فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سقوط فرشتگان

نسخه الکترونیک کتاب سقوط فرشتگان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سقوط فرشتگان

*آسمان خالی از ابر می‌شود و می‌توانم ستاره‌های کوچولو را ببینم. کم‌کم می‌آیند و بعد از مدتی، آن تکه‌ی آسمانِ بالای سرم پُر می‌شود از آن‌ها، انگار کسی روی آسمان آرد پاشیده باشد و حالا بخواهد خمیر را بپیچد. تمام شب، ستاره‌ها را نگاه می‌کنم. کار دیگری در این قبر ندارم. یک چیزهایی توی ستاره‌ها می‌بینم ـ اسب، کلنگ، قاشق. گاهی هم برای مدتی سرم را برمی‌گردانم و می‌بینم که کمی حرکت کرده‌اند. کمی که می‌گذرد اسب در لبه‌ی آسمان غیبش می‌زند، قاشق هم همین‌طور. یک‌دفعه ستاره‌ای با سرعت برق‌آسا، از این‌طرف آسمان می‌رود آن‌طرف. نمی‌دانم کجا!

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سقوط فرشتگان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ژانویه ی ۱۹۰۱

کیتی کولمن

امروز صبح که از خواب بیدار شدم، همسرم کنارم نبود. اگرچه این به خواستِ خودم اتفاق افتاده بود، باز نمی دانستم چه حسی دارم ــ خوشحالم یا حیرت زده.
خُب، با خودم گفتم این هم یک شیوه ی جدید برای آغاز قرنِ جدید است و با به یاد آوردن شبِ گذشته حالت تهوع گرفتم.
خیلی عجیب بود. ریچارد کجای این خانه ی بزرگ بود و چه طور قرار بود هر کدام مان برگردیم سرجای مان. آدم های این جا در ریزه کاریِ این مسائل بسیار باتجربه تر از من بودند. باتجربه تر از هر دو ما. ریچارد برخلافِ بلوف هایی که دیشب می زد، در پنهان کاری دستِ کمی از من ندارد. گرچه فکر می کنم خودش را مشتاقِ این کار نشان می دهد. خیلی مشتاق.
چند دقیقه بعد که ریچارد با لباس های بقچه کرده اش وارد اتاق شد، نمی توانستم در چشمانش نگاه کنم. خجالت می کشیدم و البته، عصبانی هم بودم. چرا من باید از او خجالت می کشیدم، بدون این که انتظار این کار را از او داشته باشم.
خیلی ساده، آمد مرا بوسید و گفت: «سلام، عزیزم.» که عصبی ترم کرد. بعد شروع کرد به لباس پوشیدن. باز هم نتوانستم چیزی بگویم. خُب مگر نه این که خود من بارها ادعای روشنفکری کرده ام و از این بابت هم احساس غرور می کنم؟ حالا انگار آن همه روشنفکری داشت کار دستم می داد.
همان جا در تخت ماندم و لباس پوشیدن ریچارد را نگاه کردم. در همین حال فکرم رفت پیش برادرم، هری. او همیشه به خاطر زیاد فکر کردن، دستم می انداخت. اما هیچ وقت نمی پذیرفت که خودش به این کار تشویقم می کرد. تمام شب های ما به یادآوری درس هایی که معتقد بود شاگردانش در طول روز به او آموخته بودند، می گذشت. می گفت این کار باعث می شود، آسان تر به یادشان بیاورد ــ خُب مگر این کار، جز این را به من می آموزد که مستقل فکر کنم و حرف خودم را بزنم؟ شاید هری بعدها از این کار پشیمان شد. حالا دیگر فرقی نمی کند. مدت کوتاهی است که از عزاداری برایش دست کشیده ام. گرچه بعضی روزها حس می کنم هنوز تلگرافِ مچاله شده ی خبر مرگش را توی دستم می فشارم.
شک ندارم هری از دیدن سرانجام آن چه به من آموخته بود، ناراحت می شد. به نظرم این فقط ریچارد نبود که برای فهم این گونه مسائل اجباری نداشت. اکثر آدم های اطرافِ من به اندازه ی گاو، احمق اند. حتا یک نفر هم نبود که بتوانم با او چند کلمه حرف حساب بزنم.
بی تعارف باید بگویم من اصلاً در این مجموعه جای نمی گیرم ــ همین گاه وبی گاه پارو زدن در سطحی نگریِ آن برایم بس است. شک دارم ریچارد هم این طور فکر کند. اما اگر آرزوی چنان زندگی ای را داشت، باید با زن دیگری ازدواج می کرد. شاید هم انتخاب من اشتباه بوده. هر چند که آن وقت ها هرگز این طور فکر نمی کردم. آن وقت ها که دیوانه وار همدیگر را دوست داشتیم.
فکر می کنم ریچارد خودش مرا مجبور به این کار کرد، تا به من نشان بدهد آن قدرها که می ترسیدم سنتی نیست. اما نتیجه ی کار برای من برعکس بود. او در نظرم همه ی آن چیزهایی شد که قبل از ازدواج هرگز تصورش را هم نمی کردم؛ یک آدم معمولی.
امروز صبح، احساس خاصی ندارم. اگر بابا و هری این جا بودند، به من می خندیدند. اما آرزو می کردم که عوض شدن قرن بتواند تغییری در زندگی همه ی ما ایجاد کند. که انگلستان به طور معجزه آسایی آن پالتو سیاه و نخ نمای خود را از تن درآورد و به سوی نمودی تازه و درخشنده گام بردارد. تنها یازده ساعت از شروع قرن جدید گذشته و هنوز هم خیلی خوب می دانم که چیزی تغییر نکرده، مگر یک عدد.
کافی است. برنامه ی امروز آن ها سوارکاری است، که کار من نیست. با قهوه ام به کتابخانه خواهم گریخت که مطمئنم کسی آن جا مزاحمم نخواهد شد.

