فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب دام‌گستر

نسخه الکترونیک کتاب دام‌گستر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دام‌گستر

شخصیت اصلی رمان دام‌گستر فرد منحرفی است که فقط از قواعد و مقررات خودش پیروی می‌کند و به‌تنهایی دست به اعمال انحراف‌آمیز می‌زند، اما پس از اندک زمانی برای خود همدستی انتخاب می‌کند که با یکدیگر به ‌صورت هماهنگ عمل کرده و از همدیگر پشتیبانی می‌کنند.
از آن‌جا که نویسنده در طول داستان به دوران کودکی، نوجوانی و جوانی او اشاره می‌کند، به نحوی مراحل شکل‌گیری این انحراف اخلاقی، و عواملی که این امر را تشدید کرده‌اند در قالب داستان می‌گنجاند و به‌خوبی نمایانگر نظریه‌ی ادوین اچ ساترلندِ جامعه‌شناس است که می‌گوید برای آن‌که شخصی تبهکار شود، نخست باید یاد بگیرد چگونه تبهکار شود. که این یادگیری در نتیجه‌ی کنش متقابل اجتماعی فرد با دیگران حاصل می‌شود. والتر در خانواده‌ای متولد می‌شود که مادر از لحاظ اخلاقی دچار مشکل است و همچنین در ساختمانی بزرگ می‌شود که همسایه‌ها هر کدام به نوعی دچار ناهنجاری‌های اخلاقی هستند. فراگرد اجتماعی شدن والتر ناموفق است، زیرا نتوانسته هنجار‌های اجتماعی را ملکه‌ی ذهنش کند؛ پس از اعمالی که انجام می‌دهد هیچ‌گونه احساس شرمساری نمی‌کند. خانواده در القای هنجارهای جامعه به او هیچ سعی و تلاشی نداشته است و این خود روی آوردن والتر را به رفتار انحراف‌آمیز تقویت می‌کند. به ‌طوری که بعدها جرایم یقه‌سفید‌ها را مرتکب می‌شود. این نوع جرایم به هرگونه قانون‌شکنی صاحبان مشاغل اطلاق می‌شود؛ مانند اختلاس و ارتشا، که والتر به‌ طور گسترده به آن دست می‌زند. نویسنده در این رمان سعی کرده فساد مالی اواخر دهه‌ی هشتاد میلادیِ آلمان که امکان صعود سرگیجه‌آور اقتصادی را به شارلاتان‌ها می‌داد به تصویر بکشد. در ضمن فرصت را مغتنم شمرده و با اضافه کردن دو شخصیت دیگر، دمبرووسکی و کوبین، به شخصیت اصلی رمان نقطه‌نظرات انتقادی‌اش را نسبت به دو سیستم اقتصادی کمونیسم و کاپیتالیسم ابراز و پیش‌بینی کرده است که در دراز‌مدت هیچ‌کدام از این دو سیستم قادر به ادامه‌ی حیات نیستند؛ سیستم کمونیستی بلوک شرق که از هم پاشید، مانده سیستم سرمایه‌داری از نوع امریکایی‌اش.
رمان دام‌گستر (‌شکارچی انسان) از جمله شاهکارهای تیم محسوب می‌شود که در سال ۱۹۹۱ به رشته‌ی تحریر درآمده، و به زبان های مختلف ترجمه شده است. نویسنده در این کتاب با نثری شیوا و روان داستان زندگی پیتر والتر را از زبان خودش بیان می‌کند، مردی که به‌ خاطر کلاهبرداری میلیونی در بازار بورس محکوم به حبس شده، اما موفق به فرار از زندان می‌شود و حالا در کمال آرامش فرصت دارد خاطراتش را شرح دهد.
رمانی پُرهیجان، پُر‌معنا، لذت‌بخش و در‌عین‌حال تلخ.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.82 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۸۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دام‌گستر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



درباره ی نویسنده

اووه تیم نویسنده ی شهیر آلمانی در سی مارس ۱۹۴۰ در هامبورگ به دنیا آمد. او تحصیلاتش را در رشته ی زبان و ادبیات آلمانی و فلسفه در دانشگاه های مونیخ و پاریس با کسب مدرک دکترا به پایان رساند. نویسندگی را از سال ۱۹۷۱ شروع کرد. در دهه ی هفتاد میلادی با خلق دو اثر تابستان داغ و مورنگا نگاه ها را به خود جلب کرد، در دهه ی هشتاد میلادی با خلق آثاری چون فرار کربل، مردی روی دوچرخه ی بلند و درخت مار به موفقیت چشمگیری دست یافت. اوج شکوفایی نویسنده در دهه ی نود میلادی بود. رمان هایی همچون دام گستر (شکارچی انسان)، کشف سوسیس کاری و شب تولد یحیای نبی برای نویسنده شهرتی جهانی به همراه آوردند. در هزاره ی جدید با نوشتن رمان قرمز (سرخ) مجدداً تمام توجهات را به خود جلب کرد.
این رمان موفق به دریافت سه جایزه ی ادبی توکان آلمان و پرمیو ناپولی و پرمیو موندلو از کشور ایتالیا شد. رمان های مثلاً برادرم و دوست و بیگانه هم با اقبال عمومی گسترده ای روبه رو شدند. نیم سایه آخرین اثر اووه تیم است، که در سال ۲۰۰۸ میلادی منتشر و در همان سال نامزد دریافت بهترین اثر ادبی سال در آلمان شد.
اکثر آثار اووه تیم به زبان های زنده ی دنیا ترجمه شده و نویسنده، به خاطر آثارش، موفق به کسب جوایز ارزشمند بسیاری از انجمن های ادبی شده است که برای نمونه می توان به موارد زیر اشاره کرد:

جایزه ی ادبی شهر برمن
جایزه ی ادبی شوبارت
جایزه ی ادبی یاکوب واسرمن
جایزه ی ادبی آکادمی هنر های زیبای مونیخ
جایزه ی ادبی توکان برای رمان قرمز (سرخ)، به عنوان بهترین اثر ادبی سال
جایزه ی ادبی پرمیو ناپولی
جایزه ی ادبی پرمیو موندلو
جایزه ی ادبی هاینریش بُل
در گزارش اعطای این جایزه به نویسنده چنین آمده:
جایزه ی ادبی سال ۲۰۰۹ هاینریش بُل در شهر کلن به اووه تیم اهدا شد. هیئت داوران اعلام کرد با اعطای این جایزه به تیم از نویسنده ای تجلیل می کند که مسائل بزرگ را کوچک و مسائل کوچک را بزرگ نشان می دهد.
هیئت داوران با این استدلال خواسته نشان دهد اووه تیم جا پای هاینریش بُل گذاشته است.

