فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سوء‌قصد به ذات همایونی

نسخه الکترونیک کتاب سوء‌قصد به ذات همایونی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سوء‌قصد به ذات همایونی

این رمان از نظر محتوایی، تاریخی است و جولایی با نوشتن آن، نگاهی نو به مفهوم تاریخ در داستان‌نویسی ایران داشته است. این رمان روایت اعضای یک جریان مارکسیستی در سال‌های استبداد محمدعلی شاه قاجار است. این گروه در تهران هستند و تلاش نافرجامی که برای ترور شاه می‌کنند، بهانه‌ای برای اعمال سرکوب گرانه او می‌شود.

نویسنده در این رمان با استفاده از خیال خود و تاریخ‌نگاری شخصی‌اش، فضایی را خلق کرده که بیم و هراس، تنهایی و روحیات انقلابی و آزادی‌خواهی در آن مشهود است. از جمله شخصیت‌هایی که در این رمان حضور دارند، می‌توان به استالین و صادق هدایت اشاره کرد.

ادامه...

  • ناشر: نشر چشمه
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 2 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۲۷۷صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب سوء‌قصد به ذات همایونی



سوء قصد به ذات همایونی

رضا جولایی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



راستا بازارلار راستاسی
گلیر مجاهد دسته سی
عمواوغلی دور سرکرده سی

یاشاسین گوزل عمواوغلی

باقال بازار چراغ قویدی
کاسیب باخدی قارنی دویدی
هر بیر ایستر قانون قویدی

یاشاسین گوزل عمواوغلی

یک تصنیف قدیمی

تاریخ سَقز است
سق می زنند
اساتید عینکی
نصرت رحمانی

ساعت ۵/ ۲ بعدازظهر ۹ اسفند سال ۱۲۸۶ شمسی
(۲۸ فوریه ی ۱۹۰۸)

