فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دری وری

کتاب دری وری

نسخه الکترونیک کتاب دری وری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دری وری

آقای معیری آدم محترم و البته پیری بود. به‌‌شدت پیر! از آن دسته آدم‌‌هایی که انگار زندگی مدت‌‌هاست با آن‌‌ها رودربایستی دارد و ایضاً انگار هیچ‌‌کس، حتا ملک‌‌الموت، هم رویش نمی‌‌شود به آن‌‌ها بگوید موعد زندگی کردن شما تمام شده، لطفاً تشریف ببرید آن دنیا! آقای معیری در طول زندگی به دو چیز علاقه داشت؛ یکی پیاده‌‌روی و دیگری دکتر مصدق. بزرگ‌‌ترین سؤالش هم حتا بیش و پیش از بودن یا نبودن، این بود که مردمِ همیشه‌‌درصحنه (احتمالاً مردم آن زمان لقب دیگری داشته‌‌اند، ما همین از دست‌‌مان برمی‌‌آمد!) چرا طی چهل و هشت ساعت از زنده‌‌باد مصدق به جاویدشاه تغییر موضع داده بودند. اساساً با تمام کسانی که یا در کودتای ۲۸ مرداد نقش داشتند یا آن را تبریک گفتند یا از رخ دادنش شادمان بودند، میانه‌‌ی خوبی نداشت و ازشان خوشش هم نمی‌‌آمد. از شعبان‌بی‌‌مخ گرفته تا زاهدی و تا یکی دو نفر دیگر که آوردنِ اسم‌‌شان هم اعطای مجوز به این کتاب را با خطر روبه‌‌رو می‌‌کند هم... همان اعطای مجوز را با خطر روبه‌‌رو می‌‌سازد.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.53 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دری وری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

آقای معیری آدم محترم و البته پیری بود. به شدت پیر! از آن دسته آدم هایی که انگار زندگی مدت هاست با آن ها رودربایستی دارد و ایضاً انگار هیچ کس، حتا ملک الموت، هم رویش نمی شود به آن ها بگوید موعد زندگی کردن شما تمام شده، لطفاً تشریف ببرید آن دنیا!
آقای معیری در طول زندگی به دو چیز علاقه داشت؛ یکی پیاده روی و دیگری دکتر مصدق. بزرگ ترین سوالش هم حتا بیش و پیش از بودن یا نبودن، این بود که مردمِ همیشه درصحنه (احتمالاً مردم آن زمان لقب دیگری داشته اند، ما همین از دست مان برمی آمد!) چرا طی چهل و هشت ساعت از زنده باد مصدق به جاویدشاه تغییر موضع داده بودند. اساساً با تمام کسانی که یا در کودتای ۲۸ مرداد نقش داشتند یا آن را تبریک گفتند یا از رخ دادنش شادمان بودند، میانه ی خوبی نداشت و ازشان خوشش هم نمی آمد. از شعبان بی مخ گرفته تا زاهدی و تا یکی دو نفر دیگر که آوردنِ اسم شان هم اعطای مجوز به این کتاب را با خطر روبه رو می کند هم... همان اعطای مجوز را با خطر روبه رو می سازد.
آقای معیری ۹۴ سال سن داشت. یعنی به طرز شگفت آوری متولد اول فروردین هزار و سیصد بود. درست روز آغاز قرن. از این منظر آقای خاص، ژوزه مورینیو نبود، آقای معیری بود؛ این را شناسنامه اش می گفت. خودش البته معتقد بود این شناسنامه مالِ برادر بزرگ ترش است که یک سال پیش از او به دنیا آمده بود و در همان ماه های نخستِ پس از تولد، به رحمت خدا رفته و ابوی ایشان هم برای صرفه جویی در وقتِ اذناب دولت ترجیح داده به سجل احوال مراجعه نکند و خلاصه همان شناسنامه تبدیل شده به برگه ی هویت آقای معیری.
