فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تاریک ماه

کتاب تاریک ماه

نسخه الکترونیک کتاب تاریک ماه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تاریک ماه

می‌بینی روزگار مرا گراناز‌‌! چرا کسی تیری در قلبم نمی‌نشاند که راحت‌ام کند. من دو مصیبت دارم، تویی که در جان من آواره‌ای، منی که رهای کوه‌وبیابان‌ام. تیرم به سنگ نشسته گراناز. رفتن تو مردافکن بود. نه خانواده‌ای مانده، نه کس‌وکاری، نه دَیار و دیاری. تو سرزمین من بودی، ولایت من، پدر و مادرم بودی، خویش‌وقوم و دارایی‌ام که به تاراج دیگران رفتی. چه‌گونه می‌توان با این بغض درگلو‌مانده لقمه‌‌ی نان و کشکِ سفره‌‌ی خورشید را فرو داد؟ چه‌گونه می‌شود؟ چه‌طور می‌شود روبه‌روی این خورشید، سر سفره‌‌ی غذایش آبروداری کرد؟ دست خودم نیست که اشک‌هایم شرّه می‌کند، می‌دانم از مردی که گریه کند خوشت نمی‌آید. این را شبی که قرار بود آراگیرای‌ات کنند خودت گفتی. همین بود که مجبور شدم بزنم به ظلمات بیابان. شب ظلمانی تنها محرم آدم‌های رو به ویرانی است. تو بودی چه می‌کردی؟

ادامه...

