فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب همراه من بیا

کتاب همراه من بیا
چند بخش از یک رمان،چهارده داستان کوتاه و سه سخنرانی همراه با دو داستان

نسخه الکترونیک کتاب همراه من بیا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب همراه من بیا

همراه من بیا رمان ناتمامی است که شرلی جکسن در سال ۱۹۶۵ (سالی که چشم از جهان فرو بست) روی آن کار می‌‌کرد. از شش بخش موجود سه بخش نخست را بازنویسی کرده است؛ سه بخش دیگر پیش‌‌نویس اولیه است.
چهارده داستان کوتاهی که در این مجموعه آمده است از میان حدود هفتاد و پنج داستان گردآوری‌‌نشده، به عنوان بهترین‌‌ها، یا داستان‌‌هایی که بهتر از همه دامنه و تنوع کار او را در طول سه دهه نشان می‌‌دهد انتخاب شده است.
سه سخنرانی‌‌ چاپ‌شده در این مجموعه را شرلی جکسُن در سال‌‌های آخر زندگی‌‌اش در کالج‌‌ها و کنفرانس‌‌های نویسندگان ایراد کرده است.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.48 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب همراه من بیا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش گفتار مولف

همراه من بیا رمان ناتمامی است که شرلی جکسُن، همسر مرحومم، در سال ۱۹۶۵ (سالی که چشم از جهان فرو بست) روی آن کار می کرد. از شش بخش موجود سه بخش نخست را بازنویسی کرده است؛ سه بخش دیگر پیش نویس اولیه است.
چهارده داستان کوتاهی که در این مجموعه آمده است از میان حدود هفتاد و پنج داستان گردآوری نشده، به عنوان بهترین ها، یا داستان هایی که بهتر از همه دامنه و
تنوع کار او را در طول سه دهه نشان می دهد انتخاب شده است. بیشتر این داستان ها، با اندکی تغییر، و در چند مورد با عنوان های متفاوت پیشنهادی سردبیران در مجلات چاپ شده اند ــ از این رو، داستان دیدار در این جا با عنوان و تقدیم نامه ی اصلی ا ش عرضه شده است. عنوان صخره را من برای داستانی که به صورت پیش نویس اولیه و بدون عنوان پیدا شد انتخاب کردم. به نظر من داستان بسیار گیرایی است، نمی دانم چرا کنار انداخته شده بود. جَنیس احتمالاً کوتاه ترین داستان کوتاهی است که تاکنون نوشته شده است. شرلی جکسن این داستان را هنگامی که دانشجوی سال دوم دانشگاه سیراکیوز بود نوشت و در مجله ی ترِشولد(۹)، که کلاس داستان نویسی شان منتشر می کرد، چاپ شد. در آن زمان من این داستان را تحسین کردم و این منجر به ملاقات و آشنایی ما شد. فکر می کنم تا اندازه ای از روی احساسات این داستان را در این مجموعه آورده ام، گو این که ایجاز و قدرت آن حاکی از مهارتی است که بعدها در کار او نمایان شد.
سه سخنرانی چاپ شده در این مجموعه را شرلی جکسُن در سال های آخر زندگی اش در کالج ها و کنفرانس های نویسندگان ایراد کرده است. شبی که همه مان آنفلوآنزا گرفته بودیم را با آن که یک بخش از کتاب زندگی در میان وحشی ها است پس از سخنرانی «تجربه و داستان» آورده ام چون شرلی جکسُن همیشه آن را به دنبال این سخنرانی می خواند، و به نظر من بامزه ترین مطلبی است که بعد از زندگی و مصایب من جیمز تِربر(۱۰)، نوشته شده است. داستان معروف بخت آزمایی را هم که همیشه به دنبال سخنرانی بیوگرافی یک داستان می خواند، با در نظر گرفتن این احتمال اندک که بعضی از خوانندگان با آن آشنا نباشند، به همان ترتیب پس از آن سخنرانی آورده ام.
داستان همراه من بیا به خواست خود شرلی جکسُن به دوست و کارگزار خوبش کارول برانت تقدیم شده است.
با حق شناسی بسیار اذعان می کنم که برای گرد آوری، انتخاب و ویرایش محتوای این کتاب خود را مدیون کمک های فرزندانم، بَری و سارا هایمن و همسر فعلی ا م فیبی پتینگل می دانم.