اووه تیم در دوران دانشجویی فعال سیاسی و عضو اتحادیه ی دانشجویان سوسیالیست آلمان (SDS) در سال های ۶۸ ـ ۶۷ بود و در جنبش اجتماعی و دانشجویی دهه ی شصت، که به خصوص سال ۶۸ به اوج خود رسید، شرکتی فعال داشت. این جنبش، که نتیجه ی سیاست های غلط امریکا و ادامه ی جنگ ویتنام و ترور مارتین لوترکینگ بود، در ابتدا به شکل تظاهرات ضد جنگ و جنبش صلح طلبی نمایان شد، اما بعد با اضافه شدن خواسته های اجتماعی و سیاسی گسترش روز افزونی یافت. خواسته هایی مثل مبارزه علیه سخت گیری های اجتماعی، به خصوص در تربیت و آموزش جوانان، مبارزه برای کسب حقوق برابر بعضی از اقلیت ها، حمایت مادی و معنوی از کشور های استثمار شده ی جهان سومی، قطع حمایت از دیکتاتورها، پایان دادن به سانسور مطبوعات و کمرنگ شدن نقش غول های مطبوعاتی، پایان دادن به تخریب وحشیانه ی محیط زیست، از جمله خواسته ها بود. این جنبش، که به شکل تظاهرات ضد جنگ در شهرهای بزرگی همچون پاریس ، برلین، نیویورک، رم و هامبورگ شروع شد، تاثیر خود را بر کشورهای بلوک شرق هم گذاشت. بهار پراگ ، مقاومت مجارستان، برنامه ی اصلاح طلبی در لهستان و یوگسلاوی، جنبش استالین زدایی در رومانی در اواسط دهه ی شصت میلادی محصول این جنبش بود.
از نکات برجسته و قابل توجه در این جنبش کشته شدن دانشجویی آلمانی به نام بنو اونه زورگ، در تاریخ دوم ژوئن ۱۹۶۷ ، در تظاهرات علیه شاه مخلوع ایران در برلین بود. قتل این دانشجوی آلمانی، که از دوستان و همکلاسی های اووه تیم بود، و تبرئه شدن قاتل او در دادگاه موجب رادیکالیزه شدن شدید این جنبش شد. گروه افراطی دوم ژوئن و گروه تروریستی بادر – ماینهوف محصول این جنبش بودند. اووه تیم در کتاب دوست و بیگانه به طور مفصل در باره ی نحوه ی آشنایی اش با مقتول، خاطرات مشترکش با او، نحوه ی کشته شدنش و همچنین از نحوه ی حمایت امریکا از شاه مخلوع و تلاش این کشور در عقب نگه داشتن ایران نوشته است. این اثر هم به وسیله ی همین مترجم به فارسی برگردانده شده است.

عمده دست مایه ی آثار تیم تاثیر جنبش دانشجویی ۶۸ بر جامعه ی آلمان (تابستان داغ، فرار کربل، سرخ)، آلمان متاثر از دوران نازی ها، آلمان سال های بعد از جنگ، سقوط ارزش های اخلاقی، فروپاشی بنیان خانواده، انسان گرفتار روزمرگی و... است.
کتاب های اووه تیم به دلیل ارزش ادبی فوق العاده شان در مدارس آلمان تدریس می شوند و موردبحث قرار می گیرند. تعدادی از آثارش هم تبدیل به فیلم سینمایی شده اند (از جمله فرار کربل، کشف سوسیس کاری، مورنگا).

درباره ی این کتاب

شخصیت اصلی رمان دام گستر فرد منحرفی است که فقط از قواعد و مقررات خودش پیروی می کند و به تنهایی دست به اعمال انحراف آمیز می زند، اما پس از اندک زمانی برای خود همدستی انتخاب می کند که با یکدیگر به صورت هماهنگ عمل کرده و از همدیگر پشتیبانی می کنند.
از آن جا که نویسنده در طول داستان به دوران کودکی، نوجوانی و جوانی او اشاره می کند، به نحوی مراحل شکل گیری این انحراف اخلاقی، و عواملی که این امر را تشدید کرده اند در قالب داستان می گنجاند و به خوبی نمایانگر نظریه ی ادوین اچ ساترلندِ جامعه شناس است که می گوید برای آن که شخصی تبهکار شود، نخست باید یاد بگیرد چگونه تبهکار شود. که این یادگیری در نتیجه ی کنش متقابل اجتماعی فرد با دیگران حاصل می شود. والتر در خانواده ای متولد می شود که مادر از لحاظ اخلاقی دچار مشکل است و همچنین در ساختمانی بزرگ می شود که همسایه ها هر کدام به نوعی دچار ناهنجاری های اخلاقی هستند. فراگرد اجتماعی شدن والتر ناموفق است، زیرا نتوانسته هنجار های اجتماعی را ملکه ی ذهنش کند؛ پس از اعمالی که انجام می دهد هیچ گونه احساس شرمساری نمی کند. خانواده در القای هنجارهای جامعه به او هیچ سعی و تلاشی نداشته است و این خود روی آوردن والتر را به رفتار انحراف آمیز تقویت می کند. به طوری که بعدها جرایم یقه سفید ها را مرتکب می شود. این نوع جرایم به هرگونه قانون شکنی صاحبان مشاغل اطلاق می شود؛ مانند اختلاس و ارتشا، که والتر به طور گسترده به آن دست می زند. نویسنده در این رمان سعی کرده فساد مالی اواخر دهه ی هشتاد میلادیِ آلمان که امکان صعود سرگیجه آور اقتصادی را به شارلاتان ها می داد به تصویر بکشد. در ضمن فرصت را مغتنم شمرده و با اضافه کردن دو شخصیت دیگر، دمبرووسکی(۱) و کوبین، به شخصیت اصلی رمان نقطه نظرات انتقادی اش را نسبت به دو سیستم اقتصادی کمونیسم و کاپیتالیسم ابراز و پیش بینی کرده است که در دراز مدت هیچ کدام از این دو سیستم قادر به ادامه ی حیات نیستند؛ سیستم کمونیستی بلوک شرق که از هم پاشید، مانده سیستم سرمایه داری از نوع امریکایی اش.

