فیدیبو نماینده قانونی نشر افکار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب پرنده‌ی برفی
مجموعه داستان‌های کوتاه

نسخه الکترونیک کتاب پرنده‌ی برفی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پرنده‌ی برفی

پسرک کنار پنجره، بینی را به شیشه چسبانده بود و پرنده را تماشا می‌کرد. پیشانی را به شیشه می‌فشرد و بخار آن را که ناپدید می‌شد، نگاه می‌کرد. این کار را سه بار کرد و عجیب بود اگر تا شب از آن دست می‌کشید. صندلی‌های حصیری در حیاط جلویی، از برف سنگین شده بود و او آرزو می‌کرد کاش بیرون بود تا برف‌هایشان را پایین می‌ریخت.

ادامه...
  • ناشر نشر افکار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.54 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پرنده‌ی برفی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اُکتاویو پاز (Octavio Paz)

(تولد: ۳۱ مارس ۱۹۱۴ ـ مرگ: ۱۹ آوریل ۱۹۹۸)

شاعر و نویسنده ی برجسته و مشهور مکزیکی که از دانشگاه ملی مکزیکو فارغ التحصیل شده و دوشادوش جمهوریخواهان در جنگ داخلی اسپانیا نبرد کرده است. در همه ی زمینه های ادبی چیره دستی خود را نشان داده، اما شهرت خود را بیشتر مدیون شعر است. شعر بلند سنگ آفتاب، یکی از ده مجموعه شعری است که تاکنون به چاپ رسانده و به اکثر زبان ها ترجمه شده است. هزارتوهای انزوا، مطالعه ی در خور توجهی از خصلت و فرهنگ مکزیکی است که اصل آن در سال ۱۹۵۰ منتشر شده است.
پاز برنده ی جایزه ی نوبل سال ۱۹۹۰ میلادی است.