البته با تمام این احوالات و تفاسیر، سن ایشان یک سال و سه چهار ماه تفاوت می کرد که تصدیق می کنید با توجه به شرایط سنی او، چندان قابل بحث نبود. تنها تفاوت عمده ای که این ماجرا ایجاد می کرد این بود که نام اخوی مرحوم معیری اسفندیار بود و اسم واقعی خود او، که کُل اهل فامیل و نزدیکان زنده و مرحوم شده او را به این اسم صدا می زدند، صابر! حالا این که مرحومِ ابویِ آقای معیری چرا اسم فرزندانش تا این حد متفاوت بوده، خارج از قدرت قضاوت ماست و با توجه به زمان این نام گذاری ها، قاعدتاً در این باره باید مورخین نظر بدهند.
خلاصه این که آقای صابر معیری بنا به تمام اسناد و مدارک و طبعاً شناسنامه و تصدیق ها و دیپلم ها و... اسفندیار معیری بود. یعنی کسی که کمی کمتر از یک قرن پیش بدرود حیات گفته بود و همین مسئله در طول زندگیِ به واقع طولانی او برایش مشکلات مختلف و بعضاً غریبی ایجاد کرده بود.
یک بار چیزی نمانده بود کلاً عروسی اش به هم بخورد. و این در حالی بود که نوزده ماه پیش از آن، یک بار عروسی اش بر سر همین موضوع به هم خورده بود! عروس که بعد از کلی ناز و ادا و عور و اطوار، آن هم به اصرار، سرانجام رضایت داده بود با آقای معیری ازدواج کند، در محضر دبه کرد که یکی دیگر را لقمه گرفته اند اما بر اساس سند و مدرک یکی دیگر را دارند فرو می کنند توی حلقش. هر قدر هم ابرام کرده بودند که اصل جنس پیشِ روی اوست، زورشان به انکارِ عروس و نامِ ثبت شده در سجل نرسیده بود. حتا یکی دو نفر از فامیل توضیح داده بودند که اصولاً و از بیخ اسفندیار مُرده اما این توضیحات کار را بدتر کرده بود که «من زنِ مُرده نمی شم!»
پُرواضح است که عروسِ مربوطه گلویش پیش کس دیگری گیر کرده بوده وگرنه معیری با هر اسم کوچکی آن قدر فرد متشخص و مقبول و فهمیده ای بود که هر خانمی با اندک بهره ای از عقل و خُرده مایه ای از درایت، حتماً زنش بشود. در ثانی هم این که یکی را نشان بدهند و دیگری را به عقد دربیاورند از قدیم الایام مربوط به خانم ها بوده که دختر زیبارو را با استدلالِ «یک نظر حلاله»، نشان می دادند و بعد در مراسم عقد دختر زشت رو را نصب در محل به داماد بیچاره قالب می کردند، اما هر چه که بود عروسِ نخست بر کابینِ معیری ننشست و بهانه همین ماجرای شناسنامه ای بود. باری، آقای معیری از این موضوع دردسر کم ندیده بود که آخرینش بر سر بستری شدنِ آخرِ او در بیمارستان بود. واقع امر این بود که معیری تا همین یکی دو سال آخر سالم بود و سرحال و قبراق. به قول میراث خوارانش هیچ مرگش نبود. با توجه به علاقه اش به پیاده روی هر روز حتماً پیاده روی می کرد و اضافه وزن نداشت. از چربی و کلسترول و قند و اوره و این حرف ها هم ابداً خبری نبود. اذعان خواهید داشت اساساً از کسی به سن او این توقع که به پیتزافروشی برود و فست فود ابتیاع کند و اصولاً این مقولات موردعلاقه اش باشد، انتظاری بیهوده و باطل به حساب می آمد. غذاهایی که می خورد به شدت سالم و شدیداً بی مزه بودند.
