فیدیبو نماینده قانونی نشر نشانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب فصل چهارم

نسخه الکترونیک کتاب فصل چهارم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب فصل چهارم

حتی در خیال صدای گذاشتن صندلی را برای نشستن تو شنیدم؛ چه با شکوه و چه با وقار می‌آمدی. می‌آمدی و می‌آمدی ولی هر دم کم رنگ و کم رنگ‌تر می‌شدی به‌گونه‌ای که هرگز نه به من و نه به صندلی نمی‌رسیدی ولی من همچنان غرق تماشای تو می‌ماندم زیرا تو شاخص‌ترین میهمان خاطرات منی. همیشگی‌ترین چهره‌ای که همیشه تنها در دلم نشسته‌ای.

ادامه...
  • ناشر نشر نشانه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب فصل چهارم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

صدایم نکن

روز دوم ماندن کوتاه مدت من در شهر تو بود. نوه ام را که به کلاس زبان بردم موقع برگشتن از کوچه ی بالایی آمدم درست موقع وارد شدن به خیابان دیدمت که از کوچه ی ما خارج شدی ساعت دقیقاً دو و شش دقیقه ی بعدازظهر بود زبانم حرکت کرد که اسمت را صدا کند با چه زحمتی جلویش را گرفتم، محو تماشای تو شده بودم؛ میرفتی ولی انگار که خودت نبودی. بهتر بگویم عاملی تو را با خود می برد که معنایش را نمی فهمیدم زیر چتر پیری که موهای کم پشت سفیدت را زیر کلاه عادت مخفی می کرد سایه ای مثل خستگی یا رسیدن به یک پوچی تازه تو را وادار به رفتن می کرد. صدایت نکردم با این که آن همه مشتاق بودم ولی چه فایده ای داشت برای چند دقیقه ی کوتاه لذت مصاحبت، بایستی تو را جدا می کردم از خودت. تا دوباره به خودت بیایی تا دوباره فکرهایی را که مرتب کرده بودی از نو بچینی. تا طبقه بندی جدید فلسفی برای این دیدار غیرمترقبه ببندی شاید همه ی فکرهایت فرار می کردند، اصلاً مثل این که روی پشت خمیده ات نوشته شده بود صدایم نکن.
ولی من دوباره تو را در رویاهای همان روز دیدم حتی در خیال صدای گذاشتن صندلی را برای نشستن تو شنیدم؛ چه با شکوه و چه با وقار می آمدی. می آمدی و می آمدی ولی هر دم کم رنگ و کم رنگ تر می شدی به گونه ای که هرگز نه به من و نه به صندلی نمی رسیدی ولی من همچنان غرق تماشای تو می ماندم زیرا تو شاخص ترین میهمان خاطرات منی. همیشگی ترین چهره ای که همیشه تنها در دلم نشسته ای.

ای بابا، کو مشتری!

