فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پایکوبی

کتاب پایکوبی

نسخه الکترونیک کتاب پایکوبی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پایکوبی

پایکوبی روایتی است از آدم‌های مختلف که اتفاق‌های گاهی عجیب و گاه نه چندان عجیبی سرنوشتشان را در دست می‌گیرد. رگه‌ای از طنز در اکثر داستان ها وجود دارد که باعث شده این کتاب نقدی باشد بر پاره‌ای مفاهیم . حضور اشیا، بودن مشکوک صداها و نورها،دیگران و همچنین خشونتی ناگهانی بسیاری از داستان‌های پایکوبی را به تکه‌هاب درخشان کارنامه محمد کشاورز تبدیل کرده است.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.68 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پایکوبی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شهود

می گویند اولین کسی که او را دیده من بوده ام. انگشت اشاره ی من بوده که دراز شده رو به میدان و داد زده ام که نگاه کنید. اما نگفته ام به کی یا کجا! به گمانم چشمم به آینه بود، در حال چیدن یکی دو تار شکسته ی مو از سری اصلاح شده که ناگهان پیدا شد. حتماً داده زده ام. آن هم جوری که حاضران یکهو از جا پریده اند. روزنامه و مجله ها را انداخته اند روی میز وسط و هجوم برده اند رو به دیوار شیشه ایِ مغازه تا زنی را تماشا کنند که مثل تصویری خیالی در پیاده روِ روبه رو ظاهر شده بود. البته من به عنوان اولین شاهدِ ماجرا قصد انکار قضیه را ندارم. اما قبول کنید نمی توان همه چیز را همان طور که پاسبان اصغری می خواهد مو به مو شرح داد. حتا شرح دیگران هم از این ماجرا انگار پاسبان را برای نوشتن گزارش روزانه اش قانع نمی کند.
اختلاف البته بیشتر روی فرم و رنگ موهاست. آقای صنوبری می گوید زنی که او دیده شباهتی به هیچ کدام از این ها که من و دیگران توصیف می کنیم ندارد. زنِ او موهایش را مدل کُپ زده بود با بلوز صورتی آستین کوتاه و دامن چهارخانه ی خوش رنگ. با وقار قدم برمی داشته. از مغازه ای به مغازه ی دیگر می رفته. با انگشت به سمت اجناس اشاره می کرده و قیمت ها را می پرسیده. اما آقای صوفی می گوید چه طور ممکن است از فاصله ای چنین نزدیک توصیف اشتباهی از ظاهر او بدهیم؟ زن آقای صوفی نه مدل کوتاه کپ، که به گفته ی خودش حلقه حلقه موهای بلند و مش کرده اش عرض شانه هایش را پوشانده بود، طوری که با حرکت آرامش حلقه ها می رقصیدند.
آقای یاوری معترض است. گویا بین زنی که او دیده و آن چه ما می گوییم هیچ شباهتی نمی بیند. شاید به همین دلیل به پاسبان اصغری توصیه می کند که بهترین راه برای رسیدن به حقیقتْ پرس وجو از منصور آقای قصاب است که هنوز با انگشت بریده و حسرت به دل خیابان خالی را نگاه می کند. قصاب انگار از گفت وگو و اشاره های ما چیزی فهمید که برگشت رو به پاسبان که «به خدا مثل خواب و خیال بود سرکار! خیلی شیرین.»
