فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آقای جودت و پسران

کتاب آقای جودت و پسران

نسخه الکترونیک کتاب آقای جودت و پسران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آقای جودت و پسران

آقای جودت و پسران اولین رمان اورهان پاموک است؛ یکی از ستایش‌شده‌ترین آثارش. رمانی درباره‌ی سه نسل از یک خانواده تاجر. رمانی درباره‌ی سه دوره‌ی ترکیه؛ سال‌های پایانی عثمانی، روزگار آتاتورک و اولین سال‌های دهه‌ی هفتاد و شکل‌گیری دیکتاتوری نظامیان در ترکیه. بیشتر وقایع در استانبول در محله «نیشان‌تاشی» زادگاه محبوب نویسنده می‌گذرد. هرچند ما صحنه‌هایی از آناتولی فقیر و آنکارای پایتخت را نیز در تکه‌هایی از رمان می‌بینیم. شخصیت‌های رمان متفاوت و پر از سوال و ماجرا هستند. در آستانه‌ی دوره‌های مختلف تاریخ ایستاده‌اند و مدام تلاش می‌کنند جهان را تغییر دهند. گستره‌ی عظیمی از شخصیت در این رمان وجود دارد که بی‌همتاست. از ملی‌گراان تا مرتجعین، از چپ‌های آرمان‌خواه تا سلطنت‌طلب‌ها از عاشقان آتاتورک تا سنت‌گرایان... پاموک جهانی ساخته که خواننده در آن غرق می‌شود و لحظه‌ای نمی‌تواند رمان را کنار بگذارد.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 6.97 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۵۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آقای جودت و پسران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



درباره ی نویسنده

اُرهان پاموک سال ۱۹۵۲ درست مثل قهرمان رمان هایش آقای جودت و پسران و کتاب سیاه در خانواده ای شلوغ اما متموّل در محله ی نیشان تاشی استانبول به دنیا آمد. همان طور که در کتاب استانبول، اتوبیوگرافی نویسنده، آمده است تحصیلات مقدماتی و متوسطه را با گرایش نقاشی در کالج امریکایی Robert college واقع در محله ی سکونت خود، گذراند. در سن بیست و دوسالگی در رشته ی معماری دانشگاه پلی تکنیک استانبول ثبت نام اما بعد از سه سال تحصیل در این رشته آن را رها کرد و در همان دانشگاه به رشته ی روزنامه نگاری رو آورد و چهار سال بعد با مدرک کارشناسی فارغ التحصیل شد. اولین رمانش آقای جودت و پسران را که حکایت خانواده ای متموّل و شلوغ است، در سال ۱۹۸۲ نوشت که برایش جوایز ملی «اُرهان کمال» و «کتاب سال» را به ارمغان آورد. سال بعد رمان خانه ی خاموش را منتشر کرد که جایزه ی prix de la découverte européen را از آنِ خود کرد. رمان قلعه‎ی سفید (۱۹۸۵) که حکایتی است از رفاقت یک دانشمند عثمانی با برده ای از روم، به زبان انگلیسی و سپس تقریباً به تمامی زبان های اروپایی ترجمه شد و پاموک را نویسنده ای جهانی کرد. دنبالِ این شهرت، کرسی تدریس رشته ی ادبیات داستانی را در دانشگاه کلمبیای امریکا پذیرفت و همراه همسرش از سال ۱۹۸۵ تا ۱۹۸۸ مقیم نیویورک شد. رمان کتاب سیاه که بار