فیدیبو نماینده قانونی نشر نشانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پردیسا تولدت مبارک

کتاب پردیسا تولدت مبارک

نسخه الکترونیک کتاب پردیسا تولدت مبارک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پردیسا تولدت مبارک

پسر جوانی که روبروی توفان نشسته و در مبل چرمی قهوه‌ای سوخته فرو رفته بود، با بیست سالگی‌خودش کمترین تفاوتی نداشت: موهای پر‌پشت سیاه، بینی پهن، چشمان سیاه و براق، پوست سبزه‌ی پر از خال‌های ریز و درشت و هیکل عضلانی متوسط. انگار در یک آینه جادویی، زمان به عقب برگشته و او خودش را تماشا می‌کرد که بیست سال جوانتر شده.
پسر جوان، با صدای گرفته‌ای گفت: به اینکه...
صدایش را صاف کرد و ادامه داد: به هیچی!
توفان پرسید: اینجا وقتتو چطوری می‌گذرونی؟
پسر جوان روی مبل جابه‌جا شد. گیج و مبهوت به نظر می‌رسید. گفت: کار می‌کنم. تو کارگاه.
توفان از روی صندلی‌اش بلند شد و کنار پنجره‌ای که پرده نارنجی ضخیمی آن را می پوشاند، ایستاد. داشت پسر جوان را ورنداز می‌کرد. گفت: چه جور کارگاهی؟
- کارگاه چوب. رو چوب برش می‌زنیم و یه چیزایی می‌سازیم. مث همون کلبه!
انگشتش را در هوا بلند کرد و کلبه‌ی چوبی داخل قفسه‌ی کتابخانه را نشان داد.
توفان چرخید و نگاهی به آن انداخت و گفت: این دیگه چه آشغالیه؟!
بعد انگشت‌هایش را بین موهای پرپشت و جوگندمی شقیقه‌اش فرو برد و گفت: ورزش می‌کنی؟
پسر جوان، سر تکان داد.
توفان پرسید: چه ورزشی؟
پسر جوان بهت‌زده به او خیره شد.
توفان گفت: از این دنیا چی می‌خوای؟ آرزوت چیه؟

ادامه...
  • ناشر نشر نشانه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.85 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پردیسا تولدت مبارک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشکش به

فرانتس کافکا به خاطر مسخ
ریموند کارور به خاطر کلیسای جامع
ژوزه ساراماگو به خاطر کوری
فرهاد جعفری به خاطر کافه پیانو
و
سیامک گلشیری به خاطر تمام آموزه ها و تشویق هایش

- داری به چی فکر می کنی؟
پسر جوانی که روبروی توفان نشسته و در مبل چرمی قهوه ای سوخته فرو رفته بود، با بیست سالگی خودش کمترین تفاوتی نداشت: موهای پر پشت سیاه، بینی پهن، چشمان سیاه و براق، پوست سبزه ی پر از خال های ریز و درشت و هیکل عضلانی متوسط. انگار در یک آینه جادویی، زمان به عقب برگشته و او خودش را تماشا می کرد که بیست سال جوانتر شده.
پسر جوان، با صدای گرفته ای گفت: به اینکه...
صدایش را صاف کرد و ادامه داد: به هیچی!
توفان پرسید: اینجا وقتتو چطوری می گذرونی؟
پسر جوان روی مبل جابه جا شد. گیج و مبهوت به نظر می رسید. گفت: کار می کنم. تو کارگاه.
توفان از روی صندلی اش بلند شد و کنار پنجره ای که پرده نارنجی ضخیمی آن را می پوشاند، ایستاد. داشت پسر جوان را ورنداز می کرد. گفت: چه جور کارگاهی؟
- کارگاه چوب. رو چوب برش می زنیم و یه چیزایی می سازیم. مث همون کلبه!
انگشتش را در هوا بلند کرد و کلبه ی چوبی داخل قفسه ی کتابخانه را نشان داد.
توفان چرخید و نگاهی به آن انداخت و گفت: این دیگه چه آشغالیه؟!
بعد انگشت هایش را بین موهای پرپشت و جوگندمی شقیقه اش فرو برد و گفت: ورزش می کنی؟
پسر جوان، سر تکان داد.
توفان پرسید: چه ورزشی؟
پسر جوان بهت زده به او خیره شد.
توفان گفت: از این دنیا چی می خوای؟ آرزوت چیه؟
پسر جوان به نظر وحشت زده می آمد. توفان برگشت و روی صندلی روبروی او نشست. کمی به جلو خم شد و آرنج هایش را به زانوها تکیه داد و سوالش را دوباره پرسید. پسر جوان تکرار کرد: آرزو؟
توفان گفت: یعنی خواسته ت از این زندگی.
پسر جوان تکرار کرد: زندگی؟
توفان کلافه شد. یک دفعه آن قدر تند از جایش بلند شد که پسر جوان جا خورد و خودش را عقب کشید. توفان فریاد زد: چه مرگته؟ یعنی هیچ فکری تو کله ت نیست؟ مثلا نمی خوای از این قبرستون فرار کنی؟
پسر جوان زیر لب تکرار کرد: فرار؟
-اگه کسی سرت داد بزنه چی کار می کنی؟
پسر جوان چیزی نگفت. توفان دستش را روی میز کوبید و فریاد زد: مگه کری؟ گفتم چی کار می کنی؟
پسر جوان به پشتی صندلی اش چسبیده بود. انگشت هایش را زیر شکمش به هم قفل کرد. چشمهایش گشاد شده بود. پاچه های شلوار سفیدش خیس شد.
توفان سرش را چرخاند و گفت: حالمو به هم زدی. زود گمشو برو بیرون.
پسر جوان بلند شد. نگاه کوتاهی به توفان انداخت و از اتاق خارج شد و در را بست. روکش چرمی مبل خیس شده بود.
