فیدیبو نماینده قانونی نشر نشانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ماهی‌های مرده برنمی‌گردند

نسخه الکترونیک کتاب ماهی‌های مرده برنمی‌گردند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ماهی‌های مرده برنمی‌گردند

اگر درست حساب کرده باشد چهار بار می‌شد که خواب می‌خواست غلبه کند اما او نمی‌خوابید، با حساب زمین، این یعنی چهار روز. آن روز شاهد مرگ قوچ پیرش شد که ناگهان ایستاد، کمی لرزید و بعد قطره قطره شد و بارید. هر قطره‌اش در سوراخی فرورفت به‌طوری که پیدا نبودند فقط از قوچ عزیز شاخ‌هایی روی یک تکه ابر ضخیم و سفید باقی ماند که مثل نوشته‌ای شد بر سنگ یک گور. پس مرگ در این‌جا طور دیگری بود. می‌باریدی و فرومی‌رفتی. از آب به آب، نه از خاک به خاک، یا از خاکستر به خاکستر. برای یادبود از کناره‌های ابرهای خاکستری که به سیاهی می‌زد تکه‌ای را کند و روی شاخ‌ها گذاشت. آفتاب که زد آن‌قدر نور بارید که شاخ‌ها طلایی شدند و درخشیدند. تکه‌های ابر یادبود هم به شکل دسته گلی بی‌بو درآمدند.
آردان چوبدستی‌اش را به کناری انداخت. دیگر گوسفندانش به شبانی او احتیاجی نداشتند، به جوانیش شاید، تا روزی روایت کند که چگونه عشق بادها را فراخواند تا سرزمینش را به‌سوی قله‌هایی ببرد که در آن‌جا هنوز برف می‌بارید. با باد موافق چقدر طول کشید تا آردان بفهمد که دیگرحرکت نمی‌کند و سفر به پایان رسیده است معلوم نشد.

ادامه...
  • ناشر نشر نشانه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.49 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ماهی‌های مرده برنمی‌گردند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آردان و آسمان

در دشت سبز با جویبارهای خنک، گل ها به قدری زیاد بودند که (آردان) هرچقدر گوسفندانش را می چرانید تمام نمی شدند. آرام، آرام گله را راهی می کرد، ضربه هایی به گل ها و سبزه ها می زد؛ به قدری لطیف که از خواب بیدارشان کند نه این که بترساندشان. آردان آن قدر با باد و با گیاه وخورشید مهربانانه حرف زد که اصلا نفهمید چطور و از کجا به این جا رسید. حالا با همان گوسفندان روی دشتی از ابر وسط آسمان بود. ابداً درک نمی کرد که گوسفندانش حالاچه چیزی را می چرند. به چوبدستی اش نگاه کرد، از جنس نور شده بود. با آن چند سوراخ در زیر پایش درست کرد؛ اما حفره ها فوراً پر شدند این ابرها باریدن را نمی شناختند.
آردان بره ی مورد علاقه اش، (آمیس) را صدا زد و بغلش کرد، از دهانش لقمه ی ناتمامی را بیرون کشید. فقط یک تکه ابر نیم خورده در دستش ماند. حالا می فهمید که چرا در این چند روزه گوسفندانش چاق نشده اند و درعوض هیچ وقت نه گرسنه بودند و نه تشنه. با چوبدستی گودالی بزرگ کند، چقدر راحت می شد در آن درخت بزرگی را کاشت. اما این جا که درخت نبود. اما گودال، گور خوبی می شد. دیگر مراسم تدفین خرج و زحمت زیادی نداشت. با خودش فکر کرد آیا مردن در این جا مثل زمین خواهد بود؟ چهار روز بعد پاسخ سوال خود را دید.
اگر درست حساب کرده باشد چهار بار می شد که خواب می خواست غلبه کند اما او نمی خوابید، با حساب زمین، این یعنی چهار روز. آن روز شاهد مرگ قوچ پیرش شد که ناگهان ایستاد، کمی لرزید و بعد قطره قطره شد و بارید. هر قطره اش در سوراخی فرورفت به طوری که پیدا نبودند فقط از قوچ عزیز شاخ هایی روی یک تکه ابر ضخیم و سفید باقی ماند که مثل نوشته ای شد بر سنگ یک گور. پس مرگ در این جا طور دیگری بود. می باریدی و فرومی رفتی. از آب به آب، نه از خاک به خاک، یا از خاکستر به خاکستر. برای یادبود از کناره های ابرهای خاکستری که به سیاهی می زد تکه ای را کند و روی شاخ ها گذاشت. آفتاب که زد آن قدر نور بارید که شاخ ها طلایی شدند و درخشیدند. تکه های ابر یادبود هم به شکل دسته گلی بی بو درآمدند.