سعی می کند به ما و به پاسبان بفهماند که چرا به دیدن آن زنْ ناغافل کارد به انگشت نهاده و آن خط خون را از دکان قصابی پابه پای او چرخانده و برده تا دهانه ی خیابان روبه رو. از صفحه ی سفید کاغذی که روی دست پاسبان اصغری مانده پیداست که جواب های ما آن قدر برایش ضدونقیض اند که هیچ کدام قابل نوشتن در یک گزارش جدی از وقایع روزانه ی میدان نیست. اما نگاه سرگردانش می گوید که باید وجود چیزی را باور کند؛ وجود اتفاقی که در غیبت کوتاه او در میدان رخ داده. خب مرسوم است روزی دو سه بار در خیابان ها و کوچه های حوزه ی استحفاظی اش گشتی بزند. حتا ممکن است دست به آبی برود یا در مسجد محل نماز ظهر و عصری بخواند. در همین مدت کوتاه می تواند اتفاقی بیفتد، آن قدر ساده و ناگهانی که باور کردنش نه برای او که چیزی را به چشم ندیده، حتا برای شاهدانی چون ما هم به سبب عدم تفاهم در آن چه دیده ایم بیشتر به خواب می ماند تا به بیداری. البته ما بیشتر نگران سفید ماندن صفحه ی کاغذیم؛ کاغذی که ممکن است پاسبان آن را نه از زبان ما که از حرف و حدیث دیگران پُر کند و اسباب دردسر شاهدان ماجرا بشود. البته به نظر من و حتا به عقیده ی صنوبری و یاوری می شود از همین چند زنی که پیچیده در چادر مشغول خرید از مغازه های میدان هستند کمک گرفت. شاید به علت جنسیت زنانه شان هم که شده کمتر در آن توصیف های گمراه کننده از موها گم شوند و شرح دقیق تری از ماجرا بدهند. یکی شان شتاب زده چند تار موی یله بر پیشانی را زیر لبه ی چادر پنهان می کند. ما حرف می زنیم و نگاه هاج و واج او از دهانی به دهان دیگر می گردد. زنبیل را دست به دست می کند و رنگ پریده، بی هیچ جوابی پشت به ما راه می افتد. اما خانم هلالی از بالکن مشرف به میدان قاب صورتش را از لابه لای دو ملافه بیرون می آورد و می گوید با این که سرش به پهن کردن ملافه ها گرم بوده و کسی را ندیده، اما شنیده که آقای صنوبری با صدای بلند از زنی حرف می زده با موهای مدل کوتاه پسرانه و می گوید اولاً که غیرممکن است، آن هم این روزها و توی این میدان که اسم مقدسی دارد، تازه اگر هم بوده پیداست که زن بد سلیقه ای ا ست و می گوید اگر قرار است آدم سربرهنه از خانه بزند بیرون، چرا مدل موهایش تازه نباشد؟ چرا آن قدر قدیمی که آدم فکر کند دیوانه است یا اُمل؟ و بعد از پشت ملافه ها در می آید و تکیه می دهد به نرده های مهتابی و می گوید که خودش بیست سال پیش که جوان تر بوده موهایش را همین جوری کوتاه می کرده و گفت کدام آرایشگاه بوده که موها را این مدل درست می کرد. و آن سال یعنی همان بیست سال پیش جوری شده بود که همه ی زن ها انگار عاشق این مدل شده بودند و آن قدر ادامه داد که حوصله ی همه ی ما سر رفت. کمال آقای گل فروش می گوید چرا می خواهید منکر چیزی بشوید که مثل روز روشن است؟ می گوید باور کنید انگار این همه راه را آمده بود برای خرید همین دو شاخه گل رُز ارغوانی من. حتا زبانم نگشت که بگویم فروشی نیست خانم. برای زینت مغازه است. پرسیدم موهاش، از موهاش بگو. می گوید کلوش بود شرابی رنگ! ندیدی؟ یکی از رُزها را از شاخه چید و گذاشت میان موهاش. البته این کمال آقا آدم با ذوقی است. همین باغچه ی جلو مغازه ی من را او پَر و بال داده. اما با همه ی صفایی که دارد اهل اغراق است. برای همین از نگاهم می فهمد که شک کرده ام. دست من و پاسبان اصغری را می کشد که بیایید تا جای خالی آن دو رُز را نشان تان بدهم. نمی رویم چون حتا اگر آن دو شاخه رز هم نباشد باز دلیلی نیست. برای همین پاسبان رو می گرداند و راه می افتد و با صدای بلند می گوید با این که زن را ندیده اما با همه ی وجود بوی عطر غریبی را حس می کند. نگاه ما به یکدیگر می گوید که هر کدام نشانه ای از او داریم به جز بوی عطر! برای همین صوفی به پاسبان پیشنهاد می کند «سرکار علاوه بر این باید شامه شان را به کار بیندازند و پی عطر مشکوک را بگیرند، بد نیست با احمد آقا عطار هم در مورد نوع عطر مشورتی بکنند.»