دیگر بالاترین جایزه ی ادبی فرانسه را نصیب اش کرد، شهرت اُرهان پاموک را دوچندان نمود. سالِ ۱۹۹۱ اولین فرزند پاموک به دنیا آمد که «رویا» نام گرفت. همچنین فیلم چهره ی پنهان که براساس رمان کتاب سیاه پاموک ساخته شده بود عنوان بهترین اثرِ اقتباسی جشنواره ی فیلم آنتالیای ترکیه را گرفت و پاموک را به عشقِ سینماهای کشورش نیز شناساند. رمان بعدی او با عنوان حیاتِ نو سال ۱۹۹۴ با الهام از واقعیت و بخشی از زندگی یکی از نزدیکان نویسنده نوشته شد که بسیار هم موردتوجه قرار گرفت. کتاب بعدی پاموک سال ۱۹۹۸ با عنوان نام من سرخ به چاپ رسید که علاوه بر تعداد بی شماری جایزه ی ملی، جایزه ی prix du Meilleur Livre étranger فرانسه، Grinzane Cavour ایتالیا و Dublin-International Impac ایرلند را به خود اختصاص داد. همچنین در این سال مجموعه مقالات ادبی و فرهنگی پاموک که در دهه ی ۱۹۹۰ در روزنامه ها و مجلات ترکی و اروپایی به چاپ رسیده بود جمع آوری و در کتابی با عنوان به رنگی دیگر منتشر شد که به زعم پاموک ادای دینی بود به رشته ی تحصیلی اش. سال ۲۰۰۲ رمان برف که پاموک خودش آن را «اولین و آخرین رمان سیاسی من» می خواند به چاپ رسید، رمانی که سال ۲۰۰۴ از طرفِ ضمیمه ی کتاب نیویورک تایمز یکی از ده کتاب برتر جهان نام گرفت و جایزه ی بهترین نویسنده ی خارجی سال فرانسه را از آنِ خود کرد. کتاب بعدی پاموک با عنوانِ استانبول که در واقع اتوبیوگرافی نویسنده بود و شامل عکس‎های خانوادگی، دفترخاطرات و عقاید شخصی او، آن هم در طول سالیان متمادی، سال ۲۰۰۳ چاپ شد که به نظر خیلی ها یکی از بهترین اتوبیوگرافی‎های نویسنده‎های ادبی است. و در این سال‎های اخیر سالی نبوده که پاموک جایزه ای ادبی از کشوری نگرفته باشد، سال ۲۰۰۵ جایزه ی ادبی «صلح جهانی» از طرف انجمن نویسندگان آلمان، همان سال جایزه ی ادبی «تاثیرگذارترین صد چهره‎ی سال جهان» از طرف مجله ی فرهنگی ـ ادبی پراسپکت، سال ۲۰۰۶ جایزه ی ادبی ـ فرهنگی «باهوش‎ترین صد مرد سال جهان» از طرف مجله‎ی تایم، همان سال دکترای افتخاری ادبیات از آکادمی هنر و ادبیات امریکا و بالاخره باز در همان سال جایزه ی نوبل ادبیات. یکی از آخرین رمان‎های پاموک رمان موزه ی معصومیت است که به سال ۲۰۰۸ چاپ شده و موضوعاتی چون عشق، دوست داشتن، خوشبختی و ازدواج را از وجوه فردی و اجتماعی به دقت تحلیل کرده، البته در دل رمانی بسیار جذاب و دل نشین. و بعد از کتاب قطعاتی از منظره که سال ۲۰۱۰ منتشر شد و مجموعه ای بسیار قابل توجه از مصاحبه های پاموک به اضافه ی چند نوشته ی ادبی او را شامل می شود، آخرین اثرِ غیرداستانی چاپ شده از او کتابی است با عنوان با و بی تکلف که در واقع متن درس گفتارهای اوست برای کلاس موسوم به Norton در دانشگاه هاروارد که سال ۲۰۱۱ چاپ شده است. آخرین رمان او پاییز سال ۲۰۱۴ در استانبول منتشر شده است.

