فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آن‌جا که برف‌ها آب نمی‌شوند

کتاب آن‌جا که برف‌ها آب نمی‌شوند

نسخه الکترونیک کتاب آن‌جا که برف‌ها آب نمی‌شوند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آن‌جا که برف‌ها آب نمی‌شوند

حس کرد یکی از اتومبیل‌هایی که باسرعت از کنارش می‌گذشتند برای او ایستاده است. سرش را پایین آورد. پژو‌ِ نقره‌ای تمیزی روبه‌رویش ایستاده بود و شیشه‌ی سمتِ او آرام و یکنواخت پایین می‌رفت. پشتِ فرمان، مرد خم شده بود و نگاهش می‌کرد. بی‌لبخند و حرف. حورا لحظه‌ای ترسید، اما بی‌درنگ یاد شرایطی افتاد که در آن قرار گرفته بود و تصمیمش را گرفت. چه اتفاقی می‌توانست بیفتد؟ این‌همه با بچه‌های دانشکده تاکسی‌مرسی سوار شده‌اند، چه اتفاقی افتاده است جز نهایتاً ردوبدل کردن چند شماره‌ی تلفن و گفتن و خندیدن؟ اما این‌بار تنها بود. این هیجان کار را بیشتر می‌کرد. هر چند تنهایی خیلی از کارها لطفی ندارند. با این‌حال، طرف با این سن‌وسال و ریش‌وپشم... نه، در این برف حتماً آدم‌های بامرام هم هستند که قصدشان کمک کردن است و بس.
درِ عقب را باز کرد. این‌طوری دست‌کم امن‌تر است و دست مرد به او نمی‌رسد. صدای ویگن پیش از آن‌که سلام کند فضا را پر کرده بود: پس از این زاری مکن، هوس یاری مکن، تو ای ناکام دل دیوانه...
مرد بلافاصله راه افتاد. حورا گفت: خیلی لطف کردید. واقعاً معلوم نبود تا کی باید زیر برف می‌ایستادم.
چشم‌های مرد در آینه لبخند زدند. صدای موسیقی را کم کرد.
ـ خواهش می‌کنم. حسابی خیس شده‌ید.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب آن‌جا که برف‌ها آب نمی‌شوند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



روز اول: تنهایی

یک

حورا نگاه کرد به کفش هایش که گِل مسیر دانشکده تا کنار خیابان زیرشان چسبیده بود و پاچه های شلوارش که در همین چند قدم کثیف شده بودند. برف هر لحظه تندتر می شد و دانه هایش درشت تر. این تنها قسمت خوب ماجرا بود. سرش را به عقب خم کرد و خیره شد به آسمان. دانه ها درشت تر و سیاه وسفید شدند. دهانش را باز کرد. اما برف مثل همیشه علاقه ی چندانی به دهان باز و لب های صورتی اش نداشت. فکر کرد همیشه همین طور بوده است. زنگ های تفریح روزهای سردِ دبستان، حیاط پر می شد از بچه ها که با دهان باز به آسمان نگاه می کردند. خوردن یک دانه برف هم اتفاق مهمی به حساب می آمد و نمی شد. یا شاید می شد و کسی حس نمی کرد.
حس کرد یکی از اتومبیل هایی که باسرعت از کنارش می گذشتند برای او ایستاده است. سرش را پایین آورد. پژو ِ نقره ای تمیزی روبه رویش ایستاده بود و شیشه ی سمتِ او آرام و یکنواخت پایین می رفت. پشتِ فرمان، مرد خم شده بود و نگاهش می کرد. بی لبخند و حرف. حورا لحظه ای ترسید، اما بی درنگ یاد شرایطی افتاد که در آن قرار گرفته بود و تصمیمش را گرفت. چه اتفاقی می توانست بیفتد؟ این همه با بچه های دانشکده تاکسی مرسی سوار شده اند، چه اتفاقی افتاده است جز نهایتاً ردوبدل کردن چند شماره ی تلفن و گفتن و خندیدن؟ اما این بار تنها بود. این هیجان کار را بیشتر می کرد. هر چند تنهایی خیلی از کارها لطفی ندارند. با این حال، طرف با این سن وسال و ریش وپشم... نه، در این برف حتماً آدم های بامرام هم هستند که قصدشان کمک کردن است و بس.