مُسیو مرنار ساعت مطلایش را از جیب جلیقه بیرون کشید. به آن نگاه کرد. هنوز هفت دقیقه فرصت داشت . به دور و بر نگاهی انداخت . حیاط ماشین خانه خالی بود از هر ذی وجودی ، کلّه قوچی را از جیب بغل بیرون کشید و جرعه ای بالا انداخت . ته گلویش آتش گرفت و آتش مثل گلوله ای آهسته آهسته پایین رفت . مسیو چشم برهم گذاشت تا آن انفجار کوچک را در درون خود احساس کند. گلوله ی داغ به معده رسید. چند لحظه بی حرکت ماند و بعد به ناگاه منفجر شد، پخش شد و در تمام بدنش دوید. سر بطری را بست ، اما پیش از آن که آن را در جیب بگذارد، نگاهش به نُک درخت سروی افتاد در زمینه ی آسمان آبی و بعد پشت آن تکه ابری سفید و پف کرده ، آهی کشید. این مملکت هردمبیل ، با آدم های عجیب و غریبش را برای این لحظات تحمل می کرد. زیباترین منظره ای بود که در عمرش ــ برای صدمین بار یا هزارمین بار؟ ــ دیده بود. اما دیگر نمی دید. به زودی باید باز می گشت . دوباره شیطان وسوسه اش کرد، بغلی را درآورد. سر بالا برد و به منظره چشم دوخت . جرعه ای از آن آب آتش فام نوشید. این بار آن را با طمانینه فرو داد. تکه ابر کوچولوی نازنازی ، آسمان کوچولوی آبی و سرو ایرانی ، جاودان . ای کاش می توانست شعری بگوید.
EST QUE LA POISSON...
باقیش چی بود؟ اما این شعر ربطی به این منظره نداشت . آیا در تصمیمش برای بازگشت شتاب نکرده بود؟ می توانست چند سال دیگر همین جا بماند، پول بیشتری پس انداز کند. زیر همین آفتاب ، زیر همین آسمان با همین مردم ، هر چند به او کلک می زدند، اما در نهایت صمیمی ... و این انگورهای بی نظیر.
به لیموزین نگاهی کرد. گلگیرهایش زیر آفتاب برق می زد.
امروز باید تصمیم خود را به شرف عرض ملوکانه می رسانید. شاید شاه او را منصرف می کرد. با آن صدای جیغ جیغوی زنانه اش که از درون آن غبغب آویزان برمی خاست می گفت «مسیو مرنار، آب و هوای دارالخلافه سازگار نبوده ؟»
شاید هم دست در جیب بغلش می کرد و کیسه ای اشرفی کفِ دست او می گذاشت . چه اشکالی داشت ؟ مال پدرش که نبود. اما خُلق شاه تنگ بود و جای این گونه بذل وبخشش ها نبود. آه ... یک بال مگس لکه روی گلگیر ورشویی سمت چپ نظرش را جلب کرد. لعنت به این مادر به خطا. دستمالش را درآورد. با بخار دهان آن را مرطوب کرد و محکم روی لکه کشید. طبع شاعرانه به جای خود، بی نظمی او را عذاب می داد. اوایل از بی نظمی این ملت حرص خورده بود. این ها چه طور می توانستند این طور زندگی کنند؟ نه وقت برای شان مهم بود، نه حرف شان ، نه تعارف های شان ... اگر سکه های طلای مرحمتی شاهانه نبود، همان سال اول گریخته بود. اما سال های بعد ملتفت نکته ی غریبی شد. این طورها هم نبود. این بی نظمی براساس نظمی زیرکانه بود. آن کاشی کاری ها. آن معماری لطیف . باغ های گل ... سردابه های خنک . خُم های گِلی جو شان . حوضی و ماهرویی که در آن به شنا می پرداخت . ای دل غافل جفتک پرانی ذهن او را به کجا برد؟ به ساعت نگاه کرد. چهار دقیقه . فکلش را مرتب کرد. به سوی اتول رفت . هندل را از زیر گلگیر بیرون کشید در سوراخ جلو موتور فرو برد و چرخانید. یک دور... و موتور مثل ساعت به کار افتاد. نظم یعنی این . در جلو را باز کرد کلاه کَپی را بر سر گذاشت . دنده را چاق کرد. اتول فاخر و شاهانه به راه افتاد. حالا دیگر رب النوعی بود سوار بر توسنی آسمانی . نگاه های حیرت زده ی مردم در این سال ها اندوخته ی بی پایانی از قدرت برای او فراهم کرده بود. وقتی با آن پالتو مشکی و دکمه های طلایی و چکمه های شورو، حتا براق تر از چکمه های شاه ، از اتول پیاده می شد و در را می گشود، رب النوعی بود که یکی از بندگان حقیر زمینی خود را که تصادفاً به او لقب شاهی اعطا شده بود از سر مرحمت به سواری می بُرد.
اما درون اتول دنیای دیگری بود. شاه و مَحرم نخراشیده اش امیربهادر، بر صندلی عقب می نشستند و با الفاظ چارواداری خار و مادر ملت ناسپاس را به توپ می بستند. او گوشش بدهکار نبود. همچنان که رُل لاک الکل خورده را به این سو و آن سو می چرخاند، یا نگاه های مردم را می بلعید؛ یا حساب وکتاب پس اندازش را به فرانک مرتب می کرد.
دوباره لاستیک سیاه بوق را فشرد. در باز شد. غلام سیاهی با سرداری سرخ زردوزی شده پشت در بود. به او خندید و غرق تماشای کالسکه ی بخار شد.
مسیو در دل گفت «ابله .» و وارد حیاط اندرونی شد. هنوز لابه لای شمشادها برف نشسته بود. دلش می خواست پیاده می شد و لای برف ها قدم می زد تا التهابش فرو نشیند. اما فرصت نبود. مقابل پله های عمارت جنب وجوشی به چشم می خورد. نتوانسته بود به این مردک خپله ی الواط وقت شناسی را بیاموزد. لابد حالا طلبکار هم بود. اتولی دیگر به رنگ آلبالویی جلو عمارت ایستاده بود و پشت سر آن کالسکه ای به رنگِ سبزِ یشمی جای او را اشغال کرده بود. به جهنم . اعلیحضرت به خود زحمت بدهند و کمی جلو بیایند.