ILETIŞIM
ناشر کتاب های پاموک، ۲۰۱۲، استانبول

قسمت اول: سرآغاز

فصل اول: صبح

آقای جودت زیرلب گفت «آستینِ لباس خوابم، پسِ گردن و پشتم، همه جای کلاس، همه جای رخت خواب و... اَه اَه اَه، همه جای تخت خواب خیسِ آبه! بله، همه چی خیسِ آبه و من... بیدار شدم.» همه چیز درست همان جور که لحظه ای پیش در خواب می دید، خیس بود. غرغرکنان روی تخت‎خواب غلتی خورد و جزئیات خوابش را به یاد آورد و ترسید. در خواب، در مدرسه ی ابتدایی کولا، درست روبه روی معلم نشسته بود. سرش را از روی بالش خیس بلند کرده و نیم خیز شده و با خود گفت «آره آره، درست روبه روی معلم بودیم و... همه جای کلاس تا زانو زیرِ آب بود. راستی چرا؟ آها، برا این که سقف چیکه می کرد. آب شوری که از سقف چیکه می کرد از رو پیشونی من سُر می خورد رو سینه هام و از اون جا هم می ریخت کف کلاس و پخش می شد همه جا. معلم هم با چوب دستی ش من رو به همه‎ی بچه ها نشون داده و می گفت همه چی از زیر سر این جودت بلند می شه.» وقتی این قسمت از خوابش جلوِ چشمانش جان گرفت باز ترسید و مورمورش شد؛ معلم با چوب دستی اش او را به همه ی بچه های کلاس نشان می داد و بچه ها با نگاهی سرشار از تحقیر در چشمان او خیره شده و به نشانه ی تاییدِ حرف معلم که او را مُسبب این وضع می دانست سرهاشان را بالاوپایین می کردند. و جالب این که نگاه برادرش که دو سال از او بزرگ تر بود و همکلاسی اش، از نگاه دیگران به مراتب تحقیرآمیزتر بود! اما چیزی که این میان تعجب او را برمی انگیخت این بود که معلم، معلمی که به آنی همه ی کلاس را از فَلَک می گذراند و با هر چَکَش تک تک بچه ها از هوش می رفتند، از بابت آبی که از سقف چکه می کرد، برای تنبیهش هیچ کاری نمی کرد. با خود گفت «من با همه فرق داشتم، تک بودم، تنها بودم، اما هیچ کدوم‎شون جرئت نمی کردن به من دست بزنن. آب هم که همه جای کلاس رو گرفته بود.» حالا دیگر خوابش نه کابوسی تلخ بلکه خاطره ای بود شاد و شیرین. زیرلب گفت «من با همه فرق داشتم، تک وتنها بودم، اما کسی جرئت نداشت من رو تنبیه کنه.» از جایش که بلند می شد به یاد آورد که یک بار به پشت بام مدرسه سرکی کشیده و چندتا از سفال‎های آن را هم شکسته بود. با خود گفت «چندتا از سفال ها رو شکسته بودم. چند سالَم بود؟ گمون کنم هفت سال. الان هم که سی و هفت سالَمه، نامزد کرده م و چند وقت دیگه هم عروسی می کنم.» تا این را گفت یاد نامزدش افتاد و هیجان زده شده و زیرلب گفت «بله، چند وقت دیگه عروسی می کنم و بعدش هم... پاشو بابا پاشو که باز دیرت شد.» برای اطلاع از این که چه وقتی از روز است رفت سمت پنجره و از لای پرده ها به بیرون نگاهی انداخت. مه غریبی همه جا را گرفته بود اما هوا روشن بود و این نشانه‎ی طلوع آفتاب بود. هنوز چشم از آسمان نگرفته بود که از این عادت دیرینه اش عصبانی شد و برگشت سمت تخت‎خواب و نگاهی به ساعتش انداخت و زیرلب گفت «سُنتی هستی دیگه، سُنتی. ول کن بابا این حرفا رو که باز دیرت شد.» و دوید سمت توالت.
دوش که گرفت سرخوش و کیفور شد. موقع اصلاح باز یاد خوابش افتاد اما از آن جا که راهیِ خانه باغ شکری پاشا بود و داشت دیرش می شد فکر خواب را از سر پراند و آن پیراهنش را که یقه ی شق ورقی داشت تن اش کرد و کت وشلوار تازه و تمیزش را پوشید و کراواتی را به یقه بست که از دیدِ خودش ظریف‎ترین کراواتش بود. کلاه فسی را که قبل از جشن نامزدی‎شان گرفته بود سرش گذاشت. در آینه ی کوچک روی میز سرتاپای خودش را ورانداز کرده و خود را همان طور یافت که می خواست، اما، به رغم این قدری محزون شد. احساس کرد این همه دقت و ظرافتی که در لباس پوشیدنش به خرج می دهد و آن همه هیجانی که از رفتن به خانه باغ نامزدش در دلش موج می زند کمی خنده‎دار است. وقتی پرده ها را کنار می کشید هنوز هم حُزن داشت اما حُزنش چندان هم جدی نبود. مه مناره‎های مسجد شاهزاده را کاملاً پوشانده بود، درحالی که گنبد به کل پیدا بود و چهارتاقی باغچه ی همسایه سبزتر از همیشه. با خود گفت «روز گرمی خواهیم داشت.» زیر چهارتاقی همسایه گربه ی کوچکی به آرامی دست وپای خود را می لیسید. آقای جودت انگاری چیزی را یک مرتبه به خاطر آورده باشد خود را به لبه ی پنجره چسباند و پایین را نگاه کرد؛ درشکه آن پایین بود، درست روبه روی خانه. اسب ها دم‎شان را چپ وراست تکان می دادند و مردِ درشکه چی که منتظر آقای جودت بود جلوِ درِ خانه سیگار می کشید. آقای جودت ساعت و پاکت سیگار و فندک و کیف پول را از روی میز برداشت و به ساعتش دوباره نگاهی انداخت و همه را در جیب بغلی کتش گذاشت و رفت بیرون.
