فیدیبو نماینده قانونی نشر نشانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب برگ و باد در دومین طبقه‌ی پلاک ۳۸

نسخه الکترونیک کتاب برگ و باد در دومین طبقه‌ی پلاک ۳۸ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب برگ و باد در دومین طبقه‌ی پلاک ۳۸

برگ‌ها با باد چرخیدند و از پنجره ریختند تو. چرخیدند و دور هنگامه را گرفتند. گوشش پر بود از صدای باد. برگ‌ها را می‌دید که پشته می‌شوند جلوی در. می‌چرخند و می‌ریزند لب پنجره.
توی قاب ِ پنجره مادر بزرگش را دید که پای گهواره‌ای لالایی می‌خواند. برگ‌ها با باد چرخیدند و روی گهواره را گرفتند.
بلند شد ایستاد. برگ‌ها جلوی پایش راه باز کردند. راه افتاد و رفت. رسید به دری که باد بازش کرد و برگ‌ها هجوم بردند تو. چرخیدند دور پاهای معلم کلاس اولش که داشت گلی روی دفتر مشقش می‌چسباند.
جلوتر رفت.باغی دید. باز هم رفت. نمی‌دانست چقدر رفته و تا کجا. مادرش را دید که شکوفه‌های بهارنارنج ریخته روی دامنش و لبخند می‌زند.

ادامه...
  • ناشر نشر نشانه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.79 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب برگ و باد در دومین طبقه‌ی پلاک ۳۸

