فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب غرب‌زدگی، بسته‌بندی نوستالژیک تاریخی

کتاب غرب‌زدگی، بسته‌بندی نوستالژیک تاریخی

نسخه الکترونیک کتاب غرب‌زدگی، بسته‌بندی نوستالژیک تاریخی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب غرب‌زدگی، بسته‌بندی نوستالژیک تاریخی

اندیشیدن درباره‌ی هر پدیداری همواره از دو نیرو مایه می‌گیرد. نیروی اول از قلمرو جهان تجربه، قواعد حاکم بر پدیدار را آشکار می‌کند. در شناخت این قلمرو تنها آن‌چه مهم است آن است که پدیدار را از طریق تجربیات بیش‌تر، متکثّرتر کرده و بر امکان شناخت خود بیفزاییم. در این مرحله ما حق نداریم خواسته‌های خود را وارد میدان شناخت کنیم، چراکه خواسته‌‌‌ها ما را وامی‌دارند تا دست به انتخاب زنیم و تنها آن تجربیاتی را جدا کنیم که مورد علاقه‌مان است. بدین ترتیب شناخت ما از طریق کمبود تجربیات، محدود شده و ما را به سوی راه‌های اشتباه هدایت می‌کند.
قلمرو دیگر شناخت آن‌گاه است که می‌خواهیم از آن شناخت‌ها حوزه‌ای از رهایی پدید آوریم، یعنی به خواسته‌های خود امکان تجلی دهیم. در این مرحله است که برخلاف مرحله‌ی اول دست به انتخاب می‌زنیم و از آن تجربیاتی بهره می‌گیریم که ما را به مقصود خود می‌رساند.
قلمرو اول را علوم پایه و قلمرو دوم را علوم تکنولوژیک به‌کار می‌برند.
در مورد جامعه نیز چنین است. ما همواره هر جامعه را از دو منظر زمانی نگاه می‌کنیم. اول از منظر گذشته‌اش که تاریخ است. در این مرحله به‌مانند علوم پایه نباید خواسته‌های خود را وارد میدان کنیم. چرا که گذشته خود را به صورت امری جزم و غیرقابل تغییر نشان می‌دهد. بنابراین گذار به آشنایی تاریخی هم‌چون علوم پایه است و هرچه بر حقایق تاریخی افزوده شود امکان شناخت تاریخ بیش‌تر می‌شود. امّا آن‌ هنگام که می‌خواهیم به آینده‌ی جامعه نگاه کنیم، بدان معنی‌ است که می‌خواهیم به هدفی که توسعه‌ی اجتماعی است دست پیدا کنیم. در این مرحله شناخت همچون شناخت تکنولوژی عمل می‌کند، بدین معنی که خواسته‌هایش که همان اهداف توسعه هستند نیز وارد میدان می‌شوند و ما از تجربیاتی بهره می‌گیریم که بر سرعت دست‌یابی به اهداف‌مان بیفزاید.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.69 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب غرب‌زدگی، بسته‌بندی نوستالژیک تاریخی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول: مقدمه: آسیب شناسی شناخت تاریخی

اندیشیدن درباره ی هر پدیداری همواره از دو نیرو مایه می گیرد. نیروی اول از قلمرو جهان تجربه، قواعد حاکم بر پدیدار را آشکار می کند. در شناخت این قلمرو تنها آن چه مهم است آن است که پدیدار را از طریق تجربیات بیش تر، متکثّرتر کرده و بر امکان شناخت خود بیفزاییم. در این مرحله ما حق نداریم خواسته های خود را وارد میدان شناخت کنیم، چراکه خواسته ها ما را وامی دارند تا دست به انتخاب زنیم و تنها آن تجربیاتی را جدا کنیم که مورد علاقه مان است. بدین ترتیب شناخت ما از طریق کمبود تجربیات، محدود شده و ما را به سوی راه های اشتباه هدایت می کند.
قلمرو دیگر شناخت آن گاه است که می خواهیم از آن شناخت ها حوزه ای از رهایی پدید آوریم، یعنی به خواسته های خود امکان تجلی دهیم. در این مرحله است که برخلاف مرحله ی اول دست به انتخاب می زنیم و از آن تجربیاتی بهره می گیریم که ما را به مقصود خود می رساند.