استنلی ادگار هایمن

مختصری درباره ی شرلی جکسُن

شرلی جکسُن(۱) در سال ۱۹۱۶ در شهر سانفرانسیسکو به دنیا آمد. در دوران کودکی خاطراتش را می نوشت و در نوجوانی به نوشتن داستان کوتاه و شعر علاقه مند شد. در هفده سالگی با خانواده اش به شهر روچستر [ایالت] نیویورک نقل مکان کرد و در دانشگاه پژوهشی سیراکیوز در رشته ی زبان انگلیسی مشغول به تحصیل شد.
نخستین داستانش، جَنیس را در سال ۱۹۴۰ در نشریه ی دانشگاه منتشر کرد، دبیر بخش داستان آن نشریه شد، و در همان دوران با همسر آینده اش استَنلی ادگار هایمن (یکی از همکلاسی هایش که بعدها منتقد ادبی سرشناسی شد) آشنا شد. در سال ۱۹۴۰، پس از آن که هر دو فارغ التحصیل شدند ازدواج کردند و به دهکده ی گرینویچ نیوانگلند، و سپس، در سال ۱۹۴۵، به خانه ی قدیمی بزرگی در بنینگتُن شمالی واقع در ایالت ورمونت نقل مکان کردند. شرلی جکسُن و شوهرش با برخی از جذاب ترین شخصیت های ادبی دوران خود، از جمله رالف الیسون، ج. د. سَلینجر، برنارد مالامود، هاوارد نمرُف و دیلِن توماس دوست بودند و پیاپی آنان را به میهمانی های خانگی پُرشور خود دعوت می کردند. شرلی جکسُن تا پایان عمر با شوهر و چهار فرزندش در آن خانه، در میان حدود سی هزار جلد کتاب زندگی کرد. او در سال ۱۹۶۵ (در چهل و هشت سالگی) در خواب دچار حمله ی قلبی شد و درگذشت.
آثار شرلی جکسُن شامل شش رمان، در حدود ۱۶۰ داستان کوتاه (که در نشریه های مختلفی از قبیل نیویورکر، نیو ریپابلیک، ریدرز دایجست، و چندین مجله ی ویژه ی زنان چاپ می شد و بعدها به صورت چند مجموعه داستان گردآوری و منتشر شد)، بیش از بیست مقاله، چهار کتاب کودک، و دو شرح حال شخصی است (زندگی در میان وحشی ها، و بزرگ کردن تخم جن ها که هر دو را در قالب طنز درباره ی زندگی خانوادگی و فرزندانش نوشته است).
نویسندگانی چون برنارد مالامود، آیزاک باشِویس سینگر، دوروتی پارکر، و دیلن توماس آثار جکسُن را ستوده اند، و به نظر برخی از منتقدانْ شرلی جکسُن بر کار نویسندگانی چون استیون کینگ، نایجل نیل، نیل گِیمن، ریچارد ماتیسن، کِلی لینک، و جاناتان لیتِم تاثیر گذاشته است. استیون کینگ، که در فرصت های مختلف از شرلی جکسُن تمجید کرده است (از جمله رمان آتش افروزِ خود را به او تقدیم کرده است)، و به تاثیر او بر کارش اذعان دارد، رمان درخشش(۲) خود را (که استَنلی کوبریک از روی آن فیلمی با همین عنوان ساخت) از خانه ی ارواح(۳) او الهام گرفته است.
شوهر شرلی جکسُن، استَنلی ادگار هایمن، در مقدمه ی یکی از مجموعه داستان های او که پس از مرگش گردآوری کرده است درباره ی او می گوید «هیچ وقت حاضر نمی شد به هیچ طریقی درباره ی آثارش مصاحبه کند، توضیح دهد، تبلیغ کند، یا جایگاهی اجتماعی کسب کند و به عنوان صاحب نظر در ضمیمه های یکشنبه ی روزنامه ها مطرح شود. او بر این باور بود که با گذشت زمان کتاب هایش با وضوح کافی به جای او سخن خواهند گفت.»
