فیدیبو نماینده قانونی نشر نشانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره‌ی خانه‌ی سالمندان زد به چاک و ناپدید شد

کتاب پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره‌ی خانه‌ی سالمندان زد به چاک و ناپدید شد

نسخه الکترونیک کتاب پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره‌ی خانه‌ی سالمندان زد به چاک و ناپدید شد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره‌ی خانه‌ی سالمندان زد به چاک و ناپدید شد

هیچ‌کس به اندازه‌ی یک پدربزرگ، آن هم هنگامی که روی نیمکت همیشگی‌اش نشسته، به عصایش تکیه داده، و داستان‌های زندگی‌اش را نقل می‌کند، قادر به جلب شنونده نیست. نوه‌ها با چشم‌های باز از حیرت، می‌پرسند: اما پدر بزرگ.... این داستان‌ها راستی راستی، حقیقت دارند؟ و پدر بزرگ پاسخ می‌دهد: آن‌ها که تعیین می‌کنند چه چیزی حقیقت دارد، همان کسانی هستند که حرف‌هایشان ارزش شنیدن ندارد. من این کتاب را به چنین پدربزرگی پیشکش می‌کنم.

ادامه...
  • ناشر نشر نشانه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.69 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره‌ی خانه‌ی سالمندان زد به چاک و ناپدید شد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشکش

هیچ کس به اندازه ی یک پدربزرگ، آن هم هنگامی که روی نیمکت همیشگی اش نشسته، به عصایش تکیه داده، و داستان های زندگی اش را نقل می کند، قادر به جلب شنونده نیست.
نوه ها با چشم های باز از حیرت، می پرسند: اما پدر بزرگ.... این داستان ها راستی راستی، حقیقت دارند؟
و پدر بزرگ پاسخ می دهد: آن ها که تعیین می کنند چه چیزی حقیقت دارد، همان کسانی هستند که حرف هایشان ارزش شنیدن ندارد.
من این کتاب را به چنین پدربزرگی پیشکش می کنم.

یوناس یوناسون

درباره ی نویسنده

یوناس یوناسون (Jonas Jonasson) در ۶ جولای ۱۹۶۱ درشهر وکسیو واقع در جنوب سوئد به دنیا آمد. پس از تحصیل در رشته ی ادبیات سوئد و اسپانیا در دانشگاه گوته بورگ، به عنوان روزنامه نگار در روزنامه وکسیو و روزنامه ی سوئدی اکسپرس سرگرم کار شد و تا سال ۱۹۹۴ به این کار ادامه داد. او در سال ۱۹۹۶ شرکت ارتباط جمعی OTW را تاسیس کرد که بسیار موفق بود و یکصد کارمند داشت.
در سال ۲۰۰۳ گرفتار درد پشت و استرس زیاد شد و در سال ۲۰۰۵ بعد از بیست سال فعالیت در صنعت ارتباطات جمعی، ناگزیر از ادامه ی کار دست کشید و نوع زندگی اش را تغییر داد. در سال ۲۰۰۷ ازدواج کرد و به سوئیس رفت تا روی داستانی که مدت های دراز آرزوی تکمیل کردنش را داشت تمرکز کند. این کتاب در ۲۰۰۹ انتشار یافت و شهرت جهانی برای نویسنده اش به ارمغان آورد. کتاب به سی و پنج زبان ترجمه شد و یک میلیون نسخه در آلمان و سه و نیم میلیون نسخه در سایر نقاط جهان به فروش رسید.
نویسنده با پسر پنج ساله اش اینک در جزیره ی سوئدی گوتلاند زندگی می کند.
داستان دیگر او درباره ی یک زن آفریقای جنوبی است که در سوه تو زندگی می کند و الفبا را وارونه می نویسد. آن هم داستانی است در نوع خود پر از مضامین خنده دار که در سال ۲۰۱۳ منتشر شد.