قلمرو اول را علوم پایه و قلمرو دوم را علوم تکنولوژیک به کار می برند.
در مورد جامعه نیز چنین است. ما همواره هر جامعه را از دو منظر زمانی نگاه می کنیم. اول از منظر گذشته اش که تاریخ است. در این مرحله به مانند علوم پایه نباید خواسته های خود را وارد میدان کنیم. چرا که گذشته خود را به صورت امری جزم و غیرقابل تغییر نشان می دهد. بنابراین گذار به آشنایی تاریخی هم چون علوم پایه است و هرچه بر حقایق تاریخی افزوده شود امکان شناخت تاریخ بیش تر می شود. امّا آن هنگام که می خواهیم به آینده ی جامعه نگاه کنیم، بدان معنی است که می خواهیم به هدفی که توسعه ی اجتماعی است دست پیدا کنیم. در این مرحله شناخت همچون شناخت تکنولوژی عمل می کند، بدین معنی که خواسته هایش که همان اهداف توسعه هستند نیز وارد میدان می شوند و ما از تجربیاتی بهره می گیریم که بر سرعت دست یابی به اهداف مان بیفزاید.
یکی از علّت های مهمی که فرد را وامی دارد تا در قلمرو شناخت گذشته ی یک جامعه نظرات خود را اعمال کند، آن است که در ذهن او این آرا به صورت مطلق خود را درست نشان می دهند و او هرگاه که به رویدادی تاریخی در تضاد با این آرا قرار گیرد آن را حذف می کند و یا تنها به آن رویدادهایی توجه می کند که نظر او را تایید، می کنند و به همین دلیل در غرقاب اشتباه گرفتار می شود و در مرحله ی دوم که نگاه به آینده است نیز شکست می خورد، چرا که بسیاری از رویدادهای تاریخی را حذف کرده است.
جلال آل احمد در هنگام نگاه به تاریخ ایران به ویژه در کتاب غرب زدگی و در خدمت و خیانت روشنفکران همین کار را می کند. برای او نگاه به تاریخ و گذشته ی این کشور در حقیقت از نیروی نوستالژی او تاثیر می پذیرد. به همین دلیل او نه تنها به بسیاری از رویدادهای مهم تاریخ کشورمان بی توجه می شود بلکه تنها به آن رویدادهایی نگاه می کند که هرچند حقیرند امّا نظر او را تامین می کنند. برای مثال او برای اثبات سرسپردگی تیمور به غرب تنها به سخنان یک واعظ قسطنطنیه ای و یک یهودی اشاره می کند و همین دو را کافی می داند تا نظری را ابراز کند که از بیخ و بن غلط است. دوره ی تیموری دوره ای بود که غرب در سرآغاز پوست اندازی خود بود، و تحولات رنسانس در آن آغاز شده بود. طبیعی بود که غرب در آن شرایط هنوز به درستی تصویری از جهان نداشت. امّا برای آل احمد، غرب آن زمان درست مشابه غربی است که او امروز تصور می کند.
گرایش هر نظریه و اندیشه ای به ایدئولوژیزه شدن، بدان معنی است که آن اندیشه در حال گریز از تجربیات است و میدان نگاه او انتخابی است و پیش از آن که تحت تاثیر واقعیات قرار گیرد در گرداب توهّمات فرو می رود. برای ما که روزگاری جلال آل احمد بتی بود، امروزه معلوم گشته که اصولاً سواد تاریخی نداشتیم، به همین دلیل آن ها می توانستند از طریق نوعی گرایش رادیکال به سرعت ما را به درون هاویه های نهیلیسم بکشانند. در آن زمان هدف کشف واقعیات نبود بلکه ما دُن کیشوت هایی بودیم که آسیاب مخروبه ای را دیوی بزرگ تصور می کردیم و با ابزارهای اندیشه ای جزم شده به سویش می تاختیم و به همین دلیل نتوانستیم در رویدادهای بعدی تاثیرگذار شویم. آل احمد از غرب برای ما غولی ساخت که به تمامی در بزرگ نمایی متافیزیکی خود ما را به بیراهه می کشانید. نگاه اشتباه او از تکنولوژی و چگونگی روند توسعه ی آن، میدان اندیشیدن را تبدیل به رزم گاه فقر و ثروت کرد و ما این تصویر ساده را که هیچ تاجر زرنگی مشتری خود را به افلاس نمی کشاند (و برعکس می خواهد مشتری اش قدرت خرید داشته باشد) حتی به ذهن خود هم وارد نکردیم، و بر این توهّم پای فشردیم که غرب تنها می خواهد ما را دچار فقر کند و بس. امّا چون راه حلی نداشتیم به سراغ نوستالژی سنتی جلال آل احمد رفتیم و تصویری ذهنی از زندگی گذشته را که شامل خانه های قدیمی با کرسی و خاکه زغال بود به ابزار مبارزه با غرب تبدیل کردیم و قِر کمر فیلم های فارسی را بر رقص باله ترجیح دادیم تا به تدریج جاهل ضد ارزش در ذهن ما تبدیل به قهرمان مبارزه با غرب زدگی شود، و نمی دانستیم که چه بلاها از این توهّمات بر سرمان فرو خواهد ریخت.
