فیدیبو نماینده قانونی نشر نشانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شاهکار یک هکر

کتاب شاهکار یک هکر

نسخه الکترونیک کتاب شاهکار یک هکر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شاهکار یک هکر

فورسایت بر مبنای تحقیقات اجتماعی خود معتقد است که در جرایم بزرگ، بیش از اینکه به پیچیدگی روانی افراد تکیه کنیم باید به وسواس ها و دقت برنامه ریزی و توطئه چینی آنها توجه نماییم. کتابهای او حاوی اطلاعات دقیقی راجع به پول شویی (رد گم کردن پولی به سبک مافیا) نحوه انتقال قاچاق اسلحه و مهمات از مرزهای بین المللی، سرقت استادانه هویت اشخاص (مرده و زنده) و غیره است. از دیدگاه او زندگی همچنان صحنه های بی رحمانه ای در پیش رو دارد و مردم عادی و بی گناه قربانیان آسانی برای افراد شریر به شمار می آیند.

ادامه...
  • ناشر نشر نشانه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.7 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شاهکار یک هکر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت مترجم

این کتاب ترکیب برگزیده شده ای است از سه داستان مستقل و کوتاه از کتاب های مختلف فورسایت و به همین دلیل در نوع خود، منحصر به فرد است. در همه ی این داستان ها، فرد کارکشته ای، نقشی کلیدی برعهده می گیرد.
از قضا، داستان سوم کتاب، انگیزه ای شد تا کل کتاب به وجود آید. شرح آن بدین گونه است:
هنگامی که متن انگلیسی داستان سوم این کتاب تحت عنوان «خلبان...» را می خواندم، در بیمارستان قلب ووپرتال آلمان برای عمل قلب بستری بودم.
شبی بیماری سخت احوال را به اتاق من آوردند. او در خواب خرناس های بلند می کشید به طوری که من قادر به خوابیدن نبودم. کتاب را با چند ورق کاغذ و یک خودکار برداشته از اتاق خارج شدم. آن سوی راهرو، سالن ملاقات بیماران قرار داشت که در تاریکی فرورفته بود. داخل شدم و پشت میزی نشستم. در آن لحظه تحت تاثیر هجوم یک آرزو قرار داشتم و آن این که این داستان را پیش از رفتن به اتاق عمل به فارسی برگردانم. دست به کار شدم و با استفاده از روشنایی چراغ راهرو، شروع به نوشتن کردم. ورق های کاغذ تمام شد. مقداری روزنامه ی قدیمی آن جا بود، در حاشیه ی سفید آن ها به نوشتن ادامه دادم. در این وقت، پرستار بخش از راهرو می گذشت. مرا در اتاق نیمه تاریک دید و با تعجب نگاهم کرد. به سویم آمد و پرسید: چرا نمی خوابید؟
جریان را شرح دادم. پرسید، چرا در تاریکی چیز می نویسید و چراغ را روشن نمی کنید؟
گفتم: این کاری است که باید امشب تمام کنم. چراغ سالن را برای این روشن نکردم چون پرستار دیگری به من گفته بود این بیمارستان ورشکسته است، نخواستم بار دیگری بر دوش بیمارستان باشم.
پرستار مدتی در سکوت به من نگریست. گوشه ی چشمش را پاک کرد و چراغ برق را زد.

