فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بی‌سوادی که حساب‌وکتاب سرش می‌شد

کتاب بی‌سوادی که حساب‌وکتاب سرش می‌شد

نسخه الکترونیک کتاب بی‌سوادی که حساب‌وکتاب سرش می‌شد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بی‌سوادی که حساب‌وکتاب سرش می‌شد

رئیس تازه‌منصوب‌شده‌‌ی تخلیه‌‌ی چاه بخش B سووتو، هرگز پا به مدرسه نگذاشته بود. از طرفی به این دلیل که مادرش مسائل دیگری را در اولویت قرار داده بود، و از طرف دیگر به این دلیل که این دختر در افریقای جنوبی به دنیا آمده بود، آن هم در اوایل دهه‌ی شصت که قدرتمداران عالم سیاست معتقد بودند که کودکانی از جنس نومبکو اصلاً به حساب نمی‌‌آیند. نخست‌وزیر آن زمان به خاطر طرح این سؤال نغز، شهره‌ی خاص‌وعام بود: اصلاً چرا سیاه‌پوستان باید به مدرسه بروند، وقتی که به‌هرحال برای حمل چوب و آب خلق شده‌‌اند؟ ولی او اشتباه می‌‌کرد، چون نومبکو نه چوب حمل می‌‌کرد و نه آب، بلکه مدفوع. با این وجود، هیچ نشانی دال بر این نبود که چنین دختر ظریف و نحیفی روزی با پادشاهان و رؤسای جمهور نشست‌وبرخاست کند. یا دنیایی را در ترس و وحشت نگه دارد. یا جهت‌‌گیری سیاست جهانی را تحت‌تأثیر قرار دهد. اگر آنی نبود که بود. ولی او همان بود.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بی‌سوادی که حساب‌وکتاب سرش می‌شد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

از لحاظ آماری، احتمال این که فرد بی سوادی در سووتوِ دهه ی هفتاد رشد کند و روزی در یک ماشین، کنار پادشاه سوئد و نخست وزیر این کشور بنشیند، یک به چهل و نُه میلیارد و هفتصد و شصت و شش میلیون و دویست و دوازده هزار و هشتصد و ده است.
و آن هم براساس محاسبات همین فردِ بی سواد.

قسمت اول

تفاوت بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدومرز دارد.

اندیشمند ناشناس

یک: درباره ی دخترکی داخل یک کلبه و مردی که با مُردنش دخترک را از آن جا بیرون کشید

در واقع قرعه ی شانس، نصیب کارگران تخلیه ی چاه بزرگ ترین ناحیه ی فقیرنشین افریقای جنوبی شده بود. آن ها هم صاحب شغل بودند و هم سقفی بالای سرشان داشتند.
با این وجود، طبق آمار هیچ آینده ای نداشتند. بیشتر آن ها بر اثر ابتلا به مرض سل، بیماری های ریوی، اسهال، سوءمصرف قرص، الکل و یا ترکیبی از هر دو، در سن وسال نسبتاً پایینی از دنیا می رفتند. اندک نمونه هایی شانس برگزاری جشن پنجاهمین سالگرد تولدشان را داشتند. مثلاً رئیس دفتر یکی از شرکت های تخلیه ی چاه در سووتو. ولی او، هم ازکارافتاده شده بود و هم بیمار. او تعداد زیادی قرص مُسکن را با مقدار زیادی آبجو پایین می داد، آن هم همیشه صبح زود. نتیجه اش این شد که روزی سرِ یکی از مسئولان اداری آب وفاضلاب ژوهانسبورگ فریاد کشید و به سمت او حمله ور شد. مردک احمق به خود چنین اجازه ای داده بود! مسئله به رئیس اداره ی مربوطه در ژوهانسبورگ گزارش شد و او هم صبح روز بعد، هنگام استراحت برای نوشیدن یک قهوه، به همکاران اعلام کرد که وقت آن رسیده که بی سوادِ بخش B تعویض شود.
در ثانی عجب وقت مطبوعی برای استراحت! به مناسبت جشن خوش آمدگویی به دستیار جدید اداره، علاوه بر قهوه، کیک هم موجود بود. اسم کارمند جدید
پیت دو تویت(۱) بود، مردی بیست و سه ساله که این اولین شغلش پس از اتمام تحصیلات دانشگاهی محسوب می شد.
حل مشکلِ ایجادشده در سووتو هم جزء وظایف کارمند جدید بود، چون روال کاریِ شهرداری ژوهانسبورگ این گونه بود: هر کس را که تازه شروع به کار می کرد، برای آب دیده شدن به بخش بی سوادان می فرستادند.
در واقع هیچ کس نمی دانست که آیا تمام کارکنان بخش تخلیه ی چاه وفاضلاب واقعاً بی سواد بودند یا نه، ولی با این وجود، این گونه خطاب می شدند. به هرحال هیچ کدام از آن ها به مدرسه نرفته بودند. همه ی آن ها در کلبه هایی محقر و دورافتاده زندگی می کردند و در فهم مطالب دچار مشکلات عدیده ای بودند.
***
پیت دو تویت اصلاً احساس خوشایندی نداشت. این اولین ملاقاتش با وحشی ها بود. پدرش، فروشنده ی آثار هنری، برای اطمینان خاطر همراه او یک محافظ شخصی فرستاده بود.
جوان بیست و سه ساله، وارد دفتر کار موسسه ی تخلیه ی چاه وفاضلاب شد و نتوانست نظرش را درباره ی بوی گندی که فضا را پُر کرده بود، برای خودش نگه دارد. آن طرف میزتحریر، رئیسی نشسته بود که حالا باید از کار اخراج می شد.
و در کنارش دخترکی ریزاندام که در کمال شگفتی دهانش را باز کرد و گفت که متاسفانه مدفوع دارای این خصلت بد است که بوی گند می دهد.
پیت دو تویت لحظه ای با خود اندیشید که آیا این دخترک گستاخی کرده، ولی نه، نمی توانست این گونه باشد.
پس خود را به نشنیدن زد. به جای آن برای آقای رئیس شرح داد که او نمی تواند شغلش را حفظ کند ــ تصمیمی است که از بالا گرفته شده ــ ولی می تواند روی دریافت سه ماه حقوق حساب کند، مشروط بر این که تا هفته ی آینده برای تصاحب این پُست چندین فرد واجدِشرایط را معرفی کند.
رئیسِ تازه خلع شده پرسید «نمی توانم شغل سابقم را به عنوان کارگر تخلیه ی چاه داشته باشم و اندک حقوقی دریافت کنم؟»
پیت دو تویت گفت «نه، نمی توانی.»

پیت دو تویت هفته ی بعد دوباره همراه با محافظ شخصی اش بازگشت. رئیس مخلوع پشت میز کار نشسته بود، یقیناً برای آخرین بار. در کنارش هم همان دخترک ایستاده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب بی‌سوادی که حساب‌وکتاب سرش می‌شد

کتاب جالب و جذابی بود
در 2 ماه پیش توسط
خوب بود، بعضی قسمتاش کسل کننده بود، ترجمه عالی
در 4 ماه پیش توسط
عاشق کتابای یوناسون هستم
در 10 ماه پیش توسط
این کتاب عالیه خیلی دوسش داشتم
در 2 سال پیش توسط
از خوندنش خسته شدم چون بیش از اندازه نویسنده داستانو کشش داده.
در 2 سال پیش توسط