هنگامی که تاریخ را آغشته به خواسته ها یا ایدئولوژی مسلط بر ذهن خود می کنیم، آن گاه تاریخ از یک منبع به یک وسیله تبدیل می شود و چون بخواهیم از آن برای آینده بهره برداری کنیم، طبیعی است که شکست خواهیم خورد، چرا که آن گاه دیگر قادر به انتخاب درست نخواهیم شد، ما انتخاب را قبلاً انجام داده ایم و از این طریق اندیشه ای نسبی را که باید موردنقد قرار می گرفت در ذهن خود به صورت مطلق درست تصور کرده ایم، امّا در واقع خود را از حقایق مهمی که تاثیرگذارند محروم نموده ایم.
موضوع مهم تر، روش تحلیل رویدادهای تاریخی است. سه قدرت مهم در درون هر تاریخی قابل ردیابی است؛ اینان عبارتند از قدرت های سیاسی، اقتصادی، و روش های فرهنگ زیستی یا ارتباطات انسانی. جریان تحول تاریخی نشان داده است که هریک از این سه قدرت دارای سه ساختار ارتباطی اند. در سیاست، ارتباطات یک سویه و تحکّمی است، رابطه ی میان فرمانده و فرمان گیر است. در اقتصاد، رابطه دوسویه و بر اساس منطق های مشترک است، و سرانجام در فرهنگ با دو گونه رابطه روبه رو می شویم، اینان عبارتند از:
۱ـ عادات اجتماعی یا همان سنّت ها، که نوعی آگاهی بوده اند ولی بر اثر عادت منطق های شان فراموش شده است.
۲ـ قدرت زایندگی اندیشه و علم،که رابطه ای دوسویه است و بر اساس تحلیل انتقادی (پرسش ـ پاسخ) در مثلث پدیدار، متن و تحلیل گر (۱)فعال می شود.
رابطه ی سیاسی بر اساس قدرت مزدوج زور ـ ترس پدید می آید که رابطه ای تحقیرکننده است. این رابطه بدوی ترین شکل رابطه ی انسانی است.
رابطه ی اقتصادی بر اساس قدرت پول ـ طمع در میدانی از رقابت تا انحصار پدید می آید، این رابطه برحسب آن که به سیاست نزدیک شود یا به فرهنگ زاینده، خصلتی دوگانه از خود بروز می دهد.
و سرانجام رابطه ی فرهنگی، که در دامنه ای از تحمیل اجتماعی سنّت ها تا قدرت زایندگی امتداد می یابد. بدترین حالت آن هنگامی است که سنّت ها به سیاست نزدیک شوند، آن گاه فرهنگ دچار عارضه ی درون خوردگی ظرفیت خلّاق خود می شود. بر اساس این قدرت ها، می توان تاریخ را بستری تعریف کرد که این قدرت ها بر یک دیگر تاثیر می گذارند. به هر مقدار که قدرت های زاینده بر دو قدرت سیاسی و اقتصادی تاثیرگذارند، جامعه رو به توسعه می رود و در جهت معکوس آن، مقاومت قدرت سیاسی در برابر تغییر و سرکوب نیروهای زاینده، قدرت بدوی را بر جامعه حاکم می کند. جریان تحولات اجتماعی از طریق تاثیرگذاری این قدرت ها تحلیل می گردد، چه در صحنه ی داخلی و چه در روابط بین المللی این اصل حاکم است.