رمان دام گستر ( شکارچی انسان) از جمله شاهکارهای تیم محسوب می شود که در سال ۱۹۹۱ به رشته ی تحریر درآمده، و به زبان های مختلف ترجمه شده است. نویسنده در این کتاب با نثری شیوا و روان داستان زندگی پیتر والتر را از زبان خودش بیان می کند، مردی که به خاطر کلاهبرداری میلیونی در بازار بورس محکوم به حبس شده، اما موفق به فرار از زندان می شود و حالا در کمال آرامش فرصت دارد خاطراتش را شرح دهد.
رمانی پُرهیجان، پُر معنا، لذت بخش و در عین حال تلخ.
[قسمت های ایتالیک عیناً برگرفته از اثر نژادشناس فرانسوی، آلفرد مترو با عنوان جزیره ی ایستر است.]

تماس تلفنی

همین ابتدا بگویم که تحت تعقیب هستم. به دلایل قانونی باید در هامبورگ می بودم. در زندان. اما این جا نشسته ام، در باغ ویلایم در اسپانیا، در سکوتی سبز و آرام که فقط گاه گاهی با به هم خوردن قیچی باغبانی شکسته می شود. از شش ماه پیش به همراه همسر و دخترم این جا هستم، جایی که در حقیقت ترجیح می دادم سی سال دیگر به آن نقل مکان کنم.
سال پیش دستور بازسازی کامل این خانه را دادم، خانه ای که در ابتدای قرن و به سبک آندولسی بنا شده (سند خانه به نام خواهر زنم است)، تا از آن هم به عنوان اقامت گاه تفریحی و هم به عنوان خانه ای برای دوران سال خوردگی استفاده کنم.
می خواستم این جا در کمال آرامش کتابی درباره ی جزیره ی ایستر بنویسم، که از سال ها پیش در ایام به واقع کوتاه فراغتم در موردش اطلاعات جمع کرده بودم. می خواهم سعی کنم ــ با وجودی که فقط یک خودآموخته هستم ــ گامی بردارم در جهت شناساندن فرهنگ جزیره ی ایستر و به خصوص خط آن ها که هنوز رمزگشایی نشده است.
حالا چند هفته ای است که شروع به نوشتن کرده ام. نوشته ها بیشتر شرحی است درباره ی جملات اقتباس شده و دست نوشته هایی که در لپ تاپ ذخیره کرده ام. دستگاه را پس از گذشتن از هفت خوان اداری، در زندان موقت به من رساندند. و بعد از فرارم، بریت(۲) آن را با مشکلات فراوان از دادگستری پس گرفت و با خود به این جا آورد. به این ترتیب می توانم کار آغازشده در زندان موقت را این جا پی گیری کنم.
دیروز درباره ی مهاجرت ساکنین به جزیره ی ایستر در بیش از ۱۵۰۰ سال پیش، و تحولات ناشی از این مهاجرت در نوع تغذیه شان نوشتم: خوک ها باید در موقع تخلیه غرق شده باشند. فقط ماکیان نجات پیدا کردند. احتمالاً قایق ها در امواج واژگون شدند. سگ ها و خوک ها بر اثر این حادثه غرق شدند، اما ماکیان پَر می زدند و دایماً بر فراز شناگران مامنی می جستند؛ پرواز می کردند، وقتی موجی از بالای سر شناگران عبور می کرد و رد می شد، مجدداً بر سر آنان فرود می آمدند ــ به این ترتیب خود را به ساحل رساندند. صدها سال در جزیره فقط گوشت ماهی و ماکیان وجود داشت. و به فاصله ی بسیار زیاد، در قرن هجده میلادی، همراه با اولین کشتی های اروپایی، گوشت حیوانات دیگری وارد جزیره شد: موش های خانگی و صحرایی. اما غذای اصلی سیب زمینی شیرین بود که با دقت تمام در جعبه های چوبی چیده و به جزیره آورده شده بود؛ غده های گیاهی مقوی بدون هیچ طعم خاصی. یک ضرب المثل اهالی جزیره می گوید ما به دنیا می آییم، سیب زمینی شیرین می خوریم ــ سیب زمینی شیرین تازه ــ و بعد از دنیا می رویم.
من می خواستم از طریق بررسی این یکنواختی در تغذیه، رابطه ی بین آدم خواری، که در جزیره ی ایستر وجود داشت و زبان یا به طور دقیق تر شعر را اثبات کنم. تقریباً همه ی رفتارشناسان این نظریه را رد می کنند که آدم خواری با نوع تغذیه ی انسان در ارتباط است. اما به نظر من یکنواختی در امر تغذیه میل به آدم خواری را تقویت می کند، همان طور که یکنواختی در زبان محاوره میل به شعر گفتن را.
معروف است خط جزیره ی ایستر مشتمل بر علاماتی است که اگر کنار هم چیده شوند، ضرب المثلی را بیان می کنند. کتیبه ای به این خط وجود دارد که کسی را در حال خوردن نشان می دهد ، چیزی که ظاهراً «خواننده ی در حال خوردن» معنا می دهد، اما با نگاهی عمیق تر، معنای از بر خواندن متن رونگو رونگو را هم می دهد.
از دیروز بعدازظهر دیگر نتوانسته ام به مقاله ام چیزی اضافه کنم؛ از وقتی این مجسمه ی بی همتا و بی بدیل از روی میز کارم به زمین افتاد، یعنی خودم آن را به زمین انداختم. من آدم خرافاتی ای نیستم، با این حال تصور می کنم این اتفاق شروع حادثه ای شوم است.
مادرم سرشب تماس گرفته بود. ما ــ بریت، لولو(۳) و من ــ شام مان را خورده بودیم، و من تازه پشت میزتحریر نشسته بودم که تلفن زنگ زد. مادرم تنها شخصی در آلمان است که شماره تلفن مرا این جا در اسپانیا پیدا کرده است. تا آن زمان، تقریباً به مدت دو ماه، هر وقت تلفن زنگ می خورد، دمبرووسکی پشت خط بود.
او به فاصله ی چهارده کیلومتری این جا زندگی می کند، و وقتی تماس می گرفت، می خواست با من قرار بازی بریج، تنیس و یا شنا بگذارد. اما بعد، تقریباً حدود چهار ماه پیش، ناگهان صدای مادرم را از پشت خط شنیدم. او فاش نکرد از چه کسی شماره تلفنم را گرفته است. طبیعتاً از بریت نگرفته، چون از وقتی به یاد دارم، هربار مادرم تلفن می زد، او بلافاصله گوشی تلفن را به من می داد.
حدس می زنم مادرم شماره ام را از دمبرووسکی گرفته باشد، گرچه دمبرووسکی این قضیه را انکار می کند. حتماً او به مادرم زنگ زده و از او تقاضای چیزی کرده است، مثلاً این که آدرس جدید همسر سابقش را که به تازگی ، بدون این که به او خبر داده باشد، نقل مکان کرده ، از مادرم خواسته باشد. می دانم دمبرووسکی، که این جا با دوست دختر بسیار جوان تر از خودش زندگی می کند، مرتباً مخفیانه به همسرش زنگ می زند و با او و پسرانش صحبت می کند. حدس می زنم مادرم شماره تلفن همسرش را به او داده باشد و در عوض شماره ی مرا از او گرفته باشد.
«در هامبورگ باران می بارد.»
این همیشه اولین چیزی است که مادرم می گوید. به گمانم مادرم در مورد باریدن باران در هامبورگ قدری هم غُلو می کند.
«هوای آن جا آفتابی است، نه؟»
«بله، پول لازم داری؟»
« نه، خودت هم می دانی که به پولت احتیاج ندارم.»
خوب است، کسی که نمی خواهد، حتماً دارد. مسلماً با من تماس نگرفته که فقط بگوید هوای هامبورگ بارانی است. او تقریباً همیشه خبری دارد که خودش هم می داند، و یا باید بداند، که شنیدنش مرا عصبانی می کند. او که در مواقع عادی آن قدر خسیس است، از هزینه ی مکالمه ی بین المللی هراسی به دل راه نمی دهد، مقالات روزنامه ها را درباره ی کارهای سابقم می خواند؛ نظر کشیش وِرنر(۴) در مورد من را برایم بازگو می کند، کشیشی که بیست سال پیش برایم در کلیسا طلب آمرزش کرده بود؛ و یا نظر موکلان سابقم را که زنگ می زنند و او را به خاطر میوه ی زندگی اش شماتت می کنند و او هم بلافاصله به میان صحبت شان می دود و می گوید دیگر کاری با من ندارد.
«می دانی دیروز چه کسی این جا بود؟»
«نه.»
«سونی.» (۵)
«خُب، بعد؟»

