فیدیبو نماینده قانونی آریاگهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب خاطره آن تابستان داغ

نسخه الکترونیک کتاب خاطره آن تابستان داغ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خاطره آن تابستان داغ

هواپیما در حال بلند شدن بود که به فرموده‌ی مهماندار کمربند را محکم بستم. تمام موارد ایمنی حسابی بررسی شده بود تا هواپیما در کمال صحت و سلامت در فرودگاه فرانکفورت بر زمین بنشیند. مقصد بعدی من از فرودگاه فرانکفورت، تورنتو بود. جایی که دختر کوچکم در کنار همسرم در انتظارم بودند. قبل از پرواز چند کلمه‌ای تلفنی مکالمه داشتیم و دخترم انگار دیگر تاب دوری من را نداشت. همسرم نیز طبق معمول به من امید می‌داد و تلاش می‌کرد مرا آرام و خونسرد نگه دارد. اما هیچ‌کس از درونم خبر نداشت. درونم که در آن شور و غوغایی بود. قلبم که با کنده شدن از سرزمینم داشت از قفسه‌ی سینه‌‌ام بیرون می‌زد. گویی تمام خاطرات روزگار گذشته همچون طوفانی سهمگین مرا در آغوش خود گرفته بود و رها نمی‌کرد. هواپیما آرام‌آرام داشت اوج می‌گرفت و فاصله‌اش از زمین بیشتر می‌شد و همزمان این خاطرات تلخ و شیرین گذشته بود که خود را به من نزدیک کرده بود و حالا در جمجمه‌ام قیل و قالی به پا کرده بود. خاطراتی که نه طبقه‌بندی شده بود و نه نظم و نظامی داشت. هر یک انگار دیگری را در یک آن کنار می‌زد و در جلوی چشم‌هایم خودی نشان می‌داد. باید دوباره و از نو، یک به یک آن‌ها را در ذهنم حلاجی می‌کردم. تقریباً شش ساعتی وقت داشتم تا رسیدن به فرودگاه فرانکفورت گذشته‌ام را دوباره، اما این بار با دقت مرور کنم.

ادامه...

  • ناشر: آریاگهر
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.23 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۲۲۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب خاطره آن تابستان داغ

ما زن ها، شما مردها را به آن سرعتی که شما ما را فراموش می کنید به دست فراموشی نمی سپاریم؛ شاید این سرنوشت ما و شاید هم برتری ما بر شما باشد.