جلال رضایی راد

شاهکار یک هکر

باران شر شر می بارید و همچون آبشاری افشان و خاکستری رنگ بر سرتاسر هایدپارک فرومی ریخت. نسیمی که از سوی غرب می وزید، آب باران را به داخل جوی آبی در حدفاصل درختان لخت بخش شمالی و جنوبی پارک، هدایت می کرد. مرد افسرده ای که خیس آب شده بود، زیر درختان بی برگ ایستاده و به نقطه ی مقابل خود نگاه می کرد.
آن جا که او می نگریست، مدخل ورودی گراونرهاوس هتل بود که به سالن رقص و ضیافت های آن می پیوست، مدخلی که در پرتو نور چراغ های متعدد سقفی و فلاش های پی درپی دوربین های عکس برداری نورباران شده بود. برخلاف محیط سرد، بارانی و نیمه تاریک پیرامون، داخل سالن هتل، گرم و دنج و خشک بود. زیر سایبان قوسی جلوی در ورودی، که محوطه ای از پیاده رو را دربرمی گرفت، مستخدمین یونیفورم پوش، حاضرآماده و چتر به دست ایستاده بودند تا به مجرد آن که اتومبیل مجلل یک ستاره ی سینما جلوی آن متوقف می شد، به سرعت جنبیده و در اتومبیل را برای پیاده شدن سرنشین متشخص آن باز کنند و چتر بر بالای سر او گیرند. این همه تشریفات برای آن بود که آن ستاره، فاصله ی کوتاه اتومبیل تا سایبان هتل را در پناه چتر طی کند. به در ورودی که می رسیدند، ستاره سرش را بالا می کرد و به روی دوربین های متعدد و مستقبلین و خبرنگاران که با دستگاه های گران قیمت شان در دو طرف در ایستاده بودند، لبخندی تصنعی می زد. هر بار که ستاره ای وارد می شد، فریاد هورا و شادی برمی خاست و در آن سو به گوش مرد بی پناهی که زیر درختان ایستاده بود، می رسید.
«از این طرف مایکل! این جا راجر! چه لبخند دلکشی، شکیرا چقدر دوست داشتنی شده ای.»
ستارگان خوب و بزرگ جهان سینما به روی چاپلوسان، دوربین ها و طرفدارانشان در فاصله ی دورتر لبخند می زدند ولی به تعداد معدودی افراد، که برای گرفتن امضا یا دست خط آن هنرمند (آتوگراف) نزدیک می شدند و همچنین افراد سمج بیگانه ای که به منظور درخواستی به آن جا آمده بودند، بی اعتنایی می کردند و مانند کسانی که بر موج سوارند از در سالن می گذشتند و به درون آن پا می گذاردند. آن جا کسی به استقبال می آمد و آن ها را به میز مخصوص شان هدایت می کرد. به سر میز که می رسیدند روی به حضار کرده لبخند می زدند و با سر سلامی می دادند و آن گاه در انتظار آغاز مراسم اعطای جوایز آکادمی سینما و تلویزیون بریتانیا بر جای خود می نشستند.
آن مرد حقیر در زیر درختان پارک همچنان ایستاده و غرق در آن مناظر شاد بود؛ درحالی که در دیدگانش پرتوی از خواست های پاسخ داده نشده موج می زد. زمانی در رویاهایش خود را مستحق آن می دید که به عنوان یک آکتور شهیر سینما در چنین مکانی حضور یابد ولی همان وقت هم می دانست که به آرزویش نخواهد رسید، چه آن وقت و چه این زمان که دیگر خیلی برایش دیر شده بود.
او بیش از سی وپنج سال آکتور بود و در فیلم های متعددی بازی کرده بود. تعداد فیلم هایی که در آن ها نقش داشت، از شمار صد می گذشت. کارش را از شرکت در فیلم های صامت آغاز کرده و در نقش های جزیی و کم اهمیت ظاهر شده بود ولی هیچ گاه یک نقش به درد بخور و تمام عیار به او واگذار نشده بود.
نقش دربان یک هتل درحالی که پیترسلرز از کنارش می گذشت و این صحنه روی پرده ی سینما بیش از چند ثانیه طول نکشید. نقش راننده ی یک کامیون نظامی که پیتر اوتول را به قاهره می برد. نقش یک نیزه دار رومی که در چند قدمی مایکل پالین به حالت خبردار ایستاده بود. نقش مکانیک هواپیما که کریستوفر پلامر را به داخل یک هواپیمای اسپیت فایر هدایت می کرد.
نقش هایی چون گارسون، دربان هتل، سرباز در هر فیلم نظامی از فیلم های صلیبی گرفته تا نبرد بالگ. راننده ی تاکسی، پلیس، شخصی درحال خوردن غذا در رستوران، عابری که از خیابان می گذرد، میوه فروش دوره گرد که چرخ دستی می کشد. نقش هایی از این نوع و خلاصه، سیاهی لشکر.
ولیکن تمام این نقش بازی کردن ها همیشه یک جور بود. چند روز کار برای فیلم برداری. چند ثانیه ظهور بر روی صحنه و تمام. تمام این مدت، او در چند قدمی مشهورترین هنرپیشگان این دنیای سلولزی حضور داشت، کنار افراد نجیب یا حرامزاده، بانوان مهربان و یا ستارگان پرغرور و ستایش انگیز. به خوبی می دانست که قادر به ایفای هرنقشی است و به این نکته اعتقاد راسخ داشت و بر این عقیده بود که می تواند نظر خود را به دیگران بقبولاند چنانچه گوش بکنند. زیرا به راحتی می توانست نقش عوض کند ولی هیچ کس در مقام کشف استعداد وی‍ژه ی او برنیامد.
در این حال و هوا، او زیر باران، عبور یک یک ستارگان شهیر را از برابر چشم خود و ورود آن ها را به آن سالن جشن و افتخار و شادمانی نظاره می کرد ودر دل آه می کشید. ستارگانی که ساعاتی بعد به آپارتمان های مجلل و باشکوه خود بازمی گشتند تا استراحت کنند و بیاسایند. وقتی آخرین ستاره وارد سالن شد و نور دوربین ها فروکش کرد، او وامانده و افسرده، راه بازگشت در پیش گرفت و زیر باران تند و فضای تیره و غمزده، به سوی ایستگاه اتوبوس ماربل آرچ راه پیمود. به ایستگاه که رسید، ایستاد و لباسش را که آغشته به قطرات باران بود تکاند. پس از سوار شدن به اتوبوس، نرسیده به یک کیلومتری خانه اش که آپارتمان محقری در یک محله ی فقیرنشین بود، پیاده شد و بقیه ی راه را پیاده طی کرد. در آپارتمان، باردیگر قطرات آب را از لباسش تکاند و لخت شد و ربدوشامبر حوله ای کهنه ای را که از هتلی در اسپانیا برداشته بود، به خود پیچید. آن حوله یادگار شرکت او در فیلمی بود به نام مردی از لامانچا با شرکت پیتر اوتول که او نقش مهتر را در آن به عهده داشت.
بخاری را با حداقل انرژی روشن کرد و لباس های مرطوبش را کنارش گذاشت که در طول شب تا صبح خشک شود. داشت به درماندگی خود می اندیشید. آهی در بساط نداشت. هفته ها می گذشت بی آن که کاری پیدا کند. زیرا اکثر متقاضیان شرکت در نقش های دست پایین، بیشتر از افراد میانسال، مثل خود او بودند و این مسئله شانس او را برای کار در سینما به شدت کاهش داده بود. تلفنش قطع بود. دلش می خواست در این اوج نومیدی، با رابط سینمایی اش که برایش کار پیدا می کرد، تماسی می گرفت. چاره ای نبود جز آن که خودش به سراغ او برود و حضوری از وی بخواهد تا کاری برایش جور کند. با خود عهد کرد فردا به دیدنش برود.

بامداد روز بعد، به دفتر او مراجعه کرد، روی صندلی نشست و منتظر ماند. این، کار همیشگی اش بود، نشستن و انتظار کشیدن. سرنوشتش را این گونه رقم زده بودند. سرانجام نزدیکی های ظهر، کسی که او انتظارش را می کشید، در را باز کرد و وارد اتاق شد. مرد با دیدن شخص تازه وارد از جای خود برخاست و گفت:
«سلام رابرت، مرا به یاد می آوری، آدم حسابی؟»
رابرت پاول ابتدا حیرت کرد. قیافه ی او به یادش نمی آمد.
«یک شغل ایتالیایی در تورین، یادت می آید؟ من راننده ی تاکسی بودم. تو برایم این کار را پیدا کردی.»
خوش خلق بودن رابرت پاول به درد خورد و آن دو به گفتگو نشستند: «آره آره یادم می آید. در تورین. ولی خیلی وقت پیش بود نه؟ حال خودت چطوره مرد حسابی. اوضاع و احوالت جوره؟»
«بد نیست. شکایتی ندارم. از این جا می گذشتم، گفتم سری بهت بزنم، احوالی بپرسم و ببینم کسی را می شناسی که کاری به من واگذار کند؟»
پاول نگاهی به سر و وضع ژولیده و ظاهر نزار او انداخت و گفت: «چرا که نه. سعی ام را می کنم. خوب شد که دوباره دیدمت. خیر پیش آدم حسابی.»
«من هم از دیدنت خوشحال شدم. سرفراز باشی. به امید دیدار.»
با هم دست دادند و از یکدیگر جدا شدند. رابط، آدم مهربان و خوش اخلاقی بود. شغلش اقتضا می کرد که خوش برخورد باشد. ولی کاری در بساط نبود که به او پیشنهاد کند. قرار بود در شپرتون یک فیلم تاریخی قرون وسطایی ساخته شود ولی هنرپیشه هایش همه از قبل تعیین شده بودند. شغل های سینمایی همه همین طورند. شمار متقاضیان بازی در فیلم بیش از هر شغل دیگری است. چیزی که همیشه به متقاضی گفته می شود این است که خوش بین باش، شاید دفعه ی دیگر شانس آوردی و نقش بزرگ تری برایت پیدا شد.
آدم حسابی به آپارتمانش بازگشت و درمانده تر از همیشه، کپه ی مرگش را گذاشت. اداره ی تامین اجتماعی هر هفته مبلغ بخور و نمیری دراختیار او قرار می داد. ولی لندن شهر گرانی بود. همین چند وقت پیش بود که صاحبخانه ی یونانی اش خِر او را گرفته و تهدیدش کرده بود اگر بیش از آن در پرداخت اجاره تعلل کند، جل و پلاسش را بیرون خواهد انداخت.

نظرات کاربران درباره کتاب شاهکار یک هکر

عالی
در 1 سال پیش توسط par...oto