فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بامداد خمار

کتاب بامداد خمار

نسخه الکترونیک کتاب بامداد خمار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بامداد خمار

کتاب «بامداد خمار» نوشته فتانه حاج‌ سیدجوادی است. این کتاب یکی از پرفروش‌ترین رمانهای فارسی است که در طی دهه اول انتشار، 200 هزار نسخه از آن فروش رفته‌است. داستان این کتاب، داستان سوزناک عشق نافرجام دختری از اعیان دوره قدیم تهران به جوانی نجار از طبقه پایین جامعه را روایت می‌کند. ترجمه آلمانی این کتاب حدود 10 هزارنسخه فروش داشته و مورد توجه خوانندگان خارجی نیز قرار گرفته است. در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «از حمام برمی‌گشتم. آفتاب پهن شده بود. برف امروز آخرین زور زمستان بود. سلانه سلانه می‌آمدم و حال خوشی داشتم. آفتاب بدنم را گرم می‌کرد. برای پسرم گندم شاهدانه خریده بودم. به کوچه خودمان پیچیدم و از دیدن جمعیتّی که در کوچه بود یکه خوردم. مردم بیکار در زمستان هم توی کوچه و بازار ولو هستند. آن هم چه قدر زیاد! چه‌قدر انبوه! این ازدحام بیش از آن بود که به حساب تخمه شکستن و غیبت کردن همسایه‌ها گذاشته شود. مردها این میان چه می‌کردند؟ آن هم این همه زیاد؟ صد قدم تا جمعیت فاصله داشتم. صدای یک جیغ به گوشم خورد. انگار اتفّاقی برای همسایه ما افتاده بود. زن همسایه جیغ می‌زد. ولی نه. اشتباه می‌کنم. او آن‌جا دم در خانه ما ایستاده بود و مرا نگاه می‌کرد. حتی دربند حجاب خود هم نبود. به هم خیره شدیم. من پیچه را بالا زده بودم. او چادر نماز به سر داشت. انگار خطّی از نور چشمان ما را به یکدیگر متصل می‌کرد. چشمان من سؤال می‌کردند و چشمان او در عذاب سنگینی غوطه می‌خوردند. صاحب این چشم‌ها درد می‌کشید. زجر می‌کشید. بعد او خط را شکست و با حالتی دردناک روی از من برگرداند. کسی گفت: «مادرش آمد.» دل در سینه‌ام فرو ریخت. یعنی چه؟ مرا می‌گفتند؟»

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.76 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۳۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بامداد خمار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به همسرم، به خاطر تشویقها، راهنماییها و حمایتهای صمیمانه اش و به یاد پدر وارسته و اندیشمندم.
فتانه حاج سید جوادی (پروین)

دیدی ای دل که غم یار دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
وای از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد

ساقیا جام میم ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آنکه پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