ریچارد کولمن

تصور من این بود که بودنم با یک زن دیگر، کیتی را دوباره بازخواهد گرداند. که این حسادت زنانه باعث می شود تا درِ اتاق کیتی دوباره به رویم گشوده شود. هر چند که پس از گذشت دو هفته، او دیگر به اندازه ی قبل هم مرا به اتاق خوابش راه نداده است.
نمی خواهم فکر کنم مرد بدبختی هستم، اما این را هم نمی توانم درک کنم که چرا کنار آمدن با همسرم این قدر سخت شده. من زندگی ایده آلی برای او فراهم کرده ام، ولی او همچنان ناراضی ا ست. با وجود این نمی خواهد و یا نمی تواند دلیلش را بیان کند.
این دلایل برای یک مرد کافی ا ست تا به فکر همسرِ دیگری باشد. حتا اگر شده برای یک شب.

مود کولمن

وقتی که بابا فرشته ی روی سنگ قبر بغلی ما را دید، داد زد: «لعنتی. این دیگه چیه؟»
مامان فقط خندید.
من نگاهش کردم. آن قدر که گردنم درد گرفت. بالای سرمان خَم شده بود. یکی از پاها را داده بود جلو و داشت با یک دستش بهشت را نشان می داد. ردای بلندی با یقه ی ایستاده به تن داشت. موهایش ریخته بود روی بال هایش. نگاهش روبه پایین بود و با این که من همین طوری به او زل زده بودم، فکر نکنم مرا می دید.
بحث مامان و بابا شروع شد. بابا از فرشته خوشش نمی آمد. مامان را نمی دانم، چون چیزی نگفت. گمانم ظرف خاکستری که بابا گذاشته بود روی قبر خودمان، بیشتر اذیتش می کرد.
می خواستم بنشینم، اما جرئت نکردم. خیلی سرد بود که بشود روی سنگ ها نشست. تازه ملکه هم مُرده بود که به نظر من معنایش این است که هیچ کس نباید بنشیند، بازی کند یا کاری که باعث راحتی اش می شود، انجام دهد.
دیشب توی تختم صدای ناقوس ها را شنیدم و امروز صبح که دایه به اتاقم آمد، گفت ملکه دیشب فوت کرده. سعی کردم حلیمم را خیلی آرام بخورم تا ببینم نکند حالا که ملکه مرده با دیروزی فرقی داشته باشد. اما همان مزه ی همیشگی دست پخت خانم بیکر را می داد؛ خیلی شور.
همه ی آن هایی که در راه قبرستان دیدیم، سیاه پوشیده بودند. من یک پیراهن پشمی خاکستری با یک پیش بند سفید پوشیدم. همه جا می شد بپوشمش، اما دایه گفت این لباس برایم مناسب است. دختربچه ها مجبور نیستند سیاه بپوشند. کمکم کرد آماده شوم. گذاشت تا کُت سیاه وسفید پیچازی و کلاهم را هم بپوشم. در مورد خَز خرگوشی ام مطمئن نبود. مجبور شدم از مامان بپرسم. او گفت مهم نیست چه می پوشم. خودش هم پیراهن حریر آبی اش را با یک بالاپوش به همان رنگ پوشید که بابا اصلاً خوشش نیامد.
همین طور که آن ها داشتند در مورد فرشته بحث می کردند، من سرم را قایم کردم توی خزم. خیلی نرم است. بعد یک صدایی شنیدم. انگار کسی به سنگ ها ضربه بزند. سرم را بلند کردم و یک جفت چشمِ آبی دیدم که بالای سنگ قبر کناری مان به من زل زده بودند. من هم نگاه شان کردم، بعد صورت یک پسر از پشت سنگ بیرون آمد. موهایش پُر از گِل بود. گونه هایش هم همین طور. به من چشمک زد و پشت سنگ قبر عمودی قایم شد. نگاه کردم به مامان و بابا که حالا کم کم از من دور شده بودند تا بتوانند فرشته را از یک زاویه ی دیگر ببینند. متوجه پسرک نشده بودند. وقتی مطمئن شدم نگاهم نمی کنند، یواشکی رفتم پشت سنگ. پسرک به سنگ تکیه داده و روی زانوهایش نشسته بود. پرسیدم: «چرا این همه گِل توی موهاته؟»
