فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب از چهارده سالگی می‌ترسم

کتاب از چهارده سالگی می‌ترسم

نسخه الکترونیک کتاب از چهارده سالگی می‌ترسم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب از چهارده سالگی می‌ترسم

دوازده سال پیش، وسط گنبدهای کاهگلی پشت‌بام خانه‌ی پدری با انیس؛ دختر همسایه، قول‌و‌‌‌‌قراری می‌گذاریم که بعدها به این راحتی نمی‌شود فراموشش کرد. سال‌هاست که از آن شهر، با کوچه‌های تنگ و باریک و دیوارهای کاهگلی‌اش زده‌ام بیرون. چند سالی است در دود و شلوغی شهری که بیشتر شبیه جهنم است، با آلوشا و بچه‌مان، آرمیتا زندگی می‌کنیم. شهرِ بی‌شکل و قواره‌ای که در آن گم شده‌ایم، همه‌چیز را به‌نفع خودش مصادره کرده. خیابان‌های دراز و آدم‌های مضطرب توانایی‌اش را ندارند که قرار دو جوانِ عاشق‌پیشه را در سال‌ها پیش، محو کنند.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.94 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب از چهارده سالگی می‌ترسم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



قول و قرار

دوازده سال پیش، وسط گنبدهای کاهگلی پشت بام خانه ی پدری با انیس؛ دختر همسایه، قول و قراری می گذاریم که بعدها به این راحتی نمی شود فراموشش کرد. سال هاست که از آن شهر، با کوچه های تنگ و باریک و دیوارهای کاهگلی اش زده ام بیرون. چند سالی است در دود و شلوغی شهری که بیشتر شبیه جهنم است، با آلوشا و بچه مان، آرمیتا زندگی می کنیم. شهرِ بی شکل و قواره ای که در آن گم شده ایم، همه چیز را به نفع خودش مصادره کرده. خیابان های دراز و آدم های مضطرب توانایی اش را ندارند که قرار دو جوانِ عاشق پیشه را در سال ها پیش، محو کنند. در روزی که مردم برای نفله نشدن از آلودگی بی امان به خانه هاشان پناه برده اند، اتفاقی می افتد که سال هاست با آلوشا منتظرش هستیم. ما تنها وقتی می توانیم با تمام وجود عاشق هم باشیم، که قرار بین من و انیس باطل شود. روزی که با انیس قول وقرار می گذارم، به هفت آسمان بالای سرمان قسم می خوریم. هر چیزی در این جهان به طور طبیعی، قانون و مراحلی مخصوصِ خود دارد و باطل شدن اولین قول و قرار عاشقی هم از این امر مستثنا نیست. آلوشا می ترسد خیال و وهم بر زندگی و رفتارم غلبه کند. باور دارد عشقی که بی مقدمه شکل بگیرد، برخلاف تصور خیلی ها به این آسانی هم از دل رخت برنمی بندد. روز اولی که با هم قرار زندگی مشترک می گذاریم، ماجرای انیس و قسم خوردن مان را برایش تعریف می کنم. اصرار دارد پیش از آن که خطبه ی عقد را جاری کنیم، سرکی به کوچه ی قدیمی بزنم و قسمم را روی پشت بامی که محکم شده، بشکنم. پدرومادرش از ماجرا چیزی نمی دانند. آن ها مجال نمی دهند دوستی مان بی خطبه ی محرمیت زیاد ادامه پیدا کند و قول و قراری که با انیس گذاشته ام، تا خودش نباشد، به هم نمی خورد. این شرطی ا ست که روی گنبد پشت بام خانه ی پدری ام جاری می کنیم. انیس یازده ساله است و من سه چهار سالی از او بزرگ ترم. مادر توی گوشم فرو کرده که هیچ آتشی سوزان تر از آتش جهنم، بابت نگاه حرام به زن نامحرم نیست. جرئتش را ندارم از او بپرسم که چه طور می شود از این آتش جان سالم به در برد و حرامی را به حلالی تبدیل کرد. مادر عزمش را جزم کرده تا بچه هایش گرفتار نگاه حرام نشوند. از نگاه و رفتارش دستم می آید که بیشتر نگران من است، تا دخترهای سر و پشت سر همش. از بابت خواهرها خیالش جمع است. دخترها، نماز و روزه شان به جاست. مادر، مرا در تاریکی پستوخانه دنیا می آورد. وقت چهاردرد، هر چه شوروشیون می زند، فریادرسی ندارد. یکی دو ماه از نگاه همسایه ها و فامیل مخفی ام می کند. دوستم ندارد. خواهر بزرگ تر بغلم می کند، دور می افتد توی کوچه پیش در و همسایه. به جز مادربزرگم، کسی دوستم ندارد. همسایه ها چشم شان که به من می افتد، چهار قُل می خوانند. از ترس طالع