چون آدم محترمی بود یا لااقل سعی می کرد باشد، کسی هم به کارش کاری نداشت، پس در مجموع وضعیت عصبی اش هم روبه راه بود. نه به هیچ وجه اهل مخدرات بود نه کلاً میانه ای با دخانیات داشت. اما انگار قصد کرده باشد همه ی مرض های ناگرفته و مصیبت های نادیده را برای یک بار هم که شده در زندگی نوبر کند، تمام امراض عالم امکان را در مدتی حدود یک سال و نیم دوره کرد.
البته هر بار در نهایت، سلامت ضمنی را بازمی یافت، به منزل برمی گشت و به مزاح کل ماجرا را یک سرماخوردگی جزئی قلمداد می کرد. معیری کسی نبود که بیماری را جدی بگیرد و ایضاً کسی نبود که برای بیماری به پزشکان مراجعه کند. شاهد این مدعا هم سن وسالش بود. بدیهی است اگر او مرتب به پزشکان مراجعه و در مطب ها یا بیمارستان ها حضور پیدا می کرد، اساساً بعید بود به این سن حتا نزدیک شود و بنا به قاعده و احتمالات باید یکی دو دهه پیش تر با عجله به دیار باقی می شتافت. امید به زندگی اش هم معرکه بود. یعنی معرکه و محشر تنها لغاتی بودند که عمق امیدواری او به زیستن را بیان می کردند. مثلاً وقتی می رفت در انتخابات سال ۹۲ شرکت کند و رای به صندوق ریاست جمهوری بیندازد، در پاسخ فرزندانِ دوستانش (خودِ دوستانش اغلب یا عکسی بودند در آلبوم یا عکسی بر سنگی در گوری!) که آقای معیری، به چه کسی رای خواهی داد، گفته بود می روم به جلیلی رای ندهم! و بعد هم استراتژی حضور فعال در انتخابات سال ۹۸ را تشریح کرده بود؛ آن هم با دیدی آینده نگرانه. وضع امید و سلامتش بر همین منوال بود تا...
تا این بارِ آخر که خودش می گفت یحتمل قزلقورت کرده اما بعد پزشکان گفتند سرطان پروستات گرفته. این مرض هم علاوه شد به سرطان غدد لنفاوی که یکی دو سالی بود یقه ی پیرمرد را گرفته بود و ول هم نمی کرد. خودش می گفت سرطان ها مال پارازیت است و بنزین های آلوده ی این چند ساله ی منتهی به سال ۹۱. اساساً و اصولاً خیلی اعتقادی به درست تلفظ کردن نام رییس دولتِ نهم نداشت و خوشش هم نمی آمد از او یاد کند. کسانی که حافظه ی خوبی داشتند معتقد بودند بعد از مخالفینِ مصدق، از هیچ کس به اندازه ی این فقره ی متاخر اکراه نداشت.
باری، کار بیماری طبعاً به سرعت به بستری شدن کشید و چون هر بستری شدنی عیادت و عیادت هایی در پی دارد، خُب یک تعداد دوست و آشنا می آمدند بیمارستان محض احوال پرسی و عیادت و آرزوی سلامتی و این حرف های یامُفت. یعنی باید معترف بود که در مورد یک انسان ۹۴ ساله با دو سرطان و چهار مرضِ سختِ دیگر (ریه هایی که آب می آورد، قلبی که باتری لازم داشت، کبدی که خودمختاری اعلام کرده بود و تقریباً کار نمی کرد و معده ای که حس وحال کار و تمایلی به پذیرش غذا نداشت)، به واقع می توان به آرزوی سلامتی کردنِ آن ها لقب حرف یامفت و سخن صد تا یک غاز داد.