دایی را، که فقط چهار سال از من بزرگ تر است، بیش از سی سال است که ندیده ام، و دست کم در سال های اخیر به ندرت به یادش افتاده ام. فقط گاهی، اگر اسمش را می خواندم، و یا وقتی مادرم از او تعریف می کرد.
«خُب، چه کار می کند؟»
«سرحال بود، برنزه شده بود، رفته بود برزیل، یک مسافرت کاری.» او همه ی این ها را با تاکید ادا می کرد. برخلاف عادت معمولش هیچ هجایی را نمی خورد. همیشه وقتی از دایی صحبت می کند صدایش را بالا می برد. حتماً تصور می کند مدیون اوست، چون که کتاب می نویسد. درحالی که مطمئنم مادرم هیچ کدام از کتاب های او را تا به حال نخوانده است. فقط گه گاهی از طریق رادیو یا تلویزیون چیزی درباره اش می شنود.
از وقتی به خاطر دارم، مادرم همیشه طوری درباره ی دایی صحبت می کند که من از خودم می پرسم چرا من او نیستم. مفصل شرح می داد که چه طور و چه وقت دیپلمش را گرفت (من ترک تحصیل کردم، یعنی بهتر بگویم، مجبور به ترک تحصیل شدم)، کجا و چه رشته ای تحصیل کرده، چه زمانی و با چه نمره ای امتحاناتش را پشت سر گذاشت (باید اذعان کرد که زرنگ بوده)، چه وقت امتحانات شفاهی اش را انجام داد، از همسر زیبا و (البته) بلوند او تعریف می کرد، از فرزندان بسیار زیبایش، از خانواده ی بسیار زیبایی که با آن ها وصلت کرده بود، با شش هزار گاو بسیار زیبای شان، که سرهای بسیار زیبای خود را در مراتع بسیار زیبای متعلق به خانواده خم می کردند. و همیشه دایی جایی در پاریس، لندن، رم، نیویورک و جاهای دیگر مشغول کسب درآمد بود، نه زیاد، اما صادقانه، با داستان هایش. او تقلب می کند (آدم کافی است افلاطون را بخواند) و تازه بابت آن پول هم می گیرد، با پول کار بیت المال به دور دنیا هم سفر می کند.
مادرم گفت «سراغت را گرفت. که چه کار می کنی، کجایی و...»
«خُب، تو چی گفتی؟»
«هیچی، گفتم تو گاه گداری به من زنگ می زنی، هاهاها! گفتم سه سالی می شود که تو را ندیده ام. می خواست بداند تو این مدت چه طور و در چه جاهایی کار کردی. این که دیپلم نداری را می دانست، و این که نشریه و بیمه ی عمر می فروختی. اطلاعات زیادی داشت. از تلاشت در بازار سرمایه هم خبر داشت. همه ی این ها را در روزنامه خوانده بود. و این که تو محکوم شده ای. حتا می دانست دادستان چه گفته، که تو استعداد خاصی در کارهای خلاف داری. سونی گفت برای کلاهبرداری آدم باید این هنر را داشته باشد که طرف مقابل را متقاعد کند. گفتم "بله"، و تازه، در دوران بچگی ات اصلاً نمی خواستی صحبت کنی، بعداً اما برعکس، پُرحرف شدی و قشنگ ترین داستان ها را تعریف می کردی. هیچ وقت نمی توانستی سانی(۶) را درست تلفظ کنی و همیشه می گفتی سونی. واقعاً دیر شروع به حرف زدن کردی و بعد تا توانستی قصه سرهم کردی و دروغ گفتی، فکر می کنم به هم ربط داشت، سکوت طولانی و بعد وراجی، حتا اگر حقیقت نداشته باشد. می دانی، فکر می کنم می خواهد درباره ی تو بنویسد.»
«چی؟»
«می خواهد درباره ی تو بنویسد. الو، چی شد؟ الو.»
گفتم «خیلی خُب.» و گوشی را قطع کردم.
به طرف میزتحریر برگشتم. مادرم موفق شده بود یک بار دیگر مزاحمم شود، رشته ی افکارم را پاره کند. پشت میزتحریرم نشستم، پیشِ رویم سفرنامه ی لا پروسس(۷) مربوط به سال ۱۷۹۷ قرار داشت. با عصبانیت، نه، با خشم کتاب را به طرفی پرتاب کردم، طوری که به کتاب دیگری برخورد کرد، و آن هم به کتاب های دیگر، و آن ها هم به مجسمه ی چوبی و در نهایت مجسمه از روی میز به پایین پرت شد.
شکست، نه، روی کاشی های کف اتاق هزاران تکه شد. هرگز فکر نمی کردم چوب هم بتواند مثل چینی به این شکل خُرد شود. حتا اگر این قدر قدیمی و خشک باشد، مثل این قطعه. روی زمین خزیدم و فریاد کشیدم، فریادی از سر خشم، فریادی از سر عصبانیت و انزجار، و تکه های بزرگ و کوچک چوب را جمع کردم. این تکه چوبی زرد ـ قهوه ای بود که در نگاه اول به یک ریشه می مانست، یک تکه چوب بی جان، شکننده، خشک شده، ترک برداشته، و با وجود این بی نظیر و بی بدیل، برای من همان قدر ارزشمند که اثری از ریمن شنایدر(۸)، چون با دقت بیشتر آدم متوجه می شد روی این چوب کار شده است: مردی خوابیده به پشت ــ سازنده با مهارت تمام از همه ی اجزاء چوب استفاده کرده بود ــ بالاتنه اش را با سختی فراوان به طرف بالا کشیده بود، همین طور پایین تنه اش را، که به دُم یک پرنده می مانست. این مرد پرنده از جزیره ی ایستر آمده بود. تقریباً سه سال پیش آن را خریده بودم. و از آن زمان همراه همیشگی ام بود.