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یک

نشسته بود روی نیمکت سنگی. ژاکت نازکش را چسباند به خودش. آسمان را نگاه کرد ببیند از برف خبری هست؛ نبود. بلند شد و دست هایش را مالید به هم. اگر به آنتیگون دل نبسته بود سوار اتوبوس می شد و برمی گشت خانه. ولی سه بار خوانده بودش و می خواست تئاترش را حتماً ببیند. به گیشه ی فروش بلیط نگاه کرد:«شروع نمایش، ساعت ۵ /۴». کیف و کتاب هایش را برداشت و رفت کیوسکی پیدا کند تا به خانه زنگ بزند.
وقتی هنگامه صبح از خانه آمد بیرون، مادرش سفارش کرد که:«اگه آژیر قرمز شد یه جا پناه بگیر مادر، کله شقی نکنی ها». بعد که در را بسته بود، خداخدا کرده بود باز کیف دخترش کم پول نباشد.
هنگامه سکه انداخت و شماره گرفت: «مامان سلام، الآن جلوی تئاترم؛ نه پولم کافیه، باشه خداحافظ». ولی پولش کافی نبود. اگر بلیط می خرید، که حتماً می خرید، نباید ناهار می خورد وگرنه پول ماشین کم می آورد. بیسکوییت و روزنامه خرید و راه افتاد. دوباره نشست روی نیمکت سنگی.یکی دوبار آژیر قرمز زدند و بلافاصله سفید. خیابان خلوت بود و بعضی ها پناه گرفتند زیر چارچوب در مغازه ها و بعد رفتند.
بلیط فروش از توی گیشه دو سه بار سرک کشید و بعداز چشمک، اشاره هم کرد. هنگامه به روی خودش نیاورد: «اَه.. این دیگه چی میگه؟». دفتر کوچک سیاهش را درآورد. خودکار را لای دندان بازی داد و بعد نوشت: «انگشتانم رنگین کمان شده، جای پایی در کوچه می بینم، احساسِ پروانه ی مصلوب را چه کسی می فهمد؟». بلیط فروش باز سرک کشید. هنگامه بلند شد و ها کردکفِ دست هایش: «اینم که ول کن نیس، منم پا میشم راه میرم عوضش گرم میشم». کتاب های گران این بلا را سرش آورده بودند. دیشب که یادداشت کرده بود: «روان شناسی کودک برای مهرانه» و با ضربدری اضافه کرده بود: «مهم»، فکر نمی کرد مثل همیشه پول کم بیاورد. خواهرش بد ویار بود و تنها می ماند خانه. چند بار گفته بود: «کی برام کتاب می گیری؟ میخوام سرم گرم بشه این قد عُق نزنم، راستی اسمشو میذاریم شبنم».
هنگامه کلاسورش را باز کرد و قدم زنان گزارشش را خواند. همین یکی دوساعت پیش به خاطرش رفته بود موزه ی آبگینه. گزارشی شش هفت برگی برای دو نمره از امتحان آخر ترم. ده و نیم که از در موزه رفت تو، تنها بازدیدکننده بود. پیرمرد نگهبان جلو آمد که: «دانشجوی هنری؟ هم کلاسیات زیاد میان این جا، ولی مردم که نه، کسی دل و دماغ نداره با این خبرای جنگ، هوام که داره سرد میشه» دیده بود حواس هنگامه به نوشتن است: «به درس و مشق ات برس عموجان، عجله نکن».
حالا داشت فکر می کرد اگر برای خودش آبرنگ و فلسفه ی هنر نخریده بود، به جای این که بنشیند و ادا اطوار بلیط فروش را تحمل کند، می توانست برود اغذیه فروشی نشاط که ساندویچ های ارزان داشتند و می پیچیدند لای روزنامه و برای دخترها لای کاغذکادو.
حیاط تئاتر شهر را دور زد و دور زد تا ساعت شد دو و نیم. تا ساعت چهار روزنامه را بارها خواند و خبرهای جنگ را دوره کرد. دیگر داشت جانش از گرسنگی و سرما درمی آمد. هنوز نشسته بود روی نیمکت سنگی: «با این سرما و گشنگی، آنتیگونم عالمی داره.» ها کرد کفِ دست هایش و به خریداران بلیط نگاه کرد که تک و توک سر و کله اشان پیدا می شد. چند عکاس خبری. زنی با دو دختر جوان. گروهی دانشجوی پر سر و صدا و تنقلات به دست. چند مرد میانسال. چای فروش دوره گرد با زنبیل و کتری آب جوش. هنگامه دلش را برای سالن چهارسو صابون زد؛ همان لحظه ای که در تاریکی نور می افتاد وسط صحنه. بعد سکوت دسته جمعی. و آغاز نمایش با صدای پرقدرت اولین بازیگر.
مرد جوانی بلیط خرید و نشست روی همان نیمکت سنگی. بیست و نه، سی ساله می زد. سرک کشید طرف کتابی که هنگامه ورق می زد. پرسید: «شما این سیاه بازی رو دیدین؟» او کتابش را بست و گفت: «سیاه بازی؟ نه از سیاه بازی خوشم نمیاد. اومدم نمایش خوب و جدی ببینم». دوباره مشغول کتاب شد. مرد جوان لبخند زد که: «سیاه بازی که همیشه مضحکه نیس. در واقع...» هنگامه همان طور که سرش پایین بود گفت: «من اصلاً بهش فکر نکردم، برای آنتیگون اومدم». مرد جوان فکر کرد: «این که راهش نیس! یعنی نمیدونه؟!» دوباره رو کرد به هنگامه: «کیفم این جاس خانم، شما که جایی نمیرین؟» و به طرف گیشه رفت. وقتی برگشت گفت: «منم میام نمایش خوب و جدی ببینم». هنگامه یکه خورد: «بلیط تو عوض کردی!؟». او تکیه داد: «تو که عوض نمی کردی؛میشه ببینم چی میخوندی؟» و کتاب را برداشت. هنگامه رویش را برگرداند: «اَه، چه کنه اس! همین یکی رو کم داشتم». مرد جوان فکر کرد: «یه کمک کوچیک، آره شاید براش بد نباشه». بلند شد و کیسه ی کتاب های هنگامه را برداشت. گفت: «آدم وقتی گرسنه اس بیشتر سردش میشه، نه؟» تا هنگامه خواست چیزی بگوید یا کتاب ها را بگیرد او راه افتاد و گفت: «پشتِ این جا یه مغازه ی گرم هست، پنج دقیقه راهه، هنوز بیست دقیقه وقت داریم». هنگامه هم پا شد تا به او و کیسه ی کتاب هایش برسد.

نظرات کاربران درباره کتاب برگ و باد در دومین طبقه‌ی پلاک ۳۸

قصه گویی نویسنده خوب بود ولی از اتفاقات سورئال و پیام داستان چیزی نفهمیدم. مثل آثار دیگر نویسنده، خواننده را معلق رها می کند. اشتباهاتی هم در بازسازی تاریخ گذشته داشت. از جمله مجاز شدن شطرنج که بعد از جنگ انجام گرفت.
در 2 سال پیش توسط