گفت: «اون پایین بودیم. توی قبر.»
حالا که نزدیکش بودم، می دیدم سرتاپایش گِلی است؛ روی کتش، زانوها، کفش ها و حتا چند تکه هم روی مژه هایش.
پرسید: «می تونم به این مو دست بزنم؟»
گفتم: «این خَزه. خَزِ منه.»
«می تونم بهش دست بزنم؟»
«نه.»
از گفتنش احساس بدی پیدا کردم. خَز را درآوردم و به طرفش دراز کردم. تفی انداخت به دست هایش و آن ها را به کتش مالید، بعد درازشان کرد به طرف خَز و نازش کرد.
گفتم: «اون پایین توی قبر چی کار می کردی؟»
«کمک بابامون می کردم.»
«مگه بابات چی کاره ست؟»
«خُب معلومه دیگه، قبر می کَنه، مام کمکش می کنیم.»
یکهو یک صدایی آمد، مثل میومیو کردن گربه. با دقت از روی سنگ نگاه کردیم. دختری را دیدیم که در راهرو ایستاده و درست مثل چند لحظه پیش مان به ما زُل زده. سرتاپا سیاه پوشیده بود. خیلی خوشگل بود. چشم هایش قهوه ای روشن و مژه هاش بلند بودند. پوست نرمی داشت. موهای قهوه ای رنگش بلند، فرفری و خیلی خیلی قشنگ تر از مال من بود که مثل رخت های روی بند آویزان است و اصلاً هم معلوم نیست چه رنگی دارد. مادربزرگ می گوید موهای من به رنگ بلوندِ جوب آبی است. خُب شاید هم این طور باشد، اما اصلاً حرف محبت آمیزی نیست. مادربزرگ همیشه هر چه را به فکرش می آید می گوید.
این دختر مرا به یاد شکلات موردعلاقه ام می انداخت، با کِرِم زده شده ی فندق. تنها با نگاه کردن به او فهمیدم دلم می خواهد او بهترین دوستم باشد. من دوست صمیمی ندارم و چند وقتی هم بود که برای داشتنش دعا می کردم. همیشه وقتی در سنت آن می نشستم و بعد از مدتی حسابی سردم می شد (راستی چرا کلیساها همیشه سردند؟) با خودم می گفتم کاش دعاها واقعاً کارساز باشند. ولی انگار این بار خدا جواب دعایم را داده بود.
«لیوی، عزیزم، از دستمالت استفاده کن.»
مادر دختر که دست دختربچه ی کوچکی را هم در دست داشت، به همراهِ یک مرد ریشو به طرفِ ما می آمد. دختر کوچک تر زیاد خوشگل نبود. البته شبیه اولی بود، اما چانه اش آن طور زیبا نبود، موهایش آن قدر فرفری نبود و لب هایش هم برجستگی لب های خواهرِ بزرگ ترش را نداشت. چشم هایش بیشتر به میشی می زد تا قهوه ای. جوری اطراف را نگاه می کرد که انگار هیچ چیز برایش مهم نیست. خیلی زود متوجه من و پسرک شد.
«لاوینیا»، این را دختر بزرگ تر گفت. شانه بالا انداخت و جوری سرش را تکان داد که موهای فرفری اش پرید بالا.
«مادر، من دلم می خواد تو و پدر لاوینیا صدام کنید، نه لیوی.»
این بود که همان جا و در همان لحظه تصمیم گرفتم هرگز لیوی صدایش نکنم. مرد گفت: «با مادرت درست صحبت کن، لیوی. تو برای ما لیوی هستی. همین و بس. لیوی اسم خوبیه. بزرگ که شدی صدات می زنیم لاوینیا.»
لاوینیا اخم کنان سرش را پایین انداخت.

نظرات کاربران درباره کتاب سقوط فرشتگان

کتاب جالبی نیست و ترجمه هم چنگی به دل نمی‌زنه. صفحه‌ی اول داستان بد نیست اما بتد فوق‌العاده کسل‌کننده و لوس می‌شه. تغییر راوی زیاده و بعضی از راوی‌ها بچه‌ی پنج سالن! اصلا مثل رمان "اتاق" این حس به آدم منتقل نمی‌شه که راوی بچست.
در 5 ماه پیش توسط