جوایز دریافتی

۱- جایزه ی کتابفروشان سوئد (۲۰۱۰)
۲- جایزه ی پیشگامان آلمان که توسط کتابخانه مشهور مایرشه باو اعطا شد (۲۰۱۱).
۳- جایزه ی کتاب گویای دانمارک (۲۰۱۱)
۴- جایزه ی اسکاپادس اسپانیا (۲۰۱۲)

درباره ی مترجم این کتاب

جلال رضایی راد در سال ۱۳۱۹ خورشیدی برابر با ۲۲ نوامبر ۱۹۴۰ در رشت به دنیا آمد. بخشی از تحصیلات ابتدایی را در رشت و تحصیلات متوسطه و عالی را در تهران به انجام رساند.
او از شانزده سالگی کار ترجمه را برای مجله ی ستاره ی سینما در تهران خیابان منوچهری به سردبیری پرویز نوری آغاز کرد.
در سال ۱۳۴۷ کتاب تاریخ آمریکای لاتین را که نخستین کار ترجمه ای بلندش بود، برای سازمان انتشارات فرانکلین ترجمه کرد. این کتاب در سال ۱۳۵۲ توسط موسسه انتشارات امیرکبیر انتشار یافت.
کتاب قدرت های جهانی در قرن بیستم، تاریخ اجتماعی، سیاسی و اقتصادی آمریکا، شوروی و چین را برای بنگاه ترجمه و نشر کتاب ترجمه کرد که در سال ۱۳۶۰ در تهران انتشار یافت.
در سال ۱۳۶۲کتاب شناخت آفریقا ترجمه و توسط موسسه ی انتشارات امیرکبیر منتشر شد.
درسال ۱۳۶۴ کتاب اصول پیتر با عنوان دوم چرا کارها عوضی از آب درمی آید انتشار یافت. این کتاب در سازمان مدیریت ایران واقع در خیابان جام جم، به عنوان کتاب درسی مورد استفاده قرار گرفت.
جلال رضایی راد اکنون در آلمان زندگی می کند.

بخش نخست

دوشنبه، دوم مه سال ۲۰۰۵

ظاهراً او تصمیمش را از پیش گرفته بود و این مردانگی را هم داشت که اطرافیانش را از تصمیم خویش آگاه سازد. ولیکن آلن کارلسون آدمی نبود که کارش را به هر دلیلی معطل بگذارد.
بنابراین هنگامی که از پنجره ی باز اتاقش در طبقه ی همکف خانه ی سالمندان در شهر مالم کوپینگ بالا رفت، و پایش را روی چمن باغچه ی حیاط گذاشت، به خوبی آگاه بود که چه کار دارد می کند.
این حرکت برای او زحمت زیادی دربرداشت چون آلن درست در چنین روزی به سن صدسالگی رسیده بود. در آن لحظه، کمتر از یک ساعت، به شروع برگزاری جشن تولد صدسالگی اش در سالن بزرگ خانه ی سالمندان باقی مانده بود و او وقت زیادی برای فرار از آن مکان نداشت. قرار بود به افتخار او، شهردار، خبرنگار روزنامه ی محلی، تمام هم خانه ای های پیر و پاتالش، تمام کارمندان و خدمتکاران خانه ی پیران و در راس آن، خانم آلیس، رئیس بد عنق و از خود راضی خانه ی سالمندان، حضور داشته باشند.
تنها کسی که اصلاً رغبت حضور در این جشن بزرگ و تاریخی را نداشت همین پسر بچه ی پیر بود که می خواستند تولدش را جشن بگیرند.

