فیدیبو نماینده قانونی ناشرمولف ۲۰۳ و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب آخر قصه
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب آخر قصه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آخر قصه

سال‌ها قبل من نویسنده بودم و روزنامه‌نگار، مجید هم همین‌طور؛ اوسرش درد می‌کرد برای جنجال و من عاشق آرامش بودم؛ اما از بد روزگار یا خوش ‌اقبالی، من و مجید عاشق هم شدیم... حالا شده‌بودیم یک زوج خبرنگار و جنجالی!

  • ناشر ناشرمولف ۲۰۳
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب آخر قصه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آخر قصه

از وقتی مجید را گرفتند، اوضاع بدجور به هم ریخته شد. نمی دانم چه شد یک روز، یک دفعه ریختند در دفتر مجله و او را با خودشان بردند! دفتر را حسابی به هم ریختند و هرچه دم دستشان بود و فکر می کردند که به دردشان می خورد یا بردند یا درب و داغون کردند. شوکه شده بودم، نمی دانستم چه کار کنم، بچه ها هنوز نیامده بودند؛ من بودم و مجید و آقای صبوری آبدارچی که رفته بود برای صبحانه نان تازه بگیرد و وقتی برگشت، دفتر را به هم ریخته دید و من را که شوکه شده بودم و یک گوشه ایستاده بودم.

صدایم درنمی آمد، از ترس میخکوب شده بودم. وقتی آقای صبوری یک لیوان آب روی صورتم ریخت تازه به خودم آمدم و تا چند لحظه یادم نمی آمد که چه اتفاقی افتاده است، بهت زده بودم!

تا ساعت نُه بچه ها یکی یکی رسیدند و با همان وضع اسفناک روبه رو شدند. قلم تند و تیز و آتشین مجید بالاخره کار خودش را کرده بود. هرکسی به یک نفر متوسل شده بود و همه بسیج شده بودند که مجید را نجات دهند یا لااقل ببینند او کجاست و من تنها به این فکر بودم که حالا تنهایی چه کنم؟ بدون مجید اصلاً من وجود دارم؟ بی او زنده ام؟ جواب پارسا را چه بدهم وقتی عصر او را از مهدکودک می آورم؟ مجسمه جسارتی که من عاشقش بودم حالا کجاست؟ وای خدای من! فقط مجید را زنده برگردان! خدایا می دانم خودخواهی است ولی بدون او من و پارسا هم نیستیم. خدایا... چقدر مستاصل شده ام چه کنم
***
همیشه دوست داشتم زندگی راحت و آسوده ای داشته باشم؛ دوست داشتم مثل سیندرلا و سفیدبرفی، با شاهزاده ام خوشبخت و آرام زندگی کنم! اوایل، این آرزوها و خیال پردازی ها برای مجید بامزه بود، خودش هم نمی دانست؛ اما می گفت شاید به خاطر همین ها عاشقم شده است!

سال ها قبل من نویسنده بودم و روزنامه نگار، مجید هم همین طور؛ اوسرش درد می کرد برای جنجال و من عاشق آرامش بودم؛ اما از بد روزگار یا خوش اقبالی، من و مجید عاشق هم شدیم... حالا شده بودیم یک زوج خبرنگار و جنجالی!

دیگر آن آرامش رویایی و زندگی افسانه ای، خاطره ای از ایام پرشور جوانی شده بود که من و مجید را به خنده می انداخت. من هیچ وقت جرئت نکردم به زبان بیاورم که واقعاً هنوز هم حسرت زندگی شاهزاده ای را می خورم؛ چون حالا دیگر مجید کمتر حوصله داشت تا به این خیال پردازی های من گوش دهد. او حالا یک مرد پرمشغله بود با یک قلم تیز که خیلی از جوانان روزنامه نگار، او را بت خود می دانستند و شاید خیلی از دختر های جوان حسرت مرا می خوردند؛ اما من همیشه تنم می لرزید که نکند یک روز این مرد دوست داشتنی و عزیز را ازدست بدهم. مردی که عاشقانه من و پارسا را دوست داشت؛ اما دیگر مجالی برای ابراز عشق نداشت!