این چوب، آن طور که از طریق یکی از کارشناسان می دانم، از آلاسکا می آید و تکه ای از درخت کاجی بوده که قریب به چهارصد سال پیش به یک رودخانه سقوط کرده است. تخته سنگ ها و آبشارها درخت را ریشه کن و خُرد کرده بودند، این تکه به طرف خلیج آلاسکا رانده شد، آن جا وارد یک جریان گرم آلاسکا شد و سپس به طرف آب های سرد کالیفرنیا رفت، از آن جا وارد جریان آب های گرم تر استوای شمالی شد، سال به سال توسط اقیانوس آرام به ساحل بورنئو(۹) رسید، چهل، پنجاه سال زیر آفتاب سوزان قرار داشت، خشک شد و توسط یک موج سهمگین دوباره به دریا برگشت داده شد، تحت تاثیر جریان استوایی در جهت شرق به طرف جزایر گالاپاگوس(۱۰) برگشت، وارد جریان هومبولت(۱۱) شد، که در آن زمان این نام را یدک نمی کشید، اما همیشه همین طور سرد بود، تا این که دوباره وارد جریان گرم استوای جنوبی شده و به سمت گردابی با شعاع صدها کیلومتر رانده شد، تا بالاخره بعد از ده ها و ده ها سال به صورت معجزه آسایی رسید به تنها ساحل جزیره ی ایستر، که تک افتاده و غریب در اقیانوس قرار دارد. در آن جا، که هیچ درختی به جز بوته های خمیده وجود نداشت، به عنوان ماده ای ارزشمند جمع آوری و توسط یک هنرمند با چاقویی ظریف به مرد پرنده تبدیل شد، انسانی در میان زمین و آسمان. هنوز روی زمین است، مانند به بند کشیده شده ها دستانش را از پشت روی کمرش قلاب کرده و با تمام قدرت بالاتنه و پایین تنه اش را به سمت بالا کشیده است. اما می توان دید هیچ گاه قادر نخواهد بود خودش را کاملاً از زمین جدا کند.
پزشک کشتیِ کوک(۱۲) مجسمه را در معامله ای پایاپای به دست آورد و با خود به انگلستان برد. قریب به دویست سال این مجسمه در کمد یک کلکسیونر قرار داشت، تا من آن را خریدم، به طور قانونی (حتا به طور غیرقانونی هم می خریدمش)، و در حقیقت به قیمتی گزاف ــ به این ترتیب مرد پرنده از سه سال پیش روی میزتحریرم در اداره قرار گرفت. حتا بعضی آخر هفته ها آن را با خود به خانه می بردم، چون نمی خواستم آن را از دست بدهم، چرا که می خواستم مجسمه جلوِ چشمانم باشد و به همراهش، مسافرت طولانی ای که کرده بود. تنها شیئی بود که از بریت خواستم آن را برایم به زندان موقت بیاورد. و من آن را با خود به این جا هم آوردم. هیچ کس، حتا بریت، نفهمید چرا برای به دست آوردنش آن همه هزینه کردم و چه چیز خارق العاده ای در آن دیدم.
تکه ها و تراشه های چوب را با احتیاط روی یک تکه کاغذ ریختم، کلمه ی «چسباندن» از مغزم عبور کرد. باید می خندیدم، خنده ای از سر ناامیدی و یاس، و فکر کردم چه کار عجیب و مسخره ای است، چسباندن دوباره ی این تکه ها به هم، تلاش بیهوده برای برگرداندن اوضاع به شکل سابق. چون حتا اگر شکستگی ها هم دیده نشوند ــ چیزی که در این مورد اصلاً قابل تصور نبود ــ آن چسب کاری ها همیشه به صورت یک فریب باقی می ماند.