در هر مقطع تاریخی، تحول آن گاه پدید می آید که تاثیرات متقابل این قدرت ها تغییر می کنند. برای مثال، با تاثیر قدرت اقتصادی بر سیاست بود که قدرت جدیدی در انقلاب صنعتی پدید آمد که ماهیت اقتصادی ـ سیاسی داشت. طبیعی بود که این قدرت قادر است بر قدرت های سیاسی ـ نظامی وقت تاثیر گذارده و حتی پیروز شود. از طریق نیاز متقابل قدرت اقتصادی و سیاسی بر یک دیگر و ظهور بازخورد امنیت ـ مالیات میان آن ها بود که دموکراسیِ حاصل از انقلاب صنعتی پدید آمد. این قدرت دیگر برای غارت فیزیکی نمی آمد بلکه با دستی پر از کالا و قدرت مذاکره وارد میدان می شد و به همین دلیل، شناخت جنسیّت آن برای جوامعی که به قدرت سیاسی ـ نظامی عادت کرده بودند بسیار مشکل بود. طبیعی است که قدرت در جوامع تکامل یافته تر بعدی، سه جزئی عمل خواهد کرد و نیروی زایش فرهنگی خواهد توانست بر زوج اقتصادی ـ سیاسی تاثیر بگذارد.
موضوع موثر دیگر در ساختار تاریخ، قدرت تولید است که تکنولوژی مهم ترین رکن آن است. بر این اساس می توان چهار تمدن را در طول تکامل تاریخ و آینده ی بشری دنبال کرد، اینان عبارتند از: تمدن های آب و خاک، و آتش و باد.
تمدن های آب به ویژه در خاورمیانه که کنار یا میان رودانی بودند، شکل گرفتند. آن تمدن ها در بستر خود انقلاب کشاورزی را پدید آوردند. تمدن های خاک در اروپا شکل گرفتند و انقلاب صنعتی دستاورد آن هاست. تمدن های آتش که در آینده خواهند آمد به موضوع مهم انرژی های ماشین فیزیکی و حیات انسانی خواهند پرداخت و معضل انرژی را در رابطه با انسان و محیط زیست رفع خواهند کرد، و سرانجام تمدن های باد که تمدن سرعت و ارتباطات خلاقند.
تاریخ چیزی جز رویدادهای حاصل از جدال و وحدت قدرت ها نیست. بنابراین سیر تحول تاریخی در ایجاد قدرت های نوین و نحوه ی تاثیرگذاری آن ها در جامعه از مهم ترین رویدادهاست. تحلیل تاریخی ما را با دو موضوع مهم آشنا می سازد، اول چگونگی شکل گیری آن قدرت ها و دوم نوع قدرت و جنسیّت مبارزه ی این قدرت ها و اثر آن بر توسعه و توقف یا عقب گرد در روابط اجتماعی. در چنین شرایطی است که می توان روابط ایران با جوامع غربی را مورد مطالعه قرار داد و تمایز میان قدرت های آن ها را در طول تاریخ بررسی کرد.
تاریخ جایگاه اشک ریختن برای گذشته ها نیست، بلکه گنج پیروزی در آینده را در خود نهفته دارد و به همین دلیل لازم است با نگاهی آزاده به آن بنگریم و راه های دست یابی به ظرفیّت های قدرت و ضعف خود را در آن ردیابی کنیم. هرچه بدون اعمال نظر خود به تاریخ نگاه کنیم، آن گاه می توانیم برای حرکت به سوی آینده از این عناصر بهره بگیریم. نادانی ما نسبت به تاریخ به تکرار آن فرجام می یابد و ناتوانی ما در یافتن درست آن به حسرت شکست پایان می پذیرد. بنابراین لازم است میدان های تحلیل این واقعیّات را پیدا کرده و ظرفیت ها را در دل تاریخ شناسایی کنیم. تاریخ کفنِ پوشیده بر مردگان نیست بل فریاد آن هاست که باید به گوش ما برسد و میدان را برای تحرّک در آینده بگشاید.
