فیدیبو نماینده قانونی نشر نشانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آنوبیس

کتاب آنوبیس

نسخه الکترونیک کتاب آنوبیس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آنوبیس

نثر خیال‌پرداز اخون لنگرودی در آنوبیس بیان همه‌ی آن موضوعاتی است که در شعر به اطناب می‌انجامد؛ و این گریزی است از تنگناهای شعر، به پهنه‌ی نثر شاعرانه‌ی داستانی م.آزاد *** «آنوبیس»از سنگی به سنگ دیگری می‌جست و همه‌جا را بو می‌کشید. کمی بعد، انگار که خسته شده باشد، در نقطه‌ای روی تخته‌سنگ بزرگی که از آن بتوان دورترها را دید، ایستاد و سرش را چندبار به آسمان آبی بالا گرفت و با چشم خسته به ماه سفید که در آبیای آسمان می‌گشت، خیره شد، دُمش را برای چندمین بار جنباند، با خود گفت: «چه هوای گرم و مطبوعی است! در این هوا می‌شود شبا روی این سنگ‌ها خوابید و دَم‌دَمای سحر به هر لانه‌ای سرکشید و آذوقه‌ای جُست. مگر نه این است که بعد از این جانِ هرکس توی دست من است؟ از حالا به بعد هرجور که دلم بخواهد، این‌جا فرمان می‌رانم! از این به بعد، این‌جا من همه‌چیز و همه‌کسم و چیزی نمی‌تواند از دست من خلاص شود!» با همین رؤیاها دست‌ها را به جلو داد و پاها را به عقب و چندین‌بار سینه را به سنگ نزدیک کرد. سری جنباند و به اطراف نگاه کرد. جنبنده‌ای نبود. خود را تنها قدرت مطلق یافت. «این‌جا تا چشم کار می‌کند، مال من است.»

ادامه...
  • ناشر نشر نشانه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.74 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب آنوبیس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول

«آنوبیس»(۱) از سنگی به سنگ دیگری می جست و همه جا را بو می کشید. کمی بعد، انگار که خسته شده باشد، در نقطه ای روی تخته سنگ بزرگی که از آن بتوان دورترها را دید، ایستاد و سرش را چندبار به آسمان آبی بالا گرفت و با چشم خسته به ماه سفید که در آبیای آسمان می گشت، خیره شد، دُمش را برای چندمین بار جنباند، با خود گفت:
«چه هوای گرم و مطبوعی است! در این هوا می شود شبا روی این سنگ ها خوابید و دَم دَمای سحر به هر لانه ای سرکشید و آذوقه ای جُست. مگر نه این است که بعد از این جانِ هرکس توی دست من است؟ از حالا به بعد هرجور که دلم بخواهد، این جا فرمان می رانم! از این به بعد، این جا من همه چیز و همه کسم و چیزی نمی تواند از دست من خلاص شود!»
با همین رویاها دست ها را به جلو داد و پاها را به عقب و چندین بار سینه را به سنگ نزدیک کرد. سری جنباند و به اطراف نگاه کرد. جنبنده ای نبود. خود را تنها قدرت مطلق یافت.
«این جا تا چشم کار می کند، مال من است.»
من خدای این جا هستم، پای هر کس به این جا برسد، باید حرمت مرا داشته باشد و خاک پای مرا ببوسد، وگرنه به جاودانگی نخواهد رسید. در شکم آنان، در تابوت های سنگی شان و در گورخانه های رازآمیزشان چیزی خواهم نهاد که پنج هزار سال دیگر و یا شاید پنجاه هزار سال دیگر از من یاد کنند. خدای دل گونه ای که در هیچ سینه نخواهد تپید و هنگامی که بالای سنگی ظاهر شوم، تنها ماه سفید شاهد پدیدارشدنم خواهد بود. مرا با زندگانی کاری نیست. جسدها را دوست دارم و بوی داغ مایعی را که بر بدن ها می چسبد و آدم ها می توانند با آن سال های سال، به همان شکلی که در حیاتشان بوده اند، باقی بمانند، دیگر حرکتشان دست خودشان نیست. نفس شان در سینه ی من می تپد. من حرکت آن ها هستم. من راز پنهان آن ها هستم. هزاران سال باید در تابوتشان جایی برای من باشد وگرنه در آن خانه های سنگی که به اندازه ی جسدشان ساخته اند، نمی توانند مثلاً ده هزار سال باقی بمانند. آری، این جا که من هستم، جایی که در آن پا سفت کرده ام، از آنِ من است، من خدای تمامی این سرزمینم. باکی نیست که درباره ی من چه فکر می کنند، پیش تر از من خدایان دیگری هم آمدند. هرکدام برای خودشان یال و کوپالی داشتند و هرکدام یک جور رفتار کرده اند که با رفتار من اصلاً جور در نمی آید، مدتی ماندند و چون ماندن آسان نبود، با مخلوقشان آب شدند و رفتند؛ چراکه آن ها فقط سنگ را می شناختند و بس. آری در این موم داغ برای من همیشه جای گرم و نرمی هست مخصوصاً وقتی شکمشان را باز می کنند تا مرا با احترام در آن بگذارند. انگار مرا در گهواره ی بچگی گذاشته اند چون با آن تکان ها و آرامشی که بر دست آن ها در خود احساس می کنم، تا لحظه ای که در جایگاه مخصوص موجود مومیایی شده پایینم می آورند، گویی هزاران روز در رَحِمِ مادرم که خدای بزرگ تر از من بود، زندگی کرده ام و از خونش تغذیه... آخی... چه هوایی؟ بهتر است گشتی این اطراف بزنم تا هم موقعیت جغرافیایی منطقه را بسنجم و هم رفع گرسنگی بکنم. این طوری که نمی شود نفس کشید، به هر حال برای پهن کردن جول و پلاس شکم، احتیاج به غذا دارم، وقتی شکم گرسنه است، دیگر مجال فکر کردن نیست. همین طور و به همین سادگی که نمی شود خدایی کرد!...»
آنوبیس می خواست روی سنگ دیگری بپرد تا هم اطراف را بهتر دیده باشد و هم در قلمروش گشتی بزند که دُمَش به پاهاش پیچید و او را انداخت، این چندمین باری بود که این جور دردناک می خورد زمین، این بار تُندی بلند نشد و به سنگ ها و شن ها و درختان تناور اطرافش نگاهی کرد، کمی خجالت کشید اما خیلی زود به خود آمد، دوباره محکم سر پا ایستاد و اندیشید که...

نظرات کاربران درباره کتاب آنوبیس