بخش دوم

دوشنبه، دوم مه سال ۲۰۰۵

سر و وضع آلن کارلسون آن هنگام که روی باغچه، کنار دیوار خانه ی سالمندان ایستاده بود غیرعادی می نمود. یک کت و شلوار بی قواره ی از ریخت افتاده ی قهوه ای رنگ به تن داشت با یک دمپایی خانگی. البته اهل مد نبود. افرادی در سن او، کمتر به این چیزها فکر می کنند. چیز غیرعادی دیگر برای فردی که یک قرن از زندگی اش می گذشت این بود که می خواست از جشن تولد خودش فرار کند. از این ها که بگذریم، صدساله بودن او هم در نوع خود، نادر وکمیاب بود.
آلن حالا داشت فکر می کرد دوباره از پنجره به درون اتاقش برگردد تا کلاه و کفش هایش را هم بردارد. با دمپایی که نمی شد راه رفت. ولی وقتی وجود کیف پولش را در جیب بغل حس کرد، از خیر این قضیه گذشت چون می دانست که خانم آلیس، مدیر خانه ی سالمندان، بارها ثابت کرده که از یک حس ششم قوی برخوردار است و به کمک آن، بارها محل اختفای بطری مشروب او را کشف کرده بود. او تردیدی نداشت که خانم آلیس هم اکنون به چیزی بو برده و دارد در اطراف اتاقش پرسه می زند تا چیز مشکوکی کشف کند. پس بهتر آن است که بی احتیاطی نکند، به راه خود ادامه دهد. با این افکار، او با زانوان لرزان، محوطه ی خانه ی سالمندان را ترک کرد و پا به خیابان گذاشت. تا آن جا که به خاطرداشت، در کیف پولش چند اسکناس پس انداز کرده بود.
این جا بود که برگشت و برای آخرین بار، نگاهی به ساختمان خانه ی سالمندان، که تا چند لحظه پیش قرار بود خانه ی آخرتش باشد، انداخت و با خود گفت مردن را می گذارد برای یک وقت دیگر و در جای دیگر.
بنابراین با همان دمپایی مخصوص ادرار کردن (چون آدم هایی به سن او، دورتر از کفش خود، ادرار نمی کنند) پارک را پشت سر نهاد و به سوی محوطه ی بازی که معمولاً بازار هفته در آن جا تشکیل می شد، رفت. آن شهر، اگر بشود اسمش را شهر گذاشت، بسیار آرام و بی سر و صدا بود و تنها زمانی که سر و صدایی از آن برمی خاست، هنگامی بود که بازار هفته تشکیل می شد. وگرنه در اوقات دیگر، پرنده پر نمی زد.
چند متری که راه رفت، از پشت یک کلیسای قدیمی قرون وسطایی سر درآورد. آن جا روی یک نیمکت نشست تا درد زانوانش کمی آرام بگیرد. روبه روی او چندگور دیده می شد. همان طور که داشت نگاه می کرد، چشمش به گوری افتاد. با خود گفت عجب اتفاقی. او و دوستش هنینگ آلگوتسون، در یک سال به دنیا آمده بودند و حالا آن مرد جلوی پای او، دو متر زیر زمین خوابیده بود در حالی که او هنوز روی زمین سرگردان بود. ولی در این جا یک تفاوت آشکار وجود داشت. او ۶۱ سال پیش روحش را تسلیم کرده بود. شاید اگر در این مورد کنجکاوی بیشتری به خرج می داد، از علت مرگ او، آن هم در سن سی و نه سالگی، حیرت می کرد. ولی آلن تا آن جا که می توانست، کاری به کار دیگران نداشت.
به جای پرداختن به این افکار ناراحت کننده، باخود گفت، رفتنش به خانه ی سالمندان به این حساب که در آن جا بمیرد، در اصل، کار اشتباهی بوده. چون دردها و شکنجه های جسمی اش به مراتب جالب تر و سازنده تر از نشستن به انتظار مرگ در خانه ی پیران است. حالا لااقل می تواند از دست خانم آلیس در برود به جای این که مثل آن مرد، دو متر زیر خاک باشد.
وقتی افکار آن پسر بچه ی کهنسال که روز تولدش بود، به این جا رسید، از جای برخاست، به هنینگ آلگوتسون گودبای گفت و به فرار خود که نقشه ای برای آن نداشت، ادامه داد.
آلن، محوطه ی کلیسا را به سمت جنوب پشت سر نهاد تا این که در مسیر خود، به یک دیوار سنگی رسید که کمتر از یک متر ارتفاع داشت. آلن صد ساله قهرمان پرش ارتفاع نبود. حالا باید چه کار می کرد. ولی وقتی در آن سوی دیوار، چشمش به ایستگاه اتوبوس مالم کوپینگ افتاد، ناگهان پاهایش قوت گرفت. وجود این ایستگاه در آن محل، می توانست به نقشه ی فرارش کمک کند. زمانی در جوانی، مثل بز از کوه های هیمالیا بالا رفته بود. کاری بس دشوار. وقتی به این تجربه ی زمان جوانی اش فکر کرد و بعد به مانع بین خود و ایستگاه اتوبوس نگریست، چنان عزم راسخی در او قوت گرفت که ناگهان ارتفاع دیوار در نظرش کوتاه آمد و با یک حرکت جفتک چارکشی، به آن طرف دیوار پرید. در حالی که با خود می گفت گور پدر زانو و سن و سال.
همان طور که قبلاً اشاره کردیم، مالم کوپینگ شهر خلوت و بی سروصدایی بود و در آن روز آفتابی در آن پرنده پر نمی زد. اتاق انتظار ایستگاه، وقتی آلن لنگ لنگان پای بدان گذاشت، تقریباً خلوت و خالی بود. درست در سمت راست، دو گیشه ی فروش بلیت به چشم می خورد که یکی از آن ها بسته بود. در نتیجه او به سوی گیشه ی باز رفت. پشت آن گیشه مرد یونیفورم پوش کوچولویی با عینک دور استکانی و موهای کم پشت که به یک جهت شانه شده بود، نشسته بود. مرد سرش را از مانیتور کامپیوتر بالا آورد و نگاهی خشم آگین به او انداخت. شاید به این دلیل که جمعیت حاضر در آن سالن برایش خارج از حد تحمل بود. زیرا کمی آن طرف تر، فقط یک جوان لاغر اندام با موهای طلایی بلند و پارافین زده و ریش بزی نوک تیز و بلوزی از جنس جین دیده می شد که پشت آن نوشته بودند: دیگر هرگز (Never Again).
ظاهراً آن مرد جوان، سواد موادی نداشت چون داشت به زور در توالتی را باز می کرد که روی آن نوشته بودند مخصوص افراد معلول. انگار که حروف سیاه در زمینه ی نارنجی که خبر می داد توالت خراب است هم برای او معنی نداشت.