توفان چندبار طول و عرض اتاق را بالا و پایین رفت. چند دقیقه بعد، درِ اتاق آهسته باز شد و "دکتر جوینده" با قدم های آهسته وارد اتاق شد و بی مقدمه گفت: دیدینش آقای توفان؟
توفان به سمت او چرخید و با حرکت سر جواب مثبت داد.
دکتر جوینده گفت: ما تا حالا به هیچ کس اجازه ی همچین ملاقاتی ندادیم. ولی خب، موضوع شما فرق می کنه...
توفان حرف او را قطع کرد و گفت: چرند نگو جوینده! هیچ کی اندازه ی من به ت پول نمیده.
بعد قبل از آن که جوینده چیزی بگوید، سر تکان داد و گفت: خیلی مزخرفه!
- چی مزخرفه آقای توفان؟
توفان چند قدم به او نزدیک تر شد و گفت: مگه اونو از سلولای بدنِ خودِ من نساختین؟ مگه این پسره، خودِ من نیست؟
- دقیقا همین طوره.
توفان از گوشه ی چشم به او نگاه کرد و گفت: دِ همین مزخرفه دیگه! اون مث من نیس! بیشتر مث یه موش بدبخت و بی عرضه س!
دکتر جوینده گفت: خب، این موضوع به خاطر سیستم تربیتی اینجاس. ولی قطعا از نظر ظاهری و ژنتیکی هیچ فرقی با شما نداره.
- چرا چرند می گی جوینده؟ یه چیزایی تو خون آدمه! من اگه تو آشغال دونی م بزرگ می شدم، همینی که هستم از آب درمی اومدم!
- امکان نداره آقای توفان. محیط رو آدما تاثیر می ذاره. ژنتیک، یا به قول شما... چیزی که تو خونِ آدمه، فقط یه بخشی از قضیه س.
- یه حسی به من می گه شماها دارین سر منو کلاه می ذارین!
نفسش را بیرون داد و با چشمانی که تقریباً از حدقه بیرون زده بود، ادامه داد: من تا حالا کلی پول واسه تولید و نگهداریش داده م، اما از این به بعد دیگه از پول خبری نیست... اول باید ثابت کنی این پسره رو از سلولای من ساختی!
- فیلمِ تمام مراحل تولید، از زمان گرفتن سلول و کلونینگ و کشت و تولید جنین تا مرحله ی خروج محصول از دستگاه، موجوده. می تونیم تمام مراحل رو بدون کم و کسر به شما نشون بدیم.
توفان چند ثانیه به صورت او زل زد و بعد گفت: تو فکر کردی با کی طرفی جوینده؟ من خودم روزی چند تا از این فیلما می سازم و می دم بیرون!
صورتش جمع شد و ادامه داد: واسه من قصه نباف. این پسره وقتی داشت می رفت بیرون تو چشاش اشک بود. می فهمی این یعنی چی؟
دکتر جوینده گفت: یعنی چی آقای توفان؟
- این یعنی اون بدل من نیس! من هیچ وقت جلوی بقیه آب غوره نگرفتم. حتی تو بچگی!
- بهتره بگید مشابه. به جای بدل...
توفان فریاد زد: هر کوفتی! چه فرقی می کنه؟
دکتر جوینده پشت میز بلوطی رنگش ایستاد و گفت: فکر کنم بهتره شما با "دکتر پردیس" صحبت کنید. می خواید صداش بزنم؟
توفان سری به علامت منفی تکان داد و گفت: لازم نکرده. همه تون مث همین! چیزی حالی تون نمی شه.
دکتر جوینده شانه بالا انداخت و گفت: انگار شما امروز زیاد سرحال نیستید.
توفان جوابش را نداد و بدون خداحافظی از اتاق خارج شد. برای آمدن آسانسور به طبقه صد و یکم کمی معطل شد. داخل آسانسور، دکتر پردیس را دید که به دیواره ی آسانسور تکیه داده بود. یک پتری دیش(۱) که ماده سرخ رنگی، یک سوم آن را پر کرده بود، در دست داشت. با وارد شدن توفان، به سمت او چرخید. ابرو بالا انداخت و گفت: توفان! این طرفا...؟!
توفان گفت: اومده بودم اون کودنی رو ببینم که قراره به جای بدلم به م بندازین!
دکتر پردیس لبخند زد و گفت: پس بالاخره جوینده کار خودشو کرد.
بعد گفت: حالا چرا به ش می گی کودن؟
قبل از اینکه توفان حرفی بزند، ادامه داد: البته حق داری. چون از وجود تو ساخته شده.
توفان به او نزدیک شد. دستش را به دیواره ی آسانسور تکیه داد و گفت: مواظب حرف زدنت باش پردیس! تو این آسانسور هیچکس نیس. ممکنه خفه ت کنم و بعد بذارم برم.
دکتر پردیس روی پاها جابه جا شد و گفت: پس چرا این کارو نمی کنی؟
توفان سرش را به او نزدیک کرد و آهسته گفت: چون هنوز لازمت دارم!
آسانسور در طبقه ی سی و سوم توقف کرد. دکتر پردیس سرش را به تندی عقب کشید و از آسانسور خارج شد.
* * *
شب از نیمه گذشته بود. ساعت کامپیوتری داخل ماشین، دوازده و سی دقیقه را نشان می داد. توفان خسته و عصبی به نظر می رسید. راهنمای سمت راست را زد و پیچید. در آن ساعتِ شب، بیشتر خیابان ها خلوت بودند و توفان پایش را روی پدال گاز می فشرد. روبرو، چند متر جلوتر، یک ماشین آجری رنگ دیده می شد که مثل آدم های مست، به چپ و راست تاب می خورد. توفان سرعت ماشین را کم نکرد. چند بوق ممتد زد. ماشین جلویی بی توجه به بوق های او به چپ و راست منحرف می شد. توفان سرعتش را بیشتر کرد. چراغ هشدار ماشینش روشن شد. زیر لب فحش داد و پیام هشدار را خاموش کرد.
