فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب جنایات نامحسوس

نسخه الکترونیک کتاب جنایات نامحسوس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب جنایات نامحسوس

جنایات نامحسوس در قالب یک داستان معمایی و جنایی، بعضی نظریات فلسفی و ماجراهای یک دانشجو دکترای ریاضیات آرژانتینی را در آکسفرد روایت می‌کند. روابط او با استاد برجسته ریاضیات زمانه‌اش، پیرزن صاحب‌خانه‌اش، دختری که حین بازی تنیس با او آشنا و صمیمی می‌شود و همچنین دختری ویولون‌سل‌نواز، نوه‌ی پیرزن، استادانه در روایت آمده است و خواننده ضمن خواندن داستانی گیرا، اطلاعاتی مفید از مباحث کتاب به دست می‌آورد.

ادامه...

  • ناشر: نشر چشمه
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.16 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۷۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب جنایات نامحسوس



جنایات نامحسوس

گی یر مارتینس

مترجم : ونداد جلیلی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



درباره ی نویسنده

گی یرمو مارتینس (متولد ۱۹۶۲)، نویسنده ی آرژانتینی، دکترای منطق ریاضیات دارد و به ریاضیات، منطق، فلسفه، ادبیات و روابط بینابینی این موضوعات بسیار علاقه مند است. کتاب جنایات نامحسوس نتیجه ی اجتماع این علایق و مطالعات است. او در این رمان، در قالب داستان معمایی و جنایی، به زبانی بسیار ملموس و قابل فهم به موضوعاتی از قبیل فلسفه ی ویتگنشتاین، اصل عدم قطعیت هایزن برگ، نظریه های گودل و بسیاری نظریات فلسفی یا متاثر از فلسفه می پردازد و این ها همه را در یک روایت داستانی پُرکشش و بسیار محکم و اندیشیده جا می دهد. کتاب جنایات نامحسوس، مهم ترین کتاب او، زمان چاپش جایزه ی پلانه تا (۲۰۰۳) گرفته و به زبان های زیادی ترجمه شده است. از جمله دیگر آثار او مرگ تدریجی لوسیانا ب و بورخس و ریاضیات است.