از پله ها مثلِ همیشه پایین رفت؛ پُرسروصدا. و مثل همیشه زلیخاخانم با شنیدن این سروصدا با رویی گشاده سر پله ها ظاهر شده و گفت «صبحانه آماده است.»
آقای جودت با غرولند گفت «زلیخاخانم عزیز، هیچ وقت ندارم و همین الان باید برم.»
زن مُسن گفت «ولی ناشتا هم نمی شه که.» اما تا جدیت آقای جودت را دید کوتاه آمده و روانه ی آشپزخانه شد.
آقای جودت به رغم عجله ای که داشت لحظه ای درنگ کرده و فکری شد که بعد از ازدواج عذر او را چگونه خواهد خواست. زلیخاخانم از بستگان دورش بود اما رابطه ی آن دو از رابطه ی مادر و فرزندی اصلاً کم نداشت. نُه سال پیش که این خانه را خرید، با این که در محله ی هاسَکی اقوام زیادی داشت و اغلب آن ها به لحاظ فامیلی در قیاس با زلیخاخانم به او نزدیک تر بودند، با این اندیشه که او کمتر از دیگران در زندگی خصوصی‎اش مداخله می کند او را پیش خودش آورد. زلیخاخانم که فقیر بود و بی کس وکار، در ازای رفت وروب خانه و شست وشوی لباس ها و پخت وپز غذاها، از همان نُه سال پیش در طبقه ی اول آن خانه ی چوبی چهاراتاقه ساکن شده بود. آقای جودت از همان جایی که ایستاده بود طبقه ی اول خانه ی خود را که دیگر رسماً مسکن زلیخاخانم بود به دقت از نظر گذرانده و با خود اندیشید «چه طوری می تونم راضیش کنم از پیشم بره؟ اون هم برا همیشه!» پس از ازدواج نمی توانست او را باز پیش خودش نگه دارد، چرا که در طرحی که برای زندگی متاهلی‎اش چیده بود جایی برای او نبود. در این طرح مناسب‎ترین رابطه ی میان او و کسانی که قرار بود کارهای خانه‎اش را سروسامان دهند رابطه ی آقا و خدمتکار بود درحالی که رابطه ی آن دو رابطه ی مادر و فرزندی بود. از طرفی زلیخاخانم انگار از این طرح خبر دارد و می‎داند آقای جودت بعد از ازدواج آن خانه را فروخته و به خانه ای مرفه‎تر در آن سوی خلیج نقل مکان خواهد کرد، بهتر و بیشتر و تمیزتر از قبل کار می کرد. آقای جودت هنوز در همین فکرها بود که زلیخاخانم بشقاب به دست از آشپزخانه بیرون آمده و دوید سمت او.
«حداقل یه قهوه برات درست می کردم پسرم، ها؟ می خوای جَلدی...»
آقای جودت گفت «هیچ وقت ندارم، هیچ.» و نانی را که به گرمیِ آفتاب سرِصبح بود و رویش مملو از مربای آلبالو، از توی آن بشقاب برداشت و رو به زلیخاخانم تبسمی کرد. بعد از او تشکر کرده و دوباره لبخند زد. و وقتی از در بیرون می رفت از این که این لبخند نه از محبت بلکه از سرِ ترحم است و از این که قرار است چندی بعد او را برای همیشه از خود براند ناراحت شد. احساس می کرد لازم است چیزی بگوید، سمتِ او برگشته و گفت «عصری ممکنه دیر برسم.»