در همین وانفسا یک آشنای دور که نه شماره ی اتاق بیمار را می دانست و نه از احوالاتش خبر درستی داشت، به خاطر محترم بودن معیری هم که شده آمده بود به قول خودش مریض خانه. مردی حدوداً ۷ ـ ۸۶ ساله که هوش و حواس درستی هم نداشت. چنان بی حواس بود که یک دهه پیش در آخرین دیدارش با معیری، بر این گزاره پای می فشرد که دکتر مصدق هیچ نقشی در ملی کردنِ نفت نداشته است. البته خُب عده ای چنین باوری داشتند، و برای این باورشان هم معمولاً تلویزیون چند سال یک بار می داد ضیاالدین دری یا ورزی سریال می ساختند و با شهامت بسیار پخش هم می کردند، اما نکته این بود که ماجرا به باور ربطی نداشت، به هوش و حواس مربوط بود، چرا که این دوست گرامی با اصرار می گفت نه کاشانی، که مدرس نقش اصلی را در ملی کردن صنعت نفت داشته است و قویاً تحلیل می کرد اگر اعضای حزب توده در سوم اسفند ۱۲۹۹ به خیابان ها می ریختند، رضاشاه به قدرت نمی رسید. و حتا بین تیمور بختیار و شاهپور بختیار و کوچه ی بختیار (کوچه ای میان میدان هفت تیر و خیابان بهار) تفاوت قابل ملاحظه ای قایل نبود.
واقعیت این که از کل آشنایی با آقای معیری هم فقط اسم کوچک بیمار یادش مانده بود و مصرّ بود که اطلاعات بیمارستان به او بگوید صابر کجاست.
اصرار فراوان پیرمرد و نشانه هایی که از بیمار به مسئولین اطلاعات بیمارستان داده بود، همه را مجاب کرده بود فردی که با نام و دفترچه بیمه ی (دقت کنید، دفترچه بیمه) اسفندیار معیری بستری شده در واقع اسمش صابر است و دارد هزینه های سنگین درمانش را با یک دفترچه ی جعلی و متعلق به فردی دیگر می پردازد. تا پیرمردِ آشنا برود عیادت و برگردد دو خصلت ما ایرانی ها کار دست معیری داده بود؛ یک: کارآگاه بازی. دو: شایعه سازی.
پرستارانْ معیریِ محترم و پیرمردِ مریض را از جاسوس MI5 و CIA گرفته که با اسم مستعار و ظاهر مبدل کار می کند تا مامور کارکشته ی یک سازمان اطلاعاتی که برای ردگیری یک خلافکارْ الکی خود را بستری کرده بود، نام نهاده بودند. و برایش شرح وظایف سازمانی نوشته بودند اندازه ی فرهنگ لغات مرحوم دهخدا که خود معیری مدعی بود در جوانی چند باری او را از نزدیک دیده است.(البته پُرواضح است و ایضاً بر همگان واضح و مبرهن است که همه ی پرستاران و صنف شریف کارکنان بیمارستانی و درمانی این گونه نیستند و عده ای اندک از آن ها، بلکه عده ای پرستاران نما(!)، چنین بوده اند.)
کار کشید به رییس بیمارستان و بحث و حرف و حدیث. رییس بیمارستان هم از آن دسته آدم هایی بود که ضرب المثلِ «گاهی از سوراخ سوزن رد می شد گاهی از دروازه رد نمی شد» را دقیقاً برای او و اصلاً از روی او ساخته بودند. یک بار به دو پزشک گیر داده بود که چرا گوشی ای که به گردن آویزان کرده اند (گوشی معاینه؛ گوشی موبایل را از گردن آویزان نمی کنند) با رنگ پیراهن شان سِت نیست! دو روز بعدش سه تا مریض در بیمارستان گم شدند ککش هم نگزید. یکی یک ساعت قبل از عمل، یکی در حین عمل قلب باز، یکی دیگر هم در اورژانس. بعضی ها مدعی بودند یک بیمار هم که در ضرب و جرح هفده بخیه خورده بود از ترس آن که پرسنل بیمارستانی به خاطر