تبدیل کردن تاریخ به مشتی توطئه گر که می خواهند ما را نابود کنند، نه از قدرت که از ضعف در یافتن نیروهای خود ناشی می شود. کاری که استبداد با ما کرد آن بود که ما را آلوده به حاشیه نشینی رویدادها کرد و به همین دلیل پیش از آن که نقش خود را در تاریخ ردیابی کنیم تمامی این نقش را پاک می کنیم و سپس غولی می سازیم که چون شمشیر داموکلس بر فراز سرمان می گردد. آل احمد تاریخ ما را تبدیل به مجموعه ای که جز حسرت و درد چیزی از آن بیرون نمی زند، می سازد. او گناه توسعه نیافتگی را پیش از آن که در خود ما جست وجو کند به گردن غرب می اندازد و حتی اگر تاریخ هم این نوع نگاه را نفی کند باز هم او اصرار دارد تا ما بپذیریم که مقصر نیستیم.
استبداد به ما یاد داد برای گریز از او، از مرکز رویدادها بگریزیم و حاشیه نشینی را اختیار کنیم. پس بی دلیل نیست که انتظار در فرهنگ ما پدید می آید و کوشش می کنیم قابلیّت های ناشناخته ی خود را به نجات دهنده انتقال دهیم. وجه دیگر این حاشیه نشینی به پذیرش تقدیر می انجامد و برای گریز از حضور خود باید غولی آفرید و تمامی تقصیرات را به گردنش انداخت. بنابراین دو پدیده ی تقدیر در زمان اکنون و رهایی در آینده ای ناشناخته ویژگی فرهنگ ما می شود که همواره با استبداد و غارت و خشک سالی روبه رو بوده و مهم ترین رکن تولیدش که کشاورزی بوده، به دلیل فقدان ثبات مالکیت مدام غارت شده است و اجازه نیافته تا از مازادهای ثروتش برای بالندگی تولیدش بهره گیرد. این است که مدام در حال گریز بوده است. جالب آن است که در ایران یکجانشینی بسیار زودتر از چندجانشینی رخ داده است. یعنی جریانی معکوس روند طبیعی توسعه ی اجتماعی. ضمن آن که سرانجام نیز قدرت سیاسی به دست همین چندجانشینان ایلی می افتاده است. این رویدادها برخلاف نظر آل احمد توطئه ی غرب نبوده، بلکه نوعی از زندگی بود که تا می خواسته خود را سامان بخشد، با هجوم اقوام بدوی از یک سو و خشک سالی از سوی دیگر روبه رو می شده و از غارتگران خارجی بدتر غارتگران داخلی بودند که گاه روی چنگیز و مغول را سفید می کردند. می گویند در دوران رخوت قدرت مرکزی، به ویژه پس از مرگ کریم خان زند، رئیس همین ایل قاجار فرمان آن چنان غارتی را در شهرهای ایران صادر کرد که حتی روسای دیگر این ایل هم وحشت کردند، چرا که چیزی جز ویرانی، وحشت و فرار مردم باقی نگذاشت. به راستی در چنین شرایطی، طبیعی ا ست اگر تمامی قهرمانان این ملت، مظلوم و معصوم باشند و اسیر توطئه و ترس، تا نجات دهنده ای بیاید و انتقام این خون ها را بگیرد. آل احمد شاید از آخرین افرادی از نسلی باشد که می خواهد بر بستر این تراژدی چیزی را از گذشته احیا کند که وجود ندارد. و در عوض قدرتی می ساختند که فقط باید نظاره گرش بود و بس. آل احمد از خود نمی پرسد که چرا از بعد از حمله ی اعراب، مهم ترین رکن حمل و نقل یعنی چرخ از صحنه ی زندگی و مبادله ی ما ایرانیان حذف شد و تا اواخر دوره ی قاجار وضع چنین بود. او از خود نمی پرسد که چرا در کشوری که دو کوهستان سنگی بزرگ وجود دارد مردم کماکان سراغ معماری کاه گلی می رفتند و معماری سنگی در ایران دیده نمی شود، و به همین دلیل ساختارهای تاریخی شهر در ایران هنوز هم در ابهام ویژه ی خودش است. اینان دیگر توطئه ی غرب نیستند، اینان دست پخت نوعی از زندگی اند که در زیر بار هجوم داخلی و خارجی چاره ای نداشت مگر آن که تمامی زندگی اش را موقّت بداند، و از جایی به جای دیگر نقل مکان کند تا مگر اندکی امنیت برای خود فراهم سازد. با چنین هجوم هایی، دست مریزاد به این ملت که هنوز خود را حفظ کرده و نگذاشته است شیرازه اش از هم بپاشد و هنوز هم از خود در شرایط ویژه واکنش معقول نشان می دهد و اسیر تندروی های مشتی قدرت طلب نمی شود، چرا که یاد گرفته چگونه قدرت مستبد را گول بزند و برای بقایش کوشش کند. به راستی این همان نیروی تاریخی نیست که ما باید آن را شناسایی کنیم، شاید هیچ حکیمی در ایران چون فردوسی پی به این نیرو نبرد. آل احمد بهتر بود یک بار تراژدی رستم و اسفندیار را می خواند تا پی برد که بقا و تراژدی چرا در این کشور همیشه مترادف هم بوده اند.
