فیدیبو نماینده قانونی نشر نشانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سه روز تا آغاز جهنم

کتاب سه روز تا آغاز جهنم

نسخه الکترونیک کتاب سه روز تا آغاز جهنم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سه روز تا آغاز جهنم

پیرزن همسایه گفت: آرمان شوهر سمیراست. بابک هم پسرشونه. دو روز پیش وقتی که آرمان و بابک خونه نبودن، سمیرا‌یه گالن بنزین روی اون سگ لعنتی خالی کرد و آتیشش زد. ولی آرمان و بابک زود رسیدن، نذاشتن سگ لعنتی کامل بسوزه و نجاتش دادن. البته از شدت سوختگی بالاخره سگه مرد ولی اگر می‌ذاشتن کامل می‌سوخت، ‌دیگه‌این بدبختی‌ها رو نداشتیم. الآن سمیرا هنوز زنده بود. نذاشتن روح شیطونیش همون موقع از بدن کثیفش خارج بشه و بره به جهنم...

ادامه...
  • ناشر نشر نشانه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.86 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سه روز تا آغاز جهنم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

یک ملاقات کوتاه صبح گاهی

دکتر آریا روی صندلی ماشین خود را جابه جا کرد. درتصویر نمایش گر رایانه اش دو نقطه در کنار هم به سمت در منزل فرانک حرکت می کردند. دکتر رایانه را روی داشبرد ماشین قرار داد. دوربین چشمی را از داخل آن درآورد و بر چشمانش گذاشت.
فرانک و سارا از در خانه خارج شدند. سرویس مدرسه جلوی در توقف کرد. فرانک سارا را بوسید. سارا خنده کنان به سمت سرویس رفت و سوار شد.
بر صورت دکتر آریا لبخندی نقش بست. فرانک برای سارا دست تکان داد و با نگاهش سرویس مدرسه را بدرقه کرد. انقدر صبر کرد تا سرویس مدرسه دور شد. به سمت آنسوی خیابان برگشت. ماشین سیاه رنگ دکتر در انتهای خیابان پارک بود. فرانک به آن خیره شد. با چهره ای گرفته به طرف ماشین حرکت کرد. دکتر به وسیله ی دوربین فرانک را می دید که به سمت او می آید.
تلفن همراه فرانک زنگ خورد. فرانک تلفن را جواب داد. درحالی که با تلفن صحبت می کرد، از سرعت گا م هایش کم شد. در میانه ی راه برگشت. با ناراحتی و اوقات تلخی به پشت سرش نگاهی دوباره انداخت و به سمت خانه بازگشت. دکتر دوربین را داخل داشبرد گذاشت و گفت: بریم.
صدایی از بلندگوی ماشین پرسید: کجا؟
دکتر پاسخ داد: سالن کنفرانس ساختمون "جم".
ماشین به حرکت درآمد و خیابان را ترک کرد.