می توان گفت که نظر او در واقع درست از آب درآمده است. از دهه ی هشتاد به این سو منتقدان آثار جکسُن را به طور جدی تری مورد توجه قرار داده و کتاب ها و مقاله های بسیاری درباره ی ژانر، سبک و کیفیت کار او نوشته اند.(۴) شرلی جکسُن، که از نویسندگان پُرکار و پُرفروش دوران خود به شمار می رفت، آثار ناشناخته ی بسیاری نیز از خود به جا گذاشته که برخی از آن ها در دهه ها و سال های اخیر کشف، گردآوری و منتشر یا آماده ی انتشار شده است. چندین سال پیش شوهر شرلی جکسُن ۲۶ کارتن از نوشته های دسته بندی نشده ی او را (حاوی داستان ها، پیش نویس ها، طرح های داستانی و همچنین نقاشی های سیاه قلم ساده ای که گاه به گاه کشیده بود) به کتابخانه ی کنگره سپرد. دو تن از فرزندان او، لارنس و سارا از میان آن ها سی و دو داستان منتشرنشده پیدا کردند و در سال ۱۹۹۶همراه با بیست و دو داستان گرد آوری نشده به صورت مجموعه ای (Just an Ordinary Day) منتشر کردند. اخیراً نیز تعدادی داستان، اثر غیرداستانی، سخنرانی و نقاشی سیاه قلم از او به دست آورده و به صورت مجموعه ای تدوین کرده و برای انتشار به رَندوم هاوس داده اند که قرار است در سال آینده (۲۰۱۵)، همزمان با پنجاهمین سالروز درگذشتش منتشر شود.(۵) روث فرانکلین (منتقد ادبی) نیز دست اندرکار نوشتن زندگی نامه ی مفصلی از شرلی جکسُن است که در سال ۲۰۱۶ منتشر خواهد شد (دو زندگی نامه ی دیگر هم در سال های ۱۹۷۵ و ۱۹۸۸ درباره ی او نوشته شده است).(۶)
آثار پیش تر منتشرشده ی شرلی جکسُن نیز اخیراً رونق و رواج تازه ای پیدا کرده و پس از سال های متمادی نخستین بار است که همه ی آن ها به طور همزمان در دسترس خوانندگان قرار گرفته است.(۷) علاوه برآن، اخیراً فرزندان او امتیازهایی را برای ساخت باله، موزیکال و نمایش از روی آثار او داده اند و در مورد چند اقتباس سینمایی نیز در حال مذاکره اند. (۸) البته، پیش از این هم با اقتباس از رمان های شرلی جکسُن فیلم هایی سینمایی تهیه شده بود. از روی رمان خانه ی ارواح در سال ۱۹۹۹ فیلمی سینمایی ساخته شد (در سال ۱۹۶۳ نیز رابرت وایز از این رمان فیلم ساخته بود). حتا با اقتباس از رمان ناتمام همراه من بیا هم در سال ۱۹۸۲ فیلمی سینمایی به کارگردانی جوآن وودوارد ساخته شد (همسر وودوارد، پُل نیومن هم با صدایش نقش روح هیویی را در این فیلم ایفا کرده است). همچنین، از سال ۲۰۰۹ کمپانی فیلم سازی مایکل داگلاس (Further Films) دست اندرکار برنامه ریزی برای ساختن فیلمی سینمایی از رمان ما همیشه قلعه نشینان او بوده است.
از سال ۲۰۰۷، برای قدردانی از شرلی جکسُن و آثارش، جایزه ای ادبی به نام او بنیان گذاشته شده است که در کنفرانس سالانه ی نویسندگان (Readercon)، که ویژه ی «ادبیات تخیلی» است، به شش نویسنده در شش رده ی رمان، رمان کوتاه، داستان بلند، داستان کوتاه، مجموعه داستان (از یک نویسنده)، و گلچین (گردآوری شده از آثار چند نویسنده) که در یکی از ژانرهای تعلیق روانی، وحشت، یا فانتزی سیاه موفقیت قابل توجهی کسب کرده اند اهدا می شود.