«مگر از روی نعش من رد بشوی.»
«این طور حرف نزنید مامان، خیلی سبک است. از شما بعید است. شما که می دانید من تصمیم خودم را گرفته ام و زن او می شوم.»
«پدرت ناراضی است سودابه. خیلی از دستت ناراحت است.»
«آخر چرا؟ من که نمی فهمم. خیلی عجیب است ها! یک دختر تحصیلکرده به سنّ و سال من هنوز نمی تواند برای زندگی خودش تصمیم بگیرد؟ نباید خودش مرد زندگی خودش را انتخاب کند؟»
«چرا، می تواند. یک دختر تحصیلکرده امروزی می تواند خودش انتخاب کند. باید خودش انتخاب کند. ولی نباید با پسری ازدواج کند که خیلی راحت دانشکده را ول می کند و می رود دنبال کار پدرش. نباید زن پسر مردی شود که با این ثروت و امکاناتی که دارد، که می تواند پسرش را به بهترین دانشگاه ها بفرستد، به او می گوید بیا با خودم کار کن، پول توی گچ و سیمان است. نباید زن مردی بشود که پدرش اسم خودش را هم بلد نیست امضاء کند. سودابه، در زندگی فقط چشم و ابرو که شرط نیست. پدر تو شبها تا یکی دو ساعت مطالعه نکند خوابش نمی برد. تو چه طور می توانی با این خانواده زندگی کنی؟ با پسری که تنها هنر مادرش این است که غیبت این و آن را بکند. بزرگترین لذّت و سرگرمیش در زندگی سرک کشیدن و فضولی کردن در امور خصوصی دیگران است. تو نمی توانی با این ها کنار بیایی. تو مثل این پسر بار نیامده ای. تو....»
سودابه از جای خود بلند شد.
«مامان، من به پدر و مادرش چه کار دارم؟»
«اشتباه می کنی. باید کار داشته باشی. این پسر را آن مادر بزرگ کرده. سر سفره آن پدر نان خورده. فرهنگشان با فرهنگ ما زمین تا آسمان فرق دارد.»
سودابه دست ها را به پشت یک صندلی تکیه داد و به جلو خم شد.
«پس فقط ما خوب هستیم؟ ما اصالت داریم؟ فرهنگ داریم، استخوان داریم، ولی آن ها ندارند؟ ما تافته جدا بافته هستیم؟»
«نه، اشتباه نکن. آن ها هم در نوع خودشان بسیار خوب هستند. نه آنها بد هستند و نه ما خوب هستیم. ولی موضوع این است که ما با هم تفاوت داریم. اعتقادات ما، روش زندگی ما، تربیت ما دو خانواده و سلیقه ها و اصول ما با هم متفاوت است. من نمی گویم کدام خوبست کدام بد است. فقط می گویم ما دو خانواده مثل دو خطّ موازی هستیم که اگر بخواهیم به هم برسیم می شکنیم.»
«پس من نباید عاشق بشوم. نباید انتخاب کنم. بله، من حقّ انتخاب ندارم. باید بنشینم تا پسر فلان الدوله و نوه بهمان السلطنه به خواستگاریم بیاید؟ باید....»
«نه سودابه. سفسطه نکن. ما نمی گوییم انتخاب نکن. فقط می گوییم چشمهایت را بازکن. گول سر و ظاهر و کت و شلوار را نخور. انتخاب کن ولی با چشم باز. کورکورانه تصمیم نگیر. فقط زمان حال را در نظر نگیر. از خر شیطان پیاده شو. خودت رابه خاک سیاه ننشان و کمی فکر کن. با خودت لجبازی نکن. ما از خدا می خواهیم تو ازدواج کنی. چه بهتر که با مردی ازدواج کنی که خودت او را انتخاب کرده ای و دوستش داری. ولی نمی خواهیم بدبختی ات را ببینیم. به همین دلیل هرگز با این ازدواج موافقت نخواهیم کرد.»
سودابه روی از پنجره برگردانید.
«گوش کن مامان، این حرف ها را بریز دور. استخوان ها را بریز دور. من گفتم که یک دختر تحصیلکرده امروزی هستم. شما هم که الحمداللّه تمام دنیا را گشته اید. باید بدانید دیگر نمی شود دخترها را به زور تهدید و مشت و لگد شوهر داد. من از آن دخترهای صد سال پیش اندرونی نیستم که سر عقد نیشگانشان می گرفتند تا بله بگویند. آن دوران گذشت. خوب است که بابا ادعای روشنفکری هم دارد.»
مادر با لحنی دردمند گفت: «نخیر سودابه خانم، آن دوران هرگز نمی گذرد. تا وقتی که دخترها و پسرها عاشق آدم های نامناسب و نامتجانس می شوند، این مسئله همیشه بین پدر و مادرها و پسر و دخترها بوده، هست و خواهد بود. تا وقتی که پدرها و مادرها چاه را بر سر راه فرزندانشان می بینند ولی نمی توانند چشم آن ها را باز کنند و مثل گندم برشته بالا و پایین می پرند....»