ماشین جلویی هنوز تاب می خورد. توفان فرمان ماشین را به راست چرخاند. و بعد کمی به چپ و دوباره خیلی بیشتر به راست. آن وقت همین که ماشین مست را رد کرد، ماشین دیگری که از عقب می آمد، به شدت با او برخورد کرد. ماشین توفان به سمت راست جاده منحرف شد، به دیواره ی پل برخورد کرد و واژگون شد.
* * *
دکتر ایساک(۲) روی تخت بیماری که چند دقیقه پیش با صدای ناله ای منقطع و خفه از ته گلویش، به هوش آمده بود، خم شد.
پرستار گفت: بیمار پنج دقیقه س که به هوش اومده.
دکتر ایساک پرسید: چیزی هم گفته؟
- نه، حرفی نزده!
دکتر ایساک پرونده را از پرستار گرفت و نگاهی به چیزهایی که رویش نوشته شده بود، انداخت. بعد آن را به پرستار برگرداند و روی صندلی کنار تخت نشست و گفت: من دکتر ایساک هستم. من شما رو بعد از تصادفتون، عمل کردم. می تونین اسمتونو به م بگین؟
سیاهی چشم های بیمار به سقف دوخته شده بود.
کمی روی تخت خم شد و ادامه داد: خونریزی مغزی کرده بودین، که خیلی خوب کنترل شد. راستش انتظارشو نداشتیم. خیلی خوش شانسین.
بعد گفت: توی اون تصادف، دو تا از مهره های گردنتونم شکسته.
بیمار با صدای گرفته ای زیر لب گفت: تصادف...؟
- تصادفو یادتون نیست؟
سیاهی چشم های بیمار به سمت جایی که دکتر ایساک نشسته بود، چرخید.
دکتر ایساک نفس عمیقی کشید و به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: شما دیشب رو پل تصادف کردین.
بعد روی تخت بیمار خم شد و گفت: می خوام اسمتونو به من بگید.
بیمار به او خیره شد.
- اسم، سن... یا هر چی؟
صدایی از گلوی بیمار خارج شد. صدایی شبیه فوت کردن در یک لوله ی پلاستیکی خالی.
- خانواده تون کجان؟
صدای ناله بلندتر شد و با تکان خوردن لب های بیمار، شکل کلمات نامفهومی به خود گرفت.
- یادم... یادم... یادم...
دکتر ایساک از روی صندلی بلند شد. دست هایش را به لبه ی تخت تکیه داد و گفت: حرف بزنید...
لب های خشک و رنگ پریده ی بیمار، نیمه باز بود. صدای نامفهوم گفت: یادم... یادم... نیست.
دکتر ایساک، شانه ی او را آهسته فشرد و گفت: دیشب تو اتاق عمل بودم که خبر دادن یکی از نزدیکانتون تماس گرفته و گفته که اگه نیاز به پیوند عضو هست، مشابه تونو آماده کنن.
بیمار واکنشی نشان نداد. همان طور خیره و با دهان نیمه باز به دکتر ایساک زل زده بود. دکتر ایساک ادامه داد: باید آدم خیلی مهمی باشین که واسه خودتون یه مشابه دست و پا کردین.
نگاه دیگری به پرونده ی او انداخت و گفت: نگران نباشین. احتمال می دم که هوش و حواستون بعد از یه مدت کوتاه برگرده سر جاش.
بعد در پرونده ی بیمار چیزی نوشت و آن را به پرستار داد و از اتاق خارج شد. بیرون اتاق، مردی میان سالی با قیافه ی عبوس و موهای کم پشت ایستاده بود.
- من "آذرخش" هستم. از دوستای نزدیک بیمار تصادفی!
دکتر ایساک با او دست داد و گفت: دکتر ایساک هستم. پس دیشب شما تماس گرفته بودین؟
- بله! توفان واسه تولید و نگهداری مشابه ش، این همه هزینه کرده که موقع نیاز ازش استفاده کنه.
بعد گفت: حالش چطوره؟ می تونم ببینمش؟
- نگران نباشید حالش خوبه. خطر اصلی رو تا حد زیادی رد کرده. فقط چند تا شکستگی تو مهره های گردنش داره.
- می تونم ببرمش؟
- ظاهرا خیلی عجله دارین آقای آذرخش.
آذرخش شانه بالا انداخت و گفت: اگه حالش خوبه، دلیلی نداره اینجا بمونه. تو خونه هم می شه ازش پرستاری کرد.
- شاید تا چند روز دیگه به ش اجازه مرخصی بدم.
- چرا تا چند روز دیگه؟ مگه نگفتین فقط چند تا شکستگیه؟
دکتر ایساک نفس عمیقی کشید و در حالی که پیجرش را از جیبش بیرون می آورد، گفت: بیمار شما تصادف سختی داشته و به شدت به سرش ضربه وارد شده؛ باید چند روز تو بیمارستان تحت مراقبت باشه.
به سمت آسانسور رفت و ادامه داد: من یه بیمار دیگه دارم... باید برم.
آذرخش به او نزدیک شد. دکمه آسانسور را با کفِ دست پوشاند و گفت: بیمارای دیگه رو فراموش کن آقای دکتر! همین الان برگرد و به اون رسیدگی کن!
دکتر ایساک صبر کرد تا او دستش را از روی دکمه آسانسور برداشت. بعد دکمه را فشرد و گفت: برای اون هر کاری لازم بوده انجام دادم. درست مث بقیه بیمارام.