پیش رفت . فراشی بی خیال گرم صحبت با قزاقی بود. صدای اتول را نشنید. دلش می خواست با سپر به پشت مردک می کوفت . شاخ بوق را فشار داد. به درک که شاه خوشش نمی آمد. فراش کناری پرید. جلو کالسکه ایستاد و ترمز را کشید. شاه را دید که با امیربهادر و شاپشال گرم گفت وگوست و پله پله پایین می آید. درِ کالسکه را برایش باز کردند و هیکل خپله اش به درون کالسکه غلتید. لحظه ای بعد درِ لیموزین باز شد و صاحب منصب جوانی به درون پرید. «میل ملوکانه به کالسکه سواری تعلق گرفته . من در معیت جنابعالی هستم .»
Je Suis Colonelle Asodolakhan
کلنل ؟ پسرک تازه پشت لبش سبز شده بود. توی این مملکت منصب و نشان چه طوری تقسیم می شد.
پسرک با دست به صندلی ها کوبید «عجب کالسکه ی مجللی ...»
می خواست با مشت به پوزه ی این جوانک پُررو که بوی اسب می داد بکوبد.
«چه طور شد یک مرتبه تغییر عقیده دادند؟»
«فکر کنم تصادفی بود. درشکه زودتر از همه رسید. البته عقب ایستاده بود اما اسب ها بی قرار بودند و یواش یواش جلو آمدند. همان جا میخ کوب شدند. سورچی هم زورش آمد آن ها را عقب بکشد، کسی هم چیزی نگفت . ملاحظه می فرمایید. اسب ها تعیین تکلیف می کنند. اسب ها معین می کنند شاه سوار کالسکه شود یا اتول . امیربهادر هم می شود مشاور شاه در اداره ی مملکت . من هم می شوم سرهنگ این مملکت . نباید به حالش گریست مسیو؟»
خشمش حالا فرو نشسته بود. این جوانک از سنش بیشتر می فهمید.
«فرانسه را از کجا یاد گرفته ای ؟»
«معلم فرانسه داشتم . مسیو کامو. همان که گندِ کارش درآمد.»
«هنوز در ایران است ؟»
«بله حالا سوار الاغ می شود. عرقچین به سر می گذارد و لباده می پوشد.» به قهقهه خندید.
مسیو به یاد سرگذشت این فرانسوی افتاد که مترسش را لباس مردانه می پوشاند و به عنوان نوکرش جا می زد. وقتی گندش درآمد نزدیک بود جانش را از دست بدهد اما او قافیه را نباخت . زود تغییر مذهب داد و دختر را عقد کرد.
هر وقت خواسته بود برای خود نشمه ای دست و پا کند ترس از این عاقبت او را منصرف کرده بود.
«غیر از فرانسه موسیقی هم یاد گرفتم . پیانو، کمی هم تئاتر. شعر هم می گویم .»
خدای من ، تعجب نداشت . تمام مردم این مملکت شاعر بودند. صدای خبردار شنیده شد. صدای ضربه ی پا و شمشیرکش و بعد صدای دهل و سنج و قره نی . اعلام حرکت موکب ملوکانه . اتومبیل را به حرکت درآورد. جلو صف سواران تشریفاتی شوخیش گرفت . بوق را به صدا درآورد. اسب ها به دور خود چرخیدند و روی دو پا بلند شدند.
ایستاد. فرمانده توپوز برنجی خود را بالا برد. مکثی کرد. دوباره پایین آورد و همراه آن فریادی کشید. اسب ها بی قرار این طرف و آن طرف یورتمه رفتند و در صف قرار گرفتند. آخرین ردیف اسب ها که به راه افتاد او هم حرکت کرد. در آیینه ی پشت سرش اتول دوم و به دنبال آن کالسکه ها را دید که به راه افتاده اند.
«مسیو شما همسر دارید در فرانسه ؟ ندارید؟»
«من . نه . ازدواج نکرده ام . کمی می ترسم .» و بلافاصله از این که زیادی درددل کرده بود پشیمان شد. ناراحتیش را با فشردن شاخ بوق جبران کرد. اسب ها در صف آخری به هم ریختند. یکی از آن ها چند بار جفتک پراند.
قهقهه ی جوانک به هوا برخاست . «درست مثل ملت . هر نغمه ی ناهنجاری او را به خیالات می اندازد ــ زیرچشمی به او نگاه می کرد ــ شاه قصد سخنرانی مهمی را دارد اما قبل از آن جلسه ی مشاوره ای در دوشان تپه تشکیل داده ، صداهای ناهنجار و روایح مسموم برای ملت زیان دارد.»
«شما از کجا می دانید؟»
«من ؟ عمویم برایم گفته . همان که به شاه می گوید که چه بگوید و چه نگوید. شاه هم حرف شنوست دایم ملت را به توپ و تشر می بندد.»
«عموی شما؟»
پسر به فارسی گفت «جناب مستطاب مستدام اعظم اکرم . امیربهادر جنگ .»
مسیو به جوانک نگاه کرد «عموی شما فرد قدرتمندی است .»
«اِی همچین .»
«اما مثل آن که شما زیاد با این جریانات موافق نیستید.»
«گاه و بی گاه در خانواده ی بزرگان یک پسر نوح پیدا می شود. می دانید نوح که بود؟»
«نه نمی دانم .»
«خوب به من نگاه کنید انگار او را دیده اید.»
«کی ؟ نوح را؟»
«نه پسرش را می گویم .»
«اما نگفتید که ...»
«مهم نیست . مهم این است که من ناخلفم . پدرم گفته عاقم می کند. عمویم هم خیال دارد داغم کند. چون من نافرمانم . چون عاشق پرواز هستم . این وسیله ی جدید آئروپلان را می گویم . سوار شده اید؟ من عاشق سواری ام . هر نوع سواری . فکر می کنم این اخلاق را از پدر و عمویم به ارث برده ام . عمویم که استادی است بی نظیر در سواری گرفتن از مردم ...»
مسیو از حرف های پسرک سر در نمی آورد. یکی از اسب ها از حالت یورتمه درآمده بود و لُکه می رفت . مسیو بوق را به صدا درآورد. دوباره صف به هم خورد. قهقهه ی جوان به آسمان برخاست . تعداد کمی از مردم در دو سوی مسیر ایستاده بودند که با دیدن اسب ناآرام عقب نشستند. این مردم ، مردم هر روز نبودند. چه اتفاقی افتاده بود؟ به یاد آورد امروز جمعه است . اما این دلیل خوبی نبود.

