فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب چرک

نسخه الکترونیک کتاب چرک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب چرک

دومین کتاب فلامک جنیدی(1351) یک رمان است. چرک روایتی است از یک زن مین‌سال با دندانی آبسه کرده که ماجراها و اتفاق‌های نامتعارفی برایش رقم می‌خورند. جنیدی در این رمان این زن را که معلمی می‌کگند با وجهی از شهر و جامعه روبرو می‌کند که بی‌رحمانه، مشوش و پر از غافلگیری است. قهرمان تنهای او که چرک امانش را بریده در فضای یک جامعه نامهربان تلاش می‌کند از هویت خودش، از تنهایش و از روحش مراقبت کند. اما سیر حوادث جوری دیگر است.
چرک یک رمان پر از داستان ریز و درشت است که در بافتی واقع‌گرا، به شدت واقع‌گرا رخ می‌دهد و خبر از یک زمستان سرد می‌دهد. تا پایان رمان که به آرامی گره‌ها باز می‌شوند و زمستان گویا در حال آغاز شدن است. آیا این چرک نیشتر زده خواهد شد

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.86 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب چرک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

غول بی شاخ ودمی شده بود. غروب گذشته بود و هیکل سیاهش روی پنجره سایه می انداخت. دو سال تمام هر روز قد کشیده بود و دراز شده بود. پیش تر زمین را برایش آماده می کردند. می خواستند جاگیر شود و پایش روی زمین محکم باشد تا صاحبانش هم دل شان قرص باشد. بدانند جای پای غول روی زمین محکم است و وقتی ساکنش شدند از این که سرشان توی ابرهاست دل شان نلرزد. از همان روزی که زمین را گودبرداری می کردند تا وقتی اسکلت سرپا شد و سقف ها را کشیدند هر روز نگاهش می کرد. اوایل می آمد جلو پنجره تا ببیند چه می کنند که آن قدر صدای ترسناکی دارد. فقط هم صدایش نبود که هول به دل آدم می انداخت. زمین زیر پاها می لرزید و شیشه های پنجره انگار ریز و یک بند دندان قروچه می کردند. کمی بعدتر بود که صدا برایش حکم زنگ ساعت را پیدا کرد. موسیقی جرثقیل ها که راه می افتاد بیدار می شد. می دانست تا هزار و چهارصد یا همین حدود بشمرد ریتم عوض می کنند. می شمرد. عوض می کردند. ریتم که ضربی می شد پرده را کنار می زد. تیرآهن ها که علم شد ایستادن او هم جلو پنجره طولانی تر شد. ساعت ها می ایستاد و فکر می کرد درهای اضطراری کجاست. هر طبقه چند واحد می شود؟ سالن اجتماعات دارد؟ چند ماشین توی پارکینگش جا می شود؟ تیرآهن ها را می شمرد. طبقات را، جرثقیل های ریز و درشت را، کارگرها را. هر روز می شمرد و هر روز عدد تازه ای به دست می آورد. ساعت هایی را هم که در خانه نبود به شوقِ برگشت و کشف تغییرات روزانه ی غول می گذراند؛ مثل آدم هایی که با پیدا کردن اختلاف های میان دو تصویر همسان در مجله ای بچگانه احساس باهوش بودن می کنند. عصر روزی که کارگرها گوشه ای از اسکلت را پلاستیک کشیدند و تویش جاگیر شدند مبل راحتی خردلی اش را جلو پنجره کشید.
اثر داروی بی حسی داشت تمام می شد. باید دل می کند. بلند شد و پرده را کشید. درزی میان پرده باز ماند. یک بار دیگر از لای درز، سازه ی عظیم نیم ساخته را از پایین تا بالا و تیرآهن به تیرآهن ورانداز کرد، بلکه کارگری مشغول کار باشد، کسی نبود. از چهار شب پیش که هوا یک شبه پانزده درجه سرد شده بود کارگرها هم غیب شان زده بود. خانه تاریک بود. چین پرده را باز کرد. چند ساعت به سازه خیره شده بود؟ وقت آمدن از دکتر هنوز آفتاب، هر چند کم رمق، زنده بود. از پشت مبل راحتی جلو پنجره دور زد تا سر راه آشپزخانه دستش را به کاناپه بکشد. کشید به کاناپه. روکش مخمل کبریتی کاناپه دستش را مور مور کرد. محکم تر کشید به مخمل کبریتی.
پیچ گاز را فشار داد، چرخاند سمت چپ و همان جا نگه داشت. شمرد. یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت... دستش را برداشت. خانه را صدای هام گاز پُر کرد. نمی بایست خانه آن قدر ساکت باشد. آپارتمانش طبقه ی ششم یک بلوک چهارده طبقه در مرکز شهر بود و هر طبقه چهار واحد. همسایه ها هم خفه خون گرفته بودند. از شبی که کارگرها پیداشان نبود انگار توی خانه خاک مُرده پاشیده بودند. میز و کابینت ها هم دیگر کش و قوس نمی آمدند. بی صدا بودنِ خودش ولی ربطی به نبود کارگرها نداشت. همان موشی بود که صاحبخانه هیچ وقت از وجودش با خبر نمی شد. موش و صاحبخانه هر دو خودش بود. راه هم که می رفت قدم هایش صدا نداشت. پابرهنه یا با دمپایی فرقی نمی کرد. راه می رفت. می چرخید. بی صدا.