آردان چوبدستی اش را به کناری انداخت. دیگر گوسفندانش به شبانی او احتیاجی نداشتند، به جوانیش شاید، تا روزی روایت کند که چگونه عشق بادها را فراخواند تا سرزمینش را به سوی قله هایی ببرد که در آن جا هنوز برف می بارید. با باد موافق چقدر طول کشید تا آردان بفهمد که دیگرحرکت نمی کند و سفر به پایان رسیده است معلوم نشد. وقتی که از ابرها پیاده شد و دوباره پاهایش سختی زمین پربرف قله ای که نامش را نمی دانست، حس کرد، فهمید پاها دیگر آن چستی سابق را ندارند. دست کرد و از جیب بغلش آینه ی یادگاری مادرش را درآورد و مقابل صورتش گرفت. آردان در آینه نبود کمی به پشت سرش نگاه کرد تا شاید کسی را که در آینه بود ببیند هیچ کس پیدا نبود. دوباره به آینه نگریست و این دفعه فاجعه را باور کرد. تمام موها و ابروها و حتی مژه هایش سفید شده بودند شبیه پیرمردی شده بود هفتادساله، لااقل این طور به نظر می رسید. سفر آسمانیش با مقیاس زمین خیلی طولانی شده بود. حیران ماند که حالا با گله اش چه کند؟ گوسفندی را که زیاد نمی شناخت صدا زد. برای رفع گرسنگی سرش را برید. از جای چاقو آب جاری شد، جاری شد، جاری شد تا پایان گوسفند، تا که هیچ چیز باقی نماند. بدون هیچ فکر یا نگاهی دوباره به گله آن ها را رها کرد و به راه افتاد. خیلی دور نشده بود که فکری به نظرش رسید. دوان دوان برگشت و تمام چشمه های متحرک آبش را جمع کرد. هی کنان تا دامنه پایین آمد. پاهای دراز و خشک و شنی یک بیابان تا زیر کوه می آمد. آردان در هر فرسنگ گوسفندی را سر برید و آبش را نذر بیابان کرد و هر بار نذرش زودتر از دفعه ی قبل مورد قبول واقع شد و از آبی که به راه می افتاد سبزه زاری به وسعت چرای یک گله نمایان می شد.
آخرین آن ها آمیس زیبایش بود که راهنمای گله شده بود. وقتی که خواست او را هم سر ببرد آمیس چنان مظلومانه در چشمانش نگریست که آردان به گریه افتاد. بعد آمیس با صدایی شبیه جوانی های آردان شروع به خواندن ترانه ی (بیایید گوسفندان دوباره گله شویم) کرد. از نیمه های شعر آردان با او هم صدا شد. کسی آن دور و برها نبود وگرنه از دیدن دو تا گوسفند آوازه خوان خیلی لذت می برد.

ماهی های مرده، برنمی گردند

(تموم آبو که بی ریختی، بچ، چه) در صدای خاله زهرا موقع گفتن این جملات آن قدر شادی و مهربانی موج می زد که روح هر شنونده ای را غرق مسرت می کرد. صدای کوبیدن در را شنید، زیرچشمی نگاه کرد، سایه ی زنی را که روی پله ی اول پاگذاشت دید ولی صبر کرد تا بچه خودش پارچ آب را باتلاش سرجای اولش بگذارد هرچند باز کمی آب روی فرش ریخت ولی چه اهمیتی داشت هوا گرم بود زود خشک می شد. مهم این بود که این یکی هم داشت بزرگ می شد. چندمی بود؟ دیگر حساب از دست خودش هم در رفته بود. خاله از در زدن و برای داخل شدن منتظر اجازه ماندن، فهمید که تازه وارد غریبه است. داد زد بیا تو و در را پشت سرت نبند. زن آمد پهلوی ایوان ایستاد و سلام کرد. خاله بازهم خودش را سرگرم بچه نشان داد. بعد گفت تا ظهر که نمی خواهی همان جا بایستی، بیا بالا دیگه، چای ریختن که بلدی؟زن جوان بقچه اش را روی ایوان گذاشت رفت طرف حوض. صابون را نزدیک شیر دیده بود، دستش را با دقت شست و با گوشه ی چارقدش پاک کرد. از نگاه خاله که تا حوله ی روی میخ ستون ایوان رفت و برگشت فهمید این کارش درست نبود ولی به هرحال گذشته بود. خاله داشت محکش می زد: از بقچه اش پیداست که مال دهات همین اطراف است؛ اگر از جای دیگر آمده بود، حداقل ساکی به همراه داشت ولی هرچی که هست زن تمیزی است. معصومه از پله ها بالا رفت. دم سماور نشست، دوتا استکان را با دقت شست و چای ریخت. یکی را با احترام پهلوی خاله گذاشت و گفت زهرا خانم بفرمایید. خاله خندید و گفت من از این کلمه خوشم نمی آد. مثل بقیه بگو خاله یا فوقش خاله زهرا. معصومه گفت چشم. کمی مکث کرد تا رویش بشود که اضافه کند خاله.