نظرات کاربران
درباره کتاب سوء‌قصد به ذات همایونی

این کتاب رو نشر جویا داره با قیمت ۶ هزار تومن بیخودی به این کتاب ۱۵ تومن ندید. در ضمن رضا جولایی کتاب هاش واقعا خوب هستن. ممکنه حالا کسی از نثرش خوشش نیاد ولی قطعا کتاب ارزشمندی هست
در 2 ماه پیش توسط
. چطور میشود نویسنده ای در نوشته اش این حجم از ملال آوری را بگنجاند؟ چطور میشود کسی یک چنین طرح و پلات و قصه ی هیجان انگیزی را با یک چنیت نثری شهید کند؟ گیریم که نویسنده در صدد بوده زبان ملت ۱۰۰... ۲۰۰ سال پیش را بازسازی کند، برای همین لاجرم نثر و زبان نابود گشته. با این حساب هزار یک شب باید فاجعه باشد و شاهنامه فضاحت. بیش از این هرچه بگویم اغماض کرده ام. این ۲۷۷ صفحه آنقدر عذابم داده در خوانشش که جز بد و بیراه چیزی ندارم در باره اش بگویم. ملال، ملال، ملال، ملال، ملال، منال، مال، میتل، میحا...
در 12 ماه پیش توسط