آقا لطیف توی گوشی کمی خندید گویا طرف داشت سر به سرش می گذاشت یا شوخی می کرد، حتماً از دوستان نزدیکش بود. بعد آقا لطیف گفت ای بابا کو مشتری ما که فقط مگس ها را می پرانیم یعنی جابه جایشان می کنیم شاید در جایی دیگر غذایی گیرشان بیاید وگرنه توی دکان خشک و خالی ما که از گرسنگی خواهند مرد، یک مشتری وارد شد. آقا لطیف با عذرخواهی گوشی را گذاشت. آقا لطیف جزو سرمایه دارهای مهم شهر است. مغازه ی بزرگش تقریباً به اندازه ی هشت تا مغازه ی معمولی وسعت دارد و پر است از لوازم خانگی از تمام برندهای مشهور روز که آقا لطیف هم نمایندگی همه ی آن ها را دارد و هم آرزوی این که هر روز بتواند تمام آن ها را با هم بفروشد و روز بعد دوباره از انبارها بیاورد. ولی انگار که نمی شود، مغازه دارهای دیگر هم هستند؛ آن ها هم جنس دارند، آن ها هم آرزو دارند. آقا لطیف دلش می خواهد حداقل در روز به اندازه ی مجموع آن ها فروش داشته باشد ولی این هم ممکن نمی شود. آهسته به خودش می گوید حیف، حیف که نمی شه. امروز از صبح اوقاتش تلخ بود؛ به خاطر بانک به خاطر کم کاری کارمندان بانک که می گفتند کامپیوتر بالا نمی آید. این هم یک بهانه ی جدید برای بانک های امروزی که پول مردم را ندهند. امروز روز واریز سود پولش بود تا ساعت ۱۰:۳۰ چند بار زنگ زد. نزدیک ساعت ۱۱ رئیس بانک شخصاً تماس گرفت و گفت اشکال برطرف و سود شما واریز شد. آقا لطیف پرسید: چقدر؟ رئیس نگاهی به مونیتور کرد و گفت: ۰۰۰/ ۳۴۸/ ۶۷. آقا لطیف گفت فقط همین؟ رئیس باز هم دقت کرد آن گاه منظور او را فهمید و با لحنی که سعی می کرد نفرتش پوشیده بماند گفت: دقیقاً ۴۰۳/ ۳۴۸ /۶۷ تومان. آقا لطیف نفسی طولانی کشید و گفت این درسته. بعد گوشی را گذاشت. رئیس از نفرت داشت منفجر می شد ولی حساب چند میلیاردی آقا لطیف اجازه ی هیچ گونه اسائه ی ادبی را نمی داد؛ مخصوصاً که مالک ساختمان بانک هم بود و بانک در پایان هرماه بدون حتی یک ساعت تاخیر بایستی کرایه را به حساب او واریز و نتیجه را تلفنی اعلام کند. آقا لطیف پشت میزش داشت حساب می کرد که سود همین سود در مدت سه ساعت تاخیر بانک چقدر می شود که یک مشتری وارد شد. آقا لطیف که گوشی را برای پرسیدن این سوال از کارمندان بانک و یا شاید یک تماس ضروری دیگر برداشته بود، گذاشت و یک یخچال دوقلو فروخت. به آقا رضا، راننده ای که وانت داشت وجنس های فروخته شده را از مغازه ها به منازل می برد، زنگ زد. آقا رضا گفت که بار دارد بعدش هم موقع نماز ظهر است. آقا لطیف داد زد: نماز را قضا هم می توانی بخوانی زود باش بیا. آقا رضا به ناچار گفت چشم و ارتباط را قطع کرد. به خودش گفت بیچاره یادش نیست که همین اجاق گاز توی ماشین هم از انبار خودش فرستاده شده. خوب عیبی ندارد انشاءاله که به موقع می رسم. آقا لطیف دوباره گوشی را برداشت؛ چند بار پشت سر هم شماره گرفت. مطب شلوغ بود. منشی گوشی را برنمی داشت. بالاخره پس از چند بار زنگ زدن، تماس برقرار شد. آقا لطیف از همان اول با داد شروع کرد که چرا شماره ی مرا که می بینی فوراً گوشی را برنمی داری؟ به دکتر بگو اگر تا فردا کرایه ی این ماه را واریز نکند، من می دانم و او و ارتباط را قطع کرد. چند دقیقه ی دیگر منشی زنگ زد و با خجالت گفت: آقای دکتر می گه چشم، ولی هنوز پنج روز تا سر برج باقی مانده. آقا لطیف دوباره داد زد: قرار ما هم همین بود، پنج روز زودتر. و بعد گوشی را کوبید ولی زود پشیمان شد. گوشی را دوباره برداشت با دقت وارسی کرد؛ خوشبختانه نشکسته بود. آن گاه گوشی را آرام گذاشت.
مغازه ی آقا لطیف دو چیز هیچ وقت نداشت، یکی سماور یا قوری برقی برای جوش آوردن آب و احیاناً دم کردن چای؛ دریغ از حتی یک استکان خالی و یا قندانی پر از قند. دوم هم گذاشتن صندلی اضافی برای نشستن مشتری یا هر کس دیگر. نه این که بخواهد مشتری راحت نباشد، نه، نمی خواست فرصت استراحت کردن، خوب سنجیدن، تصمیم گرفتن با حوصله و احیاناً مقایسه و انتخاب از بین چند جنس مشابه را به مشتری بدهد. بعد هم به خاطر دوستانی که از جلوی مغازه ی او رد می شوند و تا رسیدن نوبتشان در بانک ها یا مطب دکترها دنبال جایی می گشتند که مدتی استراحت کرده و شاید استکانی چای هم بخورند که اگر یک بار این اتفاق بیفتد، آن گاه رسم هر روزی شده و باید آقا لطیف بعد از آن دنبال جایی برای نشستن خودش بگردد. آقا لطیف دوتاپسر داشت که حالا با هم مغازه ای بزرگ را در بازار اداره می کردند. البته مالک اصلی آن جا هم خود آقا لطیف بود. پسرها به قدری شبیه او بودند که هر محضرداری حاضربود بلافاصله مهر کپی با اصل برابر است را به آن ها بزند. مردم قبلاً این مهر را زده بودند. از آن ها هم کسی انتظار رحم یا سخاوت یا انصاف نداشت. مردم همین قدر که از جلوی دکان آن ها بگذرند و کلاهشان روی سرشان باقی مانده باشد، راضی بودند.