یک

اکنون که سال ها گذشته و همه چیز فراموش شده، اکنون که ایمیلی مختصر از اسکاتلند به من رسیده است و خبر غم انگیز مرگ سِلدم را به من داده اند، حس می کنم می توانم سکوت را بشکنم (سکوتی که سلدم هیچ وقت از من نخواست) و حقیقتِ رخدادهایی را بگویم که خبرشان تابستان سال ۱۹۹۳، با تیترهای خوف ناک و احساساتی در مطبوعات انگلستان چاپ شد، رخدادهایی که البته من و سلدم شاید به واسطه ی مفهوم ریاضیِ ضمنی شان «سری»، یا «سریِ آکسفرد»، می نامیدیم شان. این ها همه در آغازِ دوره ی اقامت من در انگلستان، آکسفردشیر، رخ داد و این امتیاز گنگ نصیب من شد وقوع که اولین قتل را از نزدیک ببینم.
بیست و دوساله بودم و هر کارِ کسی را در این سن می شود بخشید. تازه از دانشگاه بوئنوس آیرس فارغ التحصیل شده بودم، پایان نامه ام را در باب توپولوژی جبری تدوین کرده و با بورسیه ی یک ساله به آکسفرد رفته بودم. بی آن که به کسی بگویم می خواستم سراغ منطق بروم یا دست کم در سمینارهای مشهور انگس مک اینتایر شرکت کنم. استاد راهنمای من دکتر امیلی برانسن با دقتی وسواس گونه زمینه را برای آمدنم آماده کرده بود. استاد و عضو هیات علمی کالج سنت آن بود، اما در ایمیل هایی که قبل از سفر باهم ردوبدل کرده بودیم، پیشنهاد داده بود عوض آن که در اقامتگاه نه چندان راحت دانشکده ساکن شوم، اگر استطاعت مالی داشته باشم، در خانه ی خانم ئیگلتن، زنی خوش مشرب و فهمیده، اتاق بگیرم تا حمام، آشپزخانه و ورودی مستقل در اختیار داشته باشم. گفت خانم ئیگلتن بیوه ی استاد دوره ی دانشجویی خود اوست. دخل وخرجم را مثل همیشه کمی خوش بینانه بررسی کردم و پیش پیش چکی به مبلغ اجاره ی یک ماه برایش فرستادم، این تنها شرط خانم صاحب خانه بود.
دو هفته بعد بسیار مردد و بدبین سوارِ هواپیما از اقیانوس اطلس گذشتم. این حس همیشه حین سفر سراغم می آید. همیشه این فرضیه ــ و اگر سلدم بود می گفت براساس اصل تیغ اوکام ــ که در آخرین لحظه اتفاقی بیفتد و مرا سر جای اول برگرداند یا به قعر دریا بفرستد، به نظرم بسیار محتمل تر از حالتی است که سرانجام تمامیت یک کشور و کل تجهیزات گسترده ی لازم برای آغاز زندگی تازه، مثل دستی که از اعماق به طرف من دراز شده باشد، پدیدار شود. اما هواپیما سروقت آهسته از لایه ی ابر عبور کرد و تپه های سبز انگلستان، کاملاً حقیقی، در نوری پدیدار شد که ناگهان رنگ پریده شده بود، در واقع باید می گفتم زایل شده بود چون برداشتم این طور بود: که نور با پایین رفتن هواپیما رقیق و رقیق تر می شود، گویی از فیلتری عبور می کند و ضعیف تر و بی حال تر می شود.
استاد راهنما گفته بود در فرودگاه هیث رو سوارِ اتوبوسی شوم که مرا یک راست به آکسفرد خواهد آورد و چندبار عذرخواهی کرده بود که نمی تواند هنگام رسیدنم ببیندم، چون آن هفته به قصد شرکت در کنگره ای در باب جبر به لندن می رود. من ابداً ناراحت نشدم و اصلاً به نظرم بهترین حالت همین بود. چند روز فرصت داشتم که در شهر بگردم و جاگیر شوم و بعد به وظایف دانشگاهی ام بپردازم. بارم مختصر بود و وقتی اتوبوس به ایستگاه رسید پیاده شدم و پیاده تا میدان رفتم که تاکسی بگیرم. ابتدای ماه آوریل بود اما به خودم می گفتم چه خوب شد که کت پوشیده ام: سوز سردی می آمد و خورشیدِ رنگ پریده گرم نمی کرد. البته متوجه شدم حاضران میدان همه، از جمله راننده ای پاکستانی که درِ تاکسی اش را باز کرد تا سوار شوم، آستین کوتاه پوشیده اند. نشانی خانم ئیگلتن را به راننده دادم، راه افتاد و من از او پرسیدم آیا سردش نیست. گفت «نه آقا! بهاره.» و دستش را چنان طرف خورشید بی رمق گرفت که گفتی شاهدی انکارناپذیر بر حرفش است.
تاکسیِ سیاه آرام آرام در خیابان اصلی پیش می رفت. وقتی به چپ پیچید دو طرف خیابان دروازه های چوبی، نرده های فلزی و باغ های مرتب دانشکده را با چمن یک دست، به رنگ سبز روشن، دیدم. از کنار گورستانی کوچک مجاور یک کلیسا گذشتیم که سنگ قبرهایش همه از خزه پوشیده بود. تاکسی طبق نشانی ای که یادداشت کرده و به راننده داده بودم مدتی در امتداد بن بری رود پیش رفت و بعد به کان لیف کلوز پیچید. حالا جاده در میان بوستانی پُرابهت پیچ وتاب می خورد. خانه های سنگی بزرگ، باصفا و پُرشکوه محصور در پرچین های خصوصی پدیدار شد و یاد رمان های دوره های ویکتوریایی و صحنه های صرف چای بعدازظهر، بازی کروکه و قدم زدن در باغ ها افتادم. پلاک خانه های کنار جاده را نگاه می کردیم تا نشانی را پیدا کنیم، اما با توجه به مبلغ چکی که فرستاده بودم نمی توانستم باور کنم خانه ی کذایی یکی از این خانه ها باشد. عاقبت در انتهای جاده به ردیفی از خانه های کوچک و همسان رسیدیم که بسیار ساده تر اما کماکان مطبوع بود و خانه ها ایوان های چوبی مثلثی و ظاهر تابستانی داشت. خانه ی خانم ئیگلتن اولین خانه بود. بارم را از تاکسی پیاده کردم، از چند پله ی ورودی بالا رفتم و زنگ در را زدم.