درِ عقب را باز کرد. این طوری دست کم امن تر است و دست مرد به او نمی رسد. صدای ویگن پیش از آن که سلام کند فضا را پر کرده بود: پس از این زاری مکن، هوس یاری مکن، تو ای ناکام دل دیوانه...
مرد بلافاصله راه افتاد. حورا گفت: خیلی لطف کردید. واقعاً معلوم نبود تا کی باید زیر برف می ایستادم.
چشم های مرد در آینه لبخند زدند. صدای موسیقی را کم کرد.
ـ خواهش می کنم. حسابی خیس شده ید.
حورا نگاه کرد به کفی های نوِ اتومبیل گرم و تمیز و خوش بویی که سوارش شده بود.
ـ واقعاً ببخشید. موش آب کشیده شده م. ماشین تون رو هم کثیف کردم. آخه ببینید کجا دانشگاه راه انداختن.
چشم های مرد دوباره لبخند زدند.
ـ پس درست حدس زدم. دانشجوی این دانشکده ی دانشگاه آزادید.
حورا قرآن کوچک پشتِ فرمان را دید و بیشتر لم داد.
ـ متاسفانه.
چشم های مرد این بار روی او مکث کردند. حورا فکر کرد چه قدر وقتی آدم تنهاست، نگاه مردها سنگین ترند. همیشه وقتی با بچه های دانشکده بودند، نگاه راننده هیچ معنایی نداشت. شاید هم او اصلاً به نگاه های معنادار توجه نکرده است. یا چون خیالش راحت بوده، اهمیتی نداده است. اما این بار نگاه مرد اذیتش می کرد. انگار خجالت می کشید.
ـ چرا متاسفانه حالا؟
ـ مگه حال وروزم رو نمی بینید؟
مرد چیزی نگفت. مستقیم به جاده خیره شد و سرعتش را بیشتر کرد. صدای آرام ویگن با حرکت یکنواخت برف پاک کن ها، گرمای خوش بوی اتومبیل، صدای خفه ی موتور، و برف که بیرون مانده بود و هر لحظه زیباتر به نظر می رسید... حس کرد هر لحظه ممکن است خوابش ببرد و این دیگر فاجعه بود. باید حرف می زد.
ـ واسم جالبه بدونم چرا سوارم کردید. معلومه کارتون مسافرکشی نیست.
مرد گفت: صدای موسیقی که اذیت تون نمی کنه؟ من صدای ویگن رو خیلی دوست دارم، به خصوص تو برف و بارون. لطیف می خونه. شما چه طور؟
حورا تقریباً مطمئن بود که راننده صدایش را شنیده، اما چندان اهمیتی نداد و از سوالش صرف نظر کرد. چه فرقی می کرد؟
ـ راستش خوابم می گیره. ترانه های شاد و هیجان انگیز بهترن. خب ما جوونیم و سلیقه مون یه خُرده فرق می کنه.
و بلافاصله حرفش را اصلاح کرد: البته شما هم جوونید، منظورم اینه که به هر حال اختلاف سن داریم و طبیعیه که سلیقه هامون...
مرد این بار با صدای بلند خندید و حرف حورا را قطع کرد. سی دی را از پخش درآورد و در حالی که سی دی دیگری می گذاشت، گفت: یعنی این قدر پیر به نظر می آم؟ فکر می کنید چند سالمه مگه؟
حورا وارد بحثی شده بود که برایش جذابیت بیشتری داشت. روی صندلی جابه جا شد و نشان داد در حال فکر کردن است. اما بدون آن که فکر کند و در همان نگاه اول سنِ مرد را تخمین زده بود. دست کم چهل سال. گفت: سی و چهار، سی و سه. همین حدوداً.
صدای ناگهانی درام های یک موسیقی شاد و کوبشی غافلگیرش کرد. برای یک لحظه نتوانست خودش را کنترل کند و جیغ کوتاهی از سر شادمانی کشید و روی صندلی جلو خم شد. مرد تقریباً داد می زد: ای بابا، کلی ناامیدمون کردی. یعنی این قدر روزگار شکسته مون کرده؟ جدی گفتی یا می خواستی اذیتم کنی؟
حورا متوجه تغییر لحن ناگهانی مرد شد و احساس آرامش کرد. حالا حس بهتری داشت، پس او هم باید قاعده ی بازی صمیمیت را رعایت می کرد.