پیش از آنکه آذرخش حرف دیگری بزند، داخل آسانسور رفت و در بسته شد.
* * *
صبح با تابیدن نور خورشید از شکاف پرده ی اتاق به روی تخت که سفیدی ملحفه ها را با رنگ طلایی می آمیخت، از خواب بیدار شد. پرستار که به اتاق آمد، پرده را کنار زد. نور تند آفتاب چشمانش را زد؛ اما چیزی که مثل سیمان دور گردنش را می پوشاند، مانع از آن می شد که سرش را بچرخاند. ناله ای کرد.
چند دقیقه بعد دکتر ایساک وارد اتاق شد و مثل روز قبل نگاهی به پرونده انداخت و بعد از او پرسید: امروز حالتون چطوره؟
آهسته گفت: من کجام؟
صدایش کمتر شکل ناله داشت.
دکتر ایساک گفت: تو بیمارستان. چیزی از تصادف یادتون اومد؟
توفان به سقف خیره شده بود. گفت: من چیزی یادم نیست.
- اسمتونو چی؟
توفان دستش را به سمت سرش که بانداژ شده بود، بالا برد.
دکتر ایساک گفت: نمی خوام به خودتون فشار بیارین. فقط می خوام با آرامش فکر کنین تا آروم آروم همه چی یادتون بیاد.
صورت توفان چروکیده شد. با کفِ دست به پیشانی اش فشار می آورد. دوباره با صدایی که با ناله آمیخته بود، گفت: چیزی یادم نمیاد. هیچی...
دکتر ایساک چیزی در پرونده یادداشت کرد و گفت: اون دوستتون چی؟ اون که دیروز اومده بود ملاقاتتون.
چین و چروک صورت توفان کمی از هم باز شد، به دکتر ایساک نگاه کرد و گفت: دیروز؟
دکتر ایساک لحظه ای از نوشتن دست برداشت و گفت: دیروز یه آقایی به اسم آذرخش، واسه ملاقات شما اومده بود. پشت در دیدمش. بذار ببینم... گفت که اسمتون توفانه. آره گمونم همین اسم رو گفت.
کف دستش را روی پیشانی اش فشرد و گفت: توفان؟!
و پس از مکث کوتاهی گفت: یادم نیست.
دکتر ایساک پرونده را به پرستار سپرد. ابرو هایش را بالا انداخت و گفت: عجیبه!
هنوز از اتاق بیرون نرفته بود که صدای بوق پیجر از جیب روپوشش بلند شد. پیجر را از جیبش درآورد، نگاهی به آن انداخت و به سرعت از اتاق خارج شد.
با آسانسور به طبقه بالا رفت. کنارِ درِ اتاقش، مرد مسنی با لباس پلیس ایستاده بود. با دیدن او چند قدم نزدیک تر شد و گفت: دکتر ایساک؟
- خودم هستم.
- من بازرس"کاونده" هستم. از اداره پلیس.
دکتر ایساک درِ اتاقش را گشود و گفت:
- بفرمائید تو... چه کمکی می تونم بکنم آقای کاونده؟
کاونده وارد اتاق شد. روی مبل راحتی روبروی میز کار دکتر ایساک نشست و رو به او که مقابلش می نشست، گفت: موضوع در مورد بیمار تصادفی دو شب پیش شماست... توفان!
دکتر ایساک دکمه ی کنار میز را فشرد و گفت: اون مردی که مشابه داره رو می گین؟... چایی میل دارین یا قهوه؟
- بله همونو می گم. چایی لطفا.
- چه مشکلی پیش اومده آقای کاونده؟
- اون مرد...آقای توفان، مظنون به قتله!
دکتر ایساک با چشمان از حدقه بیرون زده، تکرار کرد: قتل؟!
کاونده سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت: درست یه ساعت قبل از تصادفِ آقای توفان، قتلی تو خیابان ۳۲۶ ب اتفاق افتاده که طبق شواهد، اون مظنون درجه اوله.
دکتر ایساک گفت: کی کشته شده؟
- زنی به اسم پردیس. دکتر پردیس که یکی از بهترین پزشکای مجتمع شبیه سازی بود!
- آخه چرا باید یه محققو بکشن؟
وقتی کاونده پاسخی نداد، گفت: چه کمکی از من برمیاد؟
مستخدم چای آورد. کاونده فنجان چایی اش را برداشت و گفت: من باید ازش بازجویی کنم!
دکتر ایساک سری تکان داد و گفت: متاسفانه الان نمی شه. این بیمار باید یه مدت تحت مراقبت باشه.
کاونده فنجان چایی اش را تا نزدیک دهان بالا برد و گفت: بله می دونم. واسه همین تا وقتی حالش رو به راه بشه، من یه مامور جلوی در اتاقش می ذارم که مراقبش باشه.
مکثی کرد و بعد گفت: وضعیتش چطوره؟ ما باید بدونیم کِی مرخص می شه.
- بعد از تصادف، خونریزی مغزی کرده بود که خوشبختانه عمل موفقی داشتیم و الان وضعیتش خوبه. ولی به خاطر ضربه، دچار یه جور... فراموشی شده.
کاونده فنجان چایی اش را جوری روی میز کوبید که کم مانده بود بشکند. گفت: بدتر از این نمی شه!
بعد گفت: کی حافظه ش بر می گرده؟
- مشخص نیست. تشخیص من اینه که این حالت به خاطر شوک و ضربه ایه که به سرش خورده و موقتیه.
کاونده آرنج هایش را به زانوها تکیه داد و گفت: امیدوارم همین طور باشه.
ایساک بلند شد و گفت: ببخشید، من دیگه باید برم.
کاونده هم بلند شد و گفت: کی می تونم ازش بازجویی کنم؟
- فعلاً امکانش نیست. هر شوکی واسه بیمار خطرناکه. فعلاً به هیچ وجه نباید ببینیدش.
