فیدیبو نماینده قانونی نشر نشانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب تاج و خنجر

نسخه الکترونیک کتاب تاج و خنجر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تاج و خنجر

آرام گوش بسپار، صدای قدم‌های داستان است میان این کوچه‌باغ‌های پیر. موج در موج تصویر است رقصان در برابر چشم. او کیست با جامه‌ی سپید که از دل آتشی بی هیچ سیاهی به بیرون گام می‌نهد؟
پا می‌نهد برخود تا بهترین تصویر از راستی گردد. یک داستان ناب تا از دل هر ذره‌اش یک شعر، یک داستان، یک تکه از حقیقت بودن باشد. اینجا صدای خوش داستانی است وسط پیچ در پیچ خاطره و بودن، وقتی کسی از خاکستر سر بلند می‌کند گل می‌دهد تا داستان‌های خوب‌، زمین و تمامی خاطرات انسانی چیزی کم نداشته باشد.

ادامه...
  • ناشر نشر نشانه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.23 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تاج و خنجر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول: پیوند

صدای شیهه ی اسب سکوت کاخ را در هم شکست. پیکی از جانب شاه سمنگان به سوی توران زمین و کاخ پشنگ شاه­ِ شاهان راهی شده بود. با ورود پیک به محوطه ی کاخ، روبه روی اصطبل افسار اسب را کشید. اسب خسته از یک مسیر طولانی با دهانی کف آلود عرق کرده، شیهه ی بلندی سر داد و از حرکت ایستاد. مرد سوار از اسب پایین جَست و نگاهی به مهتر اصطبل که با شتاب به سوی او می­آمد انداخت. مهتر مردی میان سال و خوشرو بود. پیک افسار اسب را به دستش داد و گفت:
: مسافت زیادی پیموده ام، حیوان خسته و گرسنه است. نخست عرقش را بگیر و زود آن را به اصطبل ببر و تیمار کن!
مهتر، افسار چرمینه ی اسب را از پیک گرفت و تعظیم کرد.
پیک به سرعت مسیر راه ورودی کاخ را پیش گرفت. مهتر درحالی که با دستی دیگر گردن و یال های خرمایی اسب را نوازش می کرد، لحظاتی حیوان را در محوطه راه برد و سپس به سوی اصطبل راه افتاد.
مسئول تشریفات کاخ وارد تالار اصلی شد و در برابر شاه توران تعظیمی کرد:
: قربان پیکی از شهر سمنگان رسیده و اجازه­ی شرفیابی می­خواهد.
پشنگ که بر تخت فیروزه­نشان خود یله رفته، لباس­هایی ابریشمین و زربفت پوشیده بود. تاج یاقوت نشانی بر سر داشت. با صدای بلندی گفت:
: بگویید وارد شود.
پسرانِ جوان پشنگ، افراسیاب، اغریرث و گرسیوز در سمت راست شاه، و ویسه برادر پشنگ و فرزندانش نیز همراه با دیگر پهلوانان تورانی در سمت چپ شاه بر تخت نشسته، همه منتظر شنیدن اخبار جدید بودند. پیک وارد شد و در برابر شاه زانو زد و نامه را به دست ویسه داد. بوسه بر تخت و انگشتان شاه زد و به جای نخست خود بازگشت و منتظر ایستاد.
ویسه پهلوانی نامی به رسم تورانیان محاسنش را بلند نگاه داشته و موهای سرش را از پشت سرش بسته بود. دستی به سبیل­های بلندش کشید و با اشاره ی پشنگ نامه را گشود و شروع به خواندن کرد:
: " شاه شاهان، شاه توران زمین پر قدرت و جاودان باد… دربار سمنگان با گشوده شدن دیدگان فرزندی پسر، غرق شادی و سرور است… از آن شاه والا مقام؛ خواهان ورود به شکارگاه بهاره هستیم… باشد که خاک پای آن شاه قدرتمند طوطیای چشم­های منتظر ما شود و لایق خدمت به فرزند و نبیره های فریدون بزرگ باشیم!… فرمانبردار شاه شاهان، شاه توران زمین؛ «شاه سمنگان» "
پشنگ از شنیدن خبر شادمان شد و دستور داد از پیک به گرمی استقبال کنند و به پاس آن خبر خوش دستور جشن و شادی داد. شاهزادگان تورانی از این که فصل بهار را در شکارگاه­های سمنگان خواهند گذراند، شاد و خوشحال شدند.
پشنگ در بین فرزندانش به اغریرث وابستگی ویژه ای داشت و او را به خاطر مهربانی و انسی که با دیگر برادران و عموزاده هایش داشت، می ستود. گرسیوز فرزند سوم پشنگ، همیشه از محبت پدر به اغریرث رشک می برد. او به خوبی می دانست که افراسیاب ولیعهد و جانشین پدر خواهد شد و به همین دلیل با گمانه زنی های خود همیشه بر افکار اطرافیان نسبت به اغریرث اثر بدی می گذاشت.
از آن سو در دربار سمنگان، همه ی خادمین و ندیمه ها روزهای پر کار خود را سپری می کردند. از همه ی نقاط توران زمین پیک هایی با تحفه های شاهوار راهی دربار شاه سمنگان می شدند. چند روز بود که از تولد کودک می گذشت. به دستور شاه همه ی تالارهای کاخ به زیباترین پرده ها و فرش ها و گل ها آراسته شد. ندیمه­های زیباروی دربار با پرهای نرم و لطیف و رنگارنگ پرندگان که به سر چوب های بلندی بسته شده بود، دیوارها و پنجره های مشبک و رنگین کاخ را تمیز می کردند.
«زرگیسو» ملکه ی سمنگانی در کنار نوزاد زیبارویش بر بستری فاخر از پارچه ها و پَر اعلای پرندگان آرمیده بود. ندیمه ی مخصوص به آرامی کودک را در آغوش گرفت و به دایه ی مخصوص سپرد تا به استراحتگاه خود ببرد.
تالار کاخ سمنگان در محوطه ی وسط کاخ قرار داشت و بسیار بزرگ و زیبا بود. تخت شاه در بالاترین مکان که از سه سکوی سنگی ساخته شده بود، قرار داشت. در سمت چپ و راست سکوها شش غلام دست به سینه و آماده ی خدمت به شاه جوان بودند. با ورود پیک ها و بزرگان و نمایندگان تورانی که از چین و ختن و خوارزم و شهرهای دیگر توران زمین مانند طراز، چگل، خلخ به دربار آمده بودند، تالار مملو از جمعیت شد. ملازمان دربار برای راحتی میهمانان بهترین رامشگران را به دربار فراخوانده بودند. ندیمه ها و کنیزکان ملکه با مرتب کردن بستر بانویشان او را در نشستن و تکیه دادن کمک می کردند.

