فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندگی همین است

کتاب زندگی همین است

نسخه الکترونیک کتاب زندگی همین است به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زندگی همین است

زندگی همین است یک رمان متفاوت است بین داستان های محمدهاشم اکبریانی. رمانی که روایت آن از واهمه‌های یک جسد شروع می‌شود و بسط می‌یابد در تاریخی که توی متن شاهدش هستیم. قهرمان عجیب متن که "مرده‌هه" نام دارد جریان عادی زندگی را شکافته و سعی می‌کند چیزهایی را کشف کند. رمان اکسپرسیونیستی اکبریانی با رگه‌هایی از فانتزی مخلوط شده و به مخاطبش این امکان را می‌دهد تا معناهای تازه و جدیدی را کشف کند... هراسی که در پس این فضای عجیب وجود دارد شاید راز نهفته در متن باشد.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.01 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زندگی همین است

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

... گفته هاش بود. از اون همه حرفی که زد، یارو حتا یه کلمه نفهمید. معلوم نبود طرف مزخرف می بافه یا یارو چیزی حالیش نیست. هر چی بود، نتیجه فرقی نمی کرد. فقط دو سه ساعتی یکی حرف می زد و یکی هم با دهن باز رفته بود تو نخش و گوش می داد. البته نه این که واقعاً گوش بده، فقط یه سری امواج صوتی بی معنی می رفت تو این گوشش و از اون گوشش می زد بیرون، همین. بااین حال، رو یارو خیلی تاثیر گذاشت. بعدم بلند شدن و با یه خداحافظی گرم و صمیمانه که با بغل کردن همراه بود، از هم جدا شدن. اونی که حرف می زد پا شد رفت تو قبرش خوابید و اونی که گوش می داد رفت تو تلویزیون که برنامه شو اجرا کنه. آخه مجری یکی از برنامه های پُربیننده بود.
طرف که تو قبر خوابید، شروع کرد به کارایی که معمولاً انجام می داد. تو تاریکی قبر که چشمِ زنده، چشمِ زنده رو نمی بینه، چشمِ طرف که هیچی هم نداشت و کاسه ش خالیِ خالی بود، همه جا رو می دید. اول به یه نقطه خیره شد و بعدِ چند دقیقه با انگشتش شروع کرد به خراشیدنِ همون نقطه. البته منظورش سوراخ کردن دیوار قبر نبود، چون قوانین قبرستون در این مورد خیلی سخت گیرانه بود. به خاطر همینم با خراشیدن، اتفاق خاصی نیفتاد. فقط یه کم از دیواره ی قبر خراش برداشت؛ اونم نه اون قدری که حتا ردّ ناخن به جا بذاره.
اما اون یکی که رفت تلویزیون، شروع کرد تو یه برنامه ی زنده با بیننده ها ش حرف زدن. از هر دری گفت و مثل خیلی وقتا اون قسمت از شاهنامه رو که از سیمرغ و زال می گفت خوند. وسطاش هم هی می گفت «اجازه بدین بریم اتاق فرمان، ببینیم خانم تهیه کننده چی براتون داره.» بعد هم وقت پخش موسیقی، دو سه قُلُپ چای می خورد که هم یه حالی کرده باشه و هم لبش تر شده باشه تا بتونه راحت تر حرف بزنه.
اونی که مُرده بود و تو قبر بود، بعدِ اون همه حرف زدن با مجری، حالا زُل زده بود به همون نقطه ای که با انگشت خراش داده بود. تو همین حال، خسته شد و به پهلوی راست خوابید که دید یه کرم داره کف قبر راه می ره. لبخندی زد و آروم برداشت و گذاشتش تو کاسه ی یکی از چشاش و با خنده بهش گفت «راستش باید ببخشی. چیز زیادی از چشام نمونده. نمی دونم خودت بودی یا دوست موستات که اومدین و هر چی تو چِشَم بود خوردین و فقط همین یه ریزه مردمک مونده و یه ریزه سفیدیِ چشم. بفرما بخور.»
کِرمه همون جور که به استخونای دوروبرش نگاه می کرد تا ببینه کجا می تونه یه ذره سفیدیِ چشم یا گوشت و چربی پیدا کنه، تشکری کرد و گفت «ممنون. همینم خوبه. دو سه روزه این دوروبر مُرده ای نذاشتن. اون قدر استخون خشک خوردم که دهنم از درد تکون نمی خوره. دل دردِ عجیبی هم گرفتم.»
مُرده خندید و گذاشت کرمه هر چی دلش می خواد بخوره.
مجری تلویزیون دوباره با اشاره ی دستِ کارگردان یا صدابردار شروع کرد به حرف زدن و به بیننده ها گفت «حالا دوستان، وقتِ اونه که به تون بگم ما باید مثل بعضی مُرده ها باشیم که وقتی به یه زنده می رسن به اندازه ی یه عمر حرف می زنن ولی حرفاشون اصلاً خسته کننده نیست و حسابی...»
بی پدر هیچی از حرفای مُرده نفهمیده بود ها، ولی از «خوب بودن» اونا می گفت! داشت حرف می زد که یکی از پشت دیوار، محکم چندتا مشت کوبید. مجریه از بینندگان عذر خواست و برگشت طرفِ دیوار. تا مجریه برگشت مُرده هه از اون طرف دیوار، از تو قبرش، گفت «چرا این قدر به مُرده ها بی احترامی می کنی و خشک وخالی فقط می گی مُرده. مُرده برا خودش عزت و آبرو و حیثیت داره. حداقل بگو "مثل مُرده های عزیز" یا "مثل مُرده های باشخصیت". باور کن خیلی زشته این جوری از مُرده ها اسم ببری.»
حالا کرمه هم افتاده بود به جون آخرین ذره های مردمک و سفیدی چشمِ مُرده که به گوشه موشه های کاسه ی استخونی چشم چسبیده بودن. اصلاً هم براش مهم نبود که مُرده حرف بزنه، ساکت باشه، برقصه، دادوبیداد کنه، حرکت کنه یا هر کار دیگه؛ فقط می خورد و می رفت جلو. مُرده از پُررویی کرمه، هم خنده ش گرفته بود، هم حرصش درمی اومد. کرمه همون جور که می خورد می گفت «جداً باید ازت ممنون باشم. اگه بدونی چند وقته از این غذاهای لذیذ نخوردم!»
از اون ور، مجریه که حرف مُرده رو شنیده بود برگشت طرف دوربین و چند ثانیه ای مکث کرد، بعد به بیننده ها گفت «بعضی وقتا آدم واقعاً می مونه چی بگه. می دونین؟ اگه یه بار سری به یه فروشگاه بزنین و از فروشنده بخواین چند بسته حرفِ مُرده به تون بده، فکر می کنین چه جوابی بشنوین؟»
کارگردان و تهیه کننده از این حرف مجری کلی کیف کردن. خب، حرف جالبی بود دیگه. یعنی یه نوع ساختارشکنی در گویندگی تلویزیون بود. از همون لحظه این حرف مجری در وایبر و واتس آپ و تلگرام و کلی شبکه ی دیگه دست به دست چرخید. صفحه های فیس بوک و سایتای مختلف هم یه سره همین جمله رو می ذاشتن کلی هم کامِنت براش گذاشته می شد. یکی تو صفحه ش تو فیس بوک، بعدِ جمله ی مجری نوشته بود «من همین کاری رو که مجری گفته بود کردم. یعنی رفتم یه فروشگاه و گفتم چند بسته حرفِ مُرده می خوام. فروشنده هم خیلی راحت و آروم رفت چند بسته داروی نظافت آورد گذاشت جلوم و گفت بفرمایین. با تعجب پرسیدم اینا حرفِ مُرده ست؟ فروشنده گفت نه، نه، ببخشید. اونا رو برداشت و رفت یه جعبه از اون شکلاتای خوشمزه آورد و گفت دیگه درست آوردم. مطمئنم همیناست. منم برداشتم آوردم خونه. وقتی خوردم دیدم مزه ش یه جوریه.»
سه چهار روز نگذشته ترجمه ی این جمله رو می تونستی اون ور دنیام ببینی. یعنی فوری تو همه ی دنیا پیچید. یکی از شرکتای بزرگ تولید مواد غذایی که تو هر کشور و شهر و روستایی شعبه داشت، بلافاصله از این حرف استفاده کرد و یه جمله ی تبلیغاتی درست کرد و تو خیلی از روزنامه ها و هفته نامه ها و شبکه های ماهواره ای و تلویزیونی و رادیویی و سایتای معروف، اونم به زبونای مختلف کار کرد. جمله ی تبلیغاتیش هم این بود «چند بسته حرفِ مُرده می خواین؟ ما فوری براتون آماده می کنیم!»
مدیر شرکت بعدِ دو هفته به طور رسمی اعلام کرد فروشْ پنج برابر شده! مجریه وقتی خبر رو تو یکی از سایتا دید علیه شرکت شکایت کرد که از جمله ش، بدون رعایت حقوق مادی و معنویش، سوءاستفاده شده. ولی خب چون کشوری که مجری زندگی می کرد عضو اون سازمان بین المللی نبود که اعضاش مجبورَن حقوق معنوی و مادی یک اثر هنری یا ادبی رو رعایت کنن، هیچی دست بدبخت رو نگرفت. البته خوبم شد چون اگه اصل قضیه رو ببینیم متوجه می شیم اون جمله از کاری که مُرده هه کرد شکل گرفت نه از مجری. در واقع حالا اگه نگیم همه، بالاخره بخشی از حقوق این جمله باید به مُرده می رسید که مجری هم امکان نداشت این کار رو انجام بده.
تو این گیرودار که پنج شیش روز از بیان افتخارآمیز جمله توسط مجری می گذشت و جمله بی وقفه تو دنیا می چرخید، مُرده هه با همون کاسه های خالی چشاش، به پشت خوابیده بود و زل زده بود به سقف قبر که همون سنگ قبر باشه. کرمه هم همون چند روز قبل، بعد خوردن ته مونده های کاسه ی چشم، رفته بود و خبری ازش نبود. شاید یه مُرده ی تازه گذاشته بودن تو قبرای کناری و کرمه مشغول اون شده بود. یا مثل بعضی حیوونا که وقتی شکم شون سیر می شه هفت هشت روز یا حتا یکی دو ماه سیرن و چیزی نمی خورن، اونم به غذا احتیاج نداشت. ولی مُرده این چند روز فقط زل زده بود به سقف قبر و حرکتی نمی کرد. یه صداهایی هم از بیرون می شنید که اون قدر درهم برهم و قاطی پاتی و مبهم بود که چیزی ازشون نمی فهمید. البته خیلی هم براش مهم نبودن که گوش به اونا بسپاره.

نظرات کاربران درباره کتاب زندگی همین است

این کتاب برای افرادی ک سلیقه ی خاصی دارند
در 8 ماه پیش توسط vahid baba