بعد با لحن محکم تری گفت: هر کاری انجام داده برای من اهمیتی نداره. چون اون در حال حاضر بیماره و باید تحت نظر باشه. پس خواهش می کنم به مامورتون بگید وارد اتاق نشه و خودتون هم تا زمانی که شرایط بیمار ثابت نشده، باهاش ملاقات نکنید.
کاونده با اکراه، سرش را به علامت موافقت تکان داد.
* * *
- این قرصو بخورین آقای توفان!
توفان قرص را از پرستار چاق گرفت و گفت: من خانواده دارم؟
پرستار شانه بالا انداخت و گفت: نمی دونم آقا.
توفان لیوان آب را یک نفس سر کشید. بعد گفت: تو این چند روز که اینجا بودم کسی اومده ملاقات من؟
- اطلاع ندارم آقا!
پرستار لیوان خالی را روی سینی گذاشت و سینی را روی چرخ قرار داد و در حالی که آن را به بیرون اتاق هل می داد، گفت: فقط می دونم که یه پلیس، اون بیرون، اتاق شما رو می پاد.
توفان که نمی توانست سر و گردنش را از روی بالش بلند کند، گفت: یه دقیقه صبر کن!
پرستار جلوی در ایستاد و با بی حوصلگی گفت: من خیلی کار دارم آقا.
توفان گفت: خواهش می کنم بگو چرا واسه من پلیس گذاشتن؟
پرستار شانه بالا انداخت. اخم کرد و گفت: من چه می دونم آقا؟!
بعد چرخ را به بیرون هل داد و از اتاق خارج شد.
توفان چشم هایش را بست. کف دست هایش را روی شقیقه ها گذاشته بود و فشار می داد. رنگ صورتش آهسته آهسته سرخ می شد. یک دفعه مثل دیوانه ها شروع به فریاد زدن کرد. از فریادهای او، دو پرستار از اتاق های مجاور به سمت اتاق او دویدند و به دنبال آنها ماموری که به دستور کاونده، جلوی در اتاق او نگهبانی می داد، هم با عجله داخل شد.
پرستارها سعی کردند توفان را که تلاش می کرد از روی تخت بلند شود و چیزی نمانده بود که پایین بیفتد، آرام کنند. اما او با مشت های گره کرده به سر و صورت پرستارها می زد و فریاد می کشید.
پزشکِ بخش، به موقع به داد آنها رسید و با تزریق دارویی او را آرام کرد.
* * *
رادین سر ساعت از راه رسید. قرار بود با جوینده در همان اتاقی ملاقات کند که چند روز پیش، توفان با مشابه ش ملاقات کرده بود.
روی صندلی روبروی دکتر جوینده نشست و گفت: مرگ دکتر پردیس بدجوری حواسمو به هم ریخته. این روزا شاید انتظار هر اتفاقی رو داشتم جز این. من فقط وکیلش نبودم. اون مث دختر خودم بود.
دکتر جوینده سری تکان داد و گفت: باورکردنش خیلی سخته. ما یکی از بهترین پزشکای گروهو از دست دادیم. نمی شه کسی رو مث اون پیدا کرد.
بعد ادامه داد: من اصلاً نمی فهمم کی تو این دنیا ممکنه بخواد یه محققو بکشه. دکتر پردیس هیچ وقت آزارش به کسی نمی رسید. کدوم جونوری این کارو کرده؟
رادین ابرو بالا انداخت و گفت: هنوز معلوم نیست!
دکتر جوینده نفس عمیقی کشید و گفت: شما بیشتر از هر کسی می دونید که اون چقدر واسه راه انداختن این مجتمع زحمت کشیده بود. نمی دونم چطوری باید اینجا رو بدون اون اداره کنیم.
مکثی کرد و گفت: پلیس سر نخی هم پیدا کرده؟
رادین بیسکوئیتی از داخل ظرف بلوری روی میز برداشت و کنار لیوان قهوه اش گذاشت و گفت: گویا عصر همون روز، توفان رفته دیدنش. البته کسی ندیده ش. ظاهرا پردیس فقط به مستخدم خونه، خانم بوته، گفته بوده که توفان قراره بره دیدنش.
چشمان دکتر جوینده از تعجب گرد شد و گفت: آقای توفان؟!
رادین سر تکان داد.
دکتر جوینده ماتش برده بود. رادین گفت: در هر صورت هنوز چیزی معلوم نیست.
- دستگیرش کردن؟
رادین گفت: نه! همون شب تصادف کرده و الان تو بیمارستان، تحت مراقبت ویژه س.
دکتر جوینده دکمه ی بالایی روپوش سفیدش را باز کرد. از روی صندلی اش بلند شد و به کمد کنار میز تکیه داد و گفت: چطور ممکنه تصادف کرده باشه؟ مگه ماشین پرنده نداره؟
- اون شب، سوار ماشین بالدارش نبوده.
قهوه اش را سر کشید و گفت: اومدن من به اینجا علت مهمی داره.
دکتر جوینده پرسید: چه علتی؟
رادین کاغذهایی را از کیفش بیرون آورد و شروع کرد به زیر و رو کردن آنها. انگار دنبال چیزی می گشت. گفت: طبق آخرین حرفای من با موکلم، ایشون تمایل داشتن که بعد از مرگشون، مشابه شون آزاد بشه!
دکتر جوینده چند ثانیه همان طور بی حرکت ماند و به او خیره شد. بعد گفت: همچین چیزی امکان نداره!
رادین ابرو بالا انداخت. از بالای عینک به او نگاه کرد و گفت: طبق وصیت ایشون، مشابه شون باید آزاد بشه!