خاله پرسید چند سالته؟ معصومه جا خورد، انتظار این سوال را در نوبت های بعدی، یعنی بعد از پرسیدن اسم و نوع گرفتاری و چند سوال دیگر داشت، ولی باز با خجالت گفت ۱۹ سال. چشمان زهرا کمی تیرهای سقف را شمرد، بعد از روی امروز و دیروز و این سال ها پرید و رفت روی شاخسارهای گذشته های دور. در دلش حساب کرد تقریباً چهل سال پیش من هم به همین جوانی بودم. بعد سعی کرد به خودش بیاید و زیاد به گذشته فکر نکند. زیرا می دانست که این بار هم، این باز، قبل از احساس خستگی در بال هایش و حتی قبل از تمام شدن جاذبه های دردناک درک نمناکی ابرها در پرهایش از پرواز دست کشیده و به آشیان برخواهد گشت. باید این دفعه که فکرش آرام گرفت چنان پروبالش را ببندد که تا مدت ها نتواند پرواز کند؛ مخصوصاً به مناطق ممنوعه ی مغز، آن جایی که هربار برمی گردد پرهایش خون آلود خاطراتی است که مدت ها به زحمت در لابه لای شیارهای گمنام مغزدفنشان کرده است. بعد آهی بلند کشید و به زمان حال برگشت و چشم های متعجب معصومه را دید ولی به روی خودش نیاورد. گفت حالا از خودت بگو. معصومه تعریف کرد که شوهرش (رضا) برای خدمت سربازی به ژاندارمری شهر منتقل شده تا بعد خدا چه خواهد. واین که در شهر کسی را ندارند و بازهم این که تمام چشم امیدشان را به اسم خاله دوخته اند. معصومه آن قدر ساده و صمیمی حرف زد که آخرش خودش به گریه افتاد. نمی دانست چطور به این سرعت مجذوب و مرعوب این زن شده است. خاله زهرا گفت این که گریه ندارد همه اول زندگی گرفتارند. صبر کن درست می شود. حالا برو دم در ببین کسی هست؟ هرکی بود بگو بیاد تو کارش دارم. معصومه هم اطاعت کرد هم تعجب. یعنی چی که هر کی بود؟ کمی در کوچه ایستاد، درِ خانه ای کمی آن طرف تر باز شد؛ افسری بیرون آمد، جلو رفت و گفت خاله با شما کار دارد. عمداً اسم خاله را برای امتحان نگفت. افسر مثل این که خبر ترفیع درجه اش را شنیده باشد با عجله راه افتاد، در نزده وارد شد و گفت سلام خاله. از پله ها بالا رفت، گوشه ی چادرنماز خاله را بوسید و گفت امر! خاله گفت معصومه و شوهرش مهمان ما هستند اول برو به سیدحسن قناد بگو دو اتاق در خانه ای مورد اعتماد برایشان پیدا کند، اثاثیه شان را از گاراژ بگیرد، بعد ببیند چی کم دارند بیاید از این جا ببرد بعد خودت برو ژاندارمری، ببین برای شوهرش چه کار می شود کرد. سعی کن توی شهر بماند. افسر گفت چشم و به راه افتاد. رفتار صمیمانه ی خاله طوری محیط را دلچسب و آشنا کرد که معصومه بعد از گذشتن نیمی از روز مثل یک آشنای قدیمی خیلی راحت به همه ی گوشه و کنار خانه سرزده وحتی اسم چند تا از بچه ها را هم یاد گرفته بود. تا غروب معصومه و رضا دو تا اتاق فرش شده ی مرتب با وسایل اولیه در خانه ی ربابه خانم زن شاطر حبیب داشتند. مختصر اثاثیه ی خودشان هم از گاراژ آورده شده و در گوشه ای قرار داشت. دو تایی به قدری ذوق کردند که حد نداشت. باورشان نمی شد که شهر این جوری با دستان خاله زهرا آن ها را بغل کرده و خوشامد گفته باشد. رضا تعریف کرد در پاسگاه مدتی علاف بودم، بعد افسری آمد وسراغ مرا گرفت، کمی بارییس صحبت کرد و ناگهان همه چیز مرتب شد، همه با من مهربان شدند وحتی برای امروز دو ساعت هم زودتر مرخصم کردند.