تبدیل قدرت بقا به قدرت توسعه در کشور ما به معنی گذار از تراژدی به عقل است. به تعبیری، ما باید توجه خود را از امر تراژیک به امر عقلایی معطوف سازیم و این به معنی آن است که لازم است انگیزه ی حضور از طریق امید به آینده در ما فعال شود، یعنی خود را از حاشیه ی رویدادها به مرکز آن ها برانیم و نقد بر خود را آغاز کنیم. تا این جریان پدید نیاید داستان ما همان جاذبه ی غول سازی خواهد بود، و گریز از مرکز رویداد، یعنی حاشیه نشینی با دو سوی تقدیر و انتظار. اکنون پرسشی که در برابر روشنفکران جامعه ی ما وجود دارد، همین پرسش است، یعنی چگونه می توان فرهنگ حاشیه نشینی را به فرهنگ حضور در مرکز رویداد تبدیل کرد. در فرهنگ مرکز رویداد، فرد با هر رویدادی که روبه رو می شود در آغاز نسبت خود را با آن تحلیل می کند و به همین دلیل قابلیّت ردیابی قدرت و ضعف خود را دارد و در این نسبت مدام میان شرایط محیطی و قوای خود قدرت تصحیح عمل خود را پیدا می کند، دیگر نه اثری از توطئه است و نه اثری از غول توطئه گر، آن چه حضور دارد قدرت اثر است در نسبت با واقعیّات، تا خواسته ها و فرد بتواند در این نسبت به گونه ای خود را تصحیح کند که مشروعیت حضور سیاست را در مناطق حضور خود از بین ببرد. موضوع مهم آن است که آن چه می تواند چنین قدرتی را در فرد بیدار کند حضورش در نهادهای فراغتی است و پیوندی که میان فرهنگ کار با فرهنگ جامعه برقرار می سازد.
اگر نتوانیم چنین نهادهایی را فعال کنیم قادر به گذار مذکور نخواهیم شد. آنان که به توسعه ی جامعه علاقه مندند باید بدانند که نهادهای فراغتی، ارتباطی آزاد است که فرد را برای حضور در مرکز رویداد که همان پیوند مسئولانه با جامعه است آماده می سازد. بدون نهادهای فراغتی پیوندی هم میان فرد با جامعه به صورت فعال برقرار نخواهد شد.
یکی از اسف بارترین روش های تحلیل یک پدیدار آن است که پدیدار را در کلیّت خود مورد تحلیل قرار دهیم و از روند تکثر آن دوری جوییم. چنین تحلیلی شناخت را تبدیل به ضد شناخت می کند چرا که برای شناخت هر پدیده ای در آغاز باید آن را متکثر کنیم، در غیر این صورت قابل شناخت نخواهد بود. روند شناخت برای آشکار کردن ویژگی های خاص هر پدیدار از طریق تکثیر درونی آن صورت می گیرد، امّا آن گاه که بخواهیم بر پدیدار اثر گذارده و یا اثرش را بر محیط وی بررسی کنیم. آن گاه روند تکثر بیرونی می شود، یعنی پدیدار خود تبدیل به جزئی می شود از اجزای یک سیستم شامل تر.