تا این که عاقبت آن روز شوم آمد و من حالا از خدا هیچ چیز نمی خواهم غیر از مجید! من بدون او نیستم! از روزی که رفته، نمی خواهم بگویم چند وقت که هر لحظه آن برای من سال ها گذشته و در این مدت دوری و بی خبری به اندازه قرن ها شکسته و خسته شده ام.

از همان روز، خواب با من قهر کرده، هرکاری می کنم خوابم نمی برد، اگر هم بخوابم با کابوس های لعنتی از خواب می پرم. پارسا هم همین طور؛ او کنار من می خوابد اما نه جای خالی مجید را پر می کند و نه هنوز به خیال خودش مرد خانه شده. مرد کوچک من که انگار سی سال مجید را کوچک کرده باشند، مجید نیست؛ او پارساست و همیشه هم پارسا کوچولوی من می ماند. او هنوز برای مردشدن کوچک است!

شب بیداری های من به پارسا هم سرایت کرده، دیازپام او داستان هایی شده که من برایش می گویم.گاهی تا دم دم های صبح برای او داستان می گویم تا بخوابد و اوخوشحال است که دوری پدرش را مادر خیال بافش با داستان های هزارویک شبش پر می کند. من شده ام شهرزاد او؛ یک بار بالاخره اسمم معنای واقعی داشت!

از کودکی پدرم همیشه می گفت اسمت شهرزاد است که برازنده ات جز این نیست. از همان موقع معدن کلی داستان و افسانه بودم، انگار با آن ها زاده شده باشم. آن قدر پدرم به من شهرزاد گفت که همه فراموش کردند در شناسنامه اسمم زهراست؛ حالا من برای همه شهرزاد بودم به جز ثبت احوال!

شب ها آن قدر داستان می گفتم و آن قدر خودم را جای شاهزاده خانم خوشبخت داستان ها و مجید را جای شاهزاده سوار بر اسب سفید می گذاشتم تا پارسا خوابش ببرد؛ اما خودم به هر زوری که بود و به کمک هر قرص خواب آوری خوابم نمی برد. گاهی هم از خوابیدن و کابوس دیدن می ترسیدم، ترجیح می دادم بیدار بمانم و الکی گوش به زنگ باشم که مجیدم از در بیاید...

فشار کم خوابی و خستگی تاب و توانم را گرفته بود، آن قدر خسته بودم که صبح ها هم نمی توانستم قوی و پیگیر کارهای مجید باشم، به خاطر او هم که شده باید می خوابیدم، بی خوابی مرا از پا درمی آورد! سرگیجه و سردرد امانم را بریده بود و تشخیص دکتر، ضعف و کم خوابی بود. به هر دارویی متوسل شدم؛ گیاهی و شیمیایی؛ اما هیچ کدام افاقه نکرد! تا چشم هایم گرم می شد با کابوس از خواب می پریدم.

تا این که یکی از دوستانم قرصی به من داد که نمی دانم مخدر بود یا نه؛ اما هرچه بود، گفت معجزه می کند یک بار امتحان کن! آن قدر مستاصل شده بودم که انگار نه انگار من همان آدمی هستم که اگر از فشار سردرد و دل درد هم بمیرد، باز لب به مسکن و دارو نمی زند یا اگر میان دود و دم خفه هم شود، لب به سیگار نمی زند! حالا درمانده تر از این حرف ها شده بودم که در برابر تجویز دوستم و مصرف آن قرص مخدر قوی، مقاومت کنم.

می دانستم شب باز هم بی خوابی به سراغم می آید، قرص را خوردم، مسواک زدم و با پارسا رفتیم تا من برایش قصه بگویم و او بخوابد؛ اما بدجور گیج بودم؛ انگار روی هوا راه می رفتم! دوست داشتم زودتر به تخت بروم و تخت بخوابم. برای پارسا این حال و روزم عجیب بود و امشب او مراقب من بود و او بود که مرا خواب می کرد!

به زور خودم را به تخت رساندم و به پارسا گفتم بنشین تا برایت قصه بگویم؛ اما دهانم خشک بود و زبانم آن قدر سنگین شده بود که توان حرکت نداشت. همین که خواستم داستان را شروع کنم، خودم را در قصری دیدم...

نظرات کاربران درباره کتاب آخر قصه

عالی
در 2 سال پیش توسط
کتاب جالبی بود
در 2 سال پیش توسط
بسیار عالی،لذت بردم
در 2 سال پیش توسط