فیدیبو نماینده قانونی نشر نشانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب زنی با زنبیل

نسخه الکترونیک کتاب زنی با زنبیل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب زنی با زنبیل

گفت: «چقدر خوشمزه شده. یه شب دیگه هم درست کن.می‌خوام ببینم چطور درست می‌کنی یاد بگیرم.»
گفتم: «به همین خیال باش تا خبرت کنم.»
می‌خواست شب بمونه.
گفتم: «هری خوش اومدی.»
خیلی بهش برخورد. توقع نداشت.
گفت: «یه چیزی می‌خوام بهت بگم، قبول کن. بیا زنم بشو.»
گفتم: «بعد از اون آبروریزی که زنت منو از خونه بیرون انداخت چه توقع بی جا داری.»
گفت: «حالا که دست اون مرحوم از دنیا کوتاه شده. بچه‌هاش هم دنبال زندگی خودشون هستن. من این وسط سفیل و سرگردون موندم.»

ادامه...
  • ناشر نشر نشانه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.56 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب زنی با زنبیل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



زنی در گردش

وقتی به هوش اومدم منو زدن. زدن توی صورتم. دیدم یه آقای بلند قد و نورانی اومد بالای سرم و یه شال انداخت روی سر و گردنم و گفت: "پا شو.»
سرم رو بلند کردم و روی تخت نشستم. وقتی نشستم آقا رفت.
گفتم: "آقا نرو. آقا نرو.»
ولی آقا رفت. گریه کردم و گفتم: "آقا برگرد منو با خودت ببر.»
پرستارها ریختن سرم. دکترها اومدن. دستم رو به تخت بستن. بهم آمپول بی حسی زدن. پرستارها بعداً گفتن: "داشتی سِرُم رو می کندی خودتو از تخت می نداختی پایین.»
می گفتن: «داداشت میاد. تازه رفته.»
گفتم: «داداشم نبود. آقام بود.»
اینا رو می گفتم ولی صدام در نمی اومد. دهنم تکون می خورد، چشام باز بود ولی صدای خودمو نمی شنیدم.
هی می گفتم: «آقا برگرد منو ببر.»
ولی آقا پشت سرش رو نگاه نکرد و رفت.اششا
بیست و پنج روز بیهوش بودم.روز اول توی بیمارستان دختر بزرگم بالای سَرم بود و می گفت: «کاش مامان بمیره. به چه دردی می خوره این زندگی.»
اون موقع هیچ کس نمی دونست چی شده.
می گفتن: «قند داره. سِرُم وصل کردن، بیهوش شده.»
کسی نمی دونست قند دارم. راستی قند از چی می شه؟ من که قند نمی خورم.
می گفتن: «این که مُرده.»
من مُرده بودم. همه رو خبر کرده بودن.
داداش پرسیده بود: «یعنی مُرده؟»
دکترها جواب کرده بودن.
گفته بودن: «مُرده.»
یکی گفته بود: «نفس داره. نبضش می زنه.»
توی بیمارستان لقمان هم وقتی بیهوش بودم می گفتن: «این که مُرده.»
قلبم کند می زد. دخترکوچیکم از شهرستان اومده بود.
می گفت: «مامانم سی سال مشت مشت قرص اعصاب خورد.»
دکتردرمانگاه بهگر گفته بود: «از عوارض قرص هاست.»
داداش می گفت: «آبجی همیشه قرص می خورد.»
اون اصلاً ازخوردن و نخوردن قرص ها خبر نداشت.
دخترم می گفت: «مامان قرص ها رو لای لباس هاش قایم می کرد و تا روز آخر یواشکی می خورد.برای همین زیر سِرُم بیهوش شد رفت توی کُما.»
زن دایی اومده بود دیدنم. حرفهاشو می شنیدم. دلم می خواست جوابش رو بدم. نمی تونستم.
گفت: «چشمات ترسناک شده.»
چی داشتم بهش بگم.
گفت: «اگه می فهمی چی می گم دو دفعه پلک بزن.»
دو دفعه پلک زدم.
گفت: «پس می فهمی.»
بعد به همه گفت: «اون می فهمه.»
بعد پرسید: « من کی ام؟»
گفتم: «زن دایی.»
نشنید. گفت: «چرا تته پته می کنی؟»
زبونم سنگین شده بود. یک کیلو بود. توی دهنم نمی چرخید. دلم می خواست حرف بزنم. فرداش منو بردن حموم. بعد از دو هفته منو حموم کردن.
وقتی بیهوش بودم یکی گفت: «می خوام حمومت کنیم.»
با چند نفر کشون کشون منو بردن حموم. نه شامپو، نه صابون، نه شونه، فقط شرشر آب سرد بود.
داداشم که اومد بهش گفتم: «منو زدن.»
نشنید. توی حموم گفتم: «کو شونه،کو شامپو، کو صابون؟»
صدام در نمی اومد. زبونم نمی چرخید.
گفتم: «با شلنگ آبسرد که نمی شه حموم کرد. آب رو گرم کنین.صابون و شامپو بیارین. موهامو شونه بکشین.»
سرم می خارید. سرم باد کرده بود. منو زدن. بعداً که بهوش اومدم به داداش گفتم.
گفت: «غلط کردن. بی خود کردن. این قدر بهشون پول دادم.»
از اون به بعد دخترهای آبجی منو می بردن حموم. هر دفعه دوتا دوتا می اومدن. صابون و لیف و شامپو می آوردن. منو حموم می کردن. نمی تونستم خوب راه برم. داداش دستم رو می گرفت توی راهرو راه می برد. داداش که از راه می رسید پرستارها جمع می شدن دورش.
داداش می گفت: «هر کی بچه تهرونه بیاد این جا ببینم چی می گه. بچه های تهرون جمع شن.»
پرستارها با هم هرهر می کردن.
دختر کوچیکم که از شهرستان اومده بود، واسه من دعای توسل گرفته بود.
گفته بود: «خدایا مامانو شفا بده.مامانم خوب بشه.»
دختر بزرگم بهش گفته بود: «ولش کن. بذار بمیره. می خواد چکار این زندگی رو.»
دختر کوچیکم گفته بود: «خودت بمیری. مامانم باید بهوش بیاد. من مامانمو می خوام.»
وقتی بهوش اومدم اون یه هفته بود رفته بود شهرستان. هنوزم ندیدمش.
خیلی منو زدن. بهم گرسنگی دادن. آب به آدم نمی دادن. گاهی صبح یه ته استکان شیر می دادن. همین.

نظرات کاربران درباره کتاب زنی با زنبیل