جین آستین



خاطره آن تابستان داغ

سارا هدایت





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



فصل دوم

اوایل تیر بود و اوج امتحانات پایان ترم دانشگاه. تمام فکر و ذکرم موفقیت در امتحانات بود و این که درس ها را با نمره ی خوب قبول شوم. در روزهای امتحان، پدر با اتومبیل خود من را تا جلوی در دانشگاه می رساند.
گرمای تیر بیداد می کرد و با وجود آن­که صبح بود اما به وضوح می شد گرما را حس کرد. پدر درِ پارکینگ را باز کرد و به داخل رفت و من جلوی در منتظر ماندم تا او ماشین را بیرون بیاورد و سوار شوم و با هم به سوی دانشگاه حرکت کنیم.
از زمانی که در اختیار داشتم استفاده کردم و داخل کیفم را بررسی کردم تا مبادا چیزی را فراموش کرده باشم. همه چیز سرجای خود بود. جزوه که باید تا قبل از شروع امتحان نکات آن را مرور می کردم، چند خودکار، لاک غلط گیر و کتابی که از پریسا امانت گرفته بودم و باید به او باز می گرداندم.
صدای چند استارت از داخل پارکینگ به گوش رسید، اما خبری از روشن شدن موتور اتومبیل شنیده نشد. لحظاتی بعد پدر آرام آرام به جلوی در پارکینگ آمد و دستی به کمر زد و گفت: «ماشین روشن نمی شه الهه جان، ظاهراً باید با آژانس بری.»
با بی میلی گفتم: «بابا!... تا بریم بالا و زنگ بزنیم آژانس و من منتظر بمونم کلی از وقت پیش از امتحانم سوخته...»
پدر با حالتی حاکی از شرمندگی سرش را پایین انداخت و گفت: «خب میگی چیکار کنم؟! این لامصب امروز بازی درآورده.»
هنوز جمله اش را تمام نکرده بود که صدای «سلام آقا پرویز.» را از پشت گردنم شنیدم. صدا به گونه ای بود که فرد بیان کننده ی آن گویی در حال عبور از پشت سر من بود. پدر ناخودآگاه به خود آمد و دست راست خود را بر سینه اش حائل کرد و جواب داد: «سلام آقا سیروس گل... خوبی؟ صبحت به خیر باشه جوون.»
ناخواسته به عقب برگشتم و چهره ی پسر جوانی خوش سیما و خوش رو را دیدم که به ناگاه نگاهش را از من دزدید و رو به پدر کرد و گفت: «قربان شما، سلامت باشید.» پدر که انگار دیگر مشکل ما را فراموش کرده باشد بی محابا جوان خوش قد و بالا را مخاطب قرار داد و گفت: «آقا سیروس ایران خوش می گذره یا نه؟ هنوز نرفتی جاهای زیارتی و باستانی سرزمین مادریت رو ببینی؟»
جوان که تا لحظه ی پایان جمله ی پدر مشغول برانداز کردن من بود، به خود آمد و در جواب پدر گفت: «فعلاً که فرصت نشده، اگه خانواده دست بردارن... ای... شاید رفتیم چند جا روهم دیدیم.» با این که به علت چرخاندن گردنم و نگه داشتن آن، شروع به درد گرفتن کرده بود، با این حال تحملش به دیدن این جوان رشید و مودب می ارزید. پدر گفت: «ان شاءالله که به خیر و سلامتی باشه. خوشحال می شم باز ببینمت. به بابا سلام برسون.»
جوان رعنا با خم کردن سر و ادای کلمات معمول خداحافظی و تعارف، جواب پدر را داد و رو به من کرد تا با من نیز به رسم ادب خداحافظی کند که نگاه نافذش برای یک آن مرا مسخ کرد و جملاتی را که به زبان آورد نشنیدم.
هنوز از ما جدا نشده بود که پدر، گویی که به دنبال گمشده اش می گردد، او را صدا زد و گفت: «راستی سیروس جان، قربونت. ماشینم تو پارکینگه و هرچی استارت می زنم روشن نمی شه. لطف می کنی یه دست بهش بزنی و بتونم تو پارکینگ روشنش کنم تا بلکه از خجالت دخترم دربیام و سر وقت برسونمش دانشگاه. ببخش آقا سیروس.»
جوان که انگار بدش نمی آمد پدر از او درخواستی داشته باشد، از خداخواسته قبول کرد و پیش از آنکه در تایید درخواست پدر حرفی به زبان بیاورد، به سمت پارکینگ به راه افتاد و گفت: «اختیار دارین. بنده در خدمتم. شما امر بفرمایید.»
و به اتفاق وارد پارکینگ شدند و بعد از یک مکالمه ی کوتاه، در کاپوت ماشین را بالا زد و «آقا سیروس» هم سر در موتور کرد، در حالی که اندام تراش خورده و ورزشکاریش به وضوح خودنمایی می کرد. لحظاتی بعد پدر به درخواست آقا سیروس پشت فرمان نشست و چند استارت زد. گویی اتومبیل مانند کوه آتشفشانی بود که هزاران سال خاموش بود و فعالیتی نداشت. دوباره با یکدیگر مشغول صحبت شدند و دقایقی بعد پدر پشت فرمان نشست و شروع به استارت زدن کرد. در استارت چهارم اتومبیل غرش خفیفی کرد و با چند گاز، دودی از اگزوز آن برخاست و صدای موتور آن ریتم گرفت.