(همه ی پانوشت ها از مترجم است.)

بهرام فرهنگ

همراه من بیا

۱

من همیشه معتقد بوده ام که آدم هر وقت می تواند چیزی بخورد نباید از خودش مضایقه کند. وقتی از قطار پیاده شدم کلی پول داشتم اما اسم نداشتم و با آن که در واگن غذاخوری ناهار خورده بودم به فکرم رسید که بد نیست کمی همان جا بمانم و قهوه و دوناتی بخورم و ضمن آن به طور دقیق تصمیم بگیرم که بعد از آن جا به کجا بروم، یا قرار بوده به کجا بروم. به انتخاب بی حساب وکتاب مسیر عقیده ندارم، ولی از طرف دیگر، به این هم عقیده ندارم که هر کاری را باید بی چون وچرا در موقع معینی انجام داد. با کلی پول از قطار پیاده شدم؛ احتیاج به یک اسم و جایی برای رفتن داشتم؛ لذت و هیجان و شادی شورانگیز نابی که مطمئن بودم می توانم به تنهایی برای خودم تدارک ببینم.
در ایستگاه قطار زنی به من گفت «خواهرم ممکنه یکی از اتاق هاشو به یه خانم خوب اجاره بده، یه بچه ی معلول داره.» فکر کردم دلم لک زده برای یک بچه ی معلول، و گفتم «خونه ی خواهرت کجاست، عزیز؟»
یک حس شادی شورانگیز ناب؛ فکر می کنم متوجه هستید چه می گویم؛ هر کاری دلم می خواست می توانستم بکنم.
خانه را به قیمت خوبی فروختم. بعد از تدفین هیویی ــ خدای من چه نقاش افتضاحی بود ــ مجبور شدم هزار و سه بار بین خانه و انبار علوفه که کارگاه او و پُر از آت وآشغال های درهم وبرهم بود رفت و آمد کنم. با این سن و سال و سایز ــ که اگر دانستنش برای تان واقعاً حیاتی است هر دو چهل و چهار است ــ آن نقاشی ها و تابلوهای نیمه کاره («این تابلویی است که هنرمند صبح روزی که چشم از جهان فرو بست روی آن کار می کرد.» که البته این یکی هم به افتضاحی بقیه ی نقاشی هایش بود؛ آن هیویی ای که من می شناختم حتا اگر مطمئن بود که مرگ به زودی به سراغش می آید هم کارهایش بهتر از آن که بود نمی شد). همین طور، کتاب ها و جعبه های پُر از نامه و بیش از هر چیز دیگری تعداد زیادی کارتن را که پُر از خرت و پرت هایی بود که هیویی نگه داشته بود، برنامه های رقص قدیمی و جوازهای ازدواج و بادبزن هایش و این قبیل چیزها را هم جابه جا کردم. این را هم بگویم که اصلاً دلم نمی خواست دوباره چشمم به هیچ یک از آن ها بیفتد، اما از ترس این که روزی هیویی سر و کله اش پیدا شود و سراغ آن ها را بگیرد ــ همان طور که بعضی وقت ها بعضی های شان این کار را می کنند ــ جرئت نکردم هیچ کدام شان را دور بیندازم، و با شناختی که از هیویی داشتم ممکن بود کپی کاربنیِ چیزی را که مال سال ۱۹۴۶ بود از من مطالبه کند. هر چیزی را که احتمالش می رفت بیاید و سراغش را بگیرد به انبار علوفه برگرداندم؛ هزار و سه بار به آن جا رفتم و برگشتم.
من آدم بی عاطفه ای نیستم و هیچ یک از دوست و آشناهای هیویی من را آدم اهل عملی نمی دانستند، اما به اندازه ی کافی صبر کرده بودم. می دانستم که می توانم خانه  را بفروشم. اثاث منزل را هر کس از راه رسید برد، و این برای من عجیب بود. آدم هایی که سال ها بود می شناختم، کسانی که در مراسم تدفین شرکت کرده بودند، کسانی که روی صندلی های ناهارخوری نشسته و غذا خورده بودند و حتا گاهی روی تخت خواب ها از حال رفته بودند، روز حراج به سراغم آمدند، و چیزهایی از قبیل «من میز چوبِ افرای کوچیکتو خریدم ولی هر وقت خواستیش برش می گردونم.» یا «ببین، ما سرویس نقره رو خریدیم، ولی هیچ گله ای نداریم.» و «می دونی که پیانو پیش ما احساس غریبی نمی کنه.» و «امروز ما هم در غم تو شریک ایم» به من گفتند ــ اما نه، این آخری را روز خاک سپاری گفتند. به هر حال، همه ی آدم هایی که سال ها بود می شناختم به حراج اثاث منزل آمدند و آن هایی شان که پُرروتر بودند می آمدند و با من صحبت می کردند، گاهی با دستپاچگی چون داشتند دزدکی به فنرهای زیر کفی کاناپه ام نگاه می کردند، و گاهی با بی چشم ورویی کامل چون چیزی از اثاثم را که لازم داشتند برداشته بودند. شنیدم که زنی ــ البته فعلاً اسمش را نمی گویم؛ هنوز کسی اسم ندارد ــ به زن دیگری می گفت که من قدر آن بوفه ی اتاق ناهارخوری را ندانسته ام، که البته راست می گفت؛ من فقط و فقط برای آن نگهش داشته بودم که می ترسیدم مادربزرگ مرحومم پیدایش بشود و سراغش را بگیرد. در واقع، تقریباً به کلی حرامش کرده بودم. هیویی هم نظرش همین بود. به من می گفت «تو از خونواده ای به اون خوبی اومده ی، همه ی قوم و خویش هات آدم های تحصیل کرده ی فرهیخته ای بودند؛ سعی کن یادت نره.»
به این ترتیب زندگی جدیدم را شروع کردم. البته مدت ها در این مورد فکر کرده بودم ــ نه این که کاملاً توقع داشته باشم هیویی بمیرد تا بتوانم به هدفم برسم، ولی به هر حال وضع مالی خوبی داشت ــ و همه ی کارها همان طور که همیشه فکرش را می کردم پیش رفت. خانه را فروختم، اثاث منزل را حراج کردم، همه ی نقاشی ها و کارتن های پُر از خرت و پرت را در انبار گذاشتم، اسمم و حروف اول اسم و فامیلم را از روی همه چیز پاک کردم و سوار قطار شدم و راه افتادم.

نظرات کاربران درباره کتاب همراه من بیا