فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مردی که به شیکاگو رفت

نسخه الکترونیک کتاب مردی که به شیکاگو رفت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مردی که به شیکاگو رفت

«مردی که به شیکاگو رفت» داستان کوتاهی با ژانر اجتماعی درباره تبعیض نژادی سیاه و سفید در آمریکای معاصر است. علت نوشته شدنش را هم می‌توان در سالهای حیات نویسنده‌اش جستجو کرد، چون ریچارد رایت یک نویسنده سیاه پوست و آمریکایی بوده که طی سال‌های ۱۹۰۸ تا ۱۹۶۰ در این کشور زندگی می‌کرده است. این دوران نیز، مقعطی از تاریخ معاصر آمریکاست که در آن ظلم و ستم علیه سیاهان با اعمال و رفتارهای خشونت آمیزی چون لینچ کردن، خود را نشان می‌داد.
توضیح کوتاه آن که «لینچ کردن» آن بود که سیاه پوست بیچاره‌ای را به اتهامات ساختگی یا واقعی گرفته و او را به دار می‌کشیدند. حین این کار پایین بساط دار فرد مفلوک، آتش روشن کرده و او را به آتش می‌کشیدند. این توضیح کوتاه موجب تعجب بسیار خواهد شد چون این رفتارهای بدوی آن هم به دلایل واهی و نژادپرستانه تنها ۵۵ سال است که در آمریکا به پایان رسیده است.
ریچارد رایت نویسنده متعلق به مکتب رئالیسم، با نوشتن مجموعه داستانی که هم نامش و هم محتوایش نشان دهنده ظلم‌ها و سختی‌های رفته بر یک پسرک سیاه پوست (یعنی خودش) بود، شناخته شد. نام این کتاب «پسرک سیاه» بود. این نویسنده در آثارش، مشخصا به مشکلات و ناملایمات زندگی هم رنگ‌های خود در جامعه آمریکا می‌پردازد که اکثریت غالب و قالب آن‌ها سفید بودند. داستان «مردی که به شیکاگو رفت» او نیز در همین فضا و زمینه قرار می‌گیرد.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
«برای باز‌کردن گره‌ کور این احساسات سرکوب‌شده، بخش خالی کشتی شخصیتم را با خیال و آرزو پر می‌کردم تا از واژگون‌شدنش در دریای بی‌معنایی جلوگیری کنم. مثل همه‌ی آمریکایی‌ها آرزویم ورود به کسب و کار و پول‌درآوردن بود. این آرزوهای دور و دراز...»

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.53 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مردی که به شیکاگو رفت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