شما هنگامی که می خواهید ویژگی های غرب را بشناسید ناچارید غرب را متکثر کنید. این تکثر، غرب را تبدیل به مجموعه ای از کشورها می کند. مجموعه ای از وحدت ها و تضادها میان آن ها و گروه های مختلف قدرت های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی. هنگامی که غرب را در یک کلیّت ببینید آن گاه هیچ چاره ای ندارید مگر آن که از او یک متافیزیک ذهنی پدید آورید. مولانا می گوید خداوند را از آن رو نمی توانیم بشناسیم که متکثرش نمی توانیم بکنیم. هنگامی که غرب را متکثر کردید و تضادها و وحدت های درونی اش برای شما (در حد تجربیاتی که در دست دارید) آشکار گردید، آن گاه خواهید توانست نسبت خود را با این قدرت مورد بررسی قرار دهید. می توانید با شاخه های مختلف در درون آن رابطه برقرار کرده و بر اساس تضادها و وحدت هایش میدان ارتباطی را برای خود سامان بخشید و حتی از طریق نیروی خود در بخش هایی از آن تاثیرگذار شوید.
این روند است که غرب را از یک توطئه گر تبدیل به مجموعه ای از قدرت هایی می کند که برخی در جهت خواسته های شما و برخی دیگر با این خواست ها در تضادند و شما می توانید تعادل قدرت را با ورود به این میدان ها پدید آورید و سرانجام دست به مبادله زنید، امّا با غربی که در کلیت خود توطئه گر توصیف می شود هیچ کاری نمی توان کرد مگر آن که به مرداب های آنارشی و یا تروریسم گرفتار شد که نتیجه ای جز شکست نخواهد داشت و توهّم بیش تر پدید می آورد.
آن چه که به آن هنر ارتباط و مبادله می گویند در هوشمندی ای نهفته است که می تواند این تضادها و وحدت ها را تشخیص دهد و با اعتمادبه نفس وارد میدان شود. غربِ یکدست تنها می تواند غولی ناشناخته شود که هر بار سرش را می زنید چند سر دیگر جانشین آن می شود. پس این نگاه ما و چگونگی آن است که غرب را یا غول می کند یا مجموعه ای که می توان در قلمرو آن مسیری برای تاثیرگذاری و تاثیرپذیری پیدا کرد. ارزش تاریخ در این میان آن است که به شما کمک می کند تا این روندهای متکثر را بهتر تشخیص داده و بر آن تاثیرگذار شوید، ولی آن تاریخی که تمامی واقعیّت ها و فاکت هایش در زیر ذره بین قرار گیرد، نه آن گونه که در غرب زدگی آل احمد می کند. او حتی مثال هایی که برای اثبات نظر خود می زند هم از یکسان انگاری بیمارگونه ی غرب رها نمی شود و به همین دلیل در فرجامی متافیزیکی و آنارشیک گرفتار می گردد.

پیش گفتار

نسلی با قهرمانان کاغذی

تمایز میان علوم، تمایز میان دو وجه کیهان شمولی و استعلایی آن است، تمایز میان جبرهای حاکم بر پدیدار با نیروی رهایی بخش شناخت است، و تمایز میان تکثر درونی و بیرونی سوژه هاست. بنابراین مسیر تحرک علم در قلمروی میان جبرها تا رهایی ها شکل می گیرد و گذار از این جبرها به سوی رهایی، وجه تکاملی علوم است.

در جوانی، از همان هنگام که در پی شناخت محیط خود برآمدیم، شور نزدیکی به روشنفکران و آنانی که اشتهار به اندیشمند بودن داشتند، بسیار زیاد بود، امّا به همان اندازه حافظه مان تهی از ظرفیت لازم اطلاعاتی. همین تهی بودن باعث شد تا به جای شکل گیری فضایی انتقادی و مبتنی بر بحث و تبادل نظر، اسیر ساختارهای مرید و مرادی شویم، علّت روشن بود، ما در فرهنگ خود سابقه ی شکل گیری هویت مستقل فردی نداریم. فقدان ظهور بستر های مالکیت پایدار که همراه با سه نیروی استبداد، غارت و خشک سالی بود، ما را وادار کرد که تبدیل به شخصیت های حاشیه نشین شویم و قابلیت های خود را به شخصیتی که در ذهن خود مطلق می کردیم بسپاریم، در نتیجه، دوغ و دوشاب را به خوردمان دادند و جدال اندیشه را به دعوای قدرت یارگیری بدل کردند. ریشه ی این بازی خطرناک در حزب توده شکل گرفت و به مانند ویروس طاعون خود را منتشر کرد و در نتیجه، آن چه که در ابهام همیشگی می ماند فاصله ی صداقت تا دروغ و فهم تا کج فهمی بود.