بریت وارد شد و روی ایوان نشست. « تو داد زدی؟» تکه های چوب را روی کاغذ دید. گفت « ای وای!» و کنار من زانو زد، تکه های کوچکی را که هنوز روی زمین قرار داشتند جمع کرد؛ «چه قدر نرم و شکننده اند، زود پودر می شوند.» و تکه ای از تراشه ها را در بین انگشتانش پودر کرد.
دوست داشتم با فریاد به او بگویم « پنجه هایت را عقب بکش!» اما چیزی نگفتم.
«چه کسی تلفن زد؟»
«مادرم.»
« و؟»
«گفت دایی قصد دارد درباره ی من مطلب بنویسد.»
بریت نمی توانست دلیل اضطراب مرا بفهمد.
او دایی را خوب نمی شناخت. او را فقط یک بار در تلویزیون دیده بود، وقتی با او مصاحبه می کردند، ده سال پیش (آن موقع گفت، چرا دست هایش را این قدر در هوا تکان می دهد). او شروع کرده بود به خواندن یکی از کتاب هایش، یک رمان، ولی بعد از چهل صفحه دست از خواندن کشیده بود. بریت اهمیتی برای او قایل نبود.
اگر او راجع به من بنویسد، من شخص دیگری هستم: خنده دار، سنگ دل، مال اندوز و یا حیله گر. اکثر نویسندگان یا درباره ی خودشان و یا درباره ی اشخاصی که وجود ندارند و زاده ی تخیلات شان است می نویسند، اما دایی درباره ی اعضای خانواده می نویسد، آن ها را لجن مال می کند. ناگهان خود را در کتابی پیدا می کنی و شخص دیگری می شوی. او مشتری ها را جست وجو می کند، خسارت دیده ها را، از همکاران سابق، از دوستانی پرس وجو می کند که دشمنی خود را ثابت کرده اند، پرونده های دادگاه را می خواند، همه ی حواسش را متوجه قضیه ی من می کند. همه ی مسائل را موبه مو فاش می کند. مرا رسوا می کند، چون این اصلاً یک رسوایی است. من در کتابش این طور تصویر خواهم شد؛ مثل نقشی که آینه های بازار هامبورگ نمایش می دهند، خشن، از ریخت افتاده، بعضی وقت ها احمق، هر طور که دلش بخواهد.
بریت گفت «خُب، خودت بنویس.» و از جا برخاست. دستش را دراز کرد و مرا که هنوز روی زمین نشسته بودم از جا بلند کرد.
می توانم کامپیوتر را روشن کنم و بلافاصله شروع کنم. چرا که نه؟ از تماس تلفنی هم شروع می کنم (که نام سرفصل را هم یدک می کشد)، از مادرم، از او که تا شصت و پنج سالگی آرایشگری کرد و از دو سال پیش بازنشسته شده است.
او از آن جمله هنرمندانی نبود که مدل مو را براساس فرم صورت انتخاب می کنند، آن هایی که ابتدا صورت را بررسی می کنند، مخصوصاً برجستگی های آن را، چشم ها را، بینی، دهان، پیشانی، گونه ها و چانه را ــ و این که چگونه این اعضا با هم ارتباط برقرار می کنند. مشخصاً یک آرایشگر باید از این نکته شگفت زده شود که چه طور چند عضو به این کوچکی تغییر و تحولاتی بی نهایت را امکان پذیر می سازند. آرایشگران هنرمند با همین ناهماهنگی ها کار می کنند، به این نحو که آن چه را زیاد به چشم می آید مخفی و آن چه را که جلب توجه نمی کند، برجسته تر می کنند، و به این شکل در چهره هارمونی ایجاد می کنند.
مادرم اما ــ برایم خوشایندتر بود اگر می توانستم او را طور دیگری تشریح کنم ــ آرایشگری بی علاقه، تنبل و شلخته بود. او آرایشگر بدی بود، چون فقط نگاه تیزی برای دیدن معایب داشت. به این ترتیب او قادر به برجسته تر کردن زیبایی ها نبود، چون اصلاً آن ها را نمی دید، چون چشمانش از دیدن معایب پُر بود. حتا در دهات اطراف شهر که مشتریانش معمولاً جمعی بازنشسته ی کم توقع بودند هم مادرم هرگز بیشتر از یک سال، در یک آرایشگاه مشغول به کار نبود. حداکثر پس از گذشت هفت ماه زمزمه ها شروع می شد، که باز شدن فر دایمیِ انجام شده توسط او، نه از سر تصادف است و نه به خاطر شرایط جَوی. هر مویی که رنگ می زد به حدی تند و زننده، و به قدری از رنگ مطلوب مشتریان دور بود که صاحب کارانش مشکوک می شدند که او دچار عارضه ی کوررنگی است یا از رقبا رشوه می گیرد. او جاهایی از مو را که باید صاف می بود پلکانی کوتاه می کرد و در نتیجه آن قسمت کج از آب درمی آمد. دایماً مجبور به تصحیح کردن بود، دایماً قسمتی از موها بلندتر می ماند، که با کوتاه کردن آن ها موها زاویه پیدا می کرد. روزی خانمی که موهای دم اسبی داشت، از دست آرایشگاهی که مادرم در آن کار می کرد شکایت و ادعای خسارت کرد، چون مادرم پایین موهایش را بیشتر از پنج سانتی متر کوتاه و او را تبدیل به خانمی با مدل موی مردانه کرده بود.
اصلاً نمی شد با مادرم در این باره صحبت کرد. هربار ادعا می کرد یا ایراد از سر مشتریان است، یا مشتریان خیلی ناآرام هستند و مرتباً وول می خورند، و یا این که موهای نازک و شکننده ای دارند. مدتی موهای کارگران مهاجر را کوتاه می کرد. یک کار سیاه(۱۳)، با درآمدی خوب (مادرم آن قدر مذهبی بود که مالیات بر درآمد کار سیاهش را به صورت ناشناس به حساب اداره ی دارایی واریز می کرد).
حتماً این مهاجرین مردانی بسیار محکم و استوار بوده اند، و حتماً زبان شان هم خیلی ضعیف بوده ، چون مادرم ادعا می کرد هرگز اعتراضی از جانب آن ها نشنید. اما بعد از گذشت دو سال، دیگر هیچ کس برای اصلاح به او مراجعه نکرد، امری که او به بیشتر شدن درآمد کارگران منتسب می کرد. مادرم ادعا می کرد مردم حاضرند پول بیشتری بپردازند و به سالن مجهزی بروند.

