیم دختر بزرگ خانواده ی سلطانی بود و خودش را برای کنکور آماده می‎کرد، خواهر کوچکترش نازنین ۱۴ سال اشت و در رشته هنر تحصیل می کرد. پدرشان سرهنگ نیروی هوایی بود و هنوز هم ماموریت‎های ضروری به او محول می شد، آذر خانم همسر سرهنگ سلطانی خانه‎دار بود و همه ی زندگیش را صرف بچه‎ها و شوهرش می‎کرد.
خانواده‎ای که در این سفر سرهنگ سلطانی را همراهی می‎کردند خانواده ی دکتر موحد بودند، افشین ۲۲ ساله بود و در رشته پزشکی تحصیل می‎کرد برادر کوچکش اشکان تقریباً همسن نازنین بود و همسر دکتر موحد مثل آذر خانم خانه‎دار بود.
سرهنگ سلطانی و دکتر موحد دوستان دوران دبیرستان بودند که در همه حال از با هم بودند لذت می‎بردند، به همین علت همه ی مسافرت‎ها و پیک‎نیک‎ها و گردش‎ها را با هم برنامه‎ریزی می‎کردند.
افشین: خسته که نشدی؟
نسیم: نه، اینقدر این مدت سرم تو کتاب و دفتر بوده که دلم می‎خواد تا آخر ساحل راه برم ولی فکر کنم اگه یه کم دیگه دور شیم نتونیم ویلا پیدا کنیم.
افشین: می‎ترسی؟
نسیم: نه، ولی ترجیح می‎دم قبل از تاریکی برگردم ویلا چون از شب دریا متنفرم.
افشین: چرا؟ اتفاقاً تازه شن‎ها خنک می‎شه، جون می‎ده کفش‎هاتو در بیاری و بدوی.
نسیم: ولی مه روی دریا منو می‎ترسونه، حالا اگه می‎شه برگردیم.
درست همین موقع صدای جیغ و فریادی بلند شد و چند لحظه بعد نازنین و اشکان مثل دو تا بچه گربه از بین بوته‎ها بیرون پریدند، امّا تا نسیم و افشین را دیدند سریع دستهایشان را پشتشان پنهان کردند.
افشین نگاهی کرد و گفت: به‎به، ماجراجویان عزیز، چه خبر؟
نازنین کمی من و من کرد و گفت: هیچی، … تا خواست حرف بزند نسیم گفت: اما انگار یه خبرهایی هست نکنه توی شنها دنبال گنج می‎گردین؟ فکر کنم یه مروارید بزرگ صید کردین. و همینطور که این حرف را زد رفت جلو. اشکان سریع جلوی نازنین آمد و گفت: نه بابا، داشتیم گل و گیاه‎های اینجا رو بررسی می‎کردیم.
نسیم کمی جدی شد و گفت: گل و گیاه اون هم توی ساحل شنی لااقل می‎گفتی حشرات حالا راست بگو نازنین چی پشتت قایم کردی؟
در حالی که اشکان کنار می‎رفت نازنین گفت: هیچی، چند تا صدف و گوش ماهی برای مامان، اشکان هم برای خاله.
نسیم دستش را جلو برد و گفت: بده ببینم.
اشکان: رفتیم خونه نشون می‎دیم.
افشین: اشکان خودتو لوس نکن، بده ادای دخترهای لوس رو در نیار.
نازنین که برق شیطنت در چشمانش بود گفت: شما دو تا مطمئنین می‎خواین ببینین؟
نسیم که دیگر عصبانی شده بود گفت: بهت می‎گم بده من. اشکان و نازنین نگاهی به هم کردند و با اشاره ی سر اشکان نازنین قوربا‎غه ی بزرگ و سبزی را در دستان نسیم گذاشت.
نسیم جیغی کشید و ناخودآگاه همانجا نشست بعد هم شروع کرد به گریه کردن. افشین که جا خورده بود شروع کرد به داد و فریاد کردن سر بچه‎ها، نسیم که دید اوضاع خیلی خراب شده خودش را جمع و جور کرد و رفت سمت ویلا. افشین از بچه ها خواست تا عذرخواهی کنند و از دل نسیم در بیاورند تا بزرگترها متوجه ماجرا نشوند. خلاصه تا جلوی در ویلا نسیم قبول کرد که همه چیز شوخی بوده و تمام شد. خانم‎ها در آشپزخانه مشغول تهیه شام بودند، آقایون شطرنج بازی می‎کردند. افشین بچه‎ها را مجبور کرده بود که به نوبت دوش بگیرند. البته قبل از همه نسیم رفته بود.
تلفن زنگ زد، سرهنگ گوشی را برداشت، بعد از کلی تعارف و خوش‎آمدگویی به همه خبر داد که دو دوست دیگرشان به همراه خانواده چند ساعت دیگر به آنها ملحق می‎شوند.
مهندس صبوری و همسرش نیلوفر که بچه‎ها خاله نیلو صدایش می‎کردند با دو دخترشان سانیا و سونیا و مهندس نادری و همسرش فریبا که بچه‎ها خاله فری صدایش می کردند با ارشان و ارشیا و دختر کوچکشان مروا که ۷ سالش بود از دوستان خانوادگی و قدیمی آنها بودند.
از این خبر تقریباً همه خوشحال شدند جز نسیم، چون ترجیح می‎داد بدون شلوغی و مزاحمت بتواند از آرامش و سکوت شمال استفاده کند.

نظرات کاربران درباره کتاب تا ستاره هست...