وقتی که سوار درشکه می شد و آن ناراحتی دیگر آرام آرام اما رسماً داشت به عذاب وجدان تبدیل می شد، ناگهان باز یادِ خوابش افتاد. با خود گفت «من با همه فرق دارم، من همینم که هستم، و کسی هم جرئت نمی کنه من رو تنبیه کنه!» با گفتن این جملات کمی آرام شد. البته تا زمانی که با مرد درشکه چی رودررو شود. برای این که او هم درست مثل همه ی درشکه چی های دیگر که از همه ی جزئیات زندگی شخصی مسافران خود به خوبی آگاه هستند طوری سرتاپای او را زیرِنظر گرفته بود انگار قصد داشت بگوید «ای ناقلا! هر کی هم ندونه من که خوب می دونم صبح تا شب کجاها می ری و چه ها می کنی و چه ها می خوای بکنی و چه‎ها...» آقای جودت به او هم لبخندی زده و از احوالش پرسید. گفت مقصدشان محله ی سرکه‎چی هاست و دکانش. بعد درِ درشکه را بست و شروع کرد به خوردن نان و مربایش تا درشکه چی هم سرِجایش بنشیند و درشکه سلانه سلانه از میان خانه‎های چوبی محله ی وفا راه بیفتد.
آقای جودت این درشکه را که برای محله ی وفا قدری زیادی می آمد بابت ایاب وذهاب جشن نامزدی و عروسی‎اش برای سه ماه کرایه کرده بود. دو ماه پیش که شکری پاشا به ازدواج او و دخترش رضایت داده بود، درحال به اصطبل محله ی فری کوی که مرکز درشکه های کلاس بالای از این دست بود رفته و بعد از چانه زدن‎های بسیار این درشکه را به قیمتی مناسب برای سه ماه کرایه کرده بود. از طرفی مناسب حال خود نمی دید که با درشکه‎های معمولی در محله ی پدرزن آینده‎اش که پاشا بود و وضع وحالش معلوم، دیده شود. درحالی که از طرفی هم هزینه ی خرید یک درشکه ی کلاس بالا و اجیر کردن یک درشکه‎چی کاربلد هم با برنامه‎های تجاری اش نمی خواند. هنوز از خوردن نان و مربای آلبالو که بسیار دوست اش می داشت فارغ نشده بود که با خود گفت «همون سه ماه کافیه. بیشتر از اون ابلهانه می شد واقعاً. کرایه ش هم زیاده آخه. اگه می خواستم این‎قدر کرایه بدم که یکیش رو می خریدم خب. اگه بخرم هم برا رتق وفتق دکان پولی نمی مونه. ولی خب چی کار می شه کرد؟ این ازدواج داره خیلی گرون تموم می شه برام. البته خب لازمه و...» تا این را گفت باز یاد ازدواج افتاد و طرحی که از سال ها پیش برای زندگی متاهلی داشت و خانه ای که می خواست بخرد و خانواده ای که می خواست تشکیل بدهد و نامزدی که بیش از دوبار چهره‎اش را ندیده بود، و خوشحال شد. پیش از این ها هر وقت کسی را می دید که درشکه ای فاخر و گران قیمت مثل همانی که خودش الان سوارش بود کرایه کرده، مسخره اش می کرد، اما آن لحظه چنان خوشحال بود که فکر خود را درگیر این چیز ها نکند. قدری دیگر نان و مربا خورده و با خود گفت «اگه قرار بود به این چیزها فکر کنم که اصلاً تاجر نمی شدم. از ترسِ همین چیزاست که مسلمون جماعت نمی رن طرف تجارت خب. من به این چیزا هیچ اهمیتی نمی دم و... ولی اگه خانم یه درشکه ی نو بخواد چی؟» و تا یاد نامزدش افتاد و زندگی مشترکی که در انتظارشان بود باز کیفور شد. از این که نیگان را که بیش از دوبار ندیده بودش خانم خطاب می کرد خوشحال بود. درشکه که داشت سلانه سلانه از سرازیری می رفت پایین او را نیز همراه خود چپ وراست آرام آرام تکان تکان می داد. زیرلب گفت «اگه حساب کتاب دکان و شرکت بخونه یه درشکه ی نو هم برات می خرم عزیزم.» نان و مربایش که تمام شد مثل بچه‎هایی که تا خوراکی‎شان تمام می شود با نگاهی حزن انگیز زل می زنند به دست های خالی شان، زل زد به دست‎های خالی‎اش و گفت «این طور که به نظر می آد این ازدواج گرون تموم می شه برام.» و باز غم برش داشت.