سودابه حرف مادرش را قطع کرد.
«و می خواهند به زور آن ها را به آدم های کج و کوله استخواندار شوهر بدهند یا دختر ترشیده فلان الدوله را به ریششان ببندند؟ آهان؟ ولی نه مامان، من یکی زیر بار حرف زور نمی روم. آخر چرا نمی فهمید، این زندگی من است. می خواهم به میل خودم آن را بسازم. عهد شاه وزوزک که نیست؟»
برقی در ذهن دختر جوان درخشید و با چشمانی خندان و قیافه پیروزمندانه افزود: «تازه در عهد شاه وزوزک هم خیلی از دخترها از خود اراده نشان می دادند. زیر بار حرف زور نمی رفتند. خودشان زندگی خودشان را می ساختند. عمه جان را ببینید! مگر جلوی چشمتان نیست؟ مگر او زن مردی نشد که می خواست؟ هان؟ نشد؟....»
چشمان مادر یک لحظه از وحشت و درد گشاد شدند. نگاه خیره ای به دخترش انداخت. دختر جوان با آن چشمان درشت میشی و موهای پرپشت موّاج، بینی یونانی و لب های خوش ترکیب و پوست زیتونی، سرسختانه و مبارزه جویانه در چشم مادر خیره شده بود. زیبایی او دل مادر را بیشتر به درد می آورد. دخترش، دختر تحصیلکرده روشنفکر و هنرمندش، با پشتوانه معتبر فامیلی و به قول خود سودابه و قدیمی ترها، اصیل و استخواندار، عاشق تنها پسر یک خانواده تازه به دوران رسیده جاهل شده بود که دری به تخته خورده و ثروتی گرد آورده بودند. پدر و مادر بیچاره سودابه حتی جرئت نداشتند تا درباره سابقه این خانواده تحقیق کنند. خوب می دانستند سابقه درخشان و آبرومندی در کار نیست و بهتر است قضیه را مسکوت بگذارند. مادر آرزو داشت این پسر از خانواده ای بود که دستی تنگ و فکری باز داشتند. خانواده ای کوچک و شریف و خوشنام. در آن صورت وضع فرق می کرد. ولی متاسفانه چنین نبود. افسوس که این حرف ها به سر جوان و خام این دختر زیبارو فرو نمی رفت. به سر این عصاره شیرین زندگی. به سر این نازپرورده سختی نکشیده. گوهری که می خواست به دامان خس بغلتد. واقعا که این دختر چه قدر به عمه اش شبیه بود. نه تنها سر و شکل و سراپای وجودش، بلکه تمام خصوصیات اخلاقیش. انگار که عمه دوباره جوان شده است.
مادر سکوت را شکست و به سخن درآمد. صدایش اندوهگین و ملایم بود. بیچاره بود. مستاصل بود. به ملایمت پرسید: «همین عمه جان خودمان را می گویی دیگر!»
دختر با لجبازی ادای او را درآورد.
«بله، همین عمه جان خودمان را می گویم دیگر.»
«حالا او خوشبخت است؟ خیلی عاقبت به خیر شده؟»
دختر با خشم و حرارت پاسخ داد: «بله. بله. خوشبخت است. خوشبخت تر هم می شد. البتّه اگر آقاجان بنده، پدر استخوان دار و محترم ایشان زندگی را به کام آن ها تلخ نمی کرد. پشت به او نمی کرد. آن ها را طرد نمی کرد....»
مادر مکثی کرد و پوزخند تلخی زد.
«ببین سودابه، بیا با هم قراری بگذاریم. پدرت از من خواسته به تو بگویم فکر این پسر را از سرت بیرون کنی. فراموشش کنی. دیگر حرفش را هم نزنی. ولی من با تو قرار دیگری می گذارم. مگر نمی گویی عمه ات در عهد شاه وزوزک عاشق شد؟ مگر نمی گویی تمام قید و بندها را پاره کرد؟ مگر نمی گویی عمه چنین و چنان کرد؟ فکر می کنی ارزشش را داشت؟ مگر معتقد نیستی که کار درستی کرد که پافشاری کرد و به آنچه می خواست رسید؟»
«چرا. همین را می گویم و معتقد هم هستم.»
«خوب، بیا قرار بگذاریم هرچه عمه جان گفت همان باشد. اگر گفت زن او بشوی بشو. اگر گفت نشو قبول کن و نشو. راضی هستی؟»
سودابه مکث کرد و به فکر فرو رفت. یک لحظه سر خود را بلند کرد و با شک و تردید به مادرش نگریست. باز فکری کرد و گفت: «به شرط آن که شما او را پر نکنید.»
«یعنی چه؟ نمی فهمم؟»
«یعنی یادش ندهید که برخلاف میلش عمل کند و به من بگوید این کار را نکنم.»
مادر خندید.