میانه ی پاسبان با احمدآقا عطار بد نیست. در واقع عطار با تنها کسی که سلام علیکی دارد همین پاسبان اصغری است. کمتر می شود که سرش را از قوطی های گل گاوزبان و رازیانه و سنبل الطّیب هندی بردارد و به سلام رهگذری جواب دهد. مگر صدای سرکار اصغری باشد آن هم با سوالی این همه غریب که عطار با دست و صورتی آغشته به رنگ های جورواجور ادویه از دکان بیرون بزند و بگوید نه بوی عطری را شنیده و نه حتا چنین زنی را دیده است. و بعد توضیح بدهد که البته بعید نیست که آدم های یک مکان ناگهان خیالاتی به سرشان بزند که در طب قدیم به آن مالیخولیای جمعی می گفتند و می گوید که این هوای گرم و این میدان پرت و خلوت انگار حسابی کار دست جماعت داده است و البته درد بی درمانی نیست و حاضر است با درست کردن شربتی مخصوص و نوشاندن یک پیاله از آن به هر کدام از ما کاری کند که همه اعتراف به خیال کنیم. و بعد بگوید که نمی دانم حکایت کاسب های آن بازارچه ی قدیمی را شنیده اید، در بلخ بوده یا بخارا و زنی که...
پاسبان می دود میان حرفش که «قصه نباف احمدآقا. من باید گزارشم را تکمیل کنم.» عطار دلخور برمی گردد سمت دکانش و می گوید «غرض این است که آن جماعت را همین شربت از دام خیال نجات داد.»
اما پاسبان انگار خودش بیشتر از همه ی ما وسوسه ی آن وصف ها شده است که بی حوصله از عطار رو برمی گرداند و با لرزشی در پره های بینی آرام راه می افتد و دکان به دکان ما را با خود دور میدان می چرخاند و می برد تا دهانه ی خیابان روبه رو. دست می گذارد روی غلاف اسلحه اش و در سایه روشن غروب در و دیوار را بو می کشد؛ آن قدر که آقای صنوبری دلواپس به ما نگاه می کند و می گوید «با شامه ی تیز و تربیت شده ای که این ها دارند بعید نیست که ساعتی دیگر او را پیدا کنند و دست بسته ببرند.»
آقای صوفی معتقد است در این صورت اگر توضیحات ما با آن چه آن ها می بینند تفاوت داشته باشد، مثلاً رنگ موها به جای آن همه رنگ هایی که ما گفته ایم بلوطی باشد یا بور، ممکن است برای همه مان اسباب دردسر بشود.
مگر در غیبت دوباره ی پاسبان اصغری ما بتوانیم به دنبال شرح مشترکی از واقعه بگردیم که حداقل سه نفر به آن شهادت بدهند، اما می دانیم که نمی شود. در جست وجوی شاهد دیگری به چهارسو نگاه می کنیم، به مهتابی ها.