ـ یعنی کمتری؟ واقعاً؟
مرد کمی صدای موسیقی را کم کرد.
ـ حالا که عقب نشستی، حداقل یه جور بشین تو آینه ببینمت. یه هو دیدی برگشتم عقب نگات کنم و رفتم تو باقالیا.
حورا دوباره تکیه داد به پشتی صندلی و طوری خودش را تنظیم کرد که چشم های مرد را در آینه ببیند.
ـ آخه خیلی کیف داره آدم یکی رو ببینه و باهاش حرف بزنه ولی اون نبیندش. نگفتی چند سالته.
مرد نفس عمیقی کشید و برای لحظه ای چشم هایش را بست.
ـ چه بوی خوبی می دی.
حورا بی اختیار لبخند زد.
ـ پس بوش معلومه. خدا رو شکر. کلی پول بالاش دادم. دیگه داشتم ناامید می شدم.
مرد با صدای بلند خندید.
ـ نه بابا ناامید نشو. همون اول که اومدی تو بوشو حس کردم. برای من بو از هر حس دیگه ای مهم تره. واسه همین بیشتر از این که دیدن برام مهم باشه، بو کردن مهمه. منظورم بوی ادکلن و این جور چیزا نیستا. بوی آدم...
و بی آن که علتی داشته باشد، حرفش را قطع کرد. طوری که انگار بخواهد تاثیر حرف هایش را ببیند. حورا کاملاً ساکت و آرام به چشم های مرد زل زده بود و گوش می کرد. طوری که انگار بخواهد به خاطر بسپرد. و بی مقدمه پرسید: نگفتی اسمت چیه.
مرد نتوانست تشخیص دهد او از سر بی توجهی و کسلی این سوال را کرده تا حرف را عوض کند یا عقاید او چنان برایش جالب آمده که علاقه مند شده اسمش را بداند. بنابراین ادامه داد تا جواب سوالش را بگیرد.
ـ لمس خیلی وقتا از بو هم مهم تره. حداقل برای ما که مثل بیشتر حیوانات بویایی مون اون قدرا قوی نیست. اما واقعاً چه قدر از بو و به خصوص لمس استفاده می کنیم؟ چه قدر به دست هامون توجه داریم؟ یا اصلاً موقع لمس چیزی، به این حس عجیب آگاهیم؟
و از سکوت دوباره ی حورا نتیجه گرفت حرف هایش را می فهمد یا دست کم برایش جالب است. بدون مکث گفت: اسمم رسوله. بیست و شیش سالمه.
و جمله ی آخر را مثل امضای آخر یک سخنرانی، جدی و قاطعانه گفت. طوری که حورا چهارده سال اشتباه در تخمین خود را کاملاً پذیرفت و ذهنش بی اختیار و جلوتر از رفتارش، به جست وجوی علت برآمد.
ـ حرفات خیلی جالب و جدیده. چی خوندی؟
ـ لیسانسِ فلسفه دارم. تو هم روان شناسی می خونی. به هم می آیم.
حورا باتعجب خندید.
ـ تو از کجا می دونی؟ نکنه منو زیر نظر داشتی؟ اصلاً نگفتی چرا سوارم کردی؟
رسول لبخندی زد و اتومبیل را کنار خیابان نگه داشت.
ـ ممکنه بیای جلو؟ اگه عیبی نداره. آخه دیگه داریم وارد شلوغ پلوغی شهر می شیم. این طوری حس می کنم راننده تم.
حورا که انگار منتظر این پیشنهاد باشد، در را باز کرد و به شوخی گفت: مگه نیستی؟
هوا کاملاً تاریک شده بود. برف هنوز می بارید و زمین سفید بود. خنکی خوش بوی هوای برفی حورا را سرحال تر کرد و دوباره یادِ برف افتاد. دستی به مقنعه اش کشید و رفت جلو نشست. این بار صدای زمزمه وار گوگوش فضای اتومبیل را پر کرده بود: تو رو می شناسم ای شبگرد عاشق، تو با اسم شبِ من آشنایی...
رسول آرام راه افتاد.
ـ نه ستاره. زیر نظرت نگرفتم. این واحد دانشگاه آزاد رو می شناسم. دختری مثل تو با این تیپ و قیافه، این موقع روز و این جا، حتماً دانشجوئه. هشتاد درصد از دخترای این دانشکده هم روان شناسی می خونن. پس زیاد هم سخت نبود.