دکتر جوینده فریاد زد: مزخرفه! اجازه ی همچین کاری نمی دم! امکان نداره دکتر پردیس همچین وصیت مزخرفی کرده باشه. اون مشابه جزو تولیدات ماست. اون محصوله...چطوری اجازه بدم یه محصول از اینجا بره بیرون؟ می دونید این کار چه عواقبی واسه مجتمع داره.
بعد به سرعت به سمت در رفت. آن را باز کرد و گفت: بفرمایید بیرون آقا!
رادین عینکش را از روی چشم برداشت. کاغذها را دوباره به داخل کیف برگرداند و گفت: چیزی که به ش می گید محصول، انسانه. نفس می کشه. توانایی حرف زدن، فکر کردن و تصمیم گرفتن داره.
- این حرفا دیگه قدیمی شده آقای رادین! الان همه تو این کشور، شبیه سازی رو به عنوان یه علم پذیرفته ن. مشابه ها رو ما به وجود آوردیم. خودمون تولیدشون کردیم. پس اختیارشون با ماست.
برگشت کنار میزش و با صدای آهسته تری ادامه داد: و هر وقت صلاح بدونیم از بین می بریمشون.
- از بین می برید؟!
- معلومه! محصولی که دیگه به کارمون نمیاد، باید از بین بره.
رادین از روی صندلی بلند شد. لبخندی گوشه ی لب هایش بود. گفت: یک ساعت فرصت دارید که "پردیس۲" رو آزاد کنید و اگه توی این مدت آزاد نشه، مجبور می شم با پلیس برگردم.
مکثی کرد و ادامه داد: و خودتون خوب می دونید که علی رغم تبلیغات گسترده ی شما در مورد شبیه سازی، پلیس و خیلی از مردم، مث خودِ من، با کاری که تو این مجتمع انجام می دید، به شدت مخالفن و فقط دنبال بهونه ای می گردن که جلوی فعالیت شما رو بگیرن. پس به نفع خودتونه، اون دخترو آزاد کنید.
قبل از اینکه دکتر جوینده حرفی بزند، رادین گفت: در ضمن، بد نیست بدونید که دکتر پردیس، خونه و اموالشو بخشیده به اون دختر.
- شما از نظر قانونی نمی تونید ملک یا چیز دیگه ای رو به اسم یه مشابه کنید. مشابه جزو امواله و نمی شه خودش اموال داشته باشه.
رادین روبروی او ایستاد. مستقیم در چشمانش نگاه کرد و گفت: پنجاه ساله که کار من، زیر و رو کردن همین قانوناس. واسه من از قانون حرف نزنید. من تموم سوراخ سمبه های قانونو می شناسم.
پیش از آنکه از اتاق خارج شود، گفت: امیدوارم تو این یه ساعت به سرتون نزنه که بلایی سر اون دختر بیارید. چون در اون صورت علیه شما به خاطر صدمه به اموال شخصی دکتر پردیس شکایت می کنم.
- امکان نداره دکتر پردیس همچین خیانتی به مجتمع کرده باشه.
رادین به سمت او چرخید. جوینده ادامه داد: پردیس۲ اولین محصول بود...ما دو تا واسه ساختنش جشن گرفتیم! چطور ممکنه پردیس همچین کاری کرده باشه؟
رادین گفت: من واسه بردن اون مشابه، حکم قانونی دارم. حواستون باشه کاری نکنید که به ضرر کل مجموعه تون تموم شه.
این را گفت و از اتاق خارج شد و در را بست.
دکتر جوینده دقایقی در اتاق قدم زد و بعد با حالتی عصبی، به سمت بخش دختران مجتمع رفت. طول راهرو را پیمود و بعد بدون در زدن وارد اتاق پردیس۲ شد. اتاق کوچکی با دیوارهای آبی کم رنگ و اثاثیه مختصر. پردیس۲ پشت میز کارش نشسته بود و کنف ها را از لابه لای چوب های مارپیچی سبدی که روی میز بود، رد می کرد. با وارد شدن دکتر جوینده، از جا پرید.
- تو اینجا چی کار می کنی؟ چرا تو کارگاه نیستی؟
پردیس۲ چیزی نگفت. کنف ها را دور انگشت هایش پیچید.
دکتر جوینده به او خیره شده بود. صورتش سرد و بی حالت بود. گفت: ازت سوال کردم!
- حالم به هم خورد. پرستار اجازه داد بیام تو اتاقم کار کنم.
- چرا حالت به هم خورد؟
- نمی دونم دکتر جوینده.
جوینده به او نزدیک تر شد. گفت: ممکنه یه نفر امروز بیاد اینجا. ممکنه از تو بخواد باهاش بری بیرون.
سبد چوبی از دست پردیس۲ افتاد. رنگ صورتش به سفیدی می زد. گفت: بیرون؟
- متاسفانه...دکتر پردیس...کشته شده.
زانوهای دخترک جوری شروع به لرزیدن کردند که تعادلش را از دست داد و افتاد. خودش را به پایه های میز چسباند و از گوشه ی چشم به جوینده نگاه کرد. جوینده گفت: نترس، نمی خوایم واسه جراحی ببریمت.
پردیس۲ نفسش را بیرون داد.
دکتر جوینده ادامه داد: دکتر پردیس وصیت کرده که بعد از مرگش تو رو بفرستیم بیرون! قاطی اصلی ها!
پردیس۲ به گریه افتاد: آخه چرا؟
لبخند کم رنگی گوشه ی لب های باریک و کشیده ی دکتر جوینده را تکان داد. گفت: اگه تو نخوای کسی نمی تونه به زور ببردت. تصمیم با خودته. اگه بخوای می تونی بمونی. اگه اینجا بمونی دیگه کسی کاری به کارِت نداره. جراحی هم نمی شی.