تا او از این فکرها فارغ شود درشکه از سرازیری باب عالی گذشته و پیچیده بود توی یکی از خیابان های فرعی آن پایین. دیگر از مه هم خبری نبود و آن نور غریبی هم که سرِ صبح همه جا را فرا گرفته بود اکنون رخت بربسته و عرصه را برای نور همیشگی و معمولی آفتاب سرِ صبح خالی کرده بود. آقای جودت که گرمای شدید آن روز تابستانی را از همان اولِ صبح حس کرده و حتا کمی گرمش شده بود با خود گفت «روزِ گرمی می شه ها امروز. امروز باید چی کار کنم؟ کار دکان رو باید زود تموم کنم. شاید یه سری به داداش هم زدم، ها؟» یادِ برادرش افتاد که ناخوش احوال بود و در یکی از پانسیون های خیابان بی اوغلو بستری، ناراحت و حتا کمی کلافه شد. با خود گفت «نهار رو که با آقا فواد قرار دارم که از سلانیک اومده و... بعدازظهر هم که می رم نیشان تاشی خونه ی شکری پاشا این ها تا...» از این که ممکن بود آن روز برای بار سوم چهره ی نامزدش را ببیند هیجان زده شد. زیرلب گفت «بعدش هم که باید برم پیش دلاله تا اون خونه هه رو ببینم.» از وقتی که وصلت با دختر شکری پاشا رسمیت یافته بود تصمیم جدی گرفته بود که در محله ی نیشان تاشی یا حداقل شیشلی خانه ای درخور خریده و برای همیشه آن جا ساکن شود. با خودش گفت «بعدش دوباره برمی گردم دکان. با این حساب که امروز یکی دو ساعت بیشتر دکان نیستم. راستی امروز چه روزی بود؟ دوشنبه.» انگشتانش را شمرده و چیزی را حساب کرد. سه روز پیش که جمعه بود و در مسجد عبدالحمید بمبی ترکانده بودند. و دو جمعه قبل‎تر از آن او نامزد کرده بود. با خود گفت «دقیقاً هفده روز پیش بود که نامزد کردم.»
درشکه دقیقاً روبه روی درِ دکان نگه داشت. تکان های منظم درشکه که کم از گهواره نداشت از یک طرف و خماری خواب هم از یک طرف باعث شده بود که در طول مسیر از حساب وکتاب همیشگی دکان هیچ یادی نکند. درحالی که تا درشکه ایستاد و دکان دیده شد این حساب وکتاب های همیشگی مثل آتش زیر خاکستر یک مرتبه زبانه کشیده و شعله ور شد. زیرلب گفت «برا سفارش رنگ که باید درخواست بنویسم. اون چراغای سوخته رو به کی می شه انداخت؟ اگه اسکی نازی امروز هم قرضش رو پس نده...» از درِ دکان که وارد می شد مثل همیشه لحظه‎ای درنگ کرده و زیرلب گفت «بسم الله الرحمن الرحیم.» و ادامه داد «اگه دویست لیره اضافه بده یه ماه بهش فرصت می دم.» به یکی از پادوهای دکان که او شاگرد خطاب شان می کرد به نشانه ی سلام خیلی جدی سری تکان داد. اما رو به آن یکی که کاری بود و چشم ودل پاک و از همین جهت محبوبِ او، تبسمی کرده و سلامی هم داد. بعد رو به آن اولی کرده و گفت «بگو قهوه ی من رو بیارن. یه تیکه کیکی شیرینی یی چیزی هم بگیر برام.»