«خوب است که عمه جانت را می شناسی. نسخه دوم خودت است. من هم پُرش بکنم، باز کار خودش را می کند. هر کاری را که صلاح بداند و دلش بخواهد می کند. ولی من قول می دهم. به شرط آن که تو هم قضاوت او را قبول داشته باشی و به حرف های او گوش کنی. بعد آزاد هستی. به قول خودت این زندگی توست. اگر دلت می خواهد خودت را توی آتش بیندازی، بینداز.»
مادر از جا برخاست تا از اتاق خارج شود. دختر دردمند و خشمگین، با لحن قهرآلود دختری که عزیز خانواده است پرسید: «باز قهر کردی مامان! هر بار که می آییم مثل دو آدم تحصیلکرده و فهمیده در این باره صحبت کنیم شما باید قهر کنی؟»
«قهر نکرده ام سودابه. می روم عمه جان را بیاورم.»
سودابه لب ها را به هم فشرد. روی صندلی نشست و آماده ستیز با عمه جان شد.
آفتاب عصر زمستان از پشت پرده تور بر قالی های رنگین اتاق می تابید. کتاب حافظ پدر روی میز منبت کاری وسط اتاق باز بود. تابلوهای نقّاشی که دیوارها را زینت می دادند همه اصل بودند. کتابخانه پدر سرتاسر یک طرف دیوار اتاق نشیمن را می پوشاند و این به غیر از کتابخانه ای بود که در اتاق خواب خود داشت. باغبان از صبح زود برای هرس درختان و سمپاشی آمده بود. استخر در جلوی ساختمان، برخلاف تابستان، ساکت و غریب افتاده بود. بر بوته های گل های سرخ معروف ایرانی حتی یک گل هم نبود. همه هرس شده و کوتاه در انتظار نسیم بهار بودند. امسال خوشبختانه هوا چندان سرد نشده بود. درختان چنار همچون بارویی دور تا دور حیاط ششصدمتری را پوشانده بودند. آفتاب اوّل زمستان بر برگ های سرخ و زرد آن ها سایه روشنی مطبوع به وجود آورده بود. لای دری که به حیاط می رفت گشوده بود و نسیم سردی از در توری جلوی آن عبور می کرد و از آن جا به اتاق نشیمن که اکنون سودابه در آن نشسته بود وارد می شد. دختر جوان آن را با حرص و ولع استشمام می کرد زیرا که دل درون سینه اش می سوخت. کف راهرو و اتاق با پارکت پوشیده شده و هرجا که مناسب بود قالیچه های رنگی کرک و ابریشم افکنده بودند. بدون شک مادرش نه تنها زیبا بود، بلکه ذوق و سلیقه سرشاری نیز داشت. این زن خوش سیمای شیک پوش و جذّاب که این همه برای شوهرش عزیز و لوس بود، زنی که در زندگی راحتش هرگز گردی از اندوه بر چهره اش ننشسته بود ـ مگر زمانی که پدر با اتومبیل در جاده شمال تصادف کرد و در آن زمان گویی این زن مرد و دوباره زنده شد. چون ماجرا به خیر گذشته بود ـ اکنون چنان راه می رفت که انگار تحمل وزن بدن خود را روی پاهای کشیده و خوش تراشش ندارد. مامان بلوز سفید آستین بلند و دامن سیاه پلیسه به تن داشت و ژاکت سفید کشمیری بر دوش انداخته بود. موهای زیتونی رنگش کوتاه و مرتب بودند. بابا دوست نداشت مامان موهایش را رنگ کند. مامان به نظر او احترام گذاشته بود. آهسته از اتاق خارج شد و صدای دمپایی های طبّی اش در راهرویی که به اتاق عمه جان می رفت کم و کمتر شد. رایحه عطر ملایمی از او در اتاق به جا ماند. در طبقه هم کف به جز سالن مهمانخانه و ناهارخوری و اتاق نشیمن، فقط یک اتاق دیگر وجود داشت. اتاق عمه جان. اتاقی که پنجره کوچکی رو به باغچه داشت. بقیه اتاق ها در طبقه بالا بود. اتاق های خواب، اتاق کار پدر، اتاقی که بچه ها در آن درس می خواندند یا بازی می کردند. خانه حکایت از ذوق سلیم و روح لطیف صاحبخانه داشت. پدر اهل هنر بود و شعر می گفت. زیاد مطالعه می کرد. مامان نقّاشی می کرد. البتّه نقاش چندان زبردستی نبود ولی اهل ذوق بود و همین او را در چشم سودابه بیشتر محکوم می کرد. چه گونه این آدم های خوش ذوق که این همه ادعای هنردوستی و خوش طبعی می کردند، می توانستند از جادوی عشق غافل باشند و احساسات او را نادیده بگیرند؟ چه طور می توانستند او را از ازدواج با مردی که دوست داشت منع کنند؟