ذهن حورا اما تنها بر «ستاره» مکث کرده بود و کلمات بعدی را نشنید. باتعجب و اندکی ترس پرسید: ستاره؟
رسول بدون آن که لحنش تغییری کند، گفت: اشتباه گفتم؟ چه فرقی می کنه؟ ستاره یا...
ـ حورا.
حورا حالا بهتر می توانست او را ببیند که خونسرد و آرام فرمان را در دست گرفته بود و لابه لای کلمات، لبخند می زد. ناگهان گفت: فهمیدم. مشکل، ریش و سبیلته. این که تو این قدر پیرتر به نظر می رسی واسه همینه. حاضرم شرط ببندم اگه بزنیش، ده سال جوون تر می شی.
رسول دستی به ریشش کشید و لبخند زد. چراغ قرمز شد. آرام به طرف حورا برگشت و برای اولین بار بادقت به چهره اش خیره شد. تک دانه های برفِ آب شده روی شانه و طره ی موی حورا با انعکاسِ نور اتومبیل های روبه رو می درخشیدند. حورا گرمای نگاه سنگینی که جزئیات صورتش را زیر نظر داشت، حس می کرد، اما مثل مجسمه ی زیبایی به روبه رو خیره بود تا مرد سر فرصت تماشایش کند. چراغ سبز شد.
ـ چه برفی. هنوز هم می باره. امشب اگه این طوری بیاد تا صبح حتماً نیم متری می شینه و اون وقت، وقتی پا می ذاری روش، صدایی می ده که با هیچ صدایی قابل مقایسه نیست.
حورا بادقت به لب های رسول خیره شد. کلماتی را می گفت که انگار در ذهن او بوده اند. هیجان زده گفت: آره. چه کیفی داره. پس تو هم اهل حالی. همین امروز سر کلاس داشتم به این فکر می کردم که کلاس این قدر طول بکشه که برف کاملاً بشینه. فقط واسه این که وقتی می آم بیرون و پا می ذارم روش، از صداش کیف کنم. باورت می شه؟
و همچنان خیره ماند به صورت رسول که به رو به رو نگاه می کرد و این بار او به حورا اجازه می داد تا با خیال راحت خطوط چهره اش را کشف کند.
ـ وقتی از دور تو رو دیدم که به آسمون نگاه می کنی، با دهن باز، تا یه دونه برف شکار کنی باور کردم. واسه این منظره بود که سوارت کردم. تنها کنار خیابون وایساده بودی و زیر برف به آسمون نگاه می کردی. مقنعه ت تو باد تکون می خورد و آدم فکر می کرد هر لحظه ممکنه بری هوا. مثل...
حورا گفت: رِمدیوس خوشگله(۱).
ـ منظره ی قشنگی بود. حالا حق داشتم سوارت کنم؟
حورا گفت: بریم کافی شاپ؟

دو

هوا ناگهان تاریک شده بود و برف ناگهان شروع کرده بود به باریدن. چشم های ریبوار(۲) به زحمت می دید و مثل همه ی غروب ها می سوخت. خم شد و دستگیره ی بالابر شیشه را چرخاند و رادیو را خاموش کرد. دانه های برف تمام سطح شیشه را پر کرده بودند و وقتش بود برف پاک کن را روشن کند. اولین حرکت برف پاک کن، شیشه را کثیف تر کرد، اما به سختی دو زن را دید که کنار بزرگراه منتظر تاکسی ایستاده اند و با این که قصد نداشت مسافر دیگری سوار کند، فرمان را سمت کنار خیابان چرخاند. حالا بهتر می توانست ببیند و روژیار(۳) را تشخیص داد که کنار زنی زیر برف کز کرده است. روژیار به سرعت در جلو را باز کرد و لبخندزنان نشست. ریبوار در آینه ی سمت راست دست زنی را دید که دستگیره را گرفت. در باز شد. در بسته شد.
روژیار گفت: خوب موقعی به دادمون رسیدی. یخ کردیم. چه طوری؟
ریبوار برای لحظه ای چهره ی آشنایی را در آینه ی جلو دید و بی درنگ نگاهش را دزدید. حس خوشایندی همراه او که سبک بر صندلی عقب نشست، وجودش را پر کرد، اما ترسید به چهره ای که سنگینی اش را در آینه حس می کرد، نگاه کند. گفت: سلام... این طرفا؟... یه خرده دیر نیست؟
ـ همکارم فریبا.