معصومه و شوهرش آمده بودند تا رضا دوره ی سربازی را در شهر بگذراند. برای این کار اتاقی لازم داشتند تا در هر مرخصی، راه رفت و برگشت به ده را صرفه جویی کنند. باید خرده وسایلی هم تهیه می شد، پیشاپیش روزگار سختی را مجسم می کردند. تمام شب قبل را با دلشوره و ترس از زندگی در شهر بیدار مانده بودند. اما وقتی که از مینی بوس ده شان پیاده شدند، در تمام طول خیابان فلاحت تا خود میدان ملی، از هرکس که پرسیدند اگر اتاقی بخواهند، اگر کمکی خواسته باشند، اگر....؟ همه با لبخند گفتند بروید حسین خونه و سراغ خاله زهرا را بگیرید. این بود که خاله زهرا در نظر معصومه زنی شد چاق و قدبلند مثل مدیر مدرسه اش با ظاهری خشن که قادر است هر کاری را انجام بدهد، تندتند دستور می دهد و تمام فرامینش هم مثل دستور رییس ژاندارمری باید بلافاصله اجرا شود. اما وقتی که معصومه پا روی پله ی اول خانه ی خاله گذاشت، تمام تصورات ذهنی اش فروریخت. اول فکر کرد دخترکی آن جاست؛ وقتی دقت کرد دید خانمی ریزنقش شاید هم هیکل خودش دارد به بچه اش می گوید تموم آبوکی بیریختی بچ چه. خانم متوجه او نشد یا عمداً مکث کرد تا او سلام کند بعد گفت بیا تو و در را هم نبند. و چقدر این دستور به موقع صادر شد که دست معصومه توانست در را که پرت کرده بود وسط راه بگیرد. بعد بالا رفت چای ریخت و از این که خاله اول سن اش را پرسید تعجب کرد. چرا اسمش را نپرسید؟ یا علت آمدنش را؟ بعد چرا آن طور رفت تو فکر؟ چرا آن طور سوزناک آه کشید؟ شب که پهلوی شوهرش دراز کشیده بود پرسید راستی چرا؟ شوهرش گفت من از کجا باید بدانم؟ معصومه گفت یادم باشد فردا صبح ازخودش بپرسم. رضا چنان با شماتت نگاهش کرد که جا خورد. گفت حق با توست. فردا زود است بعداً می پرسم. چشم های رضا به قدری گشاد شد که تمام خوابش از آن بیرون ریخت. معصومه گفت ولی نمی دانم چرا توی همین یک روز این همه به او علاقه پیدا کردم، حس می کنم ازخاله سکینه ی خودم هم بیشتر دوستش دارم. راستی رضا من چرا این جوری شیفته اش شدم؟شوهرش گفت پس لطفاً از او هیچ سوالی نپرس.
از فردا معصومه به محض رفتن رضا با عجله دستی به دوروبر اتاق ها می کشید بعد خودش را به خانه ی خاله می رسانید. همیشه کسانی قبل از او رسیده و کارهای خانه به چرخش افتاده بود. قانون نانوشته ی خانه کم کم خود را به او تحمیل کرده و شناخته می شد. اوایل خودش نمی فهمید چرا امروز به جای جاروی اتاق ها، دارد حیاط را می شوید. کی به آشپزخانه کشیده شد. چرا امروز کاری را می کند که تا دیروز انجام نمی داد. فقط می دید که زن ها ی دیگر وقتی وارد می شوند با یک نگاه کارهای باقی مانده را شناخته و به سرعت با تقسیم کارها بین توانایی های افراد حاضر تمامش می کنند. کسی ظرف ها یا رخت ها را می شوید، دیگری به غذا سرکشی می کند، کسانی هم برای خرید می روند و با زنبیل پر برمی گردند. یک شب معصومه از رضا بی هیچ مقدمه ای پرسید به نظر تو ما چند تا بچه داشته باشیم خوب است؟ شوهرش که دیگر به سوالات شبانه ی او عادت کرده بود گفت خوب؟ معصومه گفت ۱۰ تا یا ۷ تا؟ رضا پرسید تو می دانی هر بچه چقدر خرج و مسئولیت دارد؟ مگر زمانه ی قدیم است؟ معصومه گفت بیچاره خاله زهرا که این همه بچه دوست دارد اصلاً ازدواج نکرده تا بچه دار بشود تو می گی.. رضا پرید وسط حرفش و گفت تورا به خدا قسم که فردا از او نپرسی. لب های معصومه مثل دخترکی که عروسک سوگلی اش را گرفته باشند جمع شد با بغض گفت باشد.