نحسم پناه می برند به خدا. از حدس و گمان هاشان درباره ام خوف دارند. توی گوش مادر می خوانند که سربه نیستم کند. مادربزرگ پناهم می دهد. از دوماهگی از سینه ی مادر محروم می شوم. مادربزرگ ظرف های مسی جهیزیه اش را می فروشد، با پولش، یک بزِ حنایی شیرده می خرد. دو سالم که می شود، پدر بز را قربانی می کند. گوشتش داخل زودپز هم پخته نمی شود. گوشت نیم خام را می اندازند پیش سگ ها. دندان سگ ها در دهان شان خرد می شود. سگ ها زوزه کشان از محله بیرون می روند. گوشت نپخته ی بزِ قربانی را می اندازند بالای پشت بام ها. کلاغ ها دسته جمعی هجوم می آورند. هر کدام تکه ای را نوک می زنند، پر می کشند بالای پشت بام ها. سایه شان روی محل تاریکی می اندازد. تا دم دمای صبح کلاغ ها چرخ می خورند. سپیده که می زند، کلاغ ها وحشت زده پر می کشند، از شهر بیرون می روند. چهار ماه بعد سروکله ی یکی از کلاغ ها پیدا می شود. یک ریز قار می کشد. کسی اعتنایی به قارقار کلاغ نمی کند. غروب ناگاه سروکله ی تمام کلاغ ها پیدا می شود. قارقارشان سرسام آور است. همسایه ها بلایی را که بر سرشان نازل شده زیر سر من می دانند. دست وپایم را با طنابِ پلاستیکی قرمز می بندند، رهایم می کنند بالای پشت بام، میان دو گنبد. کلاغ ها دسته جمعی بر دو گنبد پنجه می گیرند. می زنم زیر خنده. کلاغ ها پر می کشند می روند.
مادر از طالعم خوف دارد. جدای حرف همسایه ها، یکی دوبار پیش غریبه ای سرکتاب باز می کند. غریبه، مادر را از خطاهای من برحذر می دارد. مادر شک می کند. پدر او را به ناسزا می گیرد که شاید وقتی مرا به شکم داشته، لقمه ی حرامی خورده است. مادر اعتراف می کند وقتی لب چشمه لباس می شسته، سیبی سرخ از آب گرفته، ولی آن را فقط مزه کرده. پدر راه می افتد پیش در و همسایه. از همه درباره ی سیب سرخ رها در آب چشمه پرس وجو می کند. کسی چیزی به یاد ندارد. پدر سیب های باغ پشتِ چشمه را برای یک سال اجاره می کند. سیب ها را سبد می کند، می فرستد در خانه ی همسایه ها. مادر پیش زنی می رود که می گویند از چهارده سالگی جز انار؛ هیچ میوه ی دیگری را لب نزده. زن، وحشت زده به چشم هایم زل می زند. ده دقیقه ای طول می کشد تا حرفی بزند. می گوید دختری او را در شهری غریب از راه به در می کند. مادر به دست وپای زن سرکتاب بازکن می افتد. زن برای باطل کردنِ سحری که یکی از فامیل باعث و بانی اش است، سفارش می کند تا وقتی بالغ نشده ام، توی چشمِ هیچ زن نامحرمی، صاف نگاه نکنم. مادر روزی چندبار تذکر می دهد که سر نماز شبم، ذکرِ چهارده معصوم بگویم. خواهرها وقتی بلندبلند ذکر می گویم، سر بر شانه ی هم می گذارند، ریز می خندند. مادر خندیدنِ با صدای بلند را برای آن ها قدغن می کند. سرکتاب باز کردن های مادر و لقمه های حلال پدر، هیچ دردی را دوا نمی کند. یک روز در غفلتِ مادر به انیس دل می بندم.
دختر قدبلند و لاغرِ همسایه یازده سال دارد. مادرش را هرزه ترین زن شهر می دانند. مادر و خواهرها هر کجا ببینندش، راه شان را کج می کنند، از طرف دیگر می روند. انیس با چشم گریان در یکی از شب وروزهایی که ذکر گفتن را هنوز رها نکرده ام، عاشقم می شود. دامن لیمویی پوشیده، موی بلوطی اش را روی پیشانی افسون کرده. یکی از ما دو نفر، در آفتابِ رنگ پریده ی پاییزی، زودتر از دیگری اختیار از کف داده، عاشق شده ایم.

نظرات کاربران درباره کتاب از چهارده سالگی می‌ترسم

کتاب بی سر و ته شامل چند داستان کوتاه و یک داستان اصلی که چیدمان داستان ها گنگ و گیج بود . وقتی میخوندم واقعا فکر میکردم یه خواب بی سر و ته دارم میبینم اخرشم که به صورت ناشیانه تمام شده بود. اشتباه تایپی زیاد داره مثلا اسم دختر شخصیت اصلی چند جا عوض میشه که اصلا گیج کنندس.
در 6 ماه پیش توسط
سلام ببخشیداین هاکتابه؟یا فایل صوتی؟
در 1 سال پیش توسط
☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★
در 1 سال پیش توسط