آقا لطیف غیر از قند بالای ۳۰۰ و تری گلیسیرید بیشتر از ۷۰۰ یک ناراحتی دیگر هم داشت. مردم می گفتند امسال آب کم است. دلش شور باغ هایش را می زد. هر چند دو حلقه چاه غیر قانونی داشت که دهانه ی آن ها را ماهرانه مخفی کرده بود، ولی سرسبزی برگ ها و شادابی و وسعت باغ نشان می داد که این ها نمی تواند نتیجه ی آبیاری با سه ساعت آب قنات باشد. باید فکری کرد، باید دنبال درخت هایی باشد که به آب کمتری احتیاج داشته ولی محصول بیشتری بدهند. باید بپرسد. دفترچه ی راهنمای تلفن شخصی خودش را باز کرد ولی دوباره بست. به خودش گفت با تلفن نمی شود؛ هم خرج دارد هم زیاد نمی شود سوال پرسید؛ باشد به وقتش. باید به سراغ حاج محسن برود. او می تواند حضوری خیلی از مشکلات را برایش حل کند. باز مشتری آمد و حواس او پرت شد، یعنی از موضوع باغ پرت و جمع شد به مغازه برای فروش. مشتری چند قلم جنس بزرگ را با هم می خواست؛ گویا صحبت بر سر تهیه ی جهیزیه بود. اخم های لطیف کمی باز شد، قیمت ها را گفت، ولی وقتی که خریدار جمع قیمت ها را خواست و دسته چک خودش را درآورد، یعنی خرید قطعی به نظر رسید، آقا لطیف پشیمان شد که چرا بیشتر نگفته. کمی این دست و آن دست کرد، کمی پا به پا شد. به فاکتورها پناه برد، بعد چند قلم اضافه کرد. برای هر گونه شکی هم گفت: ببینید قیمت هایی را که گفتم قیمت خرید مغازه است یک در صد سود بنده است که البته قابل شما را ندارد، یک و نیم درصد هم برای کمک به آموزش و پرورش اضافه می شود. دو درصد هم برای مالیات بر ارزش افزوده. مشتری با لبخندی پرسید فقط همین؟ دیگر چیزی نیست؟ آقا لطیف احساس کرد یک جای کار می لنگد اما کجا؟ یعنی زیاده روی کرده؟ با خنده گفت: هر چی شما بفرمایید، اصلاً همه ی این چند قلم جنس هم شیرینی من برای عروس خانم. اما خریدار کارتی به سرعت درآورد و جلوی چشمان آقا لطیف گرفت که با آن ژست اصلاً فرصت خواندن هم نبود. گفت: من بازرس ویژه هستم. اولاً فاکتور حقیقی را باید نشان بدهی، ثانیاً مالیات بر ارزش افزوده فقط یک بار برای کالا منظور می شود نه این که هر بار که جنس دست به دست می شود دوباره آن را به حساب بیاورید. ثالثاً...
آقا لطیف که دیدکاملاً اوضاع به هم ریخته دستی به طرف قلبش برد و غش کرد. اتفاقاً آقا رضا که قبلاً احضار شده بود وارد شد، به سرعت به طرف او رفت و بغلش کرد. آقا لطیف با یک چشمک به او فهماند که گول نخورد و کمک کند به ادامه ی نمایش او. وانمود کرد که کمی به حال آمده، هراسان پرسید ساعت چند است؟ نماز. نماز دیر که نشده؟ آقا رضا نقشه را کامل اجرا کرد؛ مشتری را از دکان بیرون برد، بعد برگشت زیر بغل آقا لطیف را گرفت و با هم به مسجد فخریه رفتند که خوشبختانه نزدیک هم بود. نمازگزاران با ورود آقا لطیف آن هم قبل از شروع نماز تعجب کردند و دسته جمعی برای سلامتی آقا امام زمان صلوات فرستادند؛ چون بستن دکان و آمدن این موقع آقا لطیف به مسجد را باید جزء عجایب نه گانه یا حتی بیشتر به حساب آورد. عصر، حاج حسن، دکاندار آن طرف خیابان، به مغازه اش آمد و ضمن احوالپرسی گفت مشتری سر ظهری را می شناخته؛ اصلاً کارمند دولت نیست و دروغ گفته که بازرس است. البته حرف های حاج حسن بیشتر حالت نمک پاشی روی زخم تازه رو به بهبود آقا لطیف داشت تا گفتن حقیقت و بعد مطابق معمول شوخی متداول بین خودشان که خوب از کسب و کار چه خبر؟ و جواب این که ای بابا کو مشتری! آقا لطیف گفت مشتری های ما را هم که می بینی. بعد خندیدند و خداحافظی کردند، ولی هر دو می دانستند که پیوسته و نامحسوس زیر نظر یکدیگر و سایر مغازه دارها هستند؛ هر چند که بسیاری از اجناس فروخته شده از انبارهای مختلف و از سایر نقاط شهر به مقصد خریداران فرستاده می شود. حرف های حاج حسن به کلی دل و دماغ آقا لطیف را برای ادامه ی کاسبی آن روز از بین برد، زنگ زد به یکی از پسرها و مغازه را به اوسپرد. به کمک پسرش و دوتا از همسایه ها ماشین پرایدش با هول دادن روشن شد. لطیف رفت که سری به باغ بزند.
خواننده ی عزیز من نمی دانم شما آقا لطیف یا مشابه او را می شناسید یا نه؟ و اصلاً فکر می کنید چنین آدمی وجود داشته باشد یا خیر؟ شاید هم فامیل یا همسایه ی شما باشد؛ اما من دیگر حوصله ی نوشتن حتی یک خط راجع به او را ندارم. پوزش مرا بپذیرید.

نظرات کاربران درباره کتاب فصل چهارم