فیدیبو نماینده قانونی نشر نشانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خارج از خط

کتاب خارج از خط

نسخه الکترونیک کتاب خارج از خط به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خارج از خط

محوطه‌ی جلوی ایستگاه را ترک می‌کنم و به خیابانی می‌پیچم که اتومبیل‌ها، افرادی را که از داخل شهر به مقصد ایستگاه آورده‌اند، پیاده می‌کنند. در هر قدمی ماشینی توقف کرده و تعدادی را با بار یا بدون بار پیاده می‌کند و می‌رود تا سمت دیگر ایستگاه، تعداد دیگری را به مقصد داخل شهر سوار کند... گوشه‌ای می‌ایستم و به شباهت‌ها و تفاوت‌ها دقیق می‌شوم. نمایشی است که متنش از قبل نوشته نشده است. همه عجله دارند تا در متنی قرار گیرند که ذره ذره با مشارکت خودشان نوشته می‌شود. اتومبیلی در چند متری من توقف می‌کند. در عقب اتومبیل باز است. مسافرش خانمی است به همراه‌ دختری پنج شش ساله که گریه می‌کند. راننده، برافروخته، از پشت فرمان، سرش را کاملاً به عقب برگردانده است...

ادامه...
  • ناشر نشر نشانه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.92 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خارج از خط

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پسرسرایدار

«اکنون دریانورد پیر، خسته و دل شکسته ازجزایر نامسکونی که کشف کرده است، الوارهای قایقش را تعویض و بندهای اتصال آن را تعمیر می کند و آن را به آب می اندازد و سفر جدیدی را آغاز می کند. او تصمیم می گیرد که آخرین جزیره ی کشف شده اش را ترک کند و بعد از آن تا از مسکونی بودن جزیره ای مطمئن نشده است، به هیچ ساحلی پا نگذارد.»
آریان آخرین جمله ی کتاب را زیر لب می خواند و ضمن مرتب کردن جلد و اوراق کتاب که از شیرازه جدا شده و به هم ریخته است، برگ نوشته ا ی از لای اوراق برمی دارد، باز می کند و می خواند.
«آرام و بی صدا، پرنده بال می گشاید و پرواز می کند برفراز رود، در فاصله ای نزدیک به سطح آب، که تلالوی مهتاب روشنایی فقیرانه ای را در دل سیاهی و تاریکی سراسری ایجاد می کند و می گریزد از جنگل که ماوای اوست؛ چون تاریکی و هول جنگل او را می ترساند. نزدیک تر شدن به نور و روشنایی برای کسب فیض و یا فرود بر شاخه ای در جنگل برای لختی آسایش، هردو؛ وی را تا ابد از پریدن باز خواهند داشت. پس به ناگزیر تا اولین فبح، تا اولین روشنایی در فاصله ای نزدیک از تصویر ماهتاب با رود می رود، با رود می پیچد... فرشته»
برگ­نوشته را لای کتاب می نهد و کتاب را در گوشه ای می گذارد.
روی تخت دراز می کشد...
آریان، نگران از حالی ناشناخته، نگاه و چهره اش متاثر می شود. فریادی در گوش های او می پیچد که می خواهد چیزی بگوید ولی در صدای بارانی شدید و رودی خروشان گم می شود. آریان خواب نیست ولی عادت دارد هر وقت روی تخت دراز می کشد، این تصویر را در ذهن و بعد در مقابل چشمان خود زنده کند. نمی داند که این کار خاطره ای را به یادش می آورد، یا تنها تصویری به جا مانده از یک رویا را...
با سروصدایی که از راهرو و حیاط می آید، بلند می شود، روی تخت می نشیند، پاهایش را به زمین می گذارد، لبه ی تخت را می گیرد، مدتی طول می کشد تا پاهایش را طوری که می خواهد برکف اتاق قرار دهد. با کمک دست­هایش می ایستد. پای چپش را کمی جلو می گذارد و بعد پای دیگرش را به سختی می کشد. دست­هایش، سرگردان در هوا، به حالت پارو زدن، هر کدام به یک طرف پرت می شوند. هردست در جهتی سعی می کند هوا را به عقب بدهد و بعد دوباره پای چپش را به جلو می گذارد و پای راستش را می کشد، به همین روش خود را به راهرو و حیاط می رساند...
حیاط بزرگ است و وجود درختان قدیمی و متنوع، آن را زیبا کرده است. شاخه های انبوه مانع تابش مدام خورشید می شوند و این خود هوای خانه را ملایم تر می کند. تمام دیوارهاش را پیچک و یاس پوشانده است. سبزی گسترده ی روی زمین، درختان سپیدار و بید پر شاخه و برگ، رقص هرچندگاهی خورشید جلوه ی خاصی به فضای خانه می دهد که انسان را به تامل و سکوت دعوت می کند. پدر آریان با مردی در حیاط صحبت می کند.
مرد که لهجه ی غریبی دارد، می پرسد: می توانم صاحب مجتمع را ببینم؟
- فرض کن من هم صاحب مجتمع، هم سرایدار، هم مالک و هم وکیلم. شما با من طرف هستید، از من اجاره می کنید و با من قرارداد می بندید.
شما قبول کنید آدم به چه اطمینان باید پول بدهد؟
به همان اطمینانی که بیست مستاجر دیگر می دهند. به همان اطمینانی که این همه مستاجر آمدند و اجاره کردند و بعد هم رفتند به امان خدا، مشکلی هم پیش نیامد. به علاوه وقتی موافق اجاره شدید، در دفترخانه ای اجاره نامه ی رسمی نوشته می شود...
آریان که در این فاصله خود را به آن ها رسانده است، می پرسد:
...ه.. ما... سر... دا..رررد..؟
مرد مکث می کند، به پسر نگاه می کند که لب ها و فک پایین او سرجای خودش نیستند و بعد به سرایدار نگاه می کند.
سرایدار می گوید: می پرسد که شما پسر هم دارید. از همه می پرسد. هرچند بعد از از دست رفتن مادرش، دوستی هیچ کدام برایش دوامی نداشته است. پسر من است.
مرد سرش را به علامت تایید تکان می دهد و با صدای بلند می گوید: بله دارم.
سرایدار می گوید: حرفتان را می فهمد، معمولی حرف بزنید.
ـ گفتم که دارم همسن و سال خودش است. خیلی هم خونگرم و با محبت است. یعنی از او می خواهم که باشد. البته ببینم از پس اجاره ی این جا برمی آیم یا نه.
بعد زیر بغل سرایدار را می گیرد و به طرف در مجتمع راه می افتند و با هم صحبت می کنند...

نظرات کاربران درباره کتاب خارج از خط