البته خیلی فکر کردم که آیا صلاح است چیزی درباره ی مادرم بنویسم، چون نوشته هایم می تواند به منزله ی تلاشی برای گرفتن تخفیف در مجازات به بهانه ی مشکلات روانی تلقی شود. آیا عادلانه تر نبود که سکوت می کردم؟ به خصوص که رابطه ی پیچیده ی مادر ـ پسر را نمی توان در چند جمله خلاصه کرد، بلکه آن خود داستانی دیگر است. بااین حال نمی توانم از آن صرف نظر کنم، وگرنه دایی این کار را انجام می دهد، چیزی که برای مادرم، که او را بی پروا ستایش می کند، اصلاً قابل تصور نیست. متاسفانه داستان های زیادی وجود دارند که شرح و تفسیر می طلبند، من این جا می خواهم فقط به بعضی از آن ها اشاره کنم تا حق چاپ را برای خودم محفوظ نگه دارم: خانمی که فقط نیمی از موهایش رنگ قرمز به خود گرفته بود، خانم جوانی که لاله ی گوشش قیچی شده بود، دو سه خانمی که موهای شان بر اثر دِکُلُره پوسیده شده بود، خانم هایی با رنگ موی بنفش، در زمانی که این رنگ اصلاً مُد نبود، خانمی که با رنگ موی سبز برای اعتراض به آپارتمان ما آمد و قیافه اش شبیه ارواح شده بود و بالاخره خانمی که روزی با شوهرش مقابل درِ آپارتمان ما ایستاده بود، با سری طاس، و مادرم را به علت آسیب جسمانی تهدید به شکایت می کرد. گرچه در نهایت هیچ کدام از این شکایات راه به جایی نمی بردند، بالاخره کار، کار سیاه بود.
نباید از والدینت بدگویی کنی. این جمله ای است که در تعلیمات دینی آموخته ام ــ در کوچه و خیابان هم این را آموخته ام که باید به پدر و مادر خود احترام بگذاری، و اگر تو را کتک زدند باید از خود دفاع کنی.
دایی همیشه پدر دیگری برای خود آرزو می کرد، من آرزوی داشتن مادر دیگری داشتم و ناپدری های بیشتری.
این یکی از اولین خاطرات من است: در پارک آلتر اِلب(۱۴) بودیم، پارکی که همان زمان هم پُر از کثافت بود. پارکی پر از بوته های خشک که بر فراز بندر، روی تپه ی سنگی بیسمارک(۱۵) قرار داشت و چشم اندازش از غرب به شکل عقابی بود که به پاهایش می نگرد، گسترده، وسیع و بسیار وحشتناک. در یک بعدازظهر یکشنبه، او با من ــ تقریباً همان نزدیکی ها ــ به آن جا آمد. هاگن بک(۱۶)، پلانتن اون بلومن(۱۷)، هاربورگر برگه(۱۸) این تفرج گاه ها برایش خیلی دور بود. روی آسفالت های پارک بازی می کردم، به طرف نرده های پارک دویدم و سرم را میان میله های آهنی فرو بردم. وقتی می خواستم سرم را از میان میله ها بیرون بکشم، نتوانستم، زندانی شده بودم. فریاد کشیدم. از میان میله ها می توانستم مادرم را ببینم. روی یک نیمکت نشسته بود. سریع دو سه پک به سیگارش زد و آن را تا آخر کشید (اعتراف می کنم که قیمت سیگار در آن زمان خیلی زیاد بود)، بعد سیگار را با نهایت دقت خاموش کرد و آن وقت از جا بلند شد، به طرفم آمد و سرم را از میان میله های آهنی به بیرون هدایت کرد.
برای این کار حرکت خاصی لازم بود، یک چرخش ساده ی سر لازم بود که برخلاف عکس العمل عقب کشیدن سر انجام می شد. بعدها مادرم با شوروحرارت خاصی این قصه را برای دیگران تعریف می کرد، و همیشه به بوقلمون ها و حماقت شان اشاره می کرد، که سرشان را در حلقه ای از شبکه های سیمی فرو می کردند و برای نجات ، به جای عقب کشیدن سر، به حلقه ی بعدی پناه می بردند.
یک بار مادرم، من باید آن موقع پنج شش ساله بوده باشم، در سرم شپش کشف کرد. اما نخواست خودش موهای مرا کوتاه کند، حتا حاضر نشد با من به سلمانی بیاید. این طور شد که مادربزرگم دستم را گرفت و به سلمانی برد.
آرایشگر ابتدا به هیچ وجه قبول نمی کرد. بعد از این که مادربزرگ اسکناس درشت تری داد، او هم قیچی را در دست گرفت. من باید روی صندلی می نشستم، یک صندلی آهنی چرخان، با دسته هایی در دو طرف، انگار که بخواهند آدم را محکم به آن ها ببندند. یک تکیه گاه برای سر، که بر روی یک ریل آهنی به سمت پایین پیچ شده بود. یک بار دیده بودم که چه طور همان آرایشگر موهای دُم و گوش های توله سگی را اصلاح کرده بود (گوش های من نسبتاً بزرگ اند). آرایشگر به صندلی اشاره کرد. اما به طرف در دویدم، ولی او مرا گرفت. دست و پا می زدم و تقلا می کردم، اما او با تکه ای پارچه دست هایم را از کتف بست. دست هایم به بدنم فشرده شد. خود را در آینه دیدم، دهانِ بازم را، دهانی که در حال فریاد کشیدن بود. آرایشگر با سه، چهار حرکت قیچی موهایم را کوتاه کرد، گازانبری در دست گرفت ــ فریاد زدم ــ و بعد موهایم را از ته تراشید. کله ام طاس، گوش هایم بزرگ و قرمز، روی سرم جای گازانبر. بعدها فهمیدم اسم این دستگاه ماشین اصلاح بود. (آرام بگیر!) و بعد سرم را با ماده ای بدبو و مشمئزکننده شست. دستان خود را هم شست و با دقت فراوان ناخن هایش را برس کشید.
بیرون، در باد، سرم را احساس کردم. و آن احساس را هنوز به وضوح به خاطر دارم. سرم ناگهان کوچک تر شده بود. سرم مچاله شده بود. مادربزرگ شالش را برداشت و به دور سرم پیچید.
البته مادرم، خانم آرایشگر، می توانست خودش موهایم را کوتاه کند، اما این کار برایش چندش آور بود. او از شپش ها چندشش می شد، این به آن معنا بود که از من چندشش می شد، چون به هر حال آن ها شپش هایی بودند که از خون من تغذیه می کردند، و به همان نسبت از خون او. پس او از خودش هم چندشش می شد.
و این مسئله برای او خجالت آور بود که خیلی دیر، و زمانی متوجه این قضیه شد که شپش ها از سر و کولم بالا می رفتند. چه قدر و با چه شدتی باید خود را می خاراندم! پوست سرم از شدت خاراندن زخمی شده بود. مادرم آن موقع از من شپش نگرفت، برای این کار مجبور بود مرا بیشتر در آغوش بگیرد.
شاید هم در آن موقع حال رفتن به آرایشگاه را نداشت. مادرم می توانست ساعت ها در یک جا بنشیند و سیگار بکشد. گه گاهی یکی از رمان های جیبی ارزان قیمت را در دست می گرفت، گاهی مجله ها را ورق می زد، اما حتا این کار هم برایش دشوار بود. او می نشست، و مطمئنم هنوز هم همین طور است، با سیگاری گوشه ی لب، دندان هایی زرد، ناخن هایی زرد، و نیز سرانگشتان اشاره و میانی زرد مایل به قهوه ای. خیلی دوست داشتم می دانستم در این حالت به چه چیز فکر می کند.
یک جورهایی هر وقت که به او احتیاج داشتم حضور نداشت، و اگر هم بود، همان طور که گفته شد، نشسته بود و سیگار می کشید.
وقتی گرسنه یا تشنه بودم، وقتی باید تکالیف مدرسه ام را انجام می دادم، وقتی زانوهایم زخمی شده بود، وقتی کتک خورده بودم، اگر آب دماغم سرازیر می شد، اگر یکی از ناپدری هایم مجدداً از خانه بیرونم کرده بود، راهی گروسر ترامپ گانگ(۱۹) می شدم، از پله های باریک بالا می رفتم و بر در می کوفتم، علامت رمز، ضربه های علامت دار، تق، تق تق، تق، تق، و در باز می شد. او مرا در آغوش می کشید، می گفت « فین کن.» پیش بندش را جلو بینی ام می گرفت، مادربزرگ هیلده(۲۰)، و می گفت «محکم فین کن.» وقتی از شدت گریه به هق هق می افتادم، می گفت «نفس عمیق بکش.» و اشک هایم را پاک می کرد. هرگز به یاد ندارم مادرم پیش بندش را برایم دستمال کرده باشد، تا اشک ها و آب دماغم را پاک کند. اگر درست به خاطر داشته باشم، او هیچ وقت پیش بندی به تن نداشت. به همین دلیل باید در این جا فقط به طور خلاصه و برای تکمیل موضوع از مادرم صحبت شود.