براساس تاریخ پایان نامه و انتشار اولین آثار امیلی برانسن حدس می زدم پنجاه و پنج سالی داشته باشد، به خودم گفتم خدا می داند بیوه ی استاد دوره ی دانشگاهش چندساله است. در باز شد و چهره ی استخوانی و چشم های آبیِ سیرِ دختری باریک و بلند را جلو خودم دیدم که به نظر نمی رسید زیاد مسن تر از من باشد. لبخند زد و دستش را طرفم دراز کرد. غافل گیر شده بودیم و در این غافل گیری دل چسب به هم خیره شدیم، اما کمی بعد حس کردم دختر محتاطانه پس کشید و دستش را که لابد زیادی نگهش داشته بودم رها کرد. اسمش را، بِث، به من گفت و سعی کرد اسم من را تکرار کند که البته تلاشش نتیجه ی چندانی نداشت. بعد مرا به اتاق نشیمنی بسیار مطبوع راهنمایی کرد که فرشی با طرح لوزی های قرمز و خاکستری کَفَش پهن بود.
خانم ئیگلتن بر مبلی گل دار نشسته بود، دستش را طرفم دراز کرد و لبخندی زد که بارِ خوش آمدگویی داشت. پیرزن مدام پلک می زد و بشاش بود. موی سفیدش را به دقت پشت سرش جمع کرده و بسته بود. وقتی طول اتاق را طی می کردم و جلو می رفتم متوجه شدم صندلی چرخ داری تاشده به پشت مبلش تکیه داده است. یک پتوی پیچازی بر پاهایش انداخته بود. باهم دست دادیم و انگشتان نحیفش در دستم کمی لرزید. لحظه ای صمیمانه دستم را نگه داشت، با دست دیگر بر آن ضربه هایی آرام زد و از چندوچون سفر پرسید و پرسید آیا اولین بار است به انگلستان می آیم.
بعد به تعجب گفت «انتظار نداشتیم شما این قدر جوون باشین، مگه نه بث؟»
بث که پای در ایستاده بود لبخند زد اما هیچ نگفت. کلیدی از قلابی بر دیوار برداشت، صبر کرد تا به چند سوال دیگر جواب بدهم و بعد به لحن ملایم گفت «مادربزرگ! اجازه بدین اتاق شونو به شون نشون بدم. حتماً ایشون خیلی خسته ن.»
خانم ئیگلتن گفت «آره، حتماً! بث همه چیزو به تون می گه. ضمناً اگه برای امشب تون برنامه ای نریختین خوشحال می شیم شام در خدمت تون باشیم.»
دنبال بث از خانه بیرون رفتم، از چند پله پایین رفتیم و به زیرزمین رسیدیم. درِ ورودی کوچک را که باز کرد کمی خم شد و اتاقی بزرگ و مرتب نشانم داد. اتاق با این که زیر همکف بود از دو پنجره در کنج بالای دیوار نور فراوان می گرفت. بث همین طور که در اتاق قدم می زد جزئیات را به من می گفت، کشوها را باز می کرد و گنجه ها، ظروف و هوله ها را با کلماتی به من نشان می داد که لابد بارها تکرارشان کرده بود. تخت خواب و دوش را وارسی کردم اما نگاهم پیوسته به بث بود. پوست خشک، آفتاب سوخته و کشیده اش نشان می داد زیاد بیرون می رود، او را سلامت و سرحال نشان می داد و این حس را به ذهن متبادر می کرد که زود پیر خواهد شد.
ابتدا گمان کردم بیست و یکی دوساله است، اما لحظه ای بعد که او را در نور اتاق می دیدم متوجه شدم احتمالاً بیست و هفت یا بیست و هشت سال دارد. به خصوص چشمانش بسیار فریبنده بود: چشمانی به رنگ بسیار زیبای آبی سیر که از دیگر بخش های چهره اش آرام تر به نظر می رسید و انگار میل نداشت احساساتش را نشان دهد. پیرهن بلند، گشاد و یقه گرد روستایی گونه ای پوشیده بود که بدنش را تا حد زیادی می پوشاند و تنها چیزی که دستگیرم شد، لاغری اش بود. البته خوشبختانه وقتی دقیق تر نگاه کردم نکاتی دیدم که نشان می داد همه جای بدنش هم لاغر نیست. به خصوص از پشت که نگاهش می کردم یکی دو پرده گوشت داشت. مثل همه ی دخترهای بلندقد کمی آسیب پذیر به نظر می آمد. وقتی دوباره نگاه مان به هم افتاد از من پرسید، و گمانم کنایه ای در حرفش نبود، آیا چیز دیگری هست که بخواهم وارسی کنم. خجالت زده سر پایین انداختم و بی تعلل گفتم ظاهراً که همه چیز روبه راه است. قبل از آن که برود قدری من ومن کردم تا سرانجام توانستم بپرسم آیا این دعوتِ شام جدی است. خندید و گفت معلوم است که جدی است، گفت ساعت شش و نیم منتظر من اند.

نظرات کاربران
درباره کتاب جنایات نامحسوس

اه اه
در 4 ماه پیش توسط
کتاب جالبی نبود. اولش با کلی رمز و راز هیجان انگیز شروع شد و آخرش به دم دستی ترین راه حل ممکن رسید. کلی آدم و مسئله هم مطرح شد که همشون بی ربط و بی جواب موندند. حیف ایده ی سری ریاضی به اون خوبی!☹
در 12 ماه پیش توسط
کتاب جالبی بود. یه جاهایی از ترجمه مشکل داشت اما در حدی نبود که نشه متوجه منظور کتاب شد. به افرادی که رمان های جنایی دوس دارن توصیه اش میکنم :) راستی عنوان انگلیسی این کتاب The Oxford Murders هست که سال ۲۰۰۸ یه فیلم از روی این کتاب با همین نام ساخته شده.
در 1 سال پیش توسط