پنجره ی کنار گاز را به اندازه ی یک وجب باز کرد. شعله را زیاد کرد، مبادا باد زورش به شعله برسد و خاموشش کند. صدای هام گاز توی خانه پیچیده بود. کتری را روی شعله گذاشت. اگر زورِ باد به شعله می رسید خبر می شد. یادش رفته بود از دکتر بپرسد تا کی نباید چیزی بخورد. چای که جزء خوردنی ها به حساب نمی آمد، می آمد؟ شاید داغی اش دندانی را که هنوز درد دارد بدتر کند. بدتر می کند؟ کاش پرسیده بود. کاش بدتر نکند. طرفِ راست فک پایینش زُق زُق می کرد. اثر بی حسی کم شده بود. کیسه ی یخ. منشی مطب کیسه ی یخی داده بود و او رویش نشده بود توی خیابان روی صورتش بگذارد. کیسه را توی کیف چپانده بود. کیف روی صندلی کامپیوتر بود. کیسه دیگر یخ نبود و عوضش کیف حسابی سرد بود. یخ کاملاً آب شده بود، وسایل توی کیف سرد ولی خشک بودند.
خشک و سرد. خشک و سرد و نچسب. خشک و سرد را همه می گفتند و نچسب را روی شان نمی شد بگویند. گوشی موبایل را از توی کیف درآورد. خشک بود. قبل از جراحی زنگش را قطع کرده بود و یادش بود که توی تاکسی دوباره فعالش کرده. می دانست و باز چک کرد. حوصله ی گیر دادن به خودش را نداشت والّا چک کردن چندباره ی موبایلی که گه گداری زنگ می خورد جای گیر داشت. گه گداری را برای دلخوشی خودش می گفت. روراستش به ندرت بود.
قرص بخورد، بلکه درد کم شود. قرص ضعیف دردی را دوا نمی کرد، قرص قوی معده اش را به هم می ریخت. تنها تاثیر رژیم های جورواجوری که گرفته بود، درب وداغان کردن معده اش بود. رژیم غیراصولی پدرِ معده را درمی آورد. این را دکتر و غریبه و آشنا بارها گفته بودند و او تو کَتَش نمی رفت. می گفتند چیزی برای آب کردن ندارد. چانه نزده بود. نگفته بود برای حرف شان تره هم خرد نمی کند. که برای هیچ حرفِ هیچ کسی تره خرد نمی کند. ضرر رژیم گرفتن از نگرفتنش بیشتر بود؟ روزها و ماه ها رژیم گرفته بود و لاغری تنها در صورتش خود را نشان داده بود که تکیده شده بود، زار و نزار.
صدای هام گاز قطع شده. کتری سر رفته. حرکت سریع سرش به سمت گاز، خون را به دندان جراحی شده ریخت. هر چه خون توی بدنش بود جمع شد از فک به بالا. نبضش روی دندان می زد. پیمانه ی پَر از چای خشک را با انگشت صاف کرد. با احتیاط دستش را سمت کتری برد. آب جوش را روی چای خشک ریخت. کُند حرکت می کرد تا مبادا بمب درون فکش منفجر شود. قوری را بر کتری گذاشت و شعله را دوباره روشن کرد. همان جا منتظر شد. یک هزار و یک... منشی با خودنویس شماره تلفنی روی کاغذ نوشته و همراه دستورالعمل مراقبت های بعد از جراحی به دستش داده بود. تاکید کرده بود «فقط اگر اورژانسی شد.» هنوز اورژانسی نبود؟ کاش پرسیده بود منظور منشی از اورژانسی دقیقاً چیست. یک هزار و هفت... سرش داشت منفجر می شد. اورژانسی بود؟ برای خودش اورژانسی نیمه شب هایی بود که با کابوسِ او از خواب می پرید، تا دستش به کلید برق برسد و مطمئن شود خواب دیده. فردای شب هایی که او به خوابش می آمد انگار به تخت دوخته می شد. سنگین می شد و لَخت. فردا قرار داشت. اولین جلسه ی کلاس با شاگردی تازه بود. نمی شد روزش توی تخت بگذرد.

نظرات کاربران درباره کتاب چرک

اصلا اصلاااا اصلا خوب نبوود....من کتاب چاپیشو خریدم حیف پولم ..
در 2 سال پیش توسط
یکی از ضعیف ترین کتاب های نشر چشمه که مشخصاً به واسطه شهرت نویسنده اش منتشر شده و ارزش ادبی آن زیر صفر است
در 2 سال پیش توسط
خوب بود دوستش داشتم، البته میشد بهترم بشه، ولی خوب اولین رمانش بود.
در 2 سال پیش توسط
حال و احساسات یک آدم وسواسی را خیلی خوب توصیف کرده بود. اما از چند ریز داستان آن تا آخر گره ای گشوده نشد. اواخر داستان مثل یک کابوس نفس گیر و بی پایان بود و دست آخر هم همان طور معلق رها شد. جای خوشوقتی ست که غلط های املایی و انشایی آن کم بود.
در 2 سال پیش توسط
چقدر غلط تایپی و املایی !!!!!
در 2 سال پیش توسط