از بین رفتن فضای بحث و نظر، منجر به نفوذ بیماری خطرناک اتهام به مخالفان شد که حزب توده دستی پر از این اتهامات را فراهم کرده بود، از ساواکی گرفته تا نوکر امپریالیسم و غیره، در نتیجه آن چه شهید شد اندیشه بود و آن چه پیروز شد فضای مرید و مرادی و فرو رفتن در مرداب های مطلق فکری سوژه ها.
ما در چنین فضایی جذب آل احمد شدیم و حکومت وقت هم با ممنوع کردن چند کتابش او را برای ما تبدیل به قهرمان مبارز کرد. امروز که به آن زمان می نگرم، از خود سوال می کنم که به راستی در شکل گیری این فضای ضداندیشه و تبادل نظرهای صادقانه، چه کسانی مقصر بوده اند. در لیستی که در ذهن خود فراهم کردم، در آغاز حزب توده بود تا حکومت، و آل احمد و غیره. امّا اینان خود معلول اند، پرسش این است که، چرا باید در چنین غرقاب هایی فرو رویم و چنین نیروهایی مجال رشد داشته باشند؟ در نقد کوتاهی که هم اکنون در دست شماست، کوشش کرده ام حتی المقدور به این پرسش در حد بضاعت خود پاسخ گویم. هنگامی که استبداد و عادات سنتی، ما را از پرسش گریزان کردند به جایش قهرمانان کاغذی آفریده شد که تنها می توانستند در پس ناتوانی ما از حضور منتقدانه، خود بهره گیرند. هنگامی که زبان ما از نیروی آشکارکننده به ابزار پوشاننده بدل می شود معلوم است که قهرمانانی ساخته می شوند که خود در اعماق ذهن خود بهتر از هر کس می دانند که قهرمان نیستند. آن چه ما در ذهن خود ساختیم بی شباهت به بت هایی نبود که هر یک در پس دیوار مقدسی که برای خود ساخته بودند، از کیسه ی مریدان قدرتی طلب می کردند که خود فاقد آن بودند.
امید من آن است که امروز توانسته باشم از آن عشق بدون عقل بهره گیرم و بدانم که مسیر زندگی همیشه از این قهرمانان کاغذی خواهد ساخت، بنابراین تجربه ی نسل ما باید به هوشیاری نسل های بعدی تبدیل شود، هرچند که هنوز بازی ادامه دارد و باز هم از انبان دروغ و توطئه ی این قهرمانان کاغذی آفریده می شوند.
در خاتمه باید از دوست عزیز و اندیشمند خود کامران فانی تشکر کنم که حضورش در جلسات گفتگو های مختلف به بحث هایی فرجام یافت که حاصلش این کتاب بود. و از او بسیار آموختم. سعید محبّی که مباحث غرب زدگی و نقد آن را با او دنبال می کردیم، نسخه ای از این کتاب را پیش از چاپ خواند و درباره ی مباحث این کتاب نکات مهمی را یادآور شد که لازم است از او نیز تشکر کنم. از فرصت های بسیاری که سالور ملایری برای نگاه به متون کتاب صرف کرد و مناظر جدیدی را مطرح نمود نیز سپاسگزارم.
از آقای میرزایی و کلیه ی کسانی که به طریقی در انتشار این کتاب نقشی داشتند نیز تشکر می نمایم.
و سرانجام امیدوارم این مباحث شروع حرکتی دیگر برای دست یابی به شناخت بهتر جامعه باشد.

نظرات کاربران درباره کتاب غرب‌زدگی، بسته‌بندی نوستالژیک تاریخی