چند روز که از تولد شاهزاده می گذشت، اینک بهترین فرصت برای یک تغذیه ی مناسب و آراستن ملکه ی سمنگان برای حضور در کنار شاه و میهمانان بود. ملکه ی زیباروی سمنگانی که در آن چند روز جز یک جام شیر هیچ غذای دیگری تناول نکرده بود با ورود ندیمه ی مخصوص چشمانش را گشود. ندیمه گفت:
: بانو زرگیسو به سلامت باشند… شاه جوان فرمان داده است در میهمانی بزرگ امشب در کنارشان به تخت بنشینید.
ملکه با یاری دو ندیمه که بازوانش را گرفته بودند، در بستر نشست. صورت سفید و گونه های گلگون ملکه در این مدت به زردی گراییده بود. ندیمه ی مخصوص با صدای رسایی گفت:
: هرچه زودتر غذای ملکه را به استراحتگاه بیاورید… تا شروع میهمانی ساعتی بیش نمانده است.
کنیزکان با طبق های حاوی غذا و میوه از راه رسیدند. ملکه با صدایی آرام و مهربان گفت:
: حال فرزندم چگونه است؟!
ندیمه ی مخصوص که پرنوش نام داشت گفت:
: شاهزاده در کمال صحت و سلامت در آغوش دایه­ی بزرگ در حال نوشیدن شیر است…
ملکه اولین طبق را از نظر گذراند. چند قرص نان و جامی حاوی شیر داغ و ظرفی پر از میوه­های تازه بود. در طبق دوم ظرف بزرگ طلایی که لبه­های چین چین داشت، لبریز از گوشت بریان و قدری سبزیجات پخته بود. از بوی خوش غذا اشتهای ملکه تحریک شد و پس از مدت­ها به کمک پرنوش و کنیزکان شروع به تناول غذا کرد.
ملکه غذایش را در آرامش کامل به پایان رساند، پرنوش لباس مخصوص بانوی اول سمنگان را به استراحتگاه آورد. یکی از ندیمه­ها با ظرفی آب و پارچه ای تمیز به حضور ملکه آمد. ادای احترام کرد و ظرف آب را مقابل ملکه قرار داد. بانو زرگیسو انگشتان ظریف و زیبایش را با دقت و وسواس خاصی شست و پس از خشک کردن آن به کمک پرنوش از بستر بیرون آمد. پس از پوشیدن لباس مخصوصش که از لطیف ترین پارچه ها دوخته شده بود، مقابل پرنوش ایستاد. پرنوش که طبق معمول به وظیفه اش آشنا بود، موهای طلایی و زیبای بانویش را با شانه ی چوبی و الماس نشان، شانه زد و نیم تاج گوهرنشانش را بر سرش قرار داد. بانو زرگیسو پرسید:
: از حال و هوای تالار بگو آیا همسران درباریان تورانی هم آمده اند؟!…

نظرات کاربران درباره کتاب تاج و خنجر