فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب من و تو

نسخه الکترونیک کتاب من و تو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب من و تو

این رمان درباره رابطه عاطفی خواهر و برادری است که ناچار می‌شوند طی یک اتفاق عجیب چند روزی با هم در یک مکان کوچک، در زیرزمین خانه‌ی پدریشان زندگی کنند. خواهر بزرگتر از برادر است و سال‌ها دور از خانه بوده و حالا دزدکی و از سر ناچاری بازگشته است و پسر نیز برای فرار از چیزی به این مکان پناه آورده است...
روایتی پرماجرا و کشش‌دار در رمان وجود دارد که باعث می‌شود خواننده به راحتی با آن همراه شود و این دو قهرمان را که یکی‌شان در آستانه‌ی سقوطی کامل قرار دارد تعقیب کنند. آمانیتی تلاش کرده از پس رابطه‌ی نه‌چندان گرم این دو، فرآیندی بسازد که در آن شاهده زاده شدن مفاهیمی نو هستیم... مفاهیمی که برآمده از تنهایی مشترک و تلخی هستند که سرنوشت این دو قهرمان را رقم می‌زنند.
رمان من و تو از زبان ایتالیایی به فارسی برگردانده شده است.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب من و تو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

رُم.
ده سال پیش.
بعدازظهر روز هجدهم فوریه ی سال ۲۰۰۰ زود به تخت رفتم و زود خوابیدم، اما نیمه های شب از خواب بیدار شدم و دیگر خوابم نبرد.
ساعت شش و ده دقیقه با لحافی تا روی چانه با دهان باز نفس می کشیدم.
خانه آرام بود. تنها صداهایی که شنیده می شد صدای باران بود که به پنجره می خورد؛ صدای پای مادرم که در طبقه ی بالا بین اتاق خواب و حمام قدم می زد و صدای هوایی که به ریه هایم وارد و از آن خارج می شد.
تا کمی دیگر می آمد که بیدارم کند و سر قرار برویم.
چراغ خوابِ جیرجیرک شکل روی پاتختی را روشن کردم. نور سبز رنگش روی گوشه ای از اتاق افتاد که کوله پشتی پُر از لباس، ژاکت، ساک کفش و چوب اسکی ها افتاده بودند.
سیزده چهارده سال داشتم که به سرعت قد کشیدم، انگار پایم کود ریخته باشند و از همه ی همسالانم بلندتر شدم. مادرم می گفت انگار دو اسب باری از دو طرف مرا کشیده اند. ساعت های زیادی را جلوِ آینه به تماشای خودم می گذراندم. پوست سفید کک مکی، موهای پا، بوته ای قهوه ای روی سرم رشد می کرد و از میانش گوش ها پیدا بود و بینی بسیار بزرگی که از بین دو چشم سبزم رد می شد؛ همه ی ویژگی های چهره حکایت از بلوغ داشتند.
بلند شدم و دستم را در جیب کوله پشتیِ تکیه داده به در کردم و آرام گفتم «چاقوی کوچک هست. چراغ قوه هم هست. همه چیز هست.»
صدای قدم های مادر در راهرو می آمد. باید کفش های آبی پاشنه بلندش پاش باشد. در تخت فرو رفتم، چراغ را خاموش کردم و خود را به خواب زدم.
«لورنزو بیدار شو. دیره.»
سر از بالشت برداشتم و چشم ها را مالیدم. مادرم پرده را بالا کشید.
«چه روز ملال آوری... کاش کورتینا بهتر باشه.»
نور دلگیر سپیده دم رویش پرتوِ باریکی انداخته بود. دامن و ژاکتی خاکستری به تن داشت که معمولاً در مواقع رسمی می پوشید. پلیور یقه گرد، گردن بند مروارید و کفش آبی پاشنه بلند. خمیازه کشیدم، طوری که انگار تازه بیدار شده ام.
«صبح به خیر.»
لبه ی تخت نشست.
«عزیزم، خوب خوابیدی؟»
«آره.»
«می رم صبحانه ت رو آماده کنم... تو هم دست و صورتت رو بشور.»
«نهال کجاست؟»
موهایم را با انگشتانم شانه کردم.
«نهال این ساعت خوابه. تی شرت های اتو شده رو بهت دادم؟»
با سر پاسخ دادم «بله.»
«بلند شو.»
می خواستم بلند شوم ولی روی سینه ام احساس سنگینی می کردم.
«چیه؟»
دستش را گرفتم.
«دوستم داری؟»
خندید.