بااحتیاط و به نرمی به آینه نگاه کرد. چشم های سیاه و ابروهای نازک زن لبخند زدند. حالا رسول به چشم های حورا نگاه می کرد که نمی دانست با نگاهش چه کند. مثل خرگوش ترسیده ای بر صندلی عقب کز کرده بود و به این طرف و آن طرف نگاه می کرد، فقط برای این که به او نگاه نکند. دخترها چه موجودات ترحم انگیزی اند. به روبه رو خیره شد و فرمان را محکم فشرد.
ریبوار به روبه رو خیره شد و فرمان را محکم فشرد. کف دست هایش دوباره عرق کرده بود. مثل خیلی وقت ها که زن های جورواجور و زیبا را سوار می کرد و از بوی عطرهای جورواجور و تند، به سرفه می افتاد.
روژیار گفت: چرا. این پشت یه میدون تره باره. یه وقتایی با فریبا بعدِ مدرسه می ریم خرید و این وری می آیم. فریبا معلم ورزشه.
فریبا مثل هر زن دیگری، به سرعت نگاهِ ریبوار را دریافته بود و از توجه او لذت می برد.
ـ باعث زحمت شدیم.
روژیار گفت: ریبوار زیاد حرف نمی زنه. براش سخته.
ریبوار حالا با تمام توان در حفره های ذهنش دنبال رد پایی می گشت تا حس ناگهانی فراتر از زیبایی داخل اتومبیلش را توجیه کند. شاید اگر روژیار نبود می توانست خیلی زود به نتیجه برسد، اما سوالات و کلمات دم دستی او نمی گذاشت ذهنش را بر حسش متمرکز کند. اگر روژیار نبود، حتا می توانست با خیال راحت به فریبا خیره شود و جواب سوالش را پیدا کند. اما از همین فکر هم احساس گناه کرد و تمرکزش را از دست داد. گفت: خواهش می کنم... من که راه خودمو می رم... پس کو خریدتون؟
نفس های بریده بریده و صدادار ریبوار، ناخودآگاه حس بدی را در فریبا زنده می کرد، اما در ترکیب با توجه معنادارش بیشتر ترحم انگیز بود تا تنفرآور.
ـ تنگی نفس دارید؟
روژیار از نقش میانجی گری میان دو آدم که ناگهان دریافته بود دست کم به علت سن وسال مشابه و تنهایی رقت انگیزشان می توانند همدیگر را جذب کنند، احساس رضایت نمی کرد. اما سوال فریبا و سکوت ریبوار وادارش می کرد پرحرفی کند.
ـ چیز به دردبخوری نبود. دیر شد یه خرده. هوا هم که این طوری شد دیدیم بهتره دست مون دیگه پُر نباشه. چه می دونستیم تاکسی دربست به تورمون می خوره.
ریبوار از تغییر موضوع، راضی بود.
ـ چرا این طور وقتا... با ماشین نمی آی؟... تو که برخلاف همه ی خانما... رانندگیت بدک نیست.
خس خس سینه ی ریبوار، روژیار را آرام آرام نگران می کرد.
ـ ابراهیم راهش دوره. خودت که می دونی. ماشینو همیشه می بره. حالت خوبه واقعاً؟
ریبوار نگاهی به ساعت روی داشبورد انداخت و سرعت را کم کرد.
ـ معذرت. باید اسپری بزنم.
فریبا باتعجب به روژیار خیره شد. روژیار با لبخند کم رنگی به دست ریبوار. دست، درِ داشبورد را باز کرد و اسپری ها را برداشت.
ـ می دونی که... بکلومتازون(۴) رو باید... حتماً سر وقت مصرف کرد.
روژیار می دانست که ریبوار این جمله را بیشتر برای فریبا گفته است.
ـ می دونم. خوبه که اسپری رو سر وقت می زنی. ولی نفس نفس زدنت خیلی بیشتر شده. چشمات هم بیشتر از دفعه ی پیش که دیدمت متورمن. باقی داروهات چی؟
او هم بیشتر با فریبا حرف می زد تا ریبوار. فریبا از پشت به حرکات ریبوار خیره بود. ریبوار یکی از اسپری ها را در دهانش خالی کرد و نفسش را حبس کرد.