نظرات کاربران درباره کتاب پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره‌ی خانه‌ی سالمندان زد به چاک و ناپدید شد

دوسش داشتم کتاب خوبی بود ترجمه اش هم خیلی خوب بود ممنون از فیدیبو
در 2 سال پیش توسط مریم شریفی
این ترجمه فاقد ارزش میباشد کتاب را به دلخواه خلاصه کرده است و جمله بندى ها بسیار سنگین میباشد به عنوان نمونه داستان تیر هاى برق که تفلبى بودند در کتاب نیست و موارد دیگر تاسف باره😓😓
در 3 ماه پیش توسط moh...feh
من امشب خریدمش. میخوام شروع کنم به خوندن‌ اسمش بسیااااار هیجان انگیز بود برام. بعد ازینکه کامل خوندم میام و زیر همین کامنتم مینویسم نظرمو و ادیت میکنم.
در 2 سال پیش توسط پری ناز
خیلی خوب بود . بخونیدش.
در 2 سال پیش توسط gha...i54
دوستان کسی اطلاع داره این ترجمه بهتره یا ترجمه خانم شادی حامدی انتشارات به نگار و ترجمه خانم فرزانه طاهری انتشارات نیلوفر؟ چون تعریف این ترجمه ها رو شنیدم ولی نمیدونم کدومش بهتره
در 2 سال پیش توسط فرنوش ممبینی
تا وسطاش کتاب خوبی بود ولی از دویست صفحه آخرش خیلی داستان شاخ و برگ پیدا میکنه که یه مقدار گیجتون میکنه و آخر داستان خیلی ساده و کلیشه ای تموم میشه اونقدرا هم عالی نیستش به نظرم ده تومن بدید یه کتاب دیگه بخونید بهتره
در 2 ماه پیش توسط وهاب آقائی
این کتاب بهترین کتاب دنیا است باید حتما درمورد این پیر مرد بخوانید.
در 1 سال پیش توسط kou...ian
ممنونم فیدیبو جان واقعا هرچی ازاین کتاب بخوام بگم، کم گفتم. بینهایت عالی بود. این ترجمه خیلی زیبا بود
در 6 ماه پیش توسط زانا پاک
این ترجمه و نسخه انگلیسی اش را هم زمان خواندم، مترجم جاهایی از کتاب را خلاصه کرده و در جاهایی هم می توانست واژه های بهتری بکار ببرد. شاید اگر متن انگلیسی را نمی خواندم این حساسیت به وجود نمی آمد. کتاب شاهکار است، بسیار خواندنی و جذاب است.
در 3 هفته پیش توسط sab...ian
ترجمه اقای رضایی راد خیلی خیلی خیلی بهتر از خانم فرزانه طاهری هست من چند صفحه رو با هم چک کردم واقعا خیلی کیفیت ترجمه اقای رضایی بهتر و ساده روان بود متاسفانه من ترجمه خانم رضایی رو دانلود کردم و هر چند داستانش برام جالبه اما خیلی لذت نمیبرم از خوندن کتاب
در 1 سال پیش توسط sho...iri