آقا سیروس اتومبیل را روشن کرده بود و گویی با این کار خود پدر را از دوزخ و جهنمی داغ نجات داده بود. جوان باوقار، با حجب و حیای خاص خود به کلمات تشکرآمیز پدر واکنش نشان می داد و از قضا پدر هم دست بردار نبود و این تشکر و سپاس تا جلوی در پارکینگ ادامه داشت. عاقبت آقا سیروس برای خاموش کردن آتش محبت و سپاس پدر دست به کار شد و گفت: «خواهش می کنم جناب انصاری، بنده هرکاری از دستم بربیاد برای شما می کنم و لطفاً با این کار کوچکی که براتون انجام دادم، بیش از این شرمندم نکنین.» این جملات را طوری ادا می کرد که اگر من رو به جانب دیگری داشتم، به خوبی حس می کردم که مخاطب اصلی اش من هستم.
حالا پدر بازوی او را گرفته بود و او را قسم می داد که الّا و بالله هر جا می روی باید برسانمت. سیروس که بی میل نبود در یک سفر کوتاه شهری همراه من باشد ابتدا با واژگان خاص خودش این تعارف را رد می کرد و وقتی با اصرار پدر مواجه شد نگاهی به من انداخت و سپس رو به پدر گفت: «نمی خوام مزاحم دختر خانوم محترم تون بشم.» پدر نیز سوئیچ به دست جواب داد: «دخترم شما رو یادش نمی آد. آدم که از ده سالگی بره مملکت غربت، معلومه دیگه همسایه اش هم اونو نمی شناسه. همین جا وایسین تا ماشین رو بیارم بیرون و راه بیفتیم که دیر شد.»
پدر بلافاصله به داخل پارکینگ رفت تا اتومبیل را بیرون بیاورد. من و سیروس برای لحظه ای در کنار هم تنها ماندیم. سیروس صورتش را چرخاند و خیابان را نگاه کرد. من هم چشمم به پدر بود که حالا در اتومبیل نشسته بود و می خواست آن را روشن کند. ناگهان صدای گرم سیروس در گوشم طنین انداز شد که پرسید: «دانشجوین؟» من که گویی دهانم خشک شده باشد و گلویم راه صدا را گرفته باشد، به آرامی جواب دادم: «بله.»
لحظاتی به سکوت گذشت. اتومبیل پدر داشت از پارکینگ بیرون می آمد که سیروس سوال دوم خود را پرسید: «چه رشته ای می خونین الهه خانوم؟» یک آن عرق ناشی از خجالت تمام صورتم را پوشاند. سیروس، پسر همسایه ی ما، که چند خانه آن طرف تر از ما سکونت داشت؛ در سن دوازده سالگی به امریکا رفته بود و حالا بعد از یازده سال پا به این سرزمین گذاشته بود و راحت و صریح از من می پرسید که چه رشته ای می خوانم. نمی دانستم که با این پرسش خود می خواهد واقعاً رشته ی تحصیلی من را بپرسد یا این که قصد دارد سر صحبت را باز کند. داشتم در ذهنم دو دو تا چهار تا می کردم که اتومبیل پدر جلوی پایم توقف کرد. بد ندیدم که جواب او را بدهم و قال قضیه را بکنم. تا آمدم جوابش را بدهم دیدم که در جلو را برایم باز کرد و با احترام خاصی دعوت کرد تا کنار پدرم بنشینم. من هم به جای آن که از او تشکر کنم جواب سوالش را دادم. «حقوق می خونم.»
سیروس در صندلی عقب نشست و در را بست. پدر دنده را جابه جا کرد و قبل از این که اتومبیل به راه بیفتد، صحبت خود را این گونه ادامه داد.
«بله آقا سیروس. دخترم حقوق می خونه و ایشالا اگه خدا بخواد امسال لیسانس خودش رو می گیره.تا خدا چی بخواد! شاید بخونه برای فوق لیسانس.» سیروس به نشانه ی تایید سری تکان داد و در جواب پدر گفت: «خیلی خوبه. حقوق رشته ی مورد علاقه ی منه. اما چرخ روزگار چرخید و بنده سر از امریکا درآوردم و مهندسی خوندم.»
پدر که داشت اتومبیل را از خیابان فرعی وارد خیابان اصلی می کرد در جواب سیروس گفت: «مهندسی هم خوبه سیروس جان. اما نمی دونم چرا دختر من به شغل وکالت و دادگاه علاقه داره.» سیروس خود را در صندلی عقب جابه جا کرد و گفت: «وکالت هم شغل خوبیه. تو امریکا از اون شغل های پردرآمده. من در امریکا یه مدتی پیش یه وکیل کار می کردم. کارهای دفتریش را انجام می دادم.»
پدر یک آن برگشت به طرف سیروس و گفت: «پس خیلی خوبه. شاید بتونی یک کم راه و چاه وکالتو به دخترم نشون بدی. البته شکل عملیش رو.»