بخشی از کتاب تاریک ماه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

می توانستی در همان برهوت بی آب رهایم کنی خورشید، پای همان درختِ پیرِ کهور، لیچ خون بگذاری که بمیرم، می توانستی قطار فشنگم را باز کنی، داغیِ سر لوله ی کلاشینکف را بر پیشانی تبدارم چفت کنی و ماشه را بچکانی، می توانستی روبه رویم بنشینی، در چشم های وحشت زده ام خیره شوی و دستت بدون واهمه در جیب های پیراهنِ بلوچی خونینم بگردد، می توانستی قمقمه ات را بر لب های چوب شده ام نگذاری، سوییچ موتور ایژت را بچرخانی، هندل بزنی و از همان راهِ آمده برگردی، حتی نمی توانستم سرم را برگردانم تا خط غبارت را در پشته های سوخته دنبال کنم. تکیه داده بودم به تنه ی درختِ پیرِ کهور و داشت شبحِ تپه های دوردست در چشم های عرق کرده ام غرق می شد. مرگ روبه رویم نشسته بود و داشت بر گلویم پنجه می کشید که صدای موتورسیکلت تو تاراندش. مردی زخمی، روبه موت و لیچِ خون. تیرم کاری بود بلوچ! تیر جفت ران هایم را دوخته بود به هم، خون بسیاری از بدنم رفته بود که تو آمدی، تمام تنم تشنه ی جرعه ای آب بود که کلوخِ راه گلویم را فرو دهد، دنیا را می بینی مرد! امروز اما در خانه ی تو نشسته ام آرام، به جای تنه ی پوست پوست شده ی درخت کَهور، تکیه داده ام به دو بالش توپُر. دم به ساعت آب می پاشند به خارهای آدوربند(۱)، باد گرمِ جهنمی که از لابه لای انبوه خارهای خیسِ بدنه ی کاوار(۲) می گذرد بدل می شود به نسیمی بهشتی و تنم را به مورمور می اندازد. سه روز پیش، جهنمِ گرما بود خفه و خوفناک، دریغ از وزش نرم بادی گرم در آن پُشته ی سیاه و امروز خودم را پیچیده ام در این پتوی نازک، از خنکای دل چسب هوا. تفتِ زمین بدنم را کباب می کرد و حالا بر لحافی پشمین دراز کشیده ام به پهلو، چای تازه دم به قوری چینی، آبگوشت محلی، نان گرم تنوری و مهربانی صاحبِ این خانه که حالا رفته گله اش را به آغل بزند. صدای زنگ گله می آید و خیال را به کجاها که نمی برد! هیهات، با گله ام چه کرده اند؟ با بزهای پاکستانی ام که به هزار ترفند خریده بودم از دست چوبدارهای عشایر به شهر اسلام آباد(۳)؟ با گاو شیری ام چه کرده اند؟ با گوساله اش؟ غروب ها که از سر تلمبه با کوله بار یونجه برمی گشتم به سمتم خیز برمی داشت، چه آرامش غریبی دارد دراز کشیدن بر بستری نرم در خنکای این خانه. تمام این چند ماه را مثل وحش گذرانده ام، عین گرگ بیابان... صدای زنگوله ی گوسفند می آید و زنگ شتر. سوزش جراحت نمی گذارد که راست بنشینم، نفله ام کرده است... بوی زُهم خون دلم را آشوب می کند... خداوند یک در دنیا و صد در آخرت بدهد به این خورشید، لابد رفته رمه به آغل بزند حالا، باید چهل وپنج شش سالی داشته باشدها. قیافه اش مرا به یاد کسی می اندازد که دیده ام در جایی و حالا درست یادم نیست، یحتمل تنهایی و آوارگی خرفت ام کرده... همان قد کشیده، دماغ گوشتی، سبیل های پرپشت و ریش حنابسته، اقل کم باید ده پانزده سالی از من بزرگ تر باشد. به او نمی آید که دختری داشته باشد بلوغاتی، زنش هم که جوان می نماید و جَلد، چه می دانم، شاید این که دیدم خواهرش باشد که دارد در بیرون از خانه مشک می جنباند یا مرغ هایش را به سوراخ می کند... دختر زیبایی است، هر دو بار که دیدم اش دلم به تپش افتاد، مثل سنگی که بیفتد به برکه ای یکهو، هوایی می شود آدم، دست خودش که نیست. لبه های زری دوزی شده ی لباس بلوچی اش افتاده بود روی صندل های بندری، برازنده است لاکردار، با آن چشم های درشت توی آن صورتِ گرد گندمی. انگار خیالاتی شده ام به خاطر این همه سرگردانی در کوه و بیابان وهمناک... خدا نفله ات کند مرد که دستت دارد به نان و نمک شان می رود و چشمت به ناموس شان، خدا لعنت ات کند، این مزد مردمداری و مروت نیست... نمی شد تو نیایی و کنارم ننشینی دختر؟ بستن زخم ها را خورشید و زنش هم می توانستند، آدمِ تیرخورده ی رو به موت دیدن دارد آخر؟ چرا ذهنم را راحت نمی گذارد این؟ کاش مال من بودی هانی... نامش هانی است، خودم شنیدم که صدایش می کردند آب بیاورد از سر قنات. کاش که خورشید بیاید و خلاص ام کند از این تنهایی غریب، از این خیالات خانه خراب کن... چیزی در دل آلاتم درد می کند، چیزی در درونم ورم می کند انگار... چه می شود اگر به این پنج شش خانوار در این آبادی کوچکِ دورافتاده کپری اضافه شود؟ دنیا که روی یک پا نمی ماند، کنارم بنشیند و به تقلای انگشتان کشیده اش نگاه کنم در حین حصیربافی، به صورت گندمی اش در نور ملایم اجاق توی آدوربند. نیمه شب که از کوه سرازیر می شوم و از وهم بیابان می گذرم، به انتظارم ایستاده باشد با فانوسی دودزده بر گذرگاهِ بیابان رو، باهم به خانه برگردیم، قطار فشنگم را باز کند و بگذارد کنارِ متکای زیر سرم، بگویم: «پری های بیابانی هم که مرا در قدمگاهِ چاه اسحق ترساندند کُلفَت تو نمی شدند هانی!» تفنگم را تکیه بدهد به دیواره ی کپر، سگ ها در حاشیه ی دهگاه بلایند، از درِ تنگ کپر بخزد بیرون، بایستد روبه روی ظلمات و با شش دانگ حواس به صدای هیابگیر سگ ها گوش بدهد، بگوید: «آدمی پارس نمی کنند میرجان! آسوده بخواب، بیدارم، می روم نواله بدهم به اشتران.» بگویم: «مهربانی تو آواره ی شهر و دهات ام می کند هانی!» بگوید: «شب از نیمه گذشته، پارچ آب را گذاشته ام بالای بسترت.» بگویم: «همه چیز دوباره روبه راه می شود، دولتی ها بفهمند که بی گناهم امان نامه ام می دهند و حمایت ام می کنند. اشک هایت شره کند روی گونه هایت.»
«هانی را به من می دهی خورشید؟»
«به شرط این که تفنگ و قطارت را سه طلاقه کنی.»
«رمه داری می کنم، حنا و وَسمه می کارم، کارِ بلوچ کاره ای، آباءواجدادی، چه می گویی؟»
ممکن است تفنگ به رویم بکشد: «خرج یک فشنگ ات می کنم نامرد!» نه، نه هر کاری راه و روشی دارد، سرگردنه بندی که نیست، باید طوری بفهمانم اش که از کوره درنرود بزند گُرده گاهِ آدم را کشت زارِ سربِ داغ کند... همان طور که مرسوم دنیاست خورشید جان خواهان هانی ام. تو که جانم را نجات داده ای دلم را هم نجات بده. تفنگ را از ضامن خارج کرده ام، می دهم به دست تو. اگر که فکر می کنی به حرمت نان و نمکت پشت کرده ام می توانی هر سی فشنگ خشابش را در سینه ام بنشانی بی بروبرگرد. مرا در کنار خودت حفظ کن. تریاک را ترک می کنم و می چسبم به زندگی، به همین قرآن خدا که بر قطارم بسته... کسی دارد با تشت به خارهای آدوربند آب می پاشد، مورمورم می شود در خنکای دل چسبِ این هوا، قورباغه ها و جیرجیرک ها در حوضِ آبِ پشتِ آدوربند غوغا کرده اند... چه کیفی دارد غلت زدن بر قالی های محلیِ این خانه، لم دادن بر متکاهای تمیز که با سلیقه چیده شده اند در تهِ کاوار، نوشیدن چای داغ... به گمانم که دارند به خانه می آیند، باد پسینگاهی نجوای شان را از لابه لای شاخ وبرگ خانه نشت می دهد، حتماً فانوس های دهگاه یکی پس از دیگری روشن شده اند... صدای رادیو می آید، صدای دل نواز رادیو، چه قدر صدای رادیو خوب است، تابستان ها می خزیدم توی پشه بند، ترانه می خواند، قصه ی راهِ شب می گفت، ذهن آدمی را به کجاها که نمی بُرد رادیو، افسوس! یحتمل که از کپرِ پشتِ خانه ی خورشید می آید... پسین که خزیدم بروم دست به آب حدوحدود دهگاه به دستم آمد... صدای خورشید را باد می آورد از پشت ردیف آغل ها: «غُلور(۴) به اشترها داد ه ای هانی؟» صدای هانی است که دارد دور می شود در هیاهوی باد، چه نازکایی، آدم را خیالاتی می کند این صدای جوانانه... انگار که دارد کسی از بیرون خانه می آید... بهتر است خودم را بزنم به آه و ناله تا قدری دورگردی ام کنند... چه قدر محتاجِ دل سوزی و محبت ام، هیهات.
- در چه حالی قوم وخویش؟
- هی... سرگرم خیالات ام، بیابانی آدم با خیال خویشِ تنی است خورشید، این را پدرم می گفت.
- جراحت پاهایت در چه حالت است، آ؟
- رمق که به پاهایم نیست، جای زخم های شان را انگار که سیخ گداخته گذاشته باشند، تا جگرگاه آدم تیر می کشد.
- چند روزی که از جایت جم نخوری آ، تَیار می شوی، تو هنوز جوانی و قوی بنیه. سن و سالت چند است؟
- سی ویَک .
- آ.
-تو نمی خواهی که دودی گرفته باشی؟
- دو بسته سیگار زَر برایت گرفته ام، مرغوب نیست آ، ولی بیابان است، به زحمت سیگار خوب پیدا می شود.
- توی این مدت چه کارها که نکردی برای من برادروار، تا زنده باشم دعاگوی تو خواهم بود.
- اگر که پیدایت نکرده بودم تا به حال شده بودی خوراک وحوشات بیابانی، هنوز عمرت به دنیا باقی بودآ.
- چیزی به یادم نمی آید، جز بوی دودِ اگزوزِ موتورسیکلتِ ایژِ تو که در دماغم می پیچید و ته دلم را کمی روشن کرده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب تاریک ماه

رمانی بی نهایت زیبا. زبانی خلاقانه که گاهی تنه به شعر می زند. حکایتی از پست و بلند زندگی و دلدادگی در نواحی کمتر شناخته شده ایران. خواندنش را به جد توصیه می کنم.
در 11 ماه پیش توسط جهانبخش لورگی پور
کتاب بدی نیست ولی خیلی هم عالی نیست، به یه بار خوندنش میرزه
در 7 ماه پیش توسط far...ati