«البته که دوستت دارم.»
ایستاد، خودش را در آینه ی کنار در نگاه و دامنش را صاف کرد.
«بلند شو. زود باش. امروز هم باید التماس کنم که از تخت بیای بیرون؟»
«بوس.»
رویم خم شد.
«سربازی که نمی ری، می ری اسکی.»
بغلش کردم و صورتم را به موهای بلوندش کشیدم که بر چهره اش ریخته بود، و بینی ام را روی گردنش گذاشتم. بوی خوبی داشت. مرا یاد مراکش می انداخت، یاد کوچه های بسیار تَنگ پُر از دکه هایی با پودرهای رنگی سردرشان؛ ولی من هیچ وقت در مراکش نبوده ام.
«این بوی چیه؟»
«صابون صندلِ همیشگی.»
«می تونی بهم قرضش بدی؟»
ابرویش را بالا انداخت.
«برای چی؟»
«خودم رو باهاش بشورم و بوی تو رو بدم.»
پتو را از رویم کشید.
«پس این جدیده که خودت رو باهاش می شوری چیه؟ پاشو، خر نباش. وقت نداری حتا به من فکر کنی.»
از شیشه ی بی ام و، دیوار باغ وحش را نگاه می کردم که پوشیده از اعلامیه های تبلیغاتیِ خیس بود. بالاتر، در قفس پرندگان، عقابی روی شاخه ی خشکی نشسته بود. به لباس سوگواری کهنه ای می مانست که زیر باران خوابیده باشد. بخاری ماشین نفسم را تنگ کرده بود و بیسکویت ها ته گلویم مانده بودند. باران داشت تمام می شد. خواهر و برادری دوقلو، پسر چاق و دختر لاغر، روی پله های پوشیده از برگ های خیس موزه ی هنرهای مدرن ژیمناستیک می کردند. به مادر نگاه کردم. بدون این که چشم از جاده بردارد، گفت «چیه؟»
قفسه ی سینه را باد کردم و درحالی که سعی می کردم صدای بمِ پدر را تقلید کنم، گفتم «آریانا! باید این ماشین رو بشوری. شده خوک دونیِ چارچرخه.»
نخندید.
«با پدرت خداحافظی کردی؟»
«آره.»
«چی بهت گفت؟»
«مزخرف نباش و مثل یه دیوونه اسکی نکن.»
مکثی کردم.
«و این که هر پنج دقیقه با تو تماس نگیرم.»
«همین طوری گفت؟»
«آره.»
دنده را عوض کرد و به فلامینیا پیچید. شهر کم کم از ماشین ها شلوغ می شد.
«هر وقت خواستی بهم زنگ بزن. همه چی رو برداشتی. پِلیِرت؟ موبایل؟»
«آره.»
آسمان خاکستری بالای سقف ها و بین آنتن ها سنگینی می کرد.
«کیف داروها رو برداشتی؟ دماسنج رو گذاشتی توش؟»
«آره.»
پسری سوارِ وسپا با موبایل زیر کلاه کاسکت می خندید.
«پول؟»
«آره.»
از پل روی توره عبور کردیم.
«بقیه ی چیزها رو هم دیروز عصر باهم کنترل کردیم. به نظر همه چی رو برداشتی.»
«آره. همه رو برداشتم.»
پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم.
خانمی در خیابان پنجاه و پنج مستقیم به جلو نگاه می کرد. در پیاده رو پیرمردی دو سگ لابرادور را به زور می کشید. یک مرغ دریایی روی درخت خشکیده ای که با کیسه ی پلاستیکی پوشیده شده بود و از زیرش آب گل آلود بیرون می زد، نشسته بود. اگر خدا می آمد و از من می پرسید که آیا دوست دارم یک مرغ دریایی باشم، پاسخم «آری» بود. کمربند ایمنی ام را باز کردم.
«منو این جا پیاده کن.»
طوری نگاهم کرد انگار نفهمیده باشد.
«چی؟ این جا؟»
«آره. این جا.»
چراغ راهنمایی سبز شد.
«وایسا. لطفاً.»
ولی به راندن ادامه داد. خوشبختانه یک کامیون حمل زباله رو به روی مان بود که سرعت مان را کم می کرد.
«مامان. نگه دار.»
«کمربندت رو ببند.»
«خواهش می کنم نگه دار.»
«آخه چرا؟»
«می خوام تنها برم سر قرار.»
«نمی فهمم...»
صدایم را بالا بردم.
«نگه دار. لطفاً.»
مادرم کنار زد، ماشین را خاموش کرد و موهایش را با دست عقب داد.
«یهو چی شد؟ لورنزو... خواهش می کنم. شروع نکن... می دونی که الان مغزم کار نمی کنه.»
مشتم را سفت کردم.
«بقیه همه تنها می آن. من نمی خوام با تو برم. ضایع ست.»
«منو روشن کن...»
چشم هایش را مالید.
«یعنی این جا پیاده ت کنم؟»
«آره.»