صبح که بیدار شدم دمای هوا به زیر صفر رسیده بود. خانه به سردی خیابان های جنوب در زمستان بود. چند دست لباس پوشیدم. در رستورانی غذا خوردم، سوار قطار شدم و به سمت شمال رفتم، آن قدر رفتم تا دیگر هیچ سیاه پوستی را در پیاده روها نبینم. از مرز کمربند سیاه(۱) گذشتم و وارد منطقه ای شدم که احتمال داشت بشود از سفیدپوست ها کاری گرفت. در خیابان ها قدم می زدم و ویترین مغازه ها را نگاه می کردم تا اینکه روی در مغازه ی اغذیه فروشی این تابلو را دیدم: "به یک باربر نیازمندیم".
رفتم تو و زن تنومند سفیدپوستی به طرفم آمد.
پرسید: «چی می خوای؟»
صدایش میخکوبم کرد. به خودم گفتم: "یهودیه"، و شرم زده، الفاظ زشتی را به خاطر آوردم که بر سر مغازه دارهای یهودی آرکانزاس فریاد می زدم.
گفتم: «فکر کردم شاید باربر احتیاج داشته باشید.»
گفت: «آقای هافمن هنوز نیومده. منتظر می مونی؟»
ــ بله خانم.
ــ بشین.
ــ نه خانم، بیرون منتظر می مونم.
گفت: «ولی بیرون سرده.»
گفتم: «اشکالی نداره»
شانه هایش را بالا انداخت. نیم ساعتی در پیاده رو و هوای سرد منتظر ماندم و افسوس خوردم چرا در مغازه ی گرم نماندم، ولی نمی توانستم برگردم تو. یک مرد تنومندِ کچلِ سفیدپوست رفت داخل مغازه و کتش را درآورد. بله، حتماً رئیس همین است...
پرسید: «کار می خوای؟»
درحالی که سعی می کردم مفهوم کلماتش را حدس بزنم گفتم: «بله، آقا.»
ــ قبلاً کجا کار کردی؟
ــ ممفیس، تنسی.
گفت: «برادرزنم یه زمانی تو تنسی کار می کرد.»
استخدام شدم. شغل ساده ای بود ولی نگران بودم یک سوم چیزهایی را که به من می گفتند نفهمم. گوش هایم که به لهجه ی آرام جنوبی عادت داشتند از لهجه ی گنگ این ها گیج شده بودند. یک روز صبح خانم هافمن خواست به مغازه ی پسرعمویش بروم و یک قوطی جوجه ی آلا کینگ(۲) بگیرم. تابه حال همچین اسمی به گوشم نخورده بود. از او خواستم برایم تکرار کند. حق به جانب پرسید: «تو هیچی حالیت نیست؟»
با تردید جواب دادم: «اگه اسمش رو برام بنویسید می دونم چی باید بگیرم.»
یک دفعه باغیظ داد زد: «من می تونم بنویسم! تو دیگه چه جور پسری هست؟»
اصوات مقطعی را که به زبان آورده بود به خاطر سپردم و به مغازه ی پسرعمویش رفتم.
برای اینکه لحنم توهین آمیز به نظر نرسد آرام گفتم: «خانم هافمن یه قوطی جووجیِ آرلار کیینگ می خواد.» کمی خیره نگاهم کرد و گفت: «باشه.»
قوطی را در پاکتی گذاشت و به من داد. بیرون مغازه پاکت را باز کردم و برچسب قوطی را خواندم: "جوجه ی آلاکینگ" فحش دادم، از خودم بدم آمد. آن کلمات را بلد بودم. به خاطر لهجه ی زمخت او گیج شده بودم. باوجوداین به خاطر انگلیسی دست وپاشکسته اش عصبانی نبودم. انگلیسی من هم دست وپاشکسته بود. ولی چرا او بیشتر صبر نکرده بود؟ فقط یک جواب به ذهنم رسید. من سیاه بودم. یا شاید... اصرار داشتم محیط جدید را بر اساس دانسته هایم از محیط قبلی تعبیر کنم. بنابراین این طور استدلال کردم که "اگرچه انگلیسی، زبان بومی من و آمریکا سرزمین بومی من بود، آن زن، یک خارجی، می توانست یک مغازه را اداره کند و در محله ای امرار معاش کند که من حتی نمی توانستم در آن زندگی کنم."استدلالم را این طور ادامه دادم، "او به این مسئله واقف بود و به همین علت تلاش می کرد از موقعیتش در برابر من محافظت کند."
مدت زیادی از زمانی که کار در اغذیه فروشی را ترک کردم نگذشته بود که متوجه شدم اعمال و رفتار آقای هافمن و زنش را چقدر بد تعبیر کرده ام. هنوز چیزی یاد نگرفته بودم که بتواند در پیدا کردن مسیرم در این روابط نژادی پیچیده کمکم کند. درحالی که سعی می کردم محیط اطرافم را همان طور که هست قبول کنم، اسیر احساسات خودم، مدام از خود می پرسیدم "مگر سیاه پوست ها چه کرده اند که این دنیای دیوانه این طور علیه شان قد علم کرده است؟"
واقعیت جدایی سیاه از سفید برایم روشن بود، تاثیرش بر شخصیت آدم ها بود که مرا می ترساند و از پا درمی آورد. حس نمی کردم تهدیدی برای کسی به شمار می روم؛ باوجوداین، به محض اینکه آن قدر بزرگ شدم که بتوانم فکر کنم، فهمیدم مدت هاست تمام شخصیت من، آرزوهای من، ندیده گرفته شده اند؛ همین بود که مفهوم واقعی کلماتی که به زبان می آوردم درست فهمیده نمی شد.
و وقتی به وسعت و گستردگی سرزمین بی صاحبی که ذهن کاکاسیاه های آمریکا به آن تبعید شده بود فکر می کردم، از خودم می پرسیدم آیا در تمام تاریخ بشر یورشی ویران کننده تر و نابودگرتر از اندیشه ی تبعیض نژادی به شخصیت انسان ها شده است یا نه. برای فرار از حمله های نژادی به ریشه های زندگی ام، با رضایت تمام هرگونه روش زندگی را می پذیرفتم، مگر طریقی که خودم را در آن پیدا می کردم. زندگی تحت سیستم ستمگر فئودال(۳) را قبول می کردم، نه به این خاطر که فئودالیسم را ترجیح می دادم، بلکه به این دلیل که احساس می کردم فئودالیسم بخش مشخصی از وجود هر فرد را استثمار می کرد و انسان، مرتبه و کارکردش در جامعه را تعریف می کرد. احتمالاً به زندگی تحت بسته ترین نوع دیکتاتوری هم رضایت می دادم، چون احساس می کردم دیکتاتوری هم بهره برداری از انسان را تعریف می کند، اگرچه شان او را پایین می آورد.

نظرات کاربران درباره کتاب مردی که به شیکاگو رفت