نظرات کاربران درباره کتاب بامداد خمار

حدود ۲۰ سال پیش این کتاب خوندم وقتی که ۱۵ سالم بود بعدش شب سراب و خوندم که از نگاه رحیم بود خوب واسه اون زمان قشنگ بود اما الان واسم اونقدر جذابیت نداره اما یه چیز بهم یاد داد کبوتر با کبوتر
در 2 سال پیش توسط ned...i64
لطفا اگه میخواین انتقاد کنید مودبانه این کارو بکنید،از کتابخونایی مثل شما بعیده
در 2 سال پیش توسط mar...000
بامداد خمار یه شاهکار یه شاهکار تو تمام رمان های دنیا من تو سن ۱۵ سالگی خوندمش و تا الان بیشتر از ۱۰ بار باز خونیش کردم تکرار میکنم...شاهکاره!
در 2 سال پیش توسط moh...h91
خیلی وقت پیش این کتاب رو خوندم زیبا بود بعدش شب سراب رو خوندم که ای کاش نمی‌خوندم بر خلاف بامداد خمار خیلی رمان ضعیفی بود. توی بامداد خمار داستان از زبون دختری روایت میشه که پسری که بهش علاقه داشت خیلی اذیت‌ش میکنه ولی توی شب سراب داستان برعکسه (به نظر من نویسنده فقط برای کاسبی این داستان رو نوشته) مثلاً توی بامداد خمار یه جا پسره مست میاد خونه دهن‌ش هم بوی الکل میده ولی توی شب سراب (که از زبون پسره‌ست) میگه الکل‌و توی دهنم قرقره کردم که درختره فکر کنه مشروب خوردم تا ادب بشه!!!! بامداد خمار رو حتماً بخونید ولی شب سراب رو نه. متاسفانه خوندش باعث میشه ذهنیت مون به کتاب بامداد خمار کمی عوض بشه که این جالب نیست. وقتی یه داستان زیبا خلق میشه باید همونجوری حفظ بشه نه این‌که با شاخ و برگ دادن و عوض کردن موضوع بخوایم خواننده‌رو گمراه کنیم
در 5 ماه پیش توسط جمشید قهرمانی
بهتریییییین رمان. حرف نداره
در 2 سال پیش توسط mah...oub
من هم مثل اکثر دوستان تو سن ۱۵،۱۶ سالگی این کتاب رو خوندم..و آنقدر برام جذاب بود که چند سال بعد هم بازخوانی کردم.شب سراب رو هم خوندم ولی به نظرم بامداد خمار به واقعیت نزدیک تر بود و گیراتر. به دوستانی که این کتاب رو نخوندن پیشنهاد میدم.
در 1 سال پیش توسط بتول فراهی
ایکاش نویسنده اینقدر به اصطلاح کشش نمیدادن بعضی جاها واقعا خواننده راخسته میکرد واما برای یک مسلمون فقط ظلم کردن حرام نیست نوشیدن(عرق خوری)وبی حجابی جلوی نامحرم و...هم حرام است :برخورد محبوبه با مادر رحیم که بهش میگه مگر شما نماز نمیخونین بهتربود به پدرش وبقیه اقوامش هم میگفت مگرشما مسلمون نیستین که می نوشید ومحرم نامحرم سرتون نمیشه
در 2 سال پیش توسط ash....94
از جمله داستانهایی هست که خیلی توجهم را جلب کرد... ارزش خوندن داره و حتما بهتون توصیه میکنم که بخونین. خیلی خوب فضای داستان را ترسیم کرده.
در 1 سال پیش توسط mfa...elk
لطفا دری وری نگید، پرفروش ترین رمان ایران "کشتی پهلو گرفته" است که این کتاب نصف اونم فروش نداشته! (منظورم با فیدیبوست)
در 2 سال پیش توسط مصطفی .م
نثر بسیار روان و داستان بسیار گیرایی دارد. شخصیت‌های داستان خیلی ملموس و واقعی پرداخته شده‌اند. از خواندن آن بسیار لذت بردم و به دیگران توصیه می‌کنم.
در 1 سال پیش توسط زهرا اسکندری