بعد گفت: حتی می تونم ترتیبی بدم که از فردا کاراتو تو اتاقت انجام بدی... منظورم اینه که اگه دوست نداری تو کارگاه کار کنی، می تونی بیاریشون تو اتاق و همین جا درستشون کنی... کسی هم تنبیه ت نمی کنه.
پردیسا اشک هایش را با پشت دست پاک کرد. بعد بلند شد و ایستاد.
جوینده گفت: شماها هیچ وقت نمی تونین با اصلی ها زندگی کنین. یعنی اونا نمی ذارن یه مشابه تو جامعه شون زندگی کنه. می دونی که؟
پردیس۲ سر تکان داد. دکتر جوینده که انگار تیرش به هدف خورده باشد، گفت: یادت باشه چی به ت گفتم.
بعد با لبخندی از اتاق بیرون رفت.
پردیس۲ لحظه ای به در خیره ماند. بعد نگاهش دور اتاق چرخید و اثاثیه ی مختصر آن را از نظر گذراند. کمدِ لباس ها، قفسه ی کوتاهِ قهوه ای رنگ حاوی کتاب های مسائل فیزیک و ریاضی و معماهای هوش، دوچرخه ی ثابت، یک تخت خواب و میز کاری که به آن تکیه داده بود.
روی صندلی پشت میز نشست. سبد را از روی زمین برداشت و دوباره شروع کرد به رد کردن کنف از میان چوب های باریک سبد. به ردیف آخر رسیده بود که چند ضربه ی آرام به در، او را از جا پراند. به سمت در چرخید و حرکت آرام دستگیره به سمت پایین را تماشا کرد. در باز شد. وکیلِ دکتر پردیس به داخل اتاق سرک کشید و بعد با قدم های آرام وارد شد. کاغذ مچاله ای توی دستش بود. پردیس۲ وحشت زده به کنج اتاق پناه برد. از سر تا پا می لرزید. رادین آهسته گفت: آروم باش دخترم. من اومدم تو رو از این جهنم ببرم بیرون!
بعد یک قدم به او نزدیک تر شد و لبخند زد. پردیس۲ به دیوار اتاق چسبید و جیغ کشید.
رادین عقب رفت و گفت: نترس دخترم! من کاریت ندارم!
رنگ صورت پردیس۲ به سفیدی می زد.
-من وکیل دکتر پردیسم. می شناسیش؟
پردیس۲، با حرکت تندِ سر، جواب مثبت داد.
-خوبه! خیلی خوبه!
بعد گفت: می دونی... متاسفانه دکتر پردیس... مرده.
و کلمه ی مرده را آهسته تر به زبان آورد.
پردیس۲ به او زل زده بود. حتی پلک هم نمی زد.
-بنابراین، تو دیگه لازم نیست اینجا بمونی. آزادی!
دانه های عرق، روی پیشانی پردیس۲ دیده می شد.
-آروم باش دخترم! من نمی خوام اذیتت کنم.
پردیس۲ با صدایی که سخت شنیده می شد، گفت: من نمیام.
رادین دوباره یک قدم نزدیک تر رفت. پردیس۲ به دیوار چسبیده بود و دست هایش را به حالت دفاعی، جلوی بدنش گرفته بود.
-من مراقِبِتَم. اجازه نمی دم کسی به ت آسیبی برسونه. به من اعتماد کن. قول می دم بیرون از اینجا احساس امنیت کنی. قول می دم مواظبت باشم.
بعد دستش را به سمت او دراز کرد و آرام گفت: با من بیا دخترم! نترس! تو آزادی!
پردیس۲ به دست وکیل خیره شد. بعد نگاهش از دستِ او، به سمت سبد بافته شده ی روی میز چرخید. گفت: می خوام همین جا بمونم.
-چی تو این زندگی واسه ت جذابه؟ صبح تا شب تو کارگاه، چوب بریدنو دوس داری؟ یا منتظر مرگ موندنو؟ اگه دکتر پردیس اون وصیتو نکرده بود، الان تو رو می بردن واسه جراحی! بعد دیگه همه چی تموم بود.
پردیس۲ می خواست چیزی بگوید ولی حرفش را خورد.
-این شانس نصیب هر کسی نمی شه. من می دونم شماها رو از بیرون ترسوندن. طبیعیه! این کارو کردن که بتونن اینجا نگه تون دارن. همه ی چیزایی که به تون گفتن دروغه!
مکثی کرد و ادامه داد: تو از وجود دکتر پردیس به وجود اومدی. نمی تونی این قدر خنگ باشی!
پردیس۲ بالاخره لب باز کرد و گفت: اصلی ها منو می کشن!
رادین که تلاش می کرد آهسته حرف بزند، گفت: نه! اگه اینجا بمونی می کشنت! چرا متوجه نیستی؟ تو یه فرصت دوباره واسه زندگی کردن به دست آوردی. داری مفت از دستش می دی.
پردیس۲ گفت: دکتر جوینده گفت می تونم همین جا بمونم و جراحی نمی شم.
- نه دخترم. دکتر پردیس مرده و اونا دیگه به تو نیاز ندارن. هر بلایی بخوان می تونن سرت بیارن.

بعد گفت: بیرون دنیای قشنگیه. تو تا حالا آسمون آبی رو دیدی؟ درخت و گل و جنگل دیدی؟ دلت نمی خواد یه گل خوشبو رو بو کنی؟
پردیس۲ هاج و واج به او خیره مانده بود. رادین گفت: دلت نمی خواد ببینی پشت این دیوارا چه خبره؟
پردیس۲ جواب نداد.
رادین گفت: اگه دوست نداری بیای، خب نیا. ولی مطمئن باش داری اشتباه می کنی.
بعد به سمت در چرخید و از اتاق خارج شد. در راهرو، دختری با بلوز و شلوار سفید، با قدم های آهسته به سمت انتهای راهرو می رفت.