من ناگهان پریدم وسط حرف هر دوی آن ها و گفتم: «بابا؟! حواستون به رانندگی باشه.» پدر در جواب این تشر مهربانانه ی من با لحنی ملایم گفت: «دخترم این رو بدون که خوبه آدم از تجربه ی دیگران استفاده کنه. اونم کسی که فرنگ رفته است و سرد و گرم روزگار را چشیده.»
نگاه سنگین سیروس را پشت سرم حس می کردم، اما جرات سر برگرداندن نداشتم. از آینه ی کناری و یا آینه ی جلوی پدر هم نمی توانستم او را ببینم، اما نگاه سنگین و نافذش را به خوبی احساس می کردم.
اتومبیل پدر داشت به چراغ قرمز چهارراه نزدیک می شد که سیروس رو به پدر کرد و گفت: «جناب انصاری من دیگه همین جا پیاده می شم و زحمت را کم می کنم.»
پدر که انگار غافل گیر شده باشد جواب داد: «چه زود آقا سیروس؟! انگار با ما بهت بدگذشت!»
سیروس در جواب گفت: «نه جناب انصاری، اداره پست یه کاری دارم که باید زود انجامش بدم. وگرنه کی از صحبت های دلسوزانه ی شما خسته می شه؟! با اجازتون هرجا راحت باشین من پیاده می شم.»
پدر آرام آرام اتومبیل را به حاشیه ی خیابان راند و بعد از توقف و تعارفات معمول خداحافظی، سیروس از اتومبیل پیاده شد. اتومبیل به راه افتاد و از آینه ی بغل خودم. دور شدن اتومبیل مان از او را نظاره می کردم. دست به کمر ایستاده بود و دور شدن ما را تماشا می کرد. از نوع نگاهش می توانستم بفهمم که چشم به من دارد. چیزی در وجودم زبانه می کشید. گویی گلوله ی آتشی بود که در قلبم جاخوش کرده بود و حالا داشت آرام آرام به تمام وجودم سرایت می کرد. صدای پدر را شنیدم که رو به من کرد و گفت: «پسر خوبیه. با این که خارج رفته است اما خیلی نجیب و سر به راهه.» در جواب پدر گفتم: «آره.» و محو تماشای مناظر بیرون و پیاده رو شدم.
اتومبیل مقابل دانشگاه توقف کرد و من بعد از پیاده شدن و خداحافظی از پدر به سمت دانشگاه به راه افتادم. همهمه ای جلوی ورودی دانشگاه به راه افتاده بود و آمد و شدی بود که هر کس نمی دانست، گویی آدم معروف و مشهوری به دانشگاه آمده یا این که جایی آتش گرفته است. از در اصلی دانشگاه وارد محوطه شدم و راه دانشکده را در پیش گرفتم ک صدایی از پشت سر خطابم کرد: «الهه؟!»
پریسا بود. ظاهراً منتظر من بود. اما من که غرق در افکار خود بودم، بی اعتنا به محیط اطراف، او را ندیده بودم که در حاشیه ی مسیر دانشکده انتظار من را می کشید. به طرفم دوید و بعد از سلام و علیک گفت: دیشب تا حوالی صبح بیدار بوده و نکته های مهم جزوه را حفظ می کرده. از من هم پرسید که آیا خوب خوانده ام یا نه: من نیز در جواب گفتم: «خیلی خوندم، تا ببینم خدا چی می خواد.» و هر دو به سرعت به طرف دانشگده به راه افتادیم تا زودتر به سر جلسه برسیم.
امتحان زیاد هم سخت نبود، اما از نظر بسیاری از هم کلاسی هایم سوالات سختی طراحی شده بود. این را از صحبت های دانشجویانی می شنیدم که استاد را محاصره کرده بودند؛ استاد هم که قصد فرار از این مخمصه را داشت، با بله و خیر کوتاه خود تلاش می کرد دانشجویان را متقاعد کند. آرام آرام از پله های دانشکده پایین آمدم و یاد پریسا افتادم که هنوز سرجلسه بود و باید منتظر می ماندم تا باهم برویم. دقایقی بعد پریسا نیز به من ملحق شد و غُر می زد که امتحان سخت بود و بهانه های معمول درس نخواندش را نیز به صحبت هایش اضافه کرد.
شب در منزل جلوی تلویزیون نشسته بودم و مستندی نگاه می کردم که در آن درباره فرار مغزها صحبت می کرد. این که جوانان ایرانی بعد از تحصیل در دانشگاه و هزینه هایی که از پول بیت المال برای آن ها صرف می شود، راه غربت را در پیش می گیرند و معلومات و دانش خود را در اختیار کشورهای دیگر قرار می دهند. ناخودآگاه به یاد سیروس افتادم. دوباره اتفاقات امروز را در ذهنم مرور کردم. جذبه و نگاه نافذ سیروس و صدای گرم و خوش آهنگ او همچنان در گوشم بود. با این حال با خود گفتم: امروز هم یک اتفاق بود که افتاد و نباید ذهنم را اسیر اتفاقات کنم. فردا را امتحان نداشتم، اما هفته ی بعد دو امتحان سخت در پیش داشتم. باید روی درس هایم متمرکز می شدم. مادر با سینی چای نزدیکم آمد و کنارم نشست. هر دو به طور کامل محو برنامه ی تلویزیون شده بودیم. اما فکر سیروس همچنان قلقکم می داد.