آقای مهاجر مثل همه ی غروب ها در مهتابی خانه اش نشسته بر صندلی، آرنج تکیه داده به نرده های چوبی، میدان را نگاه می کند. شهادت او حتماً می تواند خیال همه را راحت کند. به گمانم پاسبان اصغری هم از حضور آقای مهاجر پاک غافل شده بود. صوفی به من اشاره کرد که بپرسم. خب شاید به خاطر این که من بیشتر از همه ی آن ها با مهاجر دم خورم. اهل ادب و کمالات است. شعر می نویسد. بعضی عصرها اگر حوصله داشته باشم جلو مغازه را آب و جارویی می کنم. آبی به گل های باغچه می پاشم و بعد که صندلی را می گذارم کنار باغچه می بینم که آرام آرام می آید و می گوید «هر وقت آب به این گل ها می پاشی می فهمم هوس چی به سرت زده، سلمانی.»
و هوس همیشه ی من همان چند بیت شعری است که همراه دارد. و حالا که ما دسته جمعی از پایین به بالا و به او نگاه می کنیم لبخندزنان می گوید «عجیب است! چه شده که آقایانِ کاسب کارها امروز به عشق حلقه ای مه سرگردان دست از کسب و کار کشیده اند؟!»
می پرسم «شما هم او را دیدید آقای مهاجر؟»
خونسرد با انگشت هایش روی نرده ی مهتابی ضرب می گیرد و می گوید «حق دارید که با دیدن حلقه ای مه، آن هم در چنین میدانی، غافلگیر بشوید؛ به خصوص اگر رنگین کمان زیبایی هم از آن گذشته باشد.»
حرف هایش غریب است. اما آقای مهاجر با خونسردیِ کامل و با حرکت آرامِ دست هایش نشان می دهد که چگونه حلقه ای مه با خطی از رنگین کمان ناگاه از دهانه ی آن خیابان ظاهر شد و آرام از جلو مغازه ها عبور کرد و قصاب حق داشت که به دیدن ناگهانی آن همه زیبایی انگشتش را ببرد و در پی او تا دهانه ی خیابان کشانده شود.
اما حرف آقای یاوری و حتا صوفی و دیگران این است که آقای مهاجر با چنین شرح غریبی از ماجرا در واقع دارد یک اتفاق ساده را پیچیده تر می کند. البته خودِ من و آقای صنوبری هم معتقدیم که واقعی ترین و سرراست ترین توصیف از این واقعه، یعنی چیزی که باید در گزارش پاسبان میدان نوشته شود، همان حرف های منصور آقای قصاب است. خب سال هاست که کاسب یک محله ایم، اهل اغراق نیست. همه چیز برایش همان معنایی را دارد که از ازل داشته. هیچ وقت ندیده ایم که به گوشت بگوید گل آفتابگردان یا به استخوان بگوید شاخه ی یاس. گل های میدان همیشه برایش گل هستند؛ با همان اسم هایی که از اولِ دنیا داشته اند. اما این را هم می دانیم که پاسبان دیگر به حرف های همه ی ما، حتا قصاب، شک دارد الّا به قوه ی بویایی خودش که هنوز دست به اسلحه دیوارهای خیابان و کوچه های اطراف را بو می کشد. اما بویی که ناگهان ما می شنویم بوی اسفند ریخته بر آتش است. عطار غرق در عطر و دودی که از منقل شش گوش کوچکی موج برمی دارد، با سینی نقره ای و پیاله هاش به سمت ما می آید. به یکدیگر نگاه می کنیم. حلقه می زنیم. عطار در جمع ما ورد می خواند. با دستی منقل کوچک را می گرداند و دود را موج می دهد و با دست دیگر سینی نقره ای را برابر ما می گیرد. پیش از آن که دستی دراز شود، نگاه مان روی پیاله هاست؛ ظریف و بلوری، با آن کمرهای باریک و نقش و نگار زیبا در دو پهلو. انگار آن ها را از گنجه ای باستانی درآورده اند، و همه لبالب از مایع ارغوانی رنگ که مدام لب پر می زند. دست ها دراز می شوند. هر کس پیاله اش را برمی دارد. پیاله ای در سینی جا می ماند. عطار می پرسد «غایب کیست؟»

نظرات کاربران درباره کتاب پایکوبی