«از والدین السیا هم تشکر نکنم؟»
شانه ام را بالا انداختم.
«لازم نیست. من به شون می گم.»
«حرفشم نزن.»
و سوییچ را چرخاند.
خودم را رویش انداختم.
«نه... نه... لطفاً.»
به عقب هُلم داد.
«لطفاً چی؟»
«بذار تنها برم. با مامانم برم مسخره م می کنن.»
«احمقانه ست... می خوام ببینم همه چی مرتبه یا لازمه کاری بکنم؟ این کمترین کاره. من مثل تو بی ادب نیستم.»
«من بی ادب نیستم. مثل بقیه م.»
راهنما را زد.
«نه. ممکن نیست.»
فکر نمی کردم این قدر برای همراهی ام اصرار کند. عصبانیتم اوج گرفت. با مشت روی پایم می زدم.
«چی کار می کنی؟»
«هیچی.»
دستگیره ی در را آن قدر فشار دادم که پنجه هایم سفید شد. می توانستم آینه ی عقب را خُرد کنم و شیشه ی پنجره را بشکنم.
«برای چی بچه بازی درمی آری؟»
«این تویی که با من مثل یه... احمق رفتار می کنی.»
مات و مبهوت بودم.
«حرف بد نزن. می دونی که تحمل نمی کنم و نیازی نیست این بازی ها رو دربیاری.»
با مشت به داشبورد کوبیدم.
«مامان می خوام تنها برم. تو رو خدا.»
خشم گلویم را می فشرد.
«باشه. نمی رم. این طوری راضی می شی.»
«حواست باشه که واقعاً دارم عصبانی می شم.»
برگ آخر را داشتم.
«همه گفتن تنها می آن سر قرار. فقط منم که همیشه با مامان جونش می آد. برای همینه که مشکل دارم...»
«مشکلاتت رو گردن من ننداز.»
«بابا گفت باید مستقل باشم. باید زندگی خودم رو داشته باشم. باید ازت جدا شم.»
مادر چشم هایش را ریز کرد و لب های نازکش را روی هم فشرد؛ انگار بخواهد جلوِ حرف زدنش را بگیرد. چرخید و ماشین هایی را که رد می شدند، نگاه کرد. ادامه دادم «اولین باریه که دعوتم می کنن... درباره م چی فکر می کنن؟»
به اطرافش نگاه کرد؛ انگار منتظر بود کسی به او بگوید چه کار کند. دستش را فشار دادم.
«مامان آروم باش...»
سرش را تکان داد.
«نه، اصلاً آروم نیستم.»
با بازوهایی حلقه زده دور چوب اسکی ها ساک کفش ها در دست و کوله پشتی به دوش، مادر را دیدم که دور می زد. با او خداحافظی و صبر کردم تا بی ام و روی پُل ناپدید شود. مستقیم به سمت خیابان ماتزینی رفتم. ساختمان رای(۱) را رد کردم. در پنجاه قدمی خیابان لانا سرعتم را کم کردم. قلبم به شدت می زد. دهانم تلخ بود؛ انگار یک رشته مس لیس زده باشم. آن همه بار جلوِ حرکتم را می گرفت و درون کاپشنم مثل سونا شده بود. وقتی به تقاطع رسیدم، سرم را به گوشه ی دیگر چرخاندم. آن انتها، رو به روی کلیسایی مدرن، یک مرسدس شاسی بلند بود. السیا روکانتو، مادرش، سومرو و اسکار توماسی را دیدم که داشتند چمدان ها را در صندوق عقب جا می دادند. یک ولوو با یک جفت چوب اسکی روی سقفش کنار شاسی بلند ایستاد و ربکاردو دوبوسز از آن خارج شد و از کنار بقیه گذشت. کمی بعد پدر دوبوسز هم خارج شد. خودم را عقب کشیدم، رو به روی دیوار. به چوب اسکی ها تکیه دادم و کاپشنم را باز کردم. مادر السیا و پدر دوبوسز داشتند چوب اسکی ها را روی سقف مرسدس محکم می کردند. السیا و اسکار توماسی با موبایل حرف می زدند. سومرو می پرید و ادای مشت زدن به دوبوسز را درمی آورد. مدتی طول کشید تا آماده شوند. مادر السیا از دست بچه هایی که کمک نمی کردند، عصبانی بود. سومرو روی سقف ماشین پرید تا چوب اسکی ها را بررسی کند و سرانجام راه افتادند.

نظرات کاربران درباره کتاب من و تو

قشنگ بود اما نه خیلی عالی
در 6 ماه پیش توسط
خیلی چسبید، از شروعش انتظار چنین داستان پر ماجرا و دلچسبی نداشتم
در 1 سال پیش توسط
عالــــی
در 2 سال پیش توسط
kheili khoob bood
در 2 سال پیش توسط
کتابی با فضای سیاه. زیبا بود
در 2 سال پیش توسط