روژیار برگشت و به فریبا نگاه کرد. فریبا لبخند زد. روژیار لبخند زد. ریبوار لبخند زد.
ـ ابراهیم چه طوره؟
ـ خوبه. مثل همیشه س.
و به برخورد دانه های برف و حرکت منظم برف پاک کن ها خیره شد. فریبا به خیسی بیرون و درخت ها و آدم ها. ریبوار به آینه و جاده و دوباره آینه. حالا ترسش به کنجکاوی آزاردهنده ای تبدیل شده بود. گفت: چهره ی فریباخانوم خیلی برام آشناست... ایشون هم کُردن؟
راحت تر حرف می زد. روژیار گفت: باید یکی دو دقیقه صبر کنیم تا اسپری دوم رو هم بزنه. شرمنده ها.
فریبا گفت: نه، جنوبی هستیم.
ریبوار اسپری دوم را در دهان خالی کرد و با نفس حبس، به چشم های فریبا نگاه کرد که مهربان تر شده بودند. ترمزدستی را خواباند و ظرف خالی بکلومتازون را به طرف روژیار گرفت.
ـ بی زحمت از اون طرف بندازش بیرون.
روژیار پیش از هر حس دیگری به توجه برادرش به فریبا حسادت کرد. اما این دیدار می توانست آغاز یک ماجرای خوشایند هم باشد و سرانجام ریبوار را از تنهایی نجات دهد و او را از دست ریبوار.
ـ هر کی فریبا رو می بینه به نظرش آشنا می آد. عجیب نیست. بعضی آدما این طوری ان. آدم بار اول هم که می بیندشون حس می کنه آشنان. منم بار اول که فریبا رو دیدم همین فکرو کردم.
و با یک چرخش ماهرانه، بدون آن که بداند، دوباره ذهن ریبوار را از فریبا منحرف کرد تا باز هم به نتیجه نرسد.
ـ اوضاع خودت چه طوره؟ داروهات رو مرتب مصرف می کنی دیگه؟
فریبا مثل هر زن دیگری بی درنگ متوجه چرخش روژیار شد و آن را به حسابِ حسادت گذاشت. بنابراین با تمام توان نشان داد که هیچ توجهی به صحبت های آن ها ندارد و کاملاً در عوالم خودش است.
ریبوار گفت: مرتب. خیالت تخت.

نظرات کاربران درباره کتاب آن‌جا که برف‌ها آب نمی‌شوند

اواسط کتاب جمله ای است که می گوید "تنها مرگ، زیبایی عشق را آشکار میکند". به نظرم تمام داستان تلاش نویسنده برای نشان دادن تجلی این جمله است. بخشهای مرگ، بخش های جنگ و شیمیایی و رنج جان کندن است و بخشهای عشق، روابط آدمی و احساسات فروخورده و ممنوعه. برای نشان دادن در هم تنیدگی عشق و مرگ هم چه چیز بهتر از مرور خاطرات و نوستالژی های غم انگیز یعنی به لحاظ ساختاری نویسنده ذهن منظمی دارد و به لحاظ خیال پردازی هم نگاهش را می پسندم. ترکیب این دو در فضاسازی، بخصوص در صحنه های مرگ و شیمیایی کاملا اثرگذار است و خواننده را با خود همراه می کند. اما به همین اندازه به نظرم در دیالوگ نویسی ضعف دارد و شاید اگر همین مهارت را در نوشتن دیالوگها و انتخاب کلمات داشت، شعارگونگی پاره ای از بخش ها کمتر میشد و اثرگذاری داستان چند برابر. در کل، نسبت به داستانهای معاصر ایرانی فراوانی که در یکی دو سال گذشته خوانده ام کیفیت بالاتری داشت، گرچه هنوز انتظار آثار بهتر و پخته تری را میکشم
در 7 ماه پیش توسط
کتاب خوبی بوددفقط یه کم شیوه روایتش فرق داشت
در 1 سال پیش توسط
هر چند علت کینه ی فریبا به شوهرش و علت کار رسول برای من مشخص نشد، اما از جهت پرداختن به جنبه ی دیده نشده ای از جنگ یعنی بمباران شیمیایی و عوارض و پیامدهای آن، بسیار جالب بود.
در 2 سال پیش توسط