هزار و صد و بیست تومان کسریِ پول بخیه هایش را باز نکنند پابرهنه فرار کرده است. اما و به هرحال رییس بیمارستان مجموعه ی این اتفاقات را حوادث معمول و ساده ی بیمارستانی می دانست. موضوع معیری را که شنید احوالاتش در فضای رد نشدن از دروازه بود، از این رو کار بالا گرفت و چیزی نمانده بود کمیته ی حقیقت یاب تشکیل بدهند یا پلیس خبر کنند. یعنی بگیروببندی راه افتاد که آن سرش ناپیدا (در این ضرب المثل هیچ وقت معلوم نشده کدام سرش ناپیدا و احتمالاً کدام سرش پیدا بوده است). ماجرا داشت به تفتیش عقاید و انگیزیسیون و ایضاً بازرسی بدنی هم می کشید و حتا یک نفر از کادر اداری بیمارستان آن وسط پیشنهاد داد پلیس ضدشورش خبر کنند. در این جنگِ مغلوبه که مدام آتشش شعله ورتر می شد، ناگهان یکی از فرزندان معیری سر رسید. فرزندی که برعکس خود او به نظر نمی رسید چندان آدم محترمی باشد و برخلاف پدر که زمانی استاد دانشگاه بود، او سی چهل نان خشکی را سروسامان می داد و جهت شخم زدن ظرف های زباله، راهیِ خیابان های شان می کرد و ایضاً با چاپیدن یک قران دوزار آن ها ارتزاق می کرد.
او عندالورود دادوقال راه انداخت و مدعی شد که به شانیت خانوادگی شان توهین شده. البته خودش «شهنیت خانوادگی» تلفظ می کرد. سایرین اما فکر می کردند او حق دارد اتهامی را که یک عمرِ تمام به وی وارد کرده بودند بالاخره یک روز سر یک نفر دیگر خالی کند! ولی بنا به نظر همه، زمان و مکان مناسبی را انتخاب نکرده بود. خلاصه آن که کار کشیده بود به دادوفریاد و عربده کشی... و بنا به اقتضائات و احوالاتِ این فرزندِ معیری، به چاقوکشی نیز! آن هم بر سر تخت معیری که در همان حال زارونزار سعی می کرد از اتفاقات محیط اطراف خود سر دربیاورد.
آدم محترمی که در عمر قریب به یک قرنش با یک بچه هم دعوایش نشده بود، با دیدن این ماجرا و مخصوصاً صحنه ی شنیع چاقویی بزرگ (قمه لفظ مناسب تری بود) در دست فرزندِ ناخلف که عربده می کشید و گریبان می درید و بی دلیل هی با پرستارانِ خانم برخورد بدنی می کرد، حالش منقلب شد و یک سکته ی ناقص را هم به کلکسیون بیماری های دیگرش علاوه کرد. یعنی فقط همین کم بود.
مخلص کلام آن که پُز شانیت خانوادگیِ پسر سومِ معیری به کلی مضمحل شد و ترجیح داد برود به نان خشکی های زیردستش سر بزند و مدتی آفتابی نشود.
اما مشکل حل نشد که هیچ، سفت و محکم به قوت خود باقی ماند. ماجرا این بود که مسئولین بیمارستان تصور می کردند یک اختلاسگرِ بزرگ اقتصادی که بیت المال و صدالبته حق الناس را دارد می بلعد گیر آورده اند و نمی خواستند بگذارند مریض با دفترچه ی تقلبی درمان شود. اساساً بعضی آدم ها در بعضی شرایط، تصمیم می گیرند تمام حساب های تسویه نشده ی خود با زندگی را یک جا پاک کنند. مسئولین و کادر آن بیمارستان هم داشتند از ماجرای دکل های مفقوده ی نفتی تا ماجرای صد و اندی شرکت تامین اجتماعی تا باند به فروش رفته ی فرودگاه قشم با برج مراقبت هم رویش، تا... را از طریق گرفتن یقه ی ماجرای تقلب در پرونده ی معیری که اشکال در نام بیمار داشته، نه فقط حل وفصل می کردند، انتقام شان را هم می گرفتند.