معصومه بیشتر از هر جای خانه عاشق حوض آن بود. چیزی که در ده خودشان نداشتند. هروقت که بیکار می شد می رفت روی لبه ی حوض می نشست و ماهی های قرمز و سفید را می شمرد. آن قدر به تماشای ماهی ها عادت کرد که شمارش یادش رفت. تایک روز نزدیکی های عید که با تعجب دید حوض تقریباً پر شده از ماهی های جدید. با ذوق داد زد خاله جان بیا ببین چقدر ماهی، اصلاً نمی شود آن ها را شمرد. گفت بگو ماشااله. هرسال نزدیک عید همین طور است. این موقع زیادند بعد دوباره کم می شوند. معصومه با نگرانی پرسید یعنی می میرند؟خاله گفت نه. بعضی از همسایه ها برای سفره ی هفت سین می برند بعضی از دکان دارها برای فروش. معصومه پرسید آدم ها بعد از عید ماهی ها را برمی گردانند؟ خاله گفت فروخته شده ها که اصلاً. بعضی از همسایه ها که حوض ندارند شاید. ماهی های مرده هم که هیچ وقت برنمی گردند.
شب های اول که معصومه پهلوی شوهرش دراز می کشید اولش ساکت بود بعد شروع می کرد: به نظر تو... و رضا کفری می شد، غر می زد، نصیحت می کرد که تو را به خدا بس کن. من هیچی نمی دانم فقط خسته ام ولی هر بار دامنه ی سوالات معصومه کمتر می شد. یک شب گفت یادت هست روزهای اول چقدر سوال داشتم. ولی حالاجواب خیلی ها را می دانم بدون آن که از کسی پرسیده باشم. خود خاله جواب آدم را می دهد. راستی تو می دانی چرا خاله تا به حال ازدواج نکرده؟ رضا گفت نه. معصومه گفت خاله زندگی اش را برایم این طور تعریف کرد:
تقریباً چهل سال پیش ازدواج من و منصور یک امر قطعی بود. من فقط یک مادر داشتم. پدرم سال ها پیش برای زیارت کربلا رفته و همان جا مانده بود. خانه ی به این بزرگی با تکیه ی حسین خونه یک دیوار مشترک دارد که می بینی. در دهه ی اول محرم پر می شود از آدم های مختلف، از دیگ های بزرگ مسی، نردبام های چوبی برای آبکش کردن پلوی نذری و یک عالمه بشقاب و دیس و قاشق و چنگال که معلوم نبست از کجا می آید که یک مرتبه هم غیب می شود. منصور هم در همین محله دکان داشت. به قدری نامزدی ما رسمی بود که اگر در کوچه همدیگر را به طور تصادفی می دیدیم که البته این تصادف تصادفاً روزی چند بار پیش می آمد کمی، یعنی فقط برای رفع یک دلتنگی دو ساعته با هم حرف می زدیم. آن قدر آرزوهای نگفته داشتیم که حتی از نگاه ما هم پیدا بود. می شد برایش یک قصه نوشت. آن قدر عاشق هم بودیم که هیچ وقت همدیگر را نیازردیم، از هم چیزی برای شخص خود نخواستیم. هرکدام، همه ی خود را به دیگری بخشیده بودیم. من تمام منصور بودم و منصور همه ی وجود من. هیچ وقت مردی به خودش این اجازه را نداد که به خواستگاری من بیاید و هیچ دختری هم هرگز ادعا نکرد که منصور روزی گوشه ی چشمی به او داشته است. همه چیز عالی بود. تا روزی که منصور تصادف کرد. خیلی ساده موتورسیکلتی که راکب آن یک پسر ۱۵ ساله بود منصور را از جا کند. تقریباً چندمتری چرخ جلوی موتور وسط پاهای منصور بود تا عاقبت او را پرت و خودش فرار کرد. منصور بیهوش شد به طوری که به نظر می رسید خیال به هوش آمدن را هم ندارد. دکترها سر در نمی آوردند چون نه معاینات و نه عکس ها و آزمایش ها چیز خاصی را نشان نمی داد. بعد از سه روز او را از بخش ویژه به یک اتاق معمولی منتقل کردند. با سرم و ماساژ، برای جلوگیری از ابتلا به زخم بستر و دستگاهی که تنفس منصور وابسته به آن بود.