رادین دکمه ی آسانسور را فشرد. چند ثانیه ی بعد، آسانسور ایستاد. چرخید و به درِ اتاق پردیس۲ نگاه کرد. چند ثانیه طول کشید تا پردیس۲ با قدم های نامطمئن و پاهای برهنه از اتاق خارج شد. چند ثانیه همان جا ایستاد و بعد به سمت رادین رفت. رادین وارد آسانسور شد. پردیس۲ دنبالش رفت. نگهبانِ آسانسور، زیرچشمی به رادین و پردیس۲ نگاه کرد. دخترک از او ترسید و خود را پشت سر رادین پنهان کرد. رادین رو به نگهبان که کنار دکمه های طبقات ایستاده بود، گفت: من برگه ی خروج دارم.
کاغذ مچاله شده را به دست نگهبان داد. بالای کاغذ، تصویر پیکری بود که یک ترازو در دست داشت. نگهبان کاغذ را از دست رادین گرفت و نگاه کرد. گوشی متصل به دیواره ی آسانسور را برداشت و دکمه ی روی آن را فشرد و به کسی که آن سوی خط بود، گفت: مشابه شماره ۱ به همراه آقای رادین می خواد بره به همکف. یه کاغذ دارن که دکتر جوینده پایینش رو مهر زده.
بعد سر تکان داد و گوشی را سر جایش گذاشت. روی صفحه کلید، شماره رمز را وارد کرد و بعد کلید صفر را فشرد. در آسانسور بسته شد.
- من می ترسم!
رادین این بار به جای صحبت کردن، دست پردیس۲ را گرفت. پردیس از برخورد دستش، با دست گرم و چروکیده ی او لرزید. اما دستش را پس نکشید. با دقت به چین های صورت او و ریش کم پشت و سفیدش نگاه کرد.
آسانسور در طبقه ی همکف ایستاد. رادین از آسانسور خارج شد و به دنبال خود، پردیس۲ را که مثل صخره ای سنگین به کف آسانسور چسبیده بود، به بیرون کشید.
رنگ دیوارها در طبقه ی همکف برخلاف سایر طبقات، سفید نبود. دیوارها پوشیده بود از سنگ های صیقلی خاکستری براق که با رگه های طلایی رنگ از هم جدا می شدند. سمت راست، کانتر نگهبان ها قرار داشت. سمت چپ، روی دیوار، تابلویی بود از تصویر چندین جنین داخل حباب های خاکستری. روبروی آسانسور، یک در بزرگ شیشه ای قرار داشت که به طرفین باز می شد. نورِ خورشید که در آن ساعت روز شدید بود، از در شیشه ای عبور کرده و به کف و دیوارها می تابید.
پردیس۲ خشکش زده بود. رادین به سمت در رفت و او را به دنبال خود کشید. از برخورد نور به صورتش، سرش را به تندی چرخاند و دست دیگرش را روی چشم هایش گذاشت.
در شیشه ای باز شد. رادین دست او را آرام فشرد و گفت: چشماتو باز کن دخترم!

"بیرون"، جایی که پردیس۲ از آن می ترسید، گرمای ملایمی داشت. خورشید تقریباً در وسط آسمان بود و تکه ابرهای سفید، مثل غوزه های پنبه، در اطراف آن با وزش ملایم باد حرکت می کردند. مردم در پیاده روها و روی پل های برقی عابرپیاده، راه می رفتند. خیابان ها مملو از ماشین بود. روبرو، کنار و اطراف مجتمع شبیه سازی، برج ها و آسمان خراش های مشابهی به چشم می خورد. در حاشیه ی خیابان، چند قدم جلوتر از جایی که "پردیس۲" ایستاده بود، چندین درخت چنار، مثل واگن های قطار، پشت سر هم قد کشیده بودند و صف آنها تا انتهای خیابان کشیده می شد. پردیس۲ آهسته سرش را چرخاند. نور خورشید چشمش را می زد. سر و صدای خیابان زیاد بود و او را می ترساند. خودش را به رادین چسباند و از میان پلک های نیمه بازش به اطراف نگاه کرد. یکی دو ماشین به سرعت از خیابان باریک روبروی مجتمع گذشتند. جیغ کشید. سرش را روی سینه ی رادین گذاشت و دوباره جیغ کشید. بعد از او جدا شد و به سرعت به سمت درِ شیشه ای مجتمع دوید. سرعتش، بیشتر از سرعت باز شدنِ در بود. سرش محکم به شیشه خورد و به زمین افتاد.
رادین به سمت او دوید. دخترک روی زمین نشسته بود. دستش را روی پیشانی اش گذاشته بود و از درد، به خود می پیچید.
-حالت خوبه دخترم؟ دستتو بردار ببینم چه بلایی سر خودت آوردی.
پردیس۲ آهسته دستش را از روی پیشانی برداشت. پیشانی اش سرخ شده بود. چشم های بسته اش را روی هم می فشرد. نالید:
-می خوام برگردم تو مجتمع!
کف دست هایش را روی گوش هایش فشار داد. خواست از جا بلند شود که رادین آهسته گفت: به همه ی این صداها عادت می کنی. فقط چشماتو باز کن و ببین توی این دنیا چه قشنگی هایی هست که همه عمرت از دیدن و داشتن شون محروم بودی.
از جیب کتش، یک دستمال بیرون آورد. تکه ای از آن را جدا کرد و گفت:
-این دستمالو بذار تو گوشات که سرو صدا رو کمتر بشنوی.
بعد عینک آفتابی اش را به او داد و گفت: اینم بزن به چشمات که نور خورشید اذییت نکنه.
پردیس۲ عینک را زد. دستمال را مچاله کرد و در گوش هایش چپاند. بالاخره توانست چشم هایش را باز کند.
* * *

نظرات کاربران درباره کتاب پردیسا تولدت مبارک