فصل دوم

گزارش یک قتل

دکتر آریا نگاهش را به لبان گوشت آلود پروفسور سرامی دوخته بود و با تحسین، سرش را به علامت تایید تکان می داد. پروفسور با حرارت فراوان در مورد دستاورد تحقیقاتی خویش توضیح می داد. دکتر به همراه هفت هشت نفر دیگر پروفسور را دوره کرده بودند. پروفسور موهای مشکی وزوزی درهم ریخته ای داشت. با هیکلی فربه و ظاهری نامرتب، روپوشی سفید پوشیده بود.
پروفسور سرامی گفت: حل معادلات مجازی با استفاده از اطلاعات فرستنده ی جدید ماقابل انجامه. بنابراین امکان ایجاد شخصیت مجازی به کلی منتفی می شه.
دکتر آریا پرسید: پروفسور تمام تحقیقات نشون داده ایجاد شخصیت مجازی با وجود لایه های امنیتی بالای سامانه "جم" (نظام جامع مکان یابی افراد و تحلیل اطلاعات ملی) امکان پذیر نیست. پس به نظر می رسه کمپانی شما روی موضوع بی اهمیتی سرمایه گذاری کرده.
از میان سرسرای سالن مدیر کمپانی با ظاهری آراسته سر رسید. از میان جمعیت راه باز کرد و خود را به کنار پروفسور رساند.
پروفسور گفت: دکتر باید در تحقیقاتتون....
مدیر کمپانی سخنش را قطع کرد و گفت: پروفسور اجازه بدین. باقی توضیحات رو من خدمت آقایون.... نگاهی به خانم دکتر مدرسی کرد و گفت: و البته خانم ها بدم، سپس به همراهانش اشاره کرد و گفت: پروفسور رو برای استراحت به هتلشون ببرین.
پروفسور زیر لب غرولندی کرد و با صدای بم و نامفهومی گفت: من ریز مطالب رو در مقاله ی جدیدم آوردم. شماره جدید نشریه که یه ماه دیگه می آد همه چیزو مشخص می کنه.
مدیر کمپانی زیر لب گفت: پروفسور ما هر چی رو که لازم بوده، توی بروشورهامون چاپ کردیم.
پروفسور برگشت نگاهی به مدیر کرد و گفت: در هیچ بروشور تبلیغاتی ای معادلات علمی رو نمی نویسن.
همراهان پروفسور او را به طرف در خروجی هدایت کردند. دکتر آریا به مدیر کمپانی گفت: محصول شما با تموم جزئیات و با حضور پروفسور باید در کمیته تصمیم گیری مورد بررسی قرار بگیره. استفاده ی عمومی از محصول شما و در تیراژ جهانی باید مسیر پیچیده ای رو بگذرونه. ضمن این که امیدوار نباشین کمیته تصمیم گیری محصول شما رو به تنهائی تایید کنه. چون ما هیچ وقت یه محصول رو تایید نمی کنیم. کمیته، استانداردای نسل چهارم رو تدوین می کنه. اگر فرستنده های شما استانداردای مورد تایید رو داشته باشه، برای استفاده ی عمومی به عنوان یک انتخاب در کنار سایر انتخاب ها معرفی می شه.
مدیر با لبخند گفت: آقای دکتر ما در این کنفرانس نسل چهارم رو معرفی کردیم. فاصله ما با نسل سوم خیلی زیاده. در نسل سوم شرایط سلامت افراد هرثانیه مخابره می شه. در نسل چهارم این شرایط به طور مداوم مخابره می شه. در نسل سوم موقعیت افراد در مکان های پوشیده با ضریب گذر کلاس «ج» مشخص می شه ولی در نسل چهارم موقعیت افراد در مکان های پوشیده با ضریب گذر کلاس «ه» هم مشخص می شه و این یعنی این که در عمق هزار متری هم شما می تونید از سلامت و موقعیت غارنوردها مطلع باشین.
دکتر آریا گفت: نمی خوام ناامیدتون کنم. می دونم شما همیشه محصولات خوبی تولید کردین. فرستنده های شما کیفیت مناسبی دارن. این چیزی نیست که کسی بتونه اونو رد کنه. ولی من با روش های تجاری شما، همکارا و حتی رقیباتون کاملاً آشنام و نسبت به اونا انتقادات اساسی دارم. این اختلافیه که ما همیشه با هم داشتیم و در جای مناسب خودش با هم بحثامونو می کنیم. لازم باشه دعواهم می کنیم. استانداردای نسل چهارم در مرحله تدوینه.