من از همان روز اول در اتاق حاضر شدم. مزاحم کسی نشدم ، هیچ کاری هم نکردم فقط روی یک صندلی نشستم و به صورت منصور چشم دوختم. آن طورخیره می شدم که انگار چیز دیگری را نمی بینم. پرستارها اوایل به حساب لوس بازی های دخترانه حرفی نزدند، بعداً به وجود من عادت کردند. به ضرورت اگر جایم را عوض می کردند، نگاه من روی منصور باقی می ماند. باور نمی کنی تقریباً دو ماه یعنی دقیقاً ۵۷ روز من هر روز همین کار را کردم .
نمی توانم ادعا کنم که در آن حالت فکر خاصی در من تکرار می شد حتی درمان منصور را هم همیشه با یک جمله ی خاص از خدا نمی خواستم. اوایل به محض دیدن او فکرم به شدت مغشوش می شد؛ مثل ظرف غذایی که شعله ی زیرش را ناگهان زیاد کرده باشی و بخواهد سر برود. بعد کم کم آرام می شدم. سعی می کردم منصور را در فکرم ببینم، البته نه آن طور افتاده و بی رمق. در خیالم با او به همه جا می رفتم، برای خرید، برای گردش، به هر کجای دیگری که اسمی هم در ذهن من نداشتند. در لحظاتی که ناگهان و ناخودآگاه به زمان حال برمی گشتم خیلی سعی می کردم تا جلوی ریزش اشکم را بگیرم. در تمام آن روزها من به همه چیز فکر می کردم الاّ به خوب نشدن و در همان حالت مردن او. مطمئن بودم که روزی منصور را دوباره روی پاهای خودش و روبه روی خودم خواهم دید که با من حرف می زند، با من می خندد، و با من آرزوهایم را می شمارد، ولی فکر نمی کردم سرنوشت با من این طور بازی کند.
رضا پرسید چرا ساکت شدی؟ معصومه گفت خاله تا همین جا را گفت مثل این که نمی خواست یا نمی دانست بقیه را چطور بگوید. من هم حرفی نزدم ولی بعداً از یکی از خانم ها شنیدم که خاله بعد از این که تقریباً دو ماه هر روز بالای سر منصور در بیمارستان بود روز آخر ناگهان خندید. پرستاری که در اتاق بود با تعجب به اونگاه کرد. زهرا گفت خوب شد. پرستار چیزی تشخیص نداد ولی برای اطمینان به دنبال پزشک رفت. وقتی برگشت این نگاه منصور بود که روی صورت زهرا می رقصید. منصور با چشمش حرف می زد. زهرا هم می فهمید و هم پاسخ می داد. بعدها منصور تعریف کرد که در تمام مدتی که بیهوش بود حضور و نگاه او را کاملاً حس می کرد، از همان ها نیرو می گرفت، گرم می شد و بیشتر به خاطر دل او آرزو می کرد که زودتر خوب شود.