کشمکش ادامه یافت و تا خانواده بیایند ثابت کنند که صابر معیری همان اسفندیار معیری است که در دفترچه قید شده، پیرمرد جان به جان آفرین تسلیم کرد و از دار دنیا خلاصی یافت.
معیری تا پیش از مرگ معتقد بود (پس از مرگ را نمی دانیم) که تاریخ را در این گوشه از دنیا کلاً روی دور تکرار تنظیم کرده اند و یکی هی دارد دکمه ی ریپیت را می زند. حالا گاهی اسلوموشن گاهی فست موشن؛ اما اصل ماجرا هی دارد تکرار می شود. با وجود این چرخه ی بیمارستان رفتن و برگشتن برای او تکرار نشد. گاهی اما مرگ پایان ماجرا نیست. در واقع دردسر یا نازل نمی شود یا اگر نازل شد دیگر بند نمی آید و حداکثر باید دنبال شان نزولش گشت، بر همین مدار این تازه اول ماجرا بود.
معیری سه پسر داشت و دو دختر. همسرش هم اندکی بیش از یک دهه ی پیش در یک روز گرم تابستانی و دقیقاً اول امرداد، از این جهان رخت بربسته و در آن دنیا به انتظار معیری نشسته بود که چنان که آمد، معیری اصلاً قصد نداشت این انتظار را پایان دهد و اگر چاقوکشی و لات بازی فرزندشان نبود این امر بعید بود که خیلی زود محقق شود. سال ها زندگی مشترک این زوج پنج فرزندِ از هر نظر متفاوت به جامعه عرضه داشت. در میان فرزندان، پسر اول که حالا مردی هفتادساله بود و استاد بازنشسته ی دانشگاه، در تمام عمر سعی کرده بود گام جای پای پدر بگذارد و از این رو علاقه و تعصب خاصی به مرحوم پدر داشت.
مرحوم معیری شاهنامه خوان و فردوسی شناس بود و کل وقایع کتابِ عظیمِ حکیم طوس را آورده بود وسط زندگی اش. فرزند نخست اسمش سهراب بود؛ یعنی همین جناب دکتر سهراب معیری که اصرار عجیبی داشت و رسماً گیر داده بود از مسئولان بیمارستان شکایت کند و تا مشخص شدن عامل اصلی مرگ و به قول خودش قتل پدر، کار را تعقیب کند.
فرزند دوم دختر بود و تهمینه نام. شوهری داشت که آدم معقولی می نمود و داماد بزرگ خانواده بود. حرفش کم وبیش برش داشت. یک فروشگاه لوازم خانگی را می گرداند و به شدت هم منطقی بود. برای هر چیزی خط کشی داشت و اصولاً خارج از دایره ی منطقِ خود هر ماجرایی را بیهوده می دانست. او در این ماجرا اما موافق نظر سهراب نبود.

نظرات کاربران درباره کتاب دری وری

لطفا کتاب پرت و پلا را هم اصافه کنید آخه اون در واقع جلد دوم اینه
در 7 ماه پیش توسط ami...aee
مثل اسمش بود
در 6 ماه پیش توسط محمد نوری
بد نبود
در 11 ماه پیش توسط gma...h29
طنز جالبی داشت
در 2 سال پیش توسط ماهی دشتی
من نسخه چاپی این کتاب و هدیه گرفتم،بعد از کتاب فوق العاده خوبه ابراهیم رها به اسم "چقدر خوبیم ما"این دومین کتابه که از ابراهیم رها میخونم،واقعا عالیه ... به نظرم یکی از بهترین کتابها در حیطه ی طنزه،شخصیت پردازی هاو داستان و طنازی ابراهیم رها به داستان جذابیت خاصی بخشیده... بخونید و لذت ببرید...
در 1 سال پیش توسط roya sgh
عالی و جذاب ، تشکر از آقای علی میرمیرانی
در 2 ماه پیش توسط sae...383
بدک نبود طنز جالبی داشت
در 2 هفته پیش توسط hossein zarafshan