می دانم نطفه ام ناخواسته بسته شده است، مادرم خودش این مطلب را به من گفته است. این که آیا او تلاشی برای از بین بردن این جنین ناخواسته کرده را نمی دانم. با این حال ــ و او این مطلب را هربار تکرار می کند ــ زمانی که به دنیا آمدم، احساس کرده بود از وسط به دو نیم شده است.
بااین حال او توانایی خاصی هم داشت، چیزی که بعد از مدت ها دوباره به خاطر می آورم، چون به نظرم این توانایی ارزش زیادی ندارد. او می تواند فال ورق بگیرد. و خیلی ها می گویند، او می تواند آینده را از روی کارت ها بخواند.
اقوام، همسایگان و حتا غریبه ها از راه خیلی دور، به توصیه ی آشنایان می آیند و پیش او فال می گیرند: آیا سرباز دل علامت همان مردی بود که دو ماه پیش کارش را در شرکت شروع کرده بود؟ آیا او مرد زندگی بود؟ و بی بی پیک؟ آیا نشانه ی برنده شدن بود؟ پول نبود، مردی که احتمالاً با یک باغچه سروکار داشت؟ چی؟ یک باغ، بله، یک باغ. هوم. شاید باغ عمه گرترود(۲۱) باشد. شاید باغش را دیگر نمی خواهد، آخر ستون فقراتش هم درد می کند.
مردم با کمک مادرم مخفی ترین آرزوهای شان را کندوکاو می کردند. من اعتقادی به هیپنوتیزم ندارم، به کف بینی، طالع بینی از روی ستاره ها و فال ورق. اما معتقدم مادرم این توانایی را دارد ــ به خصوص با قوه ی تشخیصش برای یافتن عیوب، اشتباهات و نقاط ضعف ــ که مردم را متوجه اتفاقاتی بکند که او از طریق ترس و ناامنی افراد به آن ها پی برده است. او چیزهایی را بیان می کرد که شنوندگان مایل به شنیدنش بودند، از نگرانی های آن ها صحبت می کرد (از همین معلوم می شود، من مرد خودساخته ای هستم، بنابراین نقطه ی مقابل تسلیم شدگان در مقابل سرنوشت).
او ورق ها را می چید. و مردم با صدای بلند سوال هایی را مطرح می کردند د ر مورد کارهایی که در خلوت مشغول انجامش بودند: آیا صلاح است آدم با انباردار جدید رابطه برقرار کند و به همسرش خیانت کند، یا نه؟ بهتر است آدم استعفا بدهد و جای دیگری مشغول به کار شود، و یا شغل فعلی خود را حفظ کند؟ بهتر است آدم با گلوی باد کرده پیش دکتر برود، و یا صبر کند؟ آیا لازم است آدم خال خود را با عمل جراحی بردارد یا نه؟ یک دکتر می گوید، بله. دیگری می گوید، نه.
در جواب، مادرم که همه چیز را خاکستری می دید می گفت «فوراً، عملش کنید، قبل از این که سیاه شود.» به این ترتیب او احتمالاً از حادثه ای پیش گیری می کرد. این طور بود که شهرت پیدا کرد، به این که می تواند آینده را پیش گویی کند.
اما مادرم روی دیگری ندارد. هیچ کس بهتر از من این واقعیت را نمی داند. کارت ها هیچ واقعیتی را پیش رویش عریان نمی کردند، وگرنه من این جا نبودم که هستم. اگر کارت ها قدرت بیان داشتند، به او می گفتند اجازه نداشت در آن شب کذایی مرا از پدر سوئدی ام باردار می شد. و یا باید از داروهای ضدبارداری استفاده می کرد. چون واضح است من نباید این جا یی که هستم می بودم، و پشت این قضیه یک مشکل متافیزیکی نهفته است. ورق های او خاموش اند. و علت و معلول یک عمل ناخواسته هیچ حرفی برای گفتن به هم نداشته و ندارند. هیچ حرفی.

نظرات کاربران درباره کتاب دام‌گستر

خوب نبود
در 4 ماه پیش توسط