روزی که منصور از بیمارستان مرخص شد زهرا برایش گوسفندی قربانی کرد و تمام گوشتش را بین فقرا تقسیم کرد تا برای او دعا کنند. همه خوشحال بودند به جز خود منصور که هیچ کس علتش را نمی دانست حتی زهرا. می گفت معالجه ی من تمام نشده و باید چند بار دیگر برای آزمایش به بیمارستان بروم. اما هر دفعه پریشان تر، دلمرده تر و ناامیدتر برمی گشت. زهرا فقط چشم شد و سوال که روی صورت او ماند بدون هیچ کلامی. ذره ذره ی تغییرات صورتش را تحلیل می کرد. سعی داشت نشنیده بفهمد که در درون منصور چه می گذرد و چه چیزی را نمی تواند بگوید. تا این که خودش به حرف آمد و گفت تمام صدمه ها رفع شدند به جز ضربه ی اصلی که علاج ندارد. مکث کرد، خواست باز هم طفره برود ولی از چشمان زهرا خجالت کشید. تمام باقی مانده ی نیرویش را برای گفتن سه کلمه به کار گرفت (من عقیم شدم). زهراخیلی راحت گفت پس بچه دار نمی شویم. منصور بدون آن که بتواند سرش را بلند کند گفت نه بدتر از آن. زهرا پرسید باز هم مربوط به همان قسمت است؟سر منصور پایین تر رفت. زهرا خندید و گفت کشتی مرا. به جهنم. زندگی که فقط شهوت نیست. اما منصور زیربار نمی رفت. هرقدر زهرا تلاش کرد فایده ای نکرد. وقتی که کاملاً به بن بست رسیدند، زهرا تصمیمش را گرفت. شب جمعه در قسمت زنانه ی تکیه اعلام کرد که حرف مهمی دارد. زن ها خوشحال لبخند زدند. همه از مدتی پیش انتظار داشتند که تاریخ ازدواج آن ها را بشنوند، وقتی زهرا شروع به صحبت کرد بعضی ها در شنوایی خود شک کردند و بعضی دیگر به بیداری خود. زهرا گفت من نه الآن و نه هیچ وقت دیگر ازدواج نخواهم کرد؛ لطفاً نه از من سوال بپرسید و نه برای من خواستگارهای جور و واجور پیدا کنید.
شنیدن این حرف زمین بود و باورکردنش آسمان. به نظر زن ها این حرف از سوی یک دختر۱۹ ساله بیشتر بوی لجبازی وحتی خامی می داد تا حقیقت. اما تنها زهرا می دانست که با گفتن این حرف مثل جلادی شده که برای کشتن خویش به پا خاسته است.
مردم ناباورانه منتظر ماندند. اما وقتی که سن اش از بیست بالاتر رفت، از سی گذشت، چهل ساله شد، بعد پا به پنجاه سالگی گذاشت ، همه پشتوانه ی تمام نشدنی سماجت او را باور کردند. یک هفته بعد از اعلام آن تصمیم، زهرا همه ی خانم های کارمند محله را دعوت کرد، برای بقیه هم ورود را آزاد گذاشت و تصمیم جدیدش را برای چگونه زندگی کردن بقیه ی عمر بیان کرد. گفت حالا که قرار نیست مادر بشوم چرا یک خاله ی خوب نباشم. از فردا در خانه ی من همیشه باز خواهد بود و می توانید بچه هایتان را برای هر مدتی که لازم دارید پیش من بگذارید. من برای این کارمزدی نمی خواهم ولی خانم هایی که می توانند باید به من در کارهای منزل مثل پختن غذا یا شستن ظرف ها و خرید مایحتاج کمک کنند. بلافاصله خیلی ها استقبال کردند و این طوری زهرای جوان شهر، شد خاله زهرای بچه ها... هیچ کس قانونی ننوشت ولی به مرور زمان وظایف معنی گرفت، تقسیم شد. مردم می گفتند خانه ی خاله زهرا برنج ندارد یا آرد لازم دارد یا گوشت آن تمام شده است. در این گونه مواقع اسمی از خود او برده نمی شد. بنابراین دیگر زهرا نفهمید خواروبار آشپزخانه کی و چگونه تهیه می شود، پول آب و برق را کی می دهد. حیاط خانه اش همیشه تمیز بود و او عاشقانه سرگرم بزرگ کردن بچه هایی شد که بعد ها تمام مناصب مختلف شهر را در اختیار گرفتند. این طوری نفوذ خاله با مهربانیش اوج می گرفت. اوامرش هرچه که بود فوراً اجرا می شد چون همه می دانستند که او هیچ وقت چیزی را برای خودش نمی خواهد. معصومه یک روز پرسید: خاله، چرا این کارها را می کنی؟ زهرا گفت: (همیشه) مال عقل است حالا یک لحظه ی آن را بگیر و به (دل) بده و ببین چگونه دل با عقل برابری می کند. به خاطر چشمان معصومه که معصومانه نشان می داد چیزی نفهمیده، خاله ادامه داد، وقتی که نمی توانی از روی عقل کار بکنی، بد نیست لااقل گامی برای دلت برداری. معصومه دل را شناخت ولی باز با بی صبری پرسید چطوری به این زندگی عادت کردی؟ خاله گفت وقتی که منصور آن طور آب پاکی را روی دستم ریخت ، خلایی در زندگی من به وجود آمد که گفتنی نیست . من هیچ چیزی برای پرکردن این سیاهچاله ی عظیم یا هیچ بالی برای پرواز از روی آن نداشتم. جوان بودم و آرزوهای زیادی داشتم، برای انداختن تور سفید عروسی، خانم خانه ای بودن، که زن خوبی برای شوهرم باشم و آرزوی داشتن بچه های زیادی که چند تا اسم هم پیشاپیش برایشان انتخاب کرده بودم. همین موضوع بچه ها بود که مرا به فکرخاله شدن انداخت. باید جایگزینی این چنین قوی پیدا می کردم که بتواند تمام ذهنم را پرکند. برای یک زن جوان انکار مرد و نخواستن همسر کار راحتی نبوده و نیست. می دانی چقدر با خودم جنگیدم؟ چقدر گریه های بی امان شب هایم را برای روضه ی پنجشنبه ها ذخیره کردم؟ در حقیقت من باید آن زهرا را در خودم می کشتم تا این یکی مجال رشد پیدا کند. باید دوباره تربیت می شدم. به همین دلیل تمام کارهای دیگر خانه را به دیگران واگذار کردم تا در ذهنم هیچ چیز دیگری به جز بچه ها نباشد. جدال بین من ، یعنی زنی که می بینی و زهرایی که در من کم کم می شکست و تحلیل می رفت خیلی طولانی شد ولی نگذاشتم کسی بفهمد. تو در این بازمانده ی ظاهراً پیروز میدان، حسرت تمامی خوشبختی های کوچک و بزرگ زن های شوهردار و مادران هم سن مرا نمی توانی به آسانی پیدا کنی. راحت نیست. گاهی حتی با افسوس از آسمان می پرسم به کجای عالم به این بزرگی لطمه می خورد اگر من اصلاً به دنیا نمی آمدم؟ نگاه زهرا به معصومه افتاد که در چشمانش مد اشک بالا می آمد و عنقریب به ضجه می رسید. با همه ی سختی مهارکردن دردی که سرریز کرده بود از گفتن بقیه ی خاطرات دست کشید و ساکت شد.
علاقه ی زهرا و معصومه به یکدیگرآن ها را بیشتر شبیه مادر و دختر کرده بود تا جایی که یک روز خاله صندوق قدیمی چوبی خودش را باز کرد و سه تا پیراهن نو را درآورده و به معصومه داد. وقتی که معصومه یکی را پوشید و پهلوی او آمد، چشمان زیتونی زهرا غرق اشک شد. معصومه با ناراحتی پرسید چرا گریه می کنی؟ زهرا گفت اشک که همیشه نشانه ی غصه نیست به رنگ اشک نگاه کن اگر قرمز بود از آتش دل است، اگر زرد بود از درد است و اگر سبز بود نشانه ی شوق است. معصومه پرسید و اگر اصلاً رنگی نداشت؟خاله گفت آن موقع گریه، هزار معنی دارد. معصومه گفت پس من اشک شما را سبز دیدم. درست است؟ زهرا ناچار سری به عنوان موافقت تکان داد ولی در خونابه های دلش نوشت کاش می دانستی با چقدر آرزو آن ها را برای ازدواج با منصور دوخته بودم. معصومه گفت خاله مدتی است که می خواهم چیزی بپرسم آدم ها کی و چرا آه می کشند؟ خاله نگاهی معنی دار کرد و گفت مدتی، یعنی از همان روز دوم می خواستی بپرسی، مگر نه؟ پس یادت نرفته، گوش کن، گاهی که دل شروع به سوختن می کند(آه) بر آتش دل می وزد و آن را خاموش می کند، اما گاهی هم آن را شعله ورتر می سازد. آه اگر این (آه) نبود گریه چقدر سنگین بود. معصومه بلند شد او را در آغوش گرفت بوسید و بوسید و از بوسیدن او سیر نمی شد. گفت نمی دانی چقدر دوستت دارم. خاله هم که دلش به درد آمده بود او را بوسید هرچند تا به حال بچه ی به این بزرگی را نبوسیده بود. گفت من هم دوستت دارم، دخترم. معصومه تمام بقیه ی روز را با شیرینی این کلمه به سر برد.

نظرات کاربران درباره کتاب ماهی‌های مرده برنمی‌گردند