و مثل همیشه با قدم‎هایی جدی و سریع عرض دکان را رد کرده و نشست پشت میزش. بعد انگار دنبال کسی یا چیزی برای متهم کردن به گناهی باشد سریع چپ وراست خود را از نظر گذراند و تا روزنامه ی Moniteur D'orient را که مثل هر صبح به دقت تا شده و گوشه ی میزش گذاشته شده بود دید، آرام گرفت. با عادتی همیشگی اول از همه به تاریخ روزنامه نگاهی انداخت، ۱۱ تموز ۱۳۲۱ ـ  24Juillet 1905، دوشنبه. بعد تیترهای صفحه ی اول را خواند. جزئیات بمب گذاری مسجد و اخباری را که در رابطه با جنگ روسیه و ژاپن بود خواند و چون اخبارِ از این دست هیچ وقت باب طبعش نبود صفحه را برگردانده و روی اخبار بورس دقیق شد. طبیعی است که اخبار این قسمت مثل همیشه باب طبعش بود و حتا مثل همیشه یکی دو مورد هم هیجانش را برانگیخت. بعد چند آگهی و اعلان بود که توجهش را جلب کرد: دیمیتری آهن فروش حراج کرده بود که این نشان می داد وضع مالی‎اش چندان هم روبه راه نیست. پانایوت که مثل خود او ابزار و کالای روشنایی می فروخت اجناس جدیدش را تبلیغ کرده بود. با دیدن این آگهی آقای جودت هم تصمیم گرفت یک آگهی تبلیغاتی سفارش دهد اما زود منصرف شد. وقتی آگهی یک گروه تئاتر را که آن روز در سالن اُدئون اجرا داشتند می خواند یاد برادرش افتاد و متاثر شد. معشوقه ی برادرش که ناخوش احوال بود در یک گروه تئاتر ارمنی بازیگر بود. آقای جودت برای این که بتواند ناخوش احوالی برادرش را فراموش کند کیکش را خورد و قهوه اش را نوشید و شروع کردن به خواندن یکی از مقاله های بلندبالای روزنامه. و مثل همیشه از مواجهه با کلماتی که معنای دقیق ترکی‎شان را نمی دانست ناراحت یا حتا عصبانی شد. بعدش هم مثل تمامی مواقعی که مشغول خواندن یک متن فرانسوی شده و از درک تمام وکمال آن عاجز می شد، یاد آن همه تلاشی که برای یاد گرفتن این زبان به خرج داده بود اُفتاد و آن همه پولی که به معلم خصوصی اش داده بود و خانواده ای که در کتاب های آموزشی معلم خصوصی اش توصیف شده و جمله های ساده و روشنی که زندگی روزمره و بسیار زیبا و دل چسب آن خانواده ی فرانسوی را بیان می کرد و این که او هم در پی داشتن چنین خانواده ای است و چنان زندگی یی. فکر کردن به این چیزها، خصوصاً زندگی زیبای آن خانواده ی فرانسوی و این که او هم به خود قول داده که روزی چنان زندگی‎یی برای خود دست وپا کند، همراهِ سیگاری که انگار به جان گرفتن این اندیشه یا حداقل خواسته در ذهن او کمک می کرد، برای آقای جودت خوشایند بود و دل پذیر. هنوز به نیمه های مقاله نرسیده بود که احساس کرد خواندن آن مقاله رسماً وقت تلف کردن است. روزنامه ی Moniteur D'orient را که باب طبع همه ی تجار بود و از این بابت به نحوی نشانه ی حیات تجاری او، ضمن این که به یادگیری زبان فرانسه هم که برای او بسیار مهم بود کمک شایانی می کرد، کناری گذاشته و بلند شد. کیک خورده شده، قهوه نوشیده، سیگار کشیده و برای روزنامه هم به اندازه ی کافی وقت تلف شده بود. احساس می کرد حالا قوت و قدرت لازم برای سروکله زدن با کارهای دکان را دارد. حالا دیگر در ذهن او حساب وکتاب تجاری نه مثل سرِ صبح بی شعله و کم فروغ بود و نه مثل دقایقی پیش شعله ور و فروزان. حالا دیگر آتش مسائل تجاری و مصایب آن در ذهن او درست در وضعیتی بود که باید؛ قوی و قدرتمند اما درعین حال آرام و تحت کنترل. با خود گفت «بله، اول از همه بهتره که این حسابا رو یه بار دیگه با صادق مرور کنیم.»
صادق حسابدار شرکت بود و کم سن وسال. حدود ده سالی از آقای جودت جوان تر بود درحالی که ظاهرش حتا از او هم بیشتر نشان می داد. آقای جودت از پله ها بالا رفته و در نیم طبقه ی فوقانی دکان مشغول صحبت با صادق شد. محاسبات صادق نشان می داد که ماحصل مبلغی که تا روز پنجشنبه عاید شرکت می شود و بدهی‎یی که لازم است تا آن روز پرداخته شود منفی بوده و به اصطلاح قدری کسری دارند. اطلاع از این وضع باعث شد آقای جودت تصمیم بگیرد که آن روز پیش اسکی نازی رفته و طلب خود را مطالبه کند.

نظرات کاربران درباره کتاب آقای جودت و پسران

نخست به روایت زندگی تاجر مسلمان پولداری به اسم جودت می پردازد (۱۹۰۵)... بعد داستان به زمان قیام روشنفکرهای ترک علیه سلطان عبدالحمید دوم می رود(۱۹۳۸) و درنهایت به زمان آتاتورک میرسد(۱۹۷۰).
در 2 سال پیش توسط P D