فصل اول

روی صندلی هواپیما نشستم و با اعلام مهماندار تمام موارد را چک کردم. آخرین نگاهم را از پنجره ی هواپیما به بیرون و محوطه ی فرودگاه انداختم. این آخرین دیدار من بود و دیگر برگشتی در کار نبود. نگاهی به آسمان آبی بالای سرم انداختم. خورشید زیبای اواخر بهار با شدت و حدت هر چه تمام تر آسفالت باند فرود را گرم می کرد و حالا هواپیما به راه افتاده بود تا آرام آرام اوج بگیرد. هواپیما در حال بلند شدن بود که به فرموده ی مهماندار کمربند را محکم بستم. تمام موارد ایمنی حسابی بررسی شده بود تا هواپیما در کمال صحت و سلامت در فرودگاه فرانکفورت بر زمین بنشیند. مقصد بعدی من از فرودگاه فرانکفورت، تورنتو بود. جایی که دختر کوچکم در کنار همسرم در انتظارم بودند. قبل از پرواز چند کلمه ای تلفنی مکالمه داشتیم و دخترم انگار دیگر تاب دوری من را نداشت. همسرم نیز طبق معمول به من امید می داد و تلاش می کرد مرا آرام و خونسرد نگه دارد. اما هیچ کس از درونم خبر نداشت. درونم که در آن شور و غوغایی بود. قلبم که با کنده شدن از سرزمینم داشت از قفسه ی سینه ام بیرون می زد. گویی تمام خاطرات روزگار گذشته همچون طوفانی سهمگین مرا در آغوش خود گرفته بود و رها نمی کرد. هواپیما آرام آرام داشت اوج می گرفت و فاصله اش از زمین بیشتر می شد و همزمان این خاطرات تلخ و شیرین گذشته بود که خود را به من نزدیک کرده بود و حالا در جمجمه ام قیل و قالی به پا کرده بود. خاطراتی که نه طبقه بندی شده بود و نه نظم و نظامی داشت. هر یک انگار دیگری را در یک آن کنار می زد و در جلوی چشم هایم خودی نشان می داد. باید دوباره و از نو، یک به یک آن ها را در ذهنم حلاجی می کردم. تقریباً شش ساعتی وقت داشتم تا رسیدن به فرودگاه فرانکفورت گذشته ام را دوباره، اما این بار با دقت مرور کنم. آرام سرم را به صندلی تکیه دادم. حالا همه چیز آرام شده بود و آن شور و هیجان ابتدای پرواز خوابیده بود. مهمانداران، لبخند به لب و با رویی گشاده از مسافران پذیرایی می کردند. پسر نوجوانی در صندلی جلو گوشی هندزفری را به گوشش گذاشت تا با نگاه کردن به بیرون و شنیدن موسیقی دلخواهش، از منظره ی آسمان صاف و زلال استفاده کند. زن دیگری آن طرف تر نشسته بود و به بیرون زل زده بود. انگار همه چیز برایش تازگی داشت و احتمالاً بار اولی بود که سوار هواپیما می شد. و مرد بغل دستی من که با آرامش خاص خود، کتابی را از کیفش بیرون آورد و آن را از صفحه ی علامت گذاشته شده اش گشود و همزمان عینک خود را به چشم زد و مشغول خواندن شد. کتابی در زمینه ی موفقیت که از روی جلد آن متوجه موضوعش شدم. پلک های سنگین و خسته ام را روی هم گذاشتم و دوباره سعی کردم انبوه خاطرات درهم و برهم را به نحوی منظم، و به ترتیب در کنار یکدیگر سازمان دهی کنم.سال های گذشته، دوران شروع دانشگاه و اولین روز آشنایی ام با سیروس در نظرم مجسم شد. درست ده سال پیش. چینی به پیشانی ام انداختم و سعی کردم دقیق تر شوم. باید تمام جزئیات را، موبه مو به خاطر می آوردم. الان وقتش بود که گذشته ام را دوره کنم. پس سعی کردم صداهای اطراف را نشنیده بگیرم و به اولین برخوردم با سیروس فکر کنم. بنابراین خوب تمرکز کردم.

نظرات کاربران
درباره کتاب خاطره آن تابستان داغ

رمان نبود. یه خاطره نویسی بود با قلمی خام. نویسنده هم برای آن که آن را مهیج کند کاملا به خطا رفته بود تا جایی که واکنش ها و راه حل پیدا کردن های قهرمان داستان در مورد مساله ی پیش پا افتاده ای مثل جواب رد دادن به یک خواستگار بدل به کارهای احمقانه و دور از ذهن شده بود. تا حدی که از یک آدم عادی هم بعید است چه برسد به یک تحصیلکرده ی حقوق. خواندنش وقت تلف کردنه.
در 2 سال پیش توسط
جالبه
در 2 سال پیش توسط