بعضی افراد حاضر در این جا هم در کمیته تدوین حضور دارن. برخلاف تصور شما، استانداردای نسل چهارم از اونچه که شما در این کنفرانس ارائه دادین کمی جلوتره. شاید اگه به متخصصین خودتون احترام بیشتر بذارین، شانس بیشتری برای همراهی و همگرایی اعضا پیدا کنین. شما تو این جمع با عوام مواجه نیستین که بخواین با یک سری تصاویر زیبا و بروشورهای رنگی قضاوتشون رو تحت تاثیر قرار بدین. در این کنفرانس دو روزه فقط همین نیم ساعتی که پروفسور بدون حضور شما صحبت کرد، برای من بیشترین استفاده رو داشت که شما با کمال بی احترامی ایشون رو از جمع ما خارج کردین. در ضمن شما باید بدونین علی رغم تمام فشارهایی که وجود داره... در همین حال یک نفر به شانه دکتر زد. دکتر رو برگرداند. مردی که رئیس کنفرانس بود، گوشی همراه را به دکتر داد و گفت: از دفتر ریاست جمهوریه.
دکتر گوشی را دستش گرفت. صحبتش را ادامه داد و گفت: من به همراه خیلی از اعضای مجلس مانع اون خواهیم شد که فرستنده های نسل اول حذف بشن. ما نمی ذاریم منافع میلیون ها نفر قربانی طمع تجاری کمپانی های بزرگ بشن. سپس دکتر رو به سمت سایرین کرد و گفت: آقایون و خانو م ها من معذرت می خوام، باید برم.
به افرادی نگاه کرد که به نشانه تایید صحبت­هایش سرشان را تکان دادند و گفت: اگه لازم باشه همکاران و همفکرای من در این جمع توضیحات بیشتر رو در اختیارتون می ذارن.
دکتر به احترام حاضرین سر خم کرد و با گا م هایی بلند و تند از ایشان جدا شد، تلفن را جواب داد و گفت: آریا هستم، بفرمایید!
رئیس دفتر رئیس جمهور گفت: دکتر یه هلیکوپتر، با یه دسته دژبان برای شما فرستادم تا بیارنتون کاخ ریاست جمهوری. رئیس جمهور منتظرتونن، سریع خودتونو برسونین.
تماس که پایان یافت، یک سرهنگ دژبان ارتش به سمت دکتر آمد. سرهنگ در آسانسور را در آن سوی سالن نشان داد و گفت: دکتر لطفاً از این سمت دکتر آریا همراه سرهنگ به طرف آسانسور رفت. همراهان نظامی سرهنگ، مردم را از نزدیکی در دور کرده بودند. دکتر از مردم عذرخواهی کرد.
نیم ساعت بعد دکتر در سرسرای ورودی کاخ ریاست جمهوری بود. رئیس دفتر رئیس جمهور به استقبال دکتر آمد. با او دست داد و گفت: دکتر موضوع مهمی بود که مزاحم شدیم.
دکتر آریا گفت: من برنامه ی سخنرانیم رو لغو کردم. به نظرم بعضی از مهمونای کنفرانس خوششون نیومد.
رئیس دفتر دکتر را به اتاق رئیس جمهور راهنمایی کرد و گفت: ببخشید! آقای رئیس جمهور منتظرن.
در اتاق که باز شد. رئیس جمهور پشت میز کارش نشسته بود و با تلفن صحبت می کرد. وزیر کشور و رئیس پلیس به همراه مردی میان سال روی مبل های راحتی میان اتاق نشسته بودند. با ورود دکتر آریا وزیر کشور و همراهانش از جا بلند شدند. رئیس جمهور هم مکالمه اش را پایان داد. به سوی دکتر آمد. با اودست داد و به طرف جمع هدایتش کرد. رئیس جمهور پس از احوالپرسی با دکتر، گفت: آقایون رو می شناسید؟
دکتر گفت: بله ارادت دارم.
و با هر کدام دست داد هنگامی که دستش را به سمت مرد میان سال برد. رئیس جمهور گفت: ایشون سرهنگ بختیاری هستن، از کارآگاهان زبده و با تجربه ی پلیس.
سرهنگ بختیاری گفت: شما لطف دارین!
رئیس جمهور همه را به نشستن دعوت کرد و گفت: دکتر ما فرصت زیادی نداریم و من می خوام مستقیم وارد موضوع بشم.
دکتر گفت: حتماً! هر چی شما صلاح بدونین.من در خدمت شما هستم.
رئیس جمهور گفت: متاسفانه اتفاق بدی افتاده. جنایتی در برج مرکزی "جم" اتفاق افتاده. نزدیک به دوساعت پیش گزارش رسیده که یک متخصص زبده ی اطلاعات و مسایل محیط زیست به نام دکتر منوچهری در طبقه دویست و چهل و سه به قتل رسیده.
دکتر آریا گفت: نام ایشون به نظرم آشنا می آد فکر می کنم می شناسمشون.

نظرات کاربران درباره کتاب سه روز تا آغاز جهنم