زندگی من با موج

دریا را که ترک کردم موجی از موج های دیگر پیش افتاد. موجی بلند و روشن. به رغم امواج دیگر که شیون کنان دامن شناورش را چسبیدند، او دست در بازوی من انداخت و جست وخیزکنان همراهم شد. دلم نیامد چیزی به او بگویم، زیرا که اگر در جلوِ دوستانش شرمنده اش می کردم آزرده می شدم. سوای این، نگاه های خیره و خشمناک بزرگترها فلجم کرد. به شهر که رسیدیم برایش توضیح دادم که غیرممکن است، که زندگی در شهر، ورای تصوّر اوست، آن هم با مهارت موجی که هیچ گاه دریا را ترک نکرده است. سخت نگاهم کرد «نه، تصمیمت گرفته شده. تو نمی توانی برگردی». به مهربانی، به خشونت و چرب زبانی متوسل شدم. فریاد برآورد، جیغ کشید، در آغوشم گرفت و تهدیدم کرد. مجبور شدم پوزش بخواهم.
از فردا دردسرم آغاز شد. چطور می توانستیم دور از چشمان نگهبان قطار، مسافران و پلیس سوار قطار بشویم؟ بدون شک قوانینی برای جلوگیری از سوار و پیاده شدن امواج در قطار تصویب نشده بود، اما عرف حاکم عمل ما را به دادگاه می کشاند. پس از تفکر بسیار، سرانجام یک ساعت قبل از حرکت قطار به ایستگاه رفتم، صندلیم را پیدا کردم و روی آن نشستم و هنگامی که کسی متوجهم نبود آبی را که برای مسافران در بشکه ریخته بودند، خالی کردم و با دقت دوستم را در آن ریختم.
نخستین حادثه هنگامی پیش آمد که بچه های زوجِ کنار دستی من سروصداشان از تشنگی بلند شد. من جلو آنها را گرفتم و قول دادم که برایشان نوشابه و لیموناد بخرم. نزدیک بود پیشنهاد مرا بپذیرند که مسافر تشنه دیگری به بشکه نزدیک شد. درصدد بودم که از او هم دعوت کنم، اما نگاه خیره ی مرد همراهش مرا از تصمیمی که گرفته بودم، منصرف کرد. آن خانم لیوانی کاغذی برداشت، به بشکه نزدیک شد و شیر را چرخاند. لیوانش هنوز نیمه پر نشده بود که پریدم میان آن زن و دوستم. خانم شگفت زده براندازم کرد. در حال پوزش خواهی بودم که یکی از بچه ها دوباره شیر را چرخاند. به شدت آن را بستم. خانم لیوان را به لب هایش برد «آخ این آب که شور است.»
پسرک حرف او را بازگو کرد. مسافران زیادی از جای خود بلند شدند. شوهرِ آن خانم، نگهبان قطار را صدا زد «این آقا نمک ریخت توی آب.»
نگهبان قطار بازرس قطار را صدا زد «پس تو مواد در آب ریختی؟»
بازرس قطار به نوبت پلیس قطار را صدا زد «پس تو آب را مسموم کردی؟»
پلیس قطار به نوبت سروان را صدا زد «پس مسموم کننده تو هستی؟»
سروان ماموران را صدا زد. آنها در میان نگاه های خیره و پچ پچ های مسافران مرا به داخل واگونی خالی بردند. در ایستگاه بعدی پیاده ام کردند و به زندانم انداختند.
روزها سپری شد و کسی با من صحبت نکرد جز در طول بازجویی های طولانی، ماجرایم را که شرح دادم، هیچ کس باور نکرد. حتی زندانبان که سرش را تکان می داد و می گفت «مورد وخیمی است، واقعا وخیم. تو که نمی خواستی بچه ها را مسموم کنی؟» یک روز مرا نزد رئیس دادگاه بردند. او هم تکرار کرد «دعوای تو مشکل است. آن را به دادگاه کیفری می فرستم.»
یک سال گذشت. سرانجام حکم دادگاه برایم صادر شد. از آنجا که قربانیانی وجود نداشت، محکومیتم سبک بود. پس از مدت کوتاهی، روز آزادی ام فرا رسید.
رئیس زندان مرا به داخل اتاقش فراخواند «خوب، حالا تو آزادی. شانس آوردی که قربانیانی وجود نداشت. اما دیگر از این کارها نکن، وگرنه دفعه دیگر زندانیت به این کوتاهی نخواهد بود...» و با همان خیرگی که دیگران مرا می نگریستند به من خیره شد.
بعدازظهر همان روز سوار قطار شدم و پس از ساعت ها سفر ناراحت کننده، به مکزیکوسیتی رسیدم. تاکسی گرفتم و به خانه رفتم. به در آپارتمانم که رسیدم صدای خنده و آواز به گوشم رسید. تو قفسه سینه ام دردی احساس کردم، دردی شبیه ضربه موجی از شگفتی، آنگاه که شگفتی سراسر قفسه سینه ما را حسابی زیر ضربه می گیرد. دوستم آنجا بود. آوازخوانان و خندان مثلِ همیشه.
ـ چطور برگشتی؟
ـ ساده با قطار. یک نفر بعد از آنکه مطمئن شد فقط آب شور هستم، مرا توی رادیاتور ریخت! مسافرت سختی بود. طولی نکشید که تبدیل به توده سپیدی از بخار شدم. بعد به صورت باران قشنگی روی ماشین ریختم. خیلی تحلیل رفتم. قطره های زیادی را از دست دادم.
حضور او زندگیم را تغییر داد. خانه یا راهروهای تاریک و اثاثِ خاک گرفته پر از هوا شد، با خورشید، با صداها و پژواک های سبز و آبی، انبوه بی شمار و شادی از ارتعاش ها و پژواک ها. یک موج، چه موج های بی شماری است و چگونه می تواند از یک دیوار، یک سینه، یک پیشانی که تاجی از کف درست کرده، یک ساحل، یک صخره یا یک آبشار بسازد! دستان روشنش حتی گوشه های از یاد رفته، گوشه های کوچک غبار گرفته و نامرتب را لمس کرد. هر چیزی لب به خنده گشود و هرجا با دندان ها درخشیدن گرفت. خورشید با شعف به اتاق های قدیمی سر کشید و ساعت ها در خانه ام ماند، و خانه های دیگر، محله، شهر و کشور را رها کرد و بعضی شب ها، خیلی دیر، ستارگان رسوا شده دزدکی او را از اتاق من تماشا می کردند.
عشق یک بازی بود. آفریده ای ابدی. همه چیزِ ساحل، شن و بستری از ملافه ها بود که همواره تازه می نمودند. اگر او را در آغوش می کشیدم، از غرور به خود می بالید، به گونه ای باور نکردنی بلندقد بود، شبیه ساقه شکننده صنوبر. طولی نکشید که آن لاغری در چشمه ای از پرهای سپید به گُل نشست، در مجموعه ای از لبخندها که به روی سر و پشت من بارید و سراپایم را با سپیدی پوشاند. یا جلوم دراز می کشید، بیکران شبیه افق، تا من هم به افق و سکوت بدل می شدم. مواج و پر مرا در برمی گرفت، شبیه موسیقی یا لب های غول آسا. حضورش آمد و رفت نوازش ها، زمزمه ها و بوسه ها بود. در آب هایش غرق شدم تا سراپایم خیس شد و در چشم به هم زدنی باز خود را بیرون از آب دیدم، در اوج سرگیجه، به گونه ای رمزآمیز معلق ماندم تا آنکه شبیه سنگی فرو افتادم و احساس کردم که به آرامی به روی خشکی ته نشین شدم، شبیه یک پر. هیچ چیز را با خوابیدن در آن آب ها قیاس نتوان کرد که با ضربه هزار شلاق، با هزار یورشی که خنده را پس می زد، بیدار شدم.
اما هیچ گاه به کانون وجودش نرسیدم. هیچ گاه برهنگی رنج و مرگ را لمس نکردم. شاید آن جنبه اسرارآمیزی که زن را آسیب پذیر و میرا می کند، آن دکمه الکتریکی که همه اتصالات، کشش ها و استواری ها را به خواب سنگین فرو می برد، در امواج وجود ندارد.
حساسیت موج، شبیه حساسیت زنان در موج های ریز پخش می شود، امواجی که نه تنها متحدالمرکزند، بلکه تقریبا خارج از مرکزند و هر بار در فاصله ای دورتر پخش می شوند تا کهکشان های دیگر را لمس کنند. دوست داشتن او ادامه یافتن تا تماس های منزوی، تا نوسان داشتن با ستارگان دوردستی بود که هیچ گاه انتظارش را نداشتیم. اما کانون او... نه، او کانونی نداشت، درست شبیه خلایی بود در گردباد که مرا به درون کشید و آرامم کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب پرنده‌ی برفی