فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جلبک

کتاب جلبک

نسخه الکترونیک کتاب جلبک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جلبک

اولین اثر سنگستانی یک رمان اجتماعی است با رگه‌هایی از طنزی تلخ. رمان روایت تکه‌ای از روزگار دختر جوان دانشجویی است که برای امرار معاش کار می‌کند. از کار در تولیدی‌های خاک‌گرفته بگیر تا نوشتن رمان زرد عاشقانه، او تئاتر خوانده و ناکام مطلق است در رشته‌اش. زندگی‌اش به سختی می‌گذرد و با مادر و خواهرش سر هزینه‌های خانه بحث و جدل دارد. این شخصیت در جست‌‌وجوی امنیت عاشق هم می‌شود و تناقض‌ها و در‌هم‌پیچیدگی‌های زندگی‌اش چنان زیاد است که عملا خود را تنها می‌یابد مقابل جهان. او باید کاری بکند. در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «سنگستانی در نخستین رمانش از یک ساختار رئالیستی گزنده و طنزآلود استفاده می‌کند تا جهان خرد و تحقیر‌شده‌ی یک قهرمان معمولی را به تصویر بکشد که در تنگناهای اجتماعی و معیشتی گرفتار شده. او این شخصیت را به خیابان‌های تهران می‌فرستد تا پرسه بزند. راه برود و مدام اتفاق‌های ریز و درشت را تجربه کند. قهرمانی که نه آرمان‌گراست نه گمان می‌کند جهان منتظر کشف اوست. بلکه دختری است تنها، کنجکاو و دست‌تنگ که می‌خواهد با این جهان رو به رو شود. روایتی از یک جوان‌بودگی مفرط که درش زبانی خاص می‌سازد این نویسنده‌ی جوان…رمانی پر ماجرا که هندسه‌ای جدید برای زیستن قهرمان تنهایش می‌سازد. هندسه‌ی یک جلبک رهاشده… زندگی یعنی سوراخ. خیلی وقت است حالم از این شعار حمید‌آقا و تولیدی‌اش به‌هم می‌خورد. هر چیزی کمِ کم یک سوراخ دارد، سوراخ مخصوص خودش. چه درشت باشد، قد رد شدن یک انگشت، چه آن‌قدر ریز که به چشم هیچ‌کدام‌مان نیاید. مهم این‌ است که هر‌طور‌شده جایش را پیدا کنیم و زده‌اش را بگیریم تا بیشتر کش نیاید و بزرگ‌تر نشود و همه‌جا را نگیرد. توی تولیدی لباس مردانه سوراخ‌های‌ ریز ارزش بیشتری دارند، چون راحت‌تر از زیر دستت درمی‌روند و بین این‌همه زن درست می‌افتند جلو چشم تنها مرد تولیدی، حمیدآقا، که بالاخره مچت را بگیرد و حقوقت را داده و نداده، با یک تیپا دمپایی‌هایت را بدهد دستت و بگوید اخراج. به همین راحتی».

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.82 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جلبک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

زندگی یعنی سوراخ. خیلی وقت است حالم از این شعار حمید آقا و تولیدی اش به هم می خورد. هر چیزی کمِ کم یک سوراخ دارد، سوراخ مخصوص خودش. چه درشت باشد، قد رد شدن یک انگشت، چه آن قدر ریز که به چشم هیچ کدام مان نیاید. مهم این است که هر طور شده جایش را پیدا کنیم و زده اش را بگیریم تا بیشتر کش نیاید و بزرگ تر نشود و همه جا را نگیرد. توی تولیدی لباس مردانه سوراخ های ریز ارزش بیشتری دارند، چون راحت تر از زیر دستت درمی روند و بین این همه زن درست می افتند جلو چشم تنها مرد تولیدی، حمیدآقا، که بالاخره مچت را بگیرد و حقوقت را داده و نداده، با یک تیپا دمپایی هایت را بدهد دستت و بگوید اخراج. به همین راحتی.
از فردا دوباره باید آسفالت ها و سنگ فرش های نصفه ونیمه و کنده شده و لق خیابان را متر کنم و کله ام مثل رادار این طرف و آن طرف بچرخد و دنبال اسم خیابان ها و کوچه هایی بگردم که از آگهی های روزنامه درآورده ام تا شاید بعد از کلی فرم پُر کردن و کاغذبازی و مصاحبه کار گیر بیاورم.

نام: بنشاد
نام خانوادگی: سروری
سن: ۲۱ سال
میزان تحصیلات: دانشجو
مجرد × 
متاهل 
سابقه ی کار: منشی مطب زنان

بعد از این که پایم را از در آهنی حیاط بیرون بگذارم، می توانم در فرم های بعدی اضافه کنم: کار در تولیدی لباس مردانه.
توی مبل فکسنی جلوِ در گم شده ام. نشیمن گاهم عرق کرده و می خارد. شاید توی این شش هفت ماه سایز کمرم از ۳۶ به ۳۸ رسیده باشد. شماره ی صفر، مسئول همه ی زن های سوراخ پیداکن تولیدی، می گوید «کار ما نِشَستنیه، کم کم مثل صندلی پهن و صاف می ‎ شی.»
توی تولیدیِ پلیورها و سوراخ ها و چسب زده ها، غیر از حمید آقا همه شماره دارند. شماره ی من هشت است. بعد از چک کردن هر پلیور باید برچسب شماره ی هشت را بچسبانم بالای کش باف کمر که اگر اشتباهی در کارم بود از روی شماره پیدایم کنند. کسی نمی تواند از زیر شماره زدن دربرود. شماره ی صفر ارشدمان است و همیشه حواسش هست که مبادا کسی شماره نزند یا تقلب کند و مثلاً شماره ی یک را به جای هشت بزند. زن ها از این کارها می کنند.
صدای هر هفت تای شان، هر هفت زن مجردی که باهم در و بی در می گویند، صدای حرف های پنهانی زنانه شان، گاه گاهی درد دل های جمعی شان، صدای قابلمه ی ناهارشان، قاشق و چنگال و صدای دمپایی‎های عرق کرده و چرک شان از میان خش خش سلفون‎های بسته‎بندی پلیورها تا این پایین تا جلوِ در، نزدیک میز حمید آقا می آید. فکرش را که می‎کنم گُر می گیرم؛ یعنی حمید آقا همه ی حرف های مان را شنیده؟
شماره ی صفر ــ اسمش چه فرقی می‎کند، طاهری، فاضلی، امیری؛ چه اهمیت دارد، مهم این است که شماره ی صفر مال اوست ــ ارشد این جاست و دیگر از قید چک کردن سوراخ‎های لباس ها گذشته. صدایش از راه پله و هفده پله ی بین دو طبقه می گذرد و به این جا می رسد، به این مبلی که رویش منتظرم حقوقم را بگیرم و از جا کنده شوم و بروم. صدایش را کلفت کرده. کلفت که نه، چیزی بین جیغ و داد. می گوید «حمید آقا گفته شماره ی هر کی مرجوعی بخوره...»
خش خش سلفونی روی صدایش پارازیت می اندازد. لابد می گوید اخراجش می کند.
حمید آقا داد زده بود «باز هم شماره ی هشت، سروری، مرجوعی داره...»
داد که می زند سوراخ روی چانه‎اش میان ته ریش کش می آید و قرمز می‎شود. توی یکی از اتاق های نیمه تاریک تولیدی، میان قفسه های فلزی که با پلیورهای بسته بندی شده به سقف می رسد، لباس و دمپایی هایم را توی کوله پشتی ام جمع کرده بودم. شماره ی پنج با صفر پچ پچ می کرد. بقیه ی زن ها ساکت بودند. پنج هم از قدیمی‎های این چند دیواریِ اتاق دراتاق است. از پشت شیشه مات‎کن پنجره، درخت خرمالوی توی حیاط فقط به رنگ سبز بود، که توی هوا ول می شد و گاه گاهی سبزی اش با باد، مثل چسب زده‎های فسفریِ فاسد شده‎ای که کنار سوراخ ها می چسبانیم، این طرف و آن طرف می رفت. تمام شیشه های تولیدی، حتا شیشه ی اتاق زیر راه پله، شیشه مات کن دارد و همه چیز را طوری نشان می دهد که انگار پشت آبشار است، طوری که فقط رنگ می بینی؛ سبز، آبی، نیلی، زرد، نارنجی یا قهوه ای، مثل قهوه ایِ پیراهن حمیدآقا.
صبح بود؛ شاید حوالی شش شش و نیم که هوا تازه روشن شده بود. زودتر از خانه زده بودم بیرون که خیابان ها خلوت تر باشد و کرکره ی مغازه های راسته ی طلافروشی کریم خان کشیده باشد و صدای آب جوی را بشنوم. تا کبکانیان را خوش خوشک آمده بودم و موهایم را محض حمیدآقا توی شیشه ی کافه کُنج زده بودم زیر مقنعه. سرایدارمان دو روزی می شد که رفته بود شهرستان. قرار بود شماره ی صفر این چند روز زودتر بیاید و درها را باز کند. هنوز زنگ را فشار نداده بودم که دیدم لای در باز است، انگار شماره ی صفر حواسش نبوده دستگیره ی در را بکشد یا هول بوده و دقت نکرده. فقط یک هُل می خواست تا کامل باز شود. سکوت بود. گوشی حمیدآقا را که روی میز دیده بودم خیالم راحت شده بود. می خواستم چسب را از روی میز بردارم و زود بروم بالا و بسته های لباس را ده تایی روی هم سوار کنم و چسب بزنم. همان موقع سروصداها شروع شد. از اتاق زیر راه‎پله می‎آمد. صورتم را چسباندم به شیشه. از پشت آبشار مثل این بود که قهوه ایِ لباس حمید آقا قاطی آبی های لباس کار شماره ی صفر شده باشد. به دو رفتم بالا که تلپ تلپ دمپایی هایم درآمد و این گندِ گُنده را زدم و بعد هم که سوراخ پشت سوراخ رد کردم و حالا اخراج.
سرم را می چسبانم به پشتیِ مبل. ابر زرد و چرکش بیرون زده و بوی عرق تن و سیگار مردها را می دهد. ته مایه ی کم رنگی از پلیورهای مردانه ای که تا حالا هزار بار جلو لامپ صد واتِ بالای میزِ کارگاه از کش باف کمر تا یقه آن قدر این رو و آن روی شان کردم که حداقل یکی دو سوراخ روی کش باف دور مچ ها، حاشیه ی یقه، زیر بغل یا حتا بین درزها پیدا شود تا چسب فسفری را رویش بزنم و بدهم دست سرایدارمان که عینک نمره ی چهارش را بگذارد روی چشم هایش که از زور ریزی توی صورت پهنش گم شده اند و زده ها را جوری که معلوم نشود با قلاب بگیرد و دوباره بفرستد بالا که توی سلفون های ارسلان و آدیداس و... جا بدهیم.
یک پایم را می اندازم روی پای دیگرم و مثل دسته های قیچی باز شده نگه شان می دارم. اسم امیر که با خودکار آبی استدلر نوشته ام کف کفش کتانی سفیدم، پیدا می شود. امیر معلوم نیست الان چه کار می‎کند. توی خانه است یا... البته نود و نُه درصد مواقع، در راحت ترین حالت ممکن، پشت میز کارش روی صندلی لم داده و می نویسد. خودش همیشه از پشت تلفن همین را می گوید. می‎گوید «حالتِ ممکن». (راحت ترین حالت ممکن برای هر کسی یک معنی می دهد. برای من یعنی کور شدن مامان و بژنه توی خانه.) بعد هم صدایی شبیه مک زدن آب نبات یا چیزی شبیه به این درمی آورد؛ انگار رمز عبورش باشد، چیزی که من نمی‎توانم جوابش را بدهم.

نظرات کاربران درباره کتاب جلبک

خیلی خوب بود 😇بخونیدش 💙
در 1 سال پیش توسط هانیه احمدی
کتاب خوبیه
در 6 ماه پیش توسط gma...h29
کتاب عالی نبود اما خوب بود
در 2 سال پیش توسط ماهی دشتی
کتاب جالبی بود ،ولی به نظرم بعضی جاها تشبیه های بی مورد داشت و میتونست مختصر تر باشه
در 2 سال پیش توسط محمد تیموری
محشر بود. واقعا لذت بردم.
در 2 سال پیش توسط شهرزاد همامی