فیدیبو نماینده قانونی نشر نشانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دیوار دوم

کتاب دیوار دوم

نسخه الکترونیک کتاب دیوار دوم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دیوار دوم

ناجی گفت: باید بگویم شهر شما تنها شهری ا‌ست که بیماری و نیروهای شیطانی به آن نفوذ نکرده‌. به همین دلیل ما به این‌جا فرستاده شدیم تا به شما مردم یاری برسانیم. مردم هیجان‌زده برای آن‌ها هورا کشیدند و با خوشحالی بالا و پایین پریدند. ناجی بزرگ دوباره علامت سکوت داد. - اما توجه کنید... نکته‌ی بسیار مهم دیگری وجود دارد. خروج از این شهر و نیز ورود افراد غریبه، مساوی ا‌ست با انتقال بیماری به این شهر و گرفتاری همه‌ی مردم. اگر شما نمی‌خواهید که به بیماری‌ها و نیروهای شیطانی مبتلا شوید نباید از این شهر خارج شوید و نیز نباید به زلزله‌زده‌های سایر شهرها اجازه‌ی ورود بدهید. مردم یکصدا فریاد زدند: - اجازه نمی‌دهیم! اجازه نمی‌دهیم! - شما مردم آگاهی هستید و خودتان بهتر می‌دانید که چطور از خودتان در برابر نیروهای شیطانی مراقبت کنید. اما پیشنهاد ما این است که از طلوع صبح فردا دست به کار شویم و همگی با هم دورتادور شهر را دیوار بکشیم. دیواری آن‌قدر بلند که هیچ جنبنده‌ای توانایی بالا رفتن از آن را نداشته باشد و آن‌قدر محکم که هیچ نیرویی قادر به فروریختنش نباشد. هشت ماه بعد دیوار ساخته شد...

ادامه...
  • ناشر نشر نشانه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.29 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دیوار دوم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

من برای نبرد با تاریکی شمشیر نمی کشم، چراغ می افروزم.

با سپاس از:

میلاد خوشنودی، عباس ترکمن، دکتر منیژه شمس، رضا معظمی و افسانه شعبان نژاد

تقدیم به خواهرانم

صدای واق واق پاتار، برای چندمین بار پَدید را از خواب پراند. دستش را دراز کرد و ساعت کوکی کنار تخت خواب را برداشت. ساعت از دو گذشته بود و او سر درنمی آورد چرا پاتار، از سر شب بی قراری می کند. چرخی زد و خمیازه ی بلندی کشید. هنوز خوابش نبرده بود که تخت، تکان محکمی خورد. اول خیال کرد شوهرش، بُن، از روی تخت پایین افتاده است و به همین خاطر به سرعت به سمت او چرخید و بعد متوجه شد که نه تنها تخت خواب، بلکه تمام خانه می لرزد. همزمان ساعت کوکی روی میز به زمین افتاد و وسایل آرایشش روی میز توالت، تق و تق کنان به این طرف و آن طرف افتادند. چراغ بالای سرشان، مثل پاندول ساعت به چپ و راست گردش می کرد. تابلوی روی دیوار، محکم به زمین خورد و صدای بلندی برخاست و همزمان پَدید فریاد کشید: زلزله!
بُن که از لرزش تخت خواب و سر و صدای وسایل بیدار نشده بود، با جیغ پَدید از خواب پرید و در کمتر از چند ثانیه پیام زلزله در مغزش به وحشت ترجمه شد. فریاد کوتاهی کشید و سپس سراسیمه از جا برخاست و به همراه پَدید دوان دوان از اتاق خواب خارج شدند و به سمت اتاق های فرزندانشان دویدند. بُن، وارد اتاق دختر سه ساله شان، پانی، شد و او را در حالی یافت که روی تخت خوابش نشسته بود و وحشت زده اطراف را می نگریست. صدای مهیبی از بیرون خانه شنیده شد و بُن ناخودآگاه روی زمین زانو زد و کف دستانش را روی گوش هایش فشرد. پانی جیغ کشید و به گریه افتاد. صدای مهیب دیگری از متلاشی شدن ساختمان های اطراف، فضا را پر کرد و سپس صدای جیغ و فریاد پَدید از اتاق دیگر برخاست. بُن به سرعت از جا پرید و پتوی قرمز رنگ مخمل پانی را دور بدن لرزان و نحیف او پیچید و از روی تخت بلندش کرد. پَدید، که به درون اتاق پسرانِ نوجوانشان، جویان و ایدال، دویده بود، با شنیدن صدای فروریختن خانه های اطراف و دیدن شعله های آتش از گوشه ی پنجره، دیوانه وار جیغ می زد. ایدال، که دوازده ساله بود و نسبت به برادر کوچک ترش، جویان، جسم لاغرتری داشت، وحشت زده به سمت پَدید دوید و خودش را به او چسباند. جویان که تا پیش از آتش گرفتن و ویران شدن خانه های اطراف، نمی دانست در برابر حادثه ی زلزله، معمولاً انسان چه واکنشی از خود نشان می دهد، در حالی که شوکه شده بود، جستی زد و از تختش پایین پرید و به کلونی کوچک مادرش و ایدال ملحق شد و سرش را در بازوهای پَدید پنهان کرد. بُن، در حالی که پانی را در آغوش داشت، از اتاق خارج شد و فریاد زد: همگی بیایید بیرون!
سپس در دل گفت:
- خدایا همسر و بچه هایم را نجات بده!
یک ثانیه بعد، زلزله متوقف شد. اجسام از حرکت ایستادند و صدای شعله های آتش و انفجارهای کوچک و بزرگ و فریاد مردم، واضح تر شد.
بُن باور نمی کرد که هنوز زنده اند و خانه شان هنوز پابرجاست.
پَدید با تمام شدن لرزش ها، از جیغ زدن و گریه دست کشید و درحالی که از سرتاپا می لرزید از جا برخاست و تلوتلوخوران دست جویان و ایدال را گرفت و گفت که باید فوراً از خانه خارج شوند.
ممکن است زلزله ی دیگری بیاید! داخل خانه امن نیست!
اما بیرون از خانه هم چندان امن نبود. تمام خانه های اطراف ویران شده بودند و برخی در شعله های آتش می سوختند. مردم با پاهای برهنه و لباس های پاره و سوخته، فریادزنان کمک می خواستند. پانی گریه را از سر گرفت.
بُن جلوی در خانه خشکش زده بود و نمی دانست در مقام سرپرست و تکیه گاه خانواده، چگونه می تواند آن ها را به جای امنی ببرد. همان لحظه، شید، زن همسایه، را دید که دوان دوان و هراسان به سمت او می دوید. شید لباس سپید خواب بر تن داشت و موهای بلندش آشفته بود. خودش را به بُن رساند و ملتمسانه گفت:
- کمک کنید، کارا زیر آوار مانده!
بُن درنگ نکرد، فوراً پانی را به پَدید سپرد و گفت: همین جا بمانید.
سپس برای نجات صمیمی ترین دوستش، به سمت خانه ی آن ها، که به تلی از خاک و آهن و آجر تبدیل شده بود، دوید.
کارا و بُن دوستی چند ساله داشتند. کارا نجاری می کرد و میز و صندلی های خانه ی بُن را خودش ساخته بود.
هوا تاریک بود و پیدا کردن کارا در آن هوای تاریک و دودآلود و از زیر آن همه سنگ و خاک غیر ممکن به نظر می رسید. با این حال، بُن از خرابه های خانه بالا رفت و سعی کرد با استفاده از روشنایی آتشِ خانه های اطراف اثری از کارا بیابد. از شدت دود به سرفه افتاد و چشم هایش به سختی می دید. شید مثل دیوانه ها از خرابه ها بالا و پایین می رفت و کارا را با صدای بلند صدا می زد. تکه چوب بلندی که قبل از زلزله پایه ی میز بود، به پای بُن گیر کرد و محکم به زمین خورد. پیش از آن که خودش را جمع و جور کند و از جا برخیزد، حس کرد دستش با جسم نرمی شبیه پوست تن انسان برخورد کرد. دقیق تر که نگاه کرد، دست کارا را دید که از زیر آوار بیرون مانده بود و بی رمق در هوا تکان می خورد!
بُن فریاد زد:
- بیا این جا شید! پیدایش کردم! زنده ا ست!

نظرات کاربران درباره کتاب دیوار دوم