فیدیبو نماینده قانونی نشر نشانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زنبور شاه

کتاب زنبور شاه

نسخه الکترونیک کتاب زنبور شاه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۵۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب زنبور شاه

شبح رجب را در گوشه‌ی سمت چپ سردابه تشخیص دادم. دمر روی شکم خوابیده بود، قبایش از پشت پاره شده بود. گفتم: رجب آقا شما هم غلط دستوری پادشاه را تصحیح کرده‌اید؟ گفت: نه روله، من اصلاً نمی‌دانستم، روحم خبردار نبود، وقتی خان بزرگ به نوکرها و خدمه گفته بود روی مدفوع سلطان صاحبقران کسی حق ندارد مدفوع بکند تا او، یعنی شخص شخیص امیر امنه اولین کسی باشد که به این افتخار نایل می‌شود، من اصلاً روحم از این مسئله خبر نداشت. چه عرض کنم، مشکل شکمی بود، تنگم گرفته بود، از کجا باید می‌دانستم که حضرت والا چنین دستوری صادر کرده‌اند. اجابت مزاج همان و این بلا همان. نود ضربه شلاق زدند به پشتم، پشتم آش و لاشه، تکان نمی‌توانم بخورم، غلط کردم،گه خوردم، به هرچی نابدترم خندیدم که رفتم روی مدفوع قبله‌ی عالم اجابت مزاج کردم.

ادامه...
  • ناشر نشر نشانه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.15 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زنبور شاه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

استعداد شگرف مهدی (آقا میرزا مهدی یا آمیرزا مهدی بعدی) را پدرش احمد آقا تاجر کشف کرد. قضیه از این قرار بود که احمد آقا اولین بار دست مهدی هشت ساله را گرفت و به مسجد جامع بروجرد برد. مهدی لحظه به لحظه ی این غروب را در تمام عمر نودونه ساله اش به یاد می آورد.
بهار بود و ماه رمضان، بزرگسالان روزه می گرفتند و بچه ها در آرزوی روزه گرفتن به والدینشان حسرت می خوردند.
مهدی یادش می آمد که درخت های اقاقیا گل داده بودند (از پدر پرسیده بود و پدر گفته بود اقاقیا و چندین بار کلمه ی اقاقیا را تکرار کرده بود تا پسر بتواند این دو واجِ ق را درست ادا کند) و بوی عطر اقاقیا در کوچه و محله ی مَدحسن خان پخش شده بود، یادش می آمد که از دودکش مطبخ ها بوی هیزم سوخته می آمد و حواصیل ها و پرستوها چه داد و هواری راه انداخته بودند.
یادش می آمد که برای نماز مغرب و عشا می رفتند و یادش می آمد که بعد از اقامه و برگزاری نماز، در همان صحن مسجد سفره ی افطاری انداختند، افطاری کردند و بعد از آن روحانی پیش نماز به منبر رفته بود و از مناقبِ امام نقی گفته بود.
یادش می آمد با آن که خطبه های روحانی شاید بیش از یک ساعت طول کشیده بود، او بعد از خروج از مسجد جزء به جزء خطبه ها را برای پدرش بازگو کرده بود.
احمد آقا از استعداد فرزندش شگفت زده شده بود، به قدم ها سرعت بخشیده بود و وقتی به خانه رسیده بودند از مهدی خواسته بود در همان درگاهی شبستان بایستد و برای مادر و خواهر و دو برادرش خطبه های ملای مسجد را واگوید.
مهدی حافظه ای ضبط صوت گونه داشت، چندان توفیری هم نمی کرد، غزل، دوبیتی، رباعی، مثنوی، کافی بود که او یک بار بشنود، و اگر نه همه ی بیت ها، اکثر آن ها را درجا و بدون مکث برای شنوندگان واگوید.
مهدی در آن سال، دو سال بود که به مکتب می رفت، دو سال بود که پنج الحمد، قرآن، نهج البلاغه، سعدی و حافظ و دستور زبان فارسی و عربی می آموخت. ملای مکتب او را به خواندن دیوان ها ترغیب می کرد و به او حتی مقام جانشینی خود را تفویض کرده بود.
طولی نکشید که شایعه ی استعداد شگفت انگیز مهدی در آن شهر از خانه به خانه، کوچه به کوچه از دهان به دهان گذشت و بعد از چهار سال خبر به خانه ی امیر امَنَه رسید.
امیر امنه، خان بزرگ لرستان، به بروجرد آمده بود، شهرنشین شده بود.
امیر امنه میان بالا بود با چشمانی نافذ و زرد رنگ... می گفتند کسی را یارای دیدن آن نگاه نیست. شخص شخیص امیر امنه، یک روز، یک غروبِ تابستانی قدم رنجه می فرماید، پرسان پرسان در معیت دو نوکر و یک ضابط و رجبِ باغبان، در بازار بروجرد سراغِ حجره ی احمد آقای تاجر را می گیرد.
احمد آقا تاجر بالای چهل سال دارد با پوستی گندمگونِ تیره، و صدایی نرم و دلنشین. موهای وسط سر به اندازه ی یک نعلبکی ریخته است و جزیره ای در میان آن همه موی فلفل نمکی به وجود آورده است. خبر رسیده است که سلطان صاحبقران سفری به خطه ی جنوب خواهد داشت. خبر داده اند که قبله ی عالم از باغات، نهرها، رودخانه و هوای خوب و پاک بروجرد حکایت ها شنیده است، قرار است با تعدادی از زنان اندرون، همراه با فراشان، نوکران و باشی ها، خاک پایی توتیای چشم اهالی بروجرد کند.
امیر امنه از ماه ها قبل از طریق قاصد، نامه و عریضه از «ظل اله» تقاضا کرده است (و چه تقاضای عاجزانه ای) که او را به عنوان کمترین و کهترین و بی مقدارترین نوکر خود بپذیرد و مدت اقامت فخیمه را در منزل خودشان که تنها امیر امنه به عنوان دربان در آن زندگی می کند به سر آورد.
و اگر ظل اله نمی توانند یا نمی خواهند تمام مدت اقامت را در منزل دیگر خودشان به سر آورند، لااقل یک شب، تنها یک شب، یا یک روز، تنها یک روز به این نوکر اجیر و ذلیل خودشان افتخار دریوز گی و مهمان نوازی بدهند.
جوابِ سلطان صاحبقران هم در نامه ای با توشیح و حتی امضا و مهر سلطنتی (این شایعه از هفته ها قبل دهان به دهان در آن شهر بروجرد می چرخید) به دست امیر امنه رسیده است و ایشان، یعنی سلطان صاحبقران منت گذاشته اند و پذیرفته اند که برای یک ناهار در دولت سرای (کلمه ی سرا در نامه قید شده است) امیر امنه حضور به هم رسانند.
امیر امنه بعد از آن که مراسله ی سلطان صاحبقران را دریافت می کند، ابتدا از خوشحالی می خواهد منفجر بشود، امّا چون صدای انفجار می تواند خدمه و آشپزها و فراش ها را وحشت زده کند، ابتدا سگرمه ها را درهم می کشد، و به دنبال آن فریاد می زند:
«احمق های بی وجود چرا ایستاده اید و زُل زده اید به اربابتان؟»
و این فریاد که در حقیقت می توانست به عربده نزدیک بشود، نوکرها و عمله ی حاضر را چنان وحشت زده می کند که در چشم به هم زدنی حیاط بزرگ و درندشت بیرونی، مفروش با آجرهای نظامی، خلوت و ساکت می شود.
امیر امنه ابتدا دور حوض فیروزه ای می چرخد، به آبِ زلال و کله ی شیر سنگی خیره می شود، از آن جا می آید به سمت باغچه های پر از گُل اطلسی، نسترن، شاه پسند و میمون.
و همین که اولین و شاید تنها گیاه هرز را میان آن همه بوته ی گل می بیند فریاد می زند: «ای رجبِ بی شرف، ای حرمزاده ی بی کس!»
رجب از اتاقک ته حیاط بیرونی دوان دوان به سمت امیر امنه می رود، امیر امنه با انگشت نشان ابتدا علف هرز را نشانه می گیرد، و به دنبال آن با کف دست راست می کوبد به گونه ی سمت چپ رجب، آن هم چنان محکم و سفت که رجب همان شب، در کنار اجاق مطبح برای غلامعلی آشپز تعریف می کند:
«آقا چنان کشیده زد که از جفت چشام آتیش بیرون جهید.»
در همان روز دریافت مراسله ی حضرت سلطان صاحبقران است که امیر امنه به این اندیشه و فکر می رسد که از طریق مهدی دوازده ساله استعداد شگفت انگیز بچه های لرستان را از یک سو به ظل اله معرفی کند و قدر و منزلت سرزمین آبا و اجدادیش را بالا ببرد و از سوی دیگر ایشان را، که همواره به سرگرمی و خوش گذرانی عادت دارند، سرگرم و خوشحال کند.
در آن غروب بهاری، زمانی که رجب باغبان به راستای حجره ی تجارت احمد آقا می رسد و حضور امیر اَمَنه را اعلام می دارد، احمد آقا چنان دستپاچه و از خود بی خود می شود که دوات پر از مرکب را به روی میز و فرش کوچکی که روی آن انداخته اند واژگون می کند. احمد آقا به امیر امنه تعظیم می کند، چندین بار می گوید:
«قدم رنجه می فرمایید، ما را شرمنده می کنید، ما باید شتر جلوی پایتان قربانی می کردیم، چرا سرزده تشریف فرما شده اید؟ چرا ما را این همه شرمنده می فرمایید؟!»
احمد آقا می خواهد به نطقش ادامه بدهد که امیر امنه با صدایی پرتبختر و تحکم می گوید: «ما وصف آقازاده را...»
احمدآقا می گوید: «بنده زاده، غلام زاده.»
«ما وصف حال آقازاده را زیاد شنیده ایم، ما می خواهیم در روز تشریف فرمایی سلطان صاحبقران، ظل اله، فرزند جنابعالی استعداد ادبی بچه های خطه ی لرستان را به نمایش